𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
96 subscribers
106 photos
3 videos
1 file
10 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢
بعد از رفتن اون سه تا کله پوک به قمارخونه، سانتا به سمت همون پسری که روبه‌روی ورودی در خوابیده بود رفت تا ببینه کیه و چرا اینجاست
کنارش خم شد نگاهی با صورتش انداخت، البته زیاد واضح نبود چون دستش روی صورتش بود
پهلوی پسر و تکون داد و آروم صداش زد
"آقا؟ اینجا چیکار میکنید..حالتون خوبه؟"
پرث یهو از جاش پرید و یک تیغه از کنار کمرش درآورد و نفس نفس می‌زدند
سانتا که شوکه شده بود چشماش از این حرکت غیرمنتظره لرزید و دستاشو به معنی تسلیم بالا برد
"ه-هی ..من فقط میخواستم بدونم اینجا چیکار میکنی.."
سانتا دستشو جلو برد و آروم تیغ تو دست پرث و پایین آورد
پرث نگاهی متعجب انداخت و ابرویی بالا برد
چرا انقدر قیافش خوشگل بود؟ امکان نداره چون من قطعا از اون خوشتیپ تر و جذاب ترم (افکار پرثه)
"فقط..خسته بودم و اینجا چُرت میزدم"
سانتا نفس عمیقی کشید و وقتی فهمید اون پسر آروم شده لبخندی زد
"از افراد شهری؟تاحالا ندیدمت...اسمت چیه؟"
پرث به خودش اومد و دنبال یه بهونه بود.
" تازه از سفر برگشتم...اسمم پرثه..و تو؟"
"اسمم سانتاعه.. "
"توام از افراد این شهری؟"
پرث می‌خواست مطمئن بشه که سانتا از افراد قصر نیست .
سانتا به خودش اومد، یاد حرف تیتی افتاد که بهش گفته بود اگه کسی رو که بهش مشکوک بود و دید به هیچ عنوان بهش نگه از افراد قصره..
بعد از چندثانیه سکوت صداشو صاف کرد
" م-منم از افراد شهرم..راستی مثل اینکه تنها از سفر برنگشتی، چون سه تا اسب اینجاست"
سانتا سریع بحث و عوض کرد و به اسب ها اشاره کرد
پرث دستی لای موهاش کشید و زیر لب فحشی داد
" خب..اره با برادرم و دوستمون برگشتیم...البته اونا رفتن دنبال مسافر خونه که امشب یه جای خواب داشته باشیم"
وای وای چجوری همچین دروغی گفتم، چقدر من باهوشم پور کجایی ببینی
پرث به خودش مغرور شد
سانتا که هنوز شک داشت ولی بازم سعی کرد باور کنه
" اوه راست میگی..میخوای تا اونا برگردن ما دوتا هم بریم دنبال مسافرخونه برای شماها؟"
پرث حالت مغرورانه اش ازبین رفت و تعجب کرده بود
بلند بلند خندید( مثلا عادی جلوه میده)
"هههاهاها...ها..جدی میگی؟خب من مشکلی ندارم بریم"
سانتا لبخندی زد و پرث و راهنمایی کرد و دوتایی وارد شهر شدن"
باهمدیگر قدم میزدن و اگه مسافرخونه ای میدیدن میرفتن و پرس و جو میکردن، و پرث فقط توی ذهنش می‌خندید که چقدر این سانتا ساده اس..
همینجوری که حرف میزدن و راه میرفتن یکدفعه سانتا تیتی و نورث و ویو و دید که جهت مخالف آنها راه میرفتن، یعنی داشتن به ورودی شهر میرفتن که سانتا دستشو رو هوا تکون داد و فریاد زد
" تیتی من اینجامم"
پرث از شدت شوک رگ گردنش بیرون زد و سریع با دیدن تیتی از آنجا رفت.
تیتی جلو اومد
"اون کی بود؟ چرا مثل گاوی که علفشو گم کرده میدوید؟"
نورث خنده اش ترکید و ویو به پهلوش زد
سانتا اخمی کرد و و کنار اون سه تا به سمت ورودی شهر می‌رفت تا به قصر برگردن
" هی اینجوری نگو، همون پسره بود که بیرون شهر روی زمین خوابید گفتی برم ببینم کیه"
تیتی دستشو پشتش قفل کرد و راه می‌رفت
"خب؟ کی بود چرا اونجا بود؟"
" گفت با برادر و دوستشون رفته بودن سفر و تازه برگشتن ، البته اون دوتا رو ندیدم چون خودش گفت اومدن تو شهر دنبال مسافرخونه ،منم گفتم بهش کمک کنم گفتم بیا ماهم بریم بگردیم"
تیتی نفسی برون داد و سر سانتا رو با تمسخر ناز کرد
" چه بچه مهربون و احمقی افرین بهت.."
سانتا اخم کرد و با مشت به پهلوی تیتی زد ،تیتی از درد خم شد و لبخند زد
" باشه کوچولو هار نشو"
𝘗𝘦𝘳𝘵𝘩
بعد از اینکه مثل یه اسب به ورودی شهر دوید دید که پور و اوتو منتظرش وایساده بودن
پور با نگرانی جلو اومد
" کجا بودی؟ چرا اینجوری میدویدی؟"
پرث نفس نفس می‌زدند و چشماش از غیرمنتظره بودن این موقعیت بزرگ شده بود
" سریع سوار اسب شید توراه بهتون میگم"
هر سه تا از اسب بالا رفتن و سرعت اسب و زیاد کردند به سمت تاناپوران"
اوتو صداش میلرزید
"پرث چیشده بگو دیگه"
پرث همینجور که افسار اسب و گرفته بود و با سرعت میتازید شروع کرد به توضیح دادن
" یکی از افراد شهر من و دید و با چندتا دروغ گولش زدم ولی بعدش گفت بریم شهر تا دنبال مسافرخونه بگردیم و منم باهاش رفتم...تااینکه یهو با فریاد یکی و صدا زد ..فکر کنم دوستش بود یا برادرش ازش نپرسیدم..وای پرثِ احمق "
پور اخمی کرد
" آروم حرف بزن مسافرخونه برای چی؟"
" بهش گفتم با برادرم و دوستم تازه از سفر برگشتیم و اون دوتا رفتن دنبال مسافرخونه..اونم می‌خواست کمک کنه"
اوتو متوجه نمی‌شد و تمام حرف های پرث و کنار هم میچید تا بفهمه قضیه چیه
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" خب من نمی‌فهمم کجای این باعث تو خطر افتادن ما میشه؟"
اوتو گفت و به پرث زل زده بود
" اوناهم داشتن به ورودی شهر میومدن ، اگه اونی که صداش کرد یکی از افراد قصر می‌بود و مارو می‌شناخت چی؟ هر سه تای ما موقع جنگ بین تاران و تاناپوران بودیم و کی میدونه اگه یکی ازاونجا چهره مارو یادشون مونده باشه؟"
اوتو لال شد، دلیل پرث منطقی بود و حالا دل اوتو و پور هم شور میزد
بعد از یک ساعت بلاخره به تاناپوران برگشتند، بعد از اون همه راهی که طی کردن و اون همه استرسی که کشیدن.

𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
هر چهار نفرشون بلاخره با قصر رسیدند ، تیتی مستقیم به طبقه بالا رفت و در اتاقش و قفل کرد
نورث و ویو از حال تیتی تعجب کرده بودن
" مگه نباید الان خوشحال باشه که یه قدم به کسی که می‌خواست نزدیکتر شده؟"
نورث سرشو و تکون داد
" نمیدونم، بزار یکم تنها باشه شاید بازم میخواد نقشه جدید بچینه"
ویو از نظر نورث خوشش اومد" اوووو راست میگی ، به نظرم توهم برو برای اونی که میخوای نقشه بچین "
سانتا تو کمر جفتشون مشت زد و هلشون داد
"برید بخوابید امشب از شام هم خبری نیست "
نورث و ویو اخمی کردند و هرکدوم به اتاق هاشون رفتند و سانتا قبل ازاینکه بره برگشت و نگاهی به اتاق تیتی انداخت
"امیدوارم تو دردسر نیوفتیم"
و به اتاقش رفت
تیتی خودشو روی تختش پرت کرد و خودزنی میکرد(به نظر من که خودکنی)
"واییییی، چرا خوابم برد میتونستم حداقل باهاش یه مکالمه داشته باشم وای تیتی بمیر تیتی "
لب و لوچه اشو جمع کرد و نشست و به دبیران از پنجره خیره شد
دستشو مشت کرد و بالا آورد
"ولی من تسلیم نمیشم، هم باید بفهمم کیه هم به دستش بیارم"
از جاش بلند شد و شمعی روشن کرد و پشت میز نشست ، دنبال یه راه حل درست و حسابی برای نزدیک شدن به پور بود
اینکه بعد از کارش تا خونه اش دنبالش کنه؟ یا قبل از کارش بره تو اتاقی که میخواد لباس عوض کنه بدزدتش؟
" نه.‌‌..اینا نمیشه معلومه که نمیشه...شایدم بشه،اه نمیدونم"
تیتی با افکار و ایده های خودش کلنجار میرفت
اونقدر فکر کرد تا آخر تصمیمش و گرفت، هرشب به قمارخونه میره و بعد از تموم شدن رقص اونو به نوشیدنی دعوت میکنه و اگر نشد میره سراغ نقشه دوم، میدزدتش.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
کل شب اونقدر فکر می‌کرد که نتونست چشم رو هم بزاره و بخوابه ، صبح روز بعد بلند شد و یه دوش آب سرد گرفن۸ تا بتونه با سرمای آب به رفتار اون پسر فکر نکنه ولی نمیشد، لباس های تازه و تمیز پوشید یه عطر خوش بو و شیرین به خودش زد( میتونید بوی عطرهای یارا رو تصور کنید)
کمانشو برداشت و فقط شروع به تمرین تیراندازی روی اسب کرد، هم اسب رو وسط جنگل هدایت می‌کرد و هم باید با نشونه هایی که از قبل روی درخت ها گذاشته بود تیراندازی کنه.
اونقدر ادامه داده بود که اصلا حواسش نبود الان توی جنگل سرزمین تارانه، همچنان میتاخت و هدف میگرفت که تا به خودش اومد دید یه نفر چند قدم جلو تر رو زمین کنار یک حیوون خم شده بود تا اومد کنترل اسب و به دست بگیره اسب وحشت زده لنگ لنگ زد و پور پرت شد زمین ولی قبل از اینکه بیوفته همون کسی که کنار یه حیوون خم شده بود سریع گرفتش
هردو نفس نفس می‌زدند پوز از وحشت چشماشو بسته بود
اون پسر گفت
"هی ...چی؟"
انگاری همو میشناختن،یعنی اون پسر کی بود؟شاید..
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹, 𝗈‌𝖿 𝖺𝗎‌‌ 𝗌𝗐𝖾‌‌𝖾‌‌𝗍 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