TChallenge
3 subscribers
31 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین لومیرا، اِلورا، دختری با موهای موج‌دار، میان باغ گل‌های صورتی و شب‌تاب زندگی می‌کرد.
او را از خاندان وِلیون می‌نامیدند؛ دختری که خرگوش‌های سفید همیشه راهش را تا جنگل مخفی دنبال می‌کردند.
جادوی کوچکش در خنده‌هایش پنهان بود؛ هرجا می‌خندید، گل‌های خاموش دوباره شکوفه می‌دادند.
اما یک عصر، یکی از خرگوش‌ها روبان صورتی کوچکی را جلوی پایش گذاشت و به سمت جنگل دوید...
انگار این بار، جنگل مخفی وِلیون منتظر او بود..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین وِرِلیا، آرِوین، بانوی ناقوس‌های سیاه، نگهبان برجی بلند میان مه و سایه‌ها بود.
چشم‌های تیره‌اش همیشه چیزی برای پنهان‌کردن داشت و شعله‌ای چندرنگ همیشه کنار او می‌سوخت.
او پرحرف، جسور و غیرقابل‌پیش‌بینی بود؛ گاهی با صدای بلند می‌خندید و گاهی بی‌هیچ توضیحی در سکوت فرو می‌رفت.
می‌گفتند شعله با هر تغییر احساسش، رنگی تازه می‌گرفت و رازهایی را آشکار می‌کرد که هیچ‌کس قادر به دیدنشان نبود.
تا شبی که شعله ناگهان سیاه شد و ناقوس‌های برج، نام آرِوین را در سراسر وِرِلیا طنین‌انداز کردند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین نِوِریا، دوشیزه‌ی اِوِلیا میان جنگل‌های بکر و دره‌های مه‌آلود سفر می‌کرد و هر لحظه‌ی زیبا را در دفتر جادویی‌اش ثبت می‌کرد.
او کودکان روستاها را دور خود جمع می‌کرد و برایشان از کتاب‌ها و افسانه‌های سرزمین‌های دور می‌گفت.
هر تصویری که در دفترش ثبت می‌شد، به خاطره‌ای زنده تبدیل می‌شد؛ از خنده‌ی کودکان تا آخرین نور غروب.
او باور داشت بعضی لحظه‌ها آن‌قدر ارزشمندند که نباید تنها در خاطره بمانند.
اما یک روز، صفحه‌ای از دفترش خودش ورق خورد و تصویری از جایی را نشان داد که هنوز هرگز ندیده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آرکِلیا، لِیورا، نگهبانِ دروازه‌های خیال، میان جزایر شناور و آسمان‌های پرستاره زندگی می‌کرد.
هر شب، قهرمانانی از جهان‌های دور از میان دروازه‌ها قدم به دنیای او می‌گذاشتند.
اما بزرگ‌ترین جادوی او، ساختن لحظه‌هایی بود که در کنار دوستانش می‌گذراند.
می‌گفتند هرکس وارد دنیای لِیورا شود، ستاره‌ای مخصوص در آسمان آرکلیا پیدا می‌کند.
تا اینکه شبی، ستاره‌ای تازه روشن شد؛ ستاره‌ای که نام تمام دوستانش روی آن می‌درخشید...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین مِلوِرا، اِلین، قصه‌خوانِ تالارهای رنگین، میان باغ‌های روشن و کتاب‌های جادویی زندگی می‌کرد.
او هر شب تکه‌هایی از داستان‌های دور را از پرده‌ی سینمای قدیمی قصر بیرون می‌کشید و در دفترش نگه می‌داشت.
می‌گفتند هر کتابی که می‌خواند، رنگ تازه‌ای به آسمان مِلوِرا می‌بخشید و هر داستان، بخشی از قلبش را با خود می‌برد.
مهربانی‌اش آن‌قدر در سرزمین پخش شده بود که حتی گل‌ها هنگام عبورش آرام‌تر شکوفه می‌دادند.
اما یک شب، پرده‌ی سینما داستانی را نمایش داد که پایانش هنوز نوشته نشده بود..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین کَروان، رِهیان، آخرین سربازِ لژیون آستر، شب‌ها تنها میان کویر بی‌انتها قدم می‌زد.
