𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹⁰, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
" خب من نمیفهمم کجای این باعث تو خطر افتادن ما میشه؟"
اوتو گفت و به پرث زل زده بود
" اوناهم داشتن به ورودی شهر میومدن ، اگه اونی که صداش کرد یکی از افراد قصر میبود و مارو میشناخت چی؟ هر سه تای ما موقع جنگ بین تاران و تاناپوران بودیم و کی میدونه اگه یکی ازاونجا چهره مارو یادشون مونده باشه؟"
اوتو لال شد، دلیل پرث منطقی بود و حالا دل اوتو و پور هم شور میزد
بعد از یک ساعت بلاخره به تاناپوران برگشتند، بعد از اون همه راهی که طی کردن و اون همه استرسی که کشیدن.
𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
هر چهار نفرشون بلاخره با قصر رسیدند ، تیتی مستقیم به طبقه بالا رفت و در اتاقش و قفل کرد
نورث و ویو از حال تیتی تعجب کرده بودن
" مگه نباید الان خوشحال باشه که یه قدم به کسی که میخواست نزدیکتر شده؟"
نورث سرشو و تکون داد
" نمیدونم، بزار یکم تنها باشه شاید بازم میخواد نقشه جدید بچینه"
ویو از نظر نورث خوشش اومد" اوووو راست میگی ، به نظرم توهم برو برای اونی که میخوای نقشه بچین "
سانتا تو کمر جفتشون مشت زد و هلشون داد
"برید بخوابید امشب از شام هم خبری نیست "
نورث و ویو اخمی کردند و هرکدوم به اتاق هاشون رفتند و سانتا قبل ازاینکه بره برگشت و نگاهی به اتاق تیتی انداخت
"امیدوارم تو دردسر نیوفتیم"
و به اتاقش رفت
تیتی خودشو روی تختش پرت کرد و خودزنی میکرد(به نظر من که خودکنی)
"واییییی، چرا خوابم برد میتونستم حداقل باهاش یه مکالمه داشته باشم وای تیتی بمیر تیتی "
لب و لوچه اشو جمع کرد و نشست و به دبیران از پنجره خیره شد
دستشو مشت کرد و بالا آورد
"ولی من تسلیم نمیشم، هم باید بفهمم کیه هم به دستش بیارم"
از جاش بلند شد و شمعی روشن کرد و پشت میز نشست ، دنبال یه راه حل درست و حسابی برای نزدیک شدن به پور بود
اینکه بعد از کارش تا خونه اش دنبالش کنه؟ یا قبل از کارش بره تو اتاقی که میخواد لباس عوض کنه بدزدتش؟
" نه...اینا نمیشه معلومه که نمیشه...شایدم بشه،اه نمیدونم"
تیتی با افکار و ایده های خودش کلنجار میرفت
اونقدر فکر کرد تا آخر تصمیمش و گرفت، هرشب به قمارخونه میره و بعد از تموم شدن رقص اونو به نوشیدنی دعوت میکنه و اگر نشد میره سراغ نقشه دوم، میدزدتش.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
کل شب اونقدر فکر میکرد که نتونست چشم رو هم بزاره و بخوابه ، صبح روز بعد بلند شد و یه دوش آب سرد گرفن۸ تا بتونه با سرمای آب به رفتار اون پسر فکر نکنه ولی نمیشد، لباس های تازه و تمیز پوشید یه عطر خوش بو و شیرین به خودش زد( میتونید بوی عطرهای یارا رو تصور کنید)
کمانشو برداشت و فقط شروع به تمرین تیراندازی روی اسب کرد، هم اسب رو وسط جنگل هدایت میکرد و هم باید با نشونه هایی که از قبل روی درخت ها گذاشته بود تیراندازی کنه.
اونقدر ادامه داده بود که اصلا حواسش نبود الان توی جنگل سرزمین تارانه، همچنان میتاخت و هدف میگرفت که تا به خودش اومد دید یه نفر چند قدم جلو تر رو زمین کنار یک حیوون خم شده بود تا اومد کنترل اسب و به دست بگیره اسب وحشت زده لنگ لنگ زد و پور پرت شد زمین ولی قبل از اینکه بیوفته همون کسی که کنار یه حیوون خم شده بود سریع گرفتش
هردو نفس نفس میزدند پوز از وحشت چشماشو بسته بود
اون پسر گفت
"هی ...چی؟"
انگاری همو میشناختن،یعنی اون پسر کی بود؟شاید..
❤🔥1