TChallenge
4 subscribers
78 links
Download Telegram
Channel created
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اِلدارین، جایی که طلوع طلسم‌های کهن را بیدار می‌کرد، بانوی سپیده و خرد در تالار بلورین دانش قدم می‌گذاشت.
او، که به قصه‌گوی ذهن‌های گمشده شهرت داشت، رازهای ذهن و قلب را می‌آموخت و به دیگران می‌بخشید.
با هر دانشی که به مسافری می‌داد، ستاره‌ای تازه در آسمان اِلدارین روشن می‌شد.
تا اینکه روزی کتاب اعظم آستِریا در برابرش گشوده شد؛
«حالا خردی را بیاب که هیچ کتابی به تو نیاموخته است.»
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین لومیرا، اِلورا، دختری با موهای موج‌دار، میان باغ گل‌های صورتی و شب‌تاب زندگی می‌کرد.
او را از خاندان وِلیون می‌نامیدند؛ دختری که خرگوش‌های سفید همیشه راهش را تا جنگل مخفی دنبال می‌کردند.
جادوی کوچکش در خنده‌هایش پنهان بود؛ هرجا می‌خندید، گل‌های خاموش دوباره شکوفه می‌دادند.
اما یک عصر، یکی از خرگوش‌ها روبان صورتی کوچکی را جلوی پایش گذاشت و به سمت جنگل دوید...
انگار این بار، جنگل مخفی وِلیون منتظر او بود..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین وِرِلیا، آرِوین، بانوی ناقوس‌های سیاه، نگهبان برجی بلند میان مه و سایه‌ها بود.
چشم‌های تیره‌اش همیشه چیزی برای پنهان‌کردن داشت و شعله‌ای چندرنگ همیشه کنار او می‌سوخت.
او پرحرف، جسور و غیرقابل‌پیش‌بینی بود؛ گاهی با صدای بلند می‌خندید و گاهی بی‌هیچ توضیحی در سکوت فرو می‌رفت.
می‌گفتند شعله با هر تغییر احساسش، رنگی تازه می‌گرفت و رازهایی را آشکار می‌کرد که هیچ‌کس قادر به دیدنشان نبود.
تا شبی که شعله ناگهان سیاه شد و ناقوس‌های برج، نام آرِوین را در سراسر وِرِلیا طنین‌انداز کردند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین نِوِریا، دوشیزه‌ی اِوِلیا میان جنگل‌های بکر و دره‌های مه‌آلود سفر می‌کرد و هر لحظه‌ی زیبا را در دفتر جادویی‌اش ثبت می‌کرد.
او کودکان روستاها را دور خود جمع می‌کرد و برایشان از کتاب‌ها و افسانه‌های سرزمین‌های دور می‌گفت.
هر تصویری که در دفترش ثبت می‌شد، به خاطره‌ای زنده تبدیل می‌شد؛ از خنده‌ی کودکان تا آخرین نور غروب.
او باور داشت بعضی لحظه‌ها آن‌قدر ارزشمندند که نباید تنها در خاطره بمانند.
اما یک روز، صفحه‌ای از دفترش خودش ورق خورد و تصویری از جایی را نشان داد که هنوز هرگز ندیده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آرکِلیا، لِیورا، نگهبانِ دروازه‌های خیال، میان جزایر شناور و آسمان‌های پرستاره زندگی می‌کرد.
هر شب، قهرمانانی از جهان‌های دور از میان دروازه‌ها قدم به دنیای او می‌گذاشتند.
اما بزرگ‌ترین جادوی او، ساختن لحظه‌هایی بود که در کنار دوستانش می‌گذراند.
می‌گفتند هرکس وارد دنیای لِیورا شود، ستاره‌ای مخصوص در آسمان آرکلیا پیدا می‌کند.
تا اینکه شبی، ستاره‌ای تازه روشن شد؛ ستاره‌ای که نام تمام دوستانش روی آن می‌درخشید...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین مِلوِرا، اِلین، قصه‌خوانِ تالارهای رنگین، میان باغ‌های روشن و کتاب‌های جادویی زندگی می‌کرد.
او هر شب تکه‌هایی از داستان‌های دور را از پرده‌ی سینمای قدیمی قصر بیرون می‌کشید و در دفترش نگه می‌داشت.
می‌گفتند هر کتابی که می‌خواند، رنگ تازه‌ای به آسمان مِلوِرا می‌بخشید و هر داستان، بخشی از قلبش را با خود می‌برد.
مهربانی‌اش آن‌قدر در سرزمین پخش شده بود که حتی گل‌ها هنگام عبورش آرام‌تر شکوفه می‌دادند.
اما یک شب، پرده‌ی سینما داستانی را نمایش داد که پایانش هنوز نوشته نشده بود..