زره سیاهش هنوز بر تنش بود، اما دیگر برای جنگیدن شمشیری با خود نداشت؛ تنها ستاره‌هایی رنگارنگ بالای سرش می‌درخشیدند.
می‌گفتند هر ستاره، خاطره‌ای از کسانی‌ست که روزی در کنار او جنگیده‌اند و حالا تنها در آسمان مانده‌اند.
رِهیان هر شب به دورترین ستاره نگاه می‌کرد؛ انگار منتظر بود کسی از گذشته، راه خانه را به او نشان دهد.
تا شبی که یکی از ستاره‌ها سقوط کرد و درست مقابل قدم‌هایش خاموش شد...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین وِلدرا، وِرِسا، بانوی قصرهای ابریشم سیاه، در عمارتی سفید و خاموش میان مه زندگی می‌کرد.
چهره‌اش هر شب با جادویی تازه و جسورانه تغییر می‌کرد؛ درست مثل روح سرکشی که هیچ قانونی نمی‌توانست مهارش کند.
در تالارهای قصر، پرده‌هایی قدیمی صحنه‌هایی از عشق‌های ممنوعه را نشان می‌دادند؛ داستان‌هایی که پایانشان همیشه ناتمام بود.
می‌گفتند پشت چشمان سرد و نگاه جسورش، قلبی پنهان شده که هنوز یک افسانه را باور دارد.
تا شبی که یکی از همان پرده‌ها، برای اولین‌بار چهره‌ی خودِ وِرِسا را در کنار غریبه‌ای ناشناس نشان داد...
💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین سِلوِین، نِوِرا، بانوی مه و شعله، شب‌ها در تالارهای سنگیِ قصرهای خاموش قدم می‌زد.
موهای فر و نگاه نافذش، آرامشی سرد داشت؛ اما درونش آتشی بود که هیچ جادویی نمی‌توانست خاموشش کند.
دود نقره‌ای از جام‌های بخورِ تالار بالا می‌رفت و دور ستون‌های سیاه قصر می‌پیچید.
می‌گفتند اراده‌ی نِوِرا از فولاد ساخته شده، اما قلبش سرشار از احساساتی‌ست که کمتر کسی توان دیدنشان را دارد.
آن شب، وقتی ماه پشت برج‌های سیاه پنهان شد، شعله‌ای سرخ در دست او روشن شد؛ شعله‌ای که سال‌ها منتظر بازگشتش بود.
🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آزوریا، مِیرا با موهای کوتاه و عینکی گرد، میان قصرهای آبی و تالارهای جادویی پرسه می‌زد.
همیشه گربه‌ی سفید و سلطنتی‌اش، لومی، مثل پادشاهی کوچک و مغرور کنارش بود.
طلسم‌های بامزه و نشان‌های رنگارنگی که همه‌جا پخش می‌کرد، حتی نگهبانان جدی قصر را هم به خنده می‌انداخت.
اما یک شب، لومی به بلندترین برج قصر رفت و با دیدن نوری آبی‌رنگ، بی‌قرار شروع به چرخیدن دور او کرد.
انگار ستاره‌ای که تازه در آسمان آزوریا ظاهر شده بود، آمده بود تا رازی تازه را به آن‌ها نشان دهد...
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اُرگِلیا، وِرکان در قلعه‌ای از سنگ‌های سیاه زندگی می‌کرد؛ جایی که آسمان همیشه سرخ و رودخانه‌ها رنگی ناشناخته داشتند.
او را وارثِ زخم‌نشان می‌نامیدند؛ کسی که از جنگی قدیمی بازگشته بود، اما هیچ‌وقت درباره‌ی آن حرف نمی‌زد.
در بازارهای تاریک اُرگلیا، گوشت شکار و جام‌های سرخ کنار طلسم‌های ممنوعه معامله می‌شدند.
می‌گفتند هر زخمی که بر تن وِرکان می‌ماند، بخشی از جادوی سیاه سرزمین را در وجودش بیدار می‌کرد.
تا روزی که زخم قدیمی‌اش دوباره درخشید و تمام ناقوس‌های اُرگلیا هم‌زمان به صدا درآمدند...
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM