TChallenge
3 subscribers
31 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین کَروان، رِهیان، آخرین سربازِ لژیون آستر، شب‌ها تنها میان کویر بی‌انتها قدم می‌زد.
زره سیاهش هنوز بر تنش بود، اما دیگر برای جنگیدن شمشیری با خود نداشت؛ تنها ستاره‌هایی رنگارنگ بالای سرش می‌درخشیدند.
می‌گفتند هر ستاره، خاطره‌ای از کسانی‌ست که روزی در کنار او جنگیده‌اند و حالا تنها در آسمان مانده‌اند.
رِهیان هر شب به دورترین ستاره نگاه می‌کرد؛ انگار منتظر بود کسی از گذشته، راه خانه را به او نشان دهد.
تا شبی که یکی از ستاره‌ها سقوط کرد و درست مقابل قدم‌هایش خاموش شد...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین وِلدرا، وِرِسا، بانوی قصرهای ابریشم سیاه، در عمارتی سفید و خاموش میان مه زندگی می‌کرد.
چهره‌اش هر شب با جادویی تازه و جسورانه تغییر می‌کرد؛ درست مثل روح سرکشی که هیچ قانونی نمی‌توانست مهارش کند.
در تالارهای قصر، پرده‌هایی قدیمی صحنه‌هایی از عشق‌های ممنوعه را نشان می‌دادند؛ داستان‌هایی که پایانشان همیشه ناتمام بود.
می‌گفتند پشت چشمان سرد و نگاه جسورش، قلبی پنهان شده که هنوز یک افسانه را باور دارد.
تا شبی که یکی از همان پرده‌ها، برای اولین‌بار چهره‌ی خودِ وِرِسا را در کنار غریبه‌ای ناشناس نشان داد...
💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین سِلوِین، نِوِرا، بانوی مه و شعله، شب‌ها در تالارهای سنگیِ قصرهای خاموش قدم می‌زد.
موهای فر و نگاه نافذش، آرامشی سرد داشت؛ اما درونش آتشی بود که هیچ جادویی نمی‌توانست خاموشش کند.
دود نقره‌ای از جام‌های بخورِ تالار بالا می‌رفت و دور ستون‌های سیاه قصر می‌پیچید.
می‌گفتند اراده‌ی نِوِرا از فولاد ساخته شده، اما قلبش سرشار از احساساتی‌ست که کمتر کسی توان دیدنشان را دارد.
آن شب، وقتی ماه پشت برج‌های سیاه پنهان شد، شعله‌ای سرخ در دست او روشن شد؛ شعله‌ای که سال‌ها منتظر بازگشتش بود.
🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آزوریا، مِیرا با موهای کوتاه و عینکی گرد، میان قصرهای آبی و تالارهای جادویی پرسه می‌زد.
همیشه گربه‌ی سفید و سلطنتی‌اش، لومی، مثل پادشاهی کوچک و مغرور کنارش بود.
طلسم‌های بامزه و نشان‌های رنگارنگی که همه‌جا پخش می‌کرد، حتی نگهبانان جدی قصر را هم به خنده می‌انداخت.
اما یک شب، لومی به بلندترین برج قصر رفت و با دیدن نوری آبی‌رنگ، بی‌قرار شروع به چرخیدن دور او کرد.
انگار ستاره‌ای که تازه در آسمان آزوریا ظاهر شده بود، آمده بود تا رازی تازه را به آن‌ها نشان دهد...
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اُرگِلیا، وِرکان در قلعه‌ای از سنگ‌های سیاه زندگی می‌کرد؛ جایی که آسمان همیشه سرخ و رودخانه‌ها رنگی ناشناخته داشتند.
او را وارثِ زخم‌نشان می‌نامیدند؛ کسی که از جنگی قدیمی بازگشته بود، اما هیچ‌وقت درباره‌ی آن حرف نمی‌زد.
در بازارهای تاریک اُرگلیا، گوشت شکار و جام‌های سرخ کنار طلسم‌های ممنوعه معامله می‌شدند.
می‌گفتند هر زخمی که بر تن وِرکان می‌ماند، بخشی از جادوی سیاه سرزمین را در وجودش بیدار می‌کرد.
تا روزی که زخم قدیمی‌اش دوباره درخشید و تمام ناقوس‌های اُرگلیا هم‌زمان به صدا درآمدند...
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اُرِلوت، لوتیس با موهای مشکی تا روی شانه، در میان باغ‌هایی از گل‌های نقره‌ای و رودهای آینه‌گون زندگی می‌کرد.
می‌گفتند او از تبار لوتاریس است؛ نگهبانان افسانه‌ای که تنها هنگام شکوفایی گل‌های ماه از خواب بیدار می‌شوند.
هرجا قدم می‌گذاشت، گل‌های خاموش سرشان را به سوی او خم می‌کردند و آب رودخانه تصویر آینده را نشان می‌داد.
اما یک شب، در عمیق‌ترین بخش باغ، لوتوسی طلایی شکوفا شد؛ گلی که طبق افسانه نباید تا هزار سال دیگر متولد می‌شد.
و درست در لحظه‌ی شکفتنش، تمام گل‌های اُرِلوت نام لوتیس را زمزمه کردند...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین زِرِوین، کائلیا با چشم‌های سبز و موهای مشکی در عمارتی تاریک، میان آینه‌های ترک‌خورده و تالارهای خاموش زندگی می‌کرد.
او را به جسارتش در ابراز خواسته‌هایش می‌شناختند؛ چیزی را پنهان نمی‌کرد، حتی اگر دیگران از شنیدنش می‌ترسیدند.
بشقاب‌های شکسته، شیشه‌های ترک‌خورده و اشیای عجیبی که در گوشه‌وکنار عمارت جمع شده بودند، بخشی از دنیای غیرمعمول او بودند.
گاهی سنجاقک‌های رنگارنگ از پنجره‌های عمارت وارد می‌شدند و تنها لحظه‌ای روی وسایل قدیمی می‌نشستند.
اما آن شب، یکی از آینه‌های شکسته برای اولین‌بار تصویر چیزی را نشان داد که کائلیا خودش هنوز ندیده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آرِوِسا، رِویا با موهای سرخ چون شعله، سوار بر اسب‌های وحشی از دشت‌های بی‌انتها می‌گذشت.
او را وارثِ بادهای آزاد می‌نامیدند؛ کسی که هیچ تاج و دیواری نمی‌توانست برایش معنای ماندن داشته باشد.
سرخ، رنگِ پرچم‌هایی بود که بر فراز صخره‌های آرِوِسا در باد می‌رقصیدند و هرکدام قصه‌ای از آزادی داشتند.
رِویا باور داشت جهان برای ماندن ساخته نشده؛ برای کشف‌کردن و دویدن تا دورترین افق ساخته شده است.
آن شب، موهای سرخش در باد رها شد و برای اولین‌بار، هیچ مرزی در افق باقی نماند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین ابریشم، اِلِویا میان باغ‌های بلورین و گلبرگ‌های صورتیِ درخشان زندگی می‌کرد.
او را بانوی ابریشم می‌نامیدند؛ کسی که با عبورش، شکوفه‌های خاموش و چراغ‌های صورتیِ باغ روشن می‌شدند.
قصرهای سفید با پرده‌های ابریشمیِ صورتی، زیر نور نرمِ ماه مثل رؤیایی دور می‌درخشیدند.
شب‌ها، شکوفه‌های ماه روی آسمان می‌ریختند و رودخانه، انعکاس صورتیِ آن‌ها را تا دوردست می‌برد.
اما یک شب، میان آن همه لطافت، شکوفه‌ای سیاه در قلب باغ شکفت؛ گویی چیزی بیگانه، آرام وارد سرزمین ابریشم شده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین میدِنورا، دالیا در عمارتی سفید با پنجره‌های بلند و پرده‌های حریر زندگی می‌کرد؛ شبیه عروسک‌های افسانه‌ایِ قصه‌های قدیمی.
چشم‌های گرد و درشتش همیشه با نگاهی آرام اما جسور، همه‌چیز را زیر نظر داشت و دو گیره‌ی ظریف میان موهایش می‌درخشید.
او را دوشیزه‌ی چشمانِ ماه می‌نامیدند؛ کسی که در تالارهای خاموش، برای خودش قانون می‌نوشت و از هیچ صدایی پیروی نمی‌کرد.
جغدی خاکستری همیشه بر طاقِ عمارت می‌نشست و تنها موجودی بود که رازهای دالیا را می‌دانست.
اما شبی، جغد از پنجره وارد شد و کلیدی کوچک را روی میز گذاشت؛ کلیدی که روی آن نشانِ یک عروسک شکسته حک شده بود..
🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM