𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ⁷, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
بعد از اون شب پور همچنان فکرش درگیر بود ، با اینکه درموردش با اوتو حرف زد ولی بازم یه جای کار میلنگید...این چه حسیه؟ میتونم کنترلش کنم؟ اصلا چه حسیه که نمیشه کنترلش کرد؟
سوالات بچگانه از ذهن پور عبور میکرد.. همزمان اون پسر و زیر بار فحش میگرفت و همزمان یه حس تنگی داشت .
سعی میکرد بهش فکر نکنه و کل امروز رو مشغول تمرین تیراندازی بود و اوتو هم روی یک صندلی نشسته بود و از چهره پور طراحی میکرد.. یکی از سرگرمی های دیگه ی اوتو اینه که از پور طراحی کنه
شب شده بود و وقتش رسیده بود دوباره به شهر برن
"پرث گفت بریم پایین اسب ها آماده اس "
پور سرش رو تکون داد و همراه اوتو به طبقه پایین رفتند و از قصر خارج شدند
سوار اسب ها شدند ، انگاری پرث یه چیزی توی گلوش سنگینی میکرد و این خیلی واضح بود
" پرث ، اگه چیزی میخوای بگی رک بگو "
پرث آب دهانش رو به زور قورت داد و درحالی که اسب رو هدایت میکرد گفت
" هیچی، فقط امیدوارم اوضاع درست بشه تا این همه راه تا سرزمین دشمنمون نریم .. اینجوری خودتو اذیت میکنی "
اوتو صورتش درهم رفت
"پرث ما اذیت نیستیم خودمو این ایده رو دادیم و تو هم گفتی که اگه چیزی شد و لو رفتیم کمکمون میکنی...اگه نمیتونی مشکلی نیست ولی لطفا خودتو ناراحت نکن "
پور حرف پرث روی ذهنش نقش بست ..کی میتونه اوضاع رو درست کنه؟ از پدر متنفرم کاش توی جنگ اون میمرد نه پادشاه تاران
این افکار پور ذهنشو می بلعید و اونقدر تو افکارش غرق بود که نفهمید کی به ورودی شهر رسیدند
سانتا پرید پایین و اسب پور رو نگه داشت ...پور اومد پایین و پرث سه تا اسب هارو یه گوشه بست
" پور...خودتو بابت حرفم ناراحت نکن ،به هرحال من فقط خوشحالیتو میخوام پس برو اوش بگذرون پسره ی اخمالو"
پور خنده ی ریزی بخاطر حرف پرث زد
" من خوبم .. حرفای بابابزرگی و بزار کنار "
پور و اوتو به داخل شهر رفتند و به سمت قمارخانه راه افتادند .
وقتی رسیدند تو اتاق مخصوص لباس هایشان رو عوض کردند و مثل همیشه صورتشون رو با یک تور بلند بستند
به جای مخصوص رقاص ها رفتند
نت نزدیک رفت
" ببین کیا اینجان...بهترین رقاص های ما"
اوتو لپ هاش سرخ شد و پور لبخند زد
" مرسی ولی اونقدر ها هم تعریف نداریم، همینجوری هم دیر رسیدیم باید شروع کنیم ..بعدا حرف میزنیم "
نت سرشو تکون داد و دوتایی دستاش و بهم چسبوند
پور و اوتو شروع به رقصیدن کردند( بچه ها بعدش چندتا عکس میزارم تصورتون از رقص و لباس هاشون رو درست کنید)
𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
بعد از ساعت ها صبر کردند بلاخره وقتش رسید ، همگی سوار اسب ها شده بودند و حالا به ورودی شهر رسیدند ..
" چقدر این پسره عجیبه..هربار اومدیم اینجا کنار ورودی روی زمین خوابیده دستش هم رو صورتش"
ویو با تعجب وقتی از اسب پایین میومد تا اسب ها رو به نگهبان تحویل بده این را گفت ، منظورش پرث بود
تیتی با جدیت به آن پسری که روی زمین لم داده بود نگاه کرد
" قیافش و نمیتونم ببینم..."
تیتی میخواست بره جلو که نورث زد به پهلوش
" تیتی ولش کن فعلا باید سریع خودمونو برسونیم قمارخونه وگرنه اون ساعتی که اونا کار میکنن نمیرسیم"
تیتی با تعجب به نورث نگاه کرد
سانتا نفس عمیقی کشید و با لحنی ملایم گفت
" تیتی شماها برید من به این موضوع رسیدگی میکنم"
تیتی لبخندی عمیق زد و لپ سانتا رو کشید و با ویو و نورث به سمت قمارخونه دویدند( مثل اسب )
وقتی رسیدند نفس نفس میزدند ، ویو دستشو روی زانوهاش گذاشت و خم شد و نفس میکشید نورث دستشو گذاشت کنار کمرش و تیتی بهشون نگاه کرد
" بریم تو...وقتشه این قضیه رو شروع و سریع تمومش کنیم"
اینو و گفت و یهو سه نفری باهم میخواستن برن داخل که گیر کردن
ویو هی تکون خورد و داد زد
" اه نورث خاک دو عالم تو سرت برو اونور دستم درد گرفت"
نورث اخم کرد
"منم مثل تو گیر کردم ببند گاله رو "
ویو چپ چپ به نورث نگاه کرد
" پهن اسب خوردم ببخشید "
نورث گفت و به تیتی نگاه کرد ، تیتی اونقدر زور زد که آخرش ا یه فریاد پرت شد داخل قمارخونه و یهو تلو تلو خورد و و نزدیگ رقاص ها روی زمین پرت شد
کل قمارخونه تو سکوت رفت
یهو نورث زد زیر خنده و ویو یهو محکم کوبوند تو دهن نورث
"ساکت شو...ببین جلوی کی افتاده"
نورث یهو چشماش گشاد شد
پور و اوتو که بخاطر این اتفاق ناگهانی نفری یدونه سکته کردن به تیتی با نگاهی پر از فحش نگاه میکردن
تیتی وقتی سرشو بالا آورد با پور مواجه شد، یهو انگار بدنش فلج شد و لکنت گرفت
"چیز ام..ببخش یهو شد"
❤🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ⁸, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
از روی زمین بلند شد و سرش رو چرخوند و و پیشخوان و نگاه کرد
نت به پیشخوان تکیه داده بود و میخندید و حتی نیومد کمک کنه
نورث و ویو هم به زور خنده هاشون و نگه داشته بودن
تیتی زیر لب ناسزایی گفت
" لعنت بهش.. همین اولش گند زدم"
با عصبانیت دست ویو و نورث و گرفت روی یکی از سکو ها نشستند
تیتی به جای رقاص ها به زمین خیره شد و حتی خجالت میکشید به پور نگاه کنه
نورث که از خنده داشت میمرد با دیدن چهره ویو که لپاش بخاطر تحمل نخندیدن باد کرده صدای خنده هاش بالا رفت
تیتی با تمسخر و عصبانیت سرشو بالا آورد و به اون دوتا نگاه کرد، هاله ی خشمش اونقدر سنگین بود که ویو و نورث خودبه خود خفه شدن
پور و اوتو که بعد از جمع و جور کردن اون قضیه درحال رقص بودن شاهد این اتفاق بودن
اوتو زیر اون ماسک توری بلند میخندید و پور از شوک هیج صدایی رو نمیشنوید
خودش بود، همونی که دیشب از روی اسب پرت شد روم..اینجا چیکار میکنه؟ یعنی این اتفاقی بود؟
تیتی آروم سرش و بالا آورد و با نگاهی مظلومانه به پور نگاه کرد
یهو چشم تو چشم شدن..پور نگاهش رو برگردوند و تیتی سرش رو برگردوند و سرش رو خاروند
نورث محو اوتو شده بود
" تیتی ..نمیدونم اون رفیق همونیه که دنبالش یا نه ولی من عاشق شدم"
تیتی با متلک بیلاخ بالا آورد
" تعداد گفتن های این جمله ات اونقدر زیاده که شمارشش از دستم در رفته یه اختر شناس هم نمیتونه بشمره"
(اخترشناسا اونایی که ستاره ها رو میشمرند)
ویو خندید
" راست میگه تو فقط حسی میگی دوروز میری با یکی و ازش استفاده کامل و میکنی و گند میزنی به احساساتش و بعدش ولش میکنی و میندازی تقصیر طرف"
"هردوتون خفه شید..ایندفعه دیگه جدیه"
تیتی آهی کشید و چشماشو چرخوند و به رقصیدن پور زل زد،بدون اهمیت اینکه پور داره میبینه که بهش زل زده
ویو و نورث هنوز سر اوتو بحث میکردند
پور از استرسی که داشت دل درد گرفته بود..چرا اینجوری بهم زل زده؟ ازش بدم میاد باعث میشه اذیت بشم. کاش میتونستم روی زمين ببندمش و با اسب روش یورتمه برم
درحالی که افکار تیتی تضاد کاملی با افکار پور داشت
چقدر خوب میرقص- چیز یعنی آدم با استعدادیه... چقدر قیافش بامز- ..اهوم یعنی قیافه خوبی هم داره
من چم شده؟ پور چی داره مگه معلومه که من از پور خوشتیپ ترم...ولی بازم چرا حس عجیبی داره وقتی میبینمش، مغزمو چجوری خاموش کنم وای
تقریبا کل مدت تیتی به پور زل زده بود و تو همون حالت خوابش برده بود
رقص تموم شده بود و پور و تیتی لباس هایشان را عوض کردند و به سمت ورودی شهر رفتند تا با پرث برگردند درحالی که نورث و ویو داشتن تیتی و از خواب بیدار میکردند
" هوی تیتیه عاشق...تیتی پاشو زندگیت رفت ولی تو اینجا خوابی تیتی"
ویو هرچقدر اینا رو میگفت تیتی بازم پا نمیشد، آخر یه کف گرگی خوابوند تو گوش تیتی
تیتی مثل گاوی که تازه زاییده شده از خواب پرید و دستشو رو صورتش گذاشت
"درد داشت.. ویو خودتو مرده فرض کن"
" فعلا اینا مهم نیست پاشو برگردیم دیره"
تیتی با عصبانیت و ناامیدی بلند شد ، هر سه نفر به ورودی شهر راه افتادند که یهو صدای سانتا اومد
"هی تیتی من اینجام"
سانتا با خنده دستشو تکون داد ، تیتی برگشت و نگاه کرد که یهویی یکی که انگار کنار سانتا بود به سرعت از اونجا دور شد
سانتا شوکه شد
" هی کجا رفتی"
یعنی اون چه کسی بود کنار سانتا؟ پور و اوتو چی شدن؟ پرث کجا بود.؟ تیتی چیکار میخواد کنه؟
❤🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ⁹, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢
بعد از رفتن اون سه تا کله پوک به قمارخونه، سانتا به سمت همون پسری که روبهروی ورودی در خوابیده بود رفت تا ببینه کیه و چرا اینجاست
کنارش خم شد نگاهی با صورتش انداخت، البته زیاد واضح نبود چون دستش روی صورتش بود
پهلوی پسر و تکون داد و آروم صداش زد
"آقا؟ اینجا چیکار میکنید..حالتون خوبه؟"
پرث یهو از جاش پرید و یک تیغه از کنار کمرش درآورد و نفس نفس میزدند
سانتا که شوکه شده بود چشماش از این حرکت غیرمنتظره لرزید و دستاشو به معنی تسلیم بالا برد
"ه-هی ..من فقط میخواستم بدونم اینجا چیکار میکنی.."
سانتا دستشو جلو برد و آروم تیغ تو دست پرث و پایین آورد
پرث نگاهی متعجب انداخت و ابرویی بالا برد
چرا انقدر قیافش خوشگل بود؟ امکان نداره چون من قطعا از اون خوشتیپ تر و جذاب ترم (افکار پرثه)
"فقط..خسته بودم و اینجا چُرت میزدم"
سانتا نفس عمیقی کشید و وقتی فهمید اون پسر آروم شده لبخندی زد
"از افراد شهری؟تاحالا ندیدمت...اسمت چیه؟"
پرث به خودش اومد و دنبال یه بهونه بود.
" تازه از سفر برگشتم...اسمم پرثه..و تو؟"
"اسمم سانتاعه.. "
"توام از افراد این شهری؟"
پرث میخواست مطمئن بشه که سانتا از افراد قصر نیست .
سانتا به خودش اومد، یاد حرف تیتی افتاد که بهش گفته بود اگه کسی رو که بهش مشکوک بود و دید به هیچ عنوان بهش نگه از افراد قصره..
بعد از چندثانیه سکوت صداشو صاف کرد
" م-منم از افراد شهرم..راستی مثل اینکه تنها از سفر برنگشتی، چون سه تا اسب اینجاست"
سانتا سریع بحث و عوض کرد و به اسب ها اشاره کرد
پرث دستی لای موهاش کشید و زیر لب فحشی داد
" خب..اره با برادرم و دوستمون برگشتیم...البته اونا رفتن دنبال مسافر خونه که امشب یه جای خواب داشته باشیم"
وای وای چجوری همچین دروغی گفتم، چقدر من باهوشم پور کجایی ببینی
پرث به خودش مغرور شد
سانتا که هنوز شک داشت ولی بازم سعی کرد باور کنه
" اوه راست میگی..میخوای تا اونا برگردن ما دوتا هم بریم دنبال مسافرخونه برای شماها؟"
پرث حالت مغرورانه اش ازبین رفت و تعجب کرده بود
بلند بلند خندید( مثلا عادی جلوه میده)
"هههاهاها...ها..جدی میگی؟خب من مشکلی ندارم بریم"
سانتا لبخندی زد و پرث و راهنمایی کرد و دوتایی وارد شهر شدن"
باهمدیگر قدم میزدن و اگه مسافرخونه ای میدیدن میرفتن و پرس و جو میکردن، و پرث فقط توی ذهنش میخندید که چقدر این سانتا ساده اس..
همینجوری که حرف میزدن و راه میرفتن یکدفعه سانتا تیتی و نورث و ویو و دید که جهت مخالف آنها راه میرفتن، یعنی داشتن به ورودی شهر میرفتن که سانتا دستشو رو هوا تکون داد و فریاد زد
" تیتی من اینجامم"
پرث از شدت شوک رگ گردنش بیرون زد و سریع با دیدن تیتی از آنجا رفت.
تیتی جلو اومد
"اون کی بود؟ چرا مثل گاوی که علفشو گم کرده میدوید؟"
نورث خنده اش ترکید و ویو به پهلوش زد
سانتا اخمی کرد و و کنار اون سه تا به سمت ورودی شهر میرفت تا به قصر برگردن
" هی اینجوری نگو، همون پسره بود که بیرون شهر روی زمین خوابید گفتی برم ببینم کیه"
تیتی دستشو پشتش قفل کرد و راه میرفت
"خب؟ کی بود چرا اونجا بود؟"
" گفت با برادر و دوستشون رفته بودن سفر و تازه برگشتن ، البته اون دوتا رو ندیدم چون خودش گفت اومدن تو شهر دنبال مسافرخونه ،منم گفتم بهش کمک کنم گفتم بیا ماهم بریم بگردیم"
تیتی نفسی برون داد و سر سانتا رو با تمسخر ناز کرد
" چه بچه مهربون و احمقی افرین بهت.."
سانتا اخم کرد و با مشت به پهلوی تیتی زد ،تیتی از درد خم شد و لبخند زد
" باشه کوچولو هار نشو"
𝘗𝘦𝘳𝘵𝘩
بعد از اینکه مثل یه اسب به ورودی شهر دوید دید که پور و اوتو منتظرش وایساده بودن
پور با نگرانی جلو اومد
" کجا بودی؟ چرا اینجوری میدویدی؟"
پرث نفس نفس میزدند و چشماش از غیرمنتظره بودن این موقعیت بزرگ شده بود
" سریع سوار اسب شید توراه بهتون میگم"
هر سه تا از اسب بالا رفتن و سرعت اسب و زیاد کردند به سمت تاناپوران"
اوتو صداش میلرزید
"پرث چیشده بگو دیگه"
پرث همینجور که افسار اسب و گرفته بود و با سرعت میتازید شروع کرد به توضیح دادن
" یکی از افراد شهر من و دید و با چندتا دروغ گولش زدم ولی بعدش گفت بریم شهر تا دنبال مسافرخونه بگردیم و منم باهاش رفتم...تااینکه یهو با فریاد یکی و صدا زد ..فکر کنم دوستش بود یا برادرش ازش نپرسیدم..وای پرثِ احمق "
پور اخمی کرد
" آروم حرف بزن مسافرخونه برای چی؟"
" بهش گفتم با برادرم و دوستم تازه از سفر برگشتیم و اون دوتا رفتن دنبال مسافرخونه..اونم میخواست کمک کنه"
اوتو متوجه نمیشد و تمام حرف های پرث و کنار هم میچید تا بفهمه قضیه چیه
❤🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹⁰, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
" خب من نمیفهمم کجای این باعث تو خطر افتادن ما میشه؟"
اوتو گفت و به پرث زل زده بود
" اوناهم داشتن به ورودی شهر میومدن ، اگه اونی که صداش کرد یکی از افراد قصر میبود و مارو میشناخت چی؟ هر سه تای ما موقع جنگ بین تاران و تاناپوران بودیم و کی میدونه اگه یکی ازاونجا چهره مارو یادشون مونده باشه؟"
اوتو لال شد، دلیل پرث منطقی بود و حالا دل اوتو و پور هم شور میزد
بعد از یک ساعت بلاخره به تاناپوران برگشتند، بعد از اون همه راهی که طی کردن و اون همه استرسی که کشیدن.
𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
هر چهار نفرشون بلاخره با قصر رسیدند ، تیتی مستقیم به طبقه بالا رفت و در اتاقش و قفل کرد
نورث و ویو از حال تیتی تعجب کرده بودن
" مگه نباید الان خوشحال باشه که یه قدم به کسی که میخواست نزدیکتر شده؟"
نورث سرشو و تکون داد
" نمیدونم، بزار یکم تنها باشه شاید بازم میخواد نقشه جدید بچینه"
ویو از نظر نورث خوشش اومد" اوووو راست میگی ، به نظرم توهم برو برای اونی که میخوای نقشه بچین "
سانتا تو کمر جفتشون مشت زد و هلشون داد
"برید بخوابید امشب از شام هم خبری نیست "
نورث و ویو اخمی کردند و هرکدوم به اتاق هاشون رفتند و سانتا قبل ازاینکه بره برگشت و نگاهی به اتاق تیتی انداخت
"امیدوارم تو دردسر نیوفتیم"
و به اتاقش رفت
تیتی خودشو روی تختش پرت کرد و خودزنی میکرد(به نظر من که خودکنی)
"واییییی، چرا خوابم برد میتونستم حداقل باهاش یه مکالمه داشته باشم وای تیتی بمیر تیتی "
لب و لوچه اشو جمع کرد و نشست و به دبیران از پنجره خیره شد
دستشو مشت کرد و بالا آورد
"ولی من تسلیم نمیشم، هم باید بفهمم کیه هم به دستش بیارم"
از جاش بلند شد و شمعی روشن کرد و پشت میز نشست ، دنبال یه راه حل درست و حسابی برای نزدیک شدن به پور بود
اینکه بعد از کارش تا خونه اش دنبالش کنه؟ یا قبل از کارش بره تو اتاقی که میخواد لباس عوض کنه بدزدتش؟
" نه...اینا نمیشه معلومه که نمیشه...شایدم بشه،اه نمیدونم"
تیتی با افکار و ایده های خودش کلنجار میرفت
اونقدر فکر کرد تا آخر تصمیمش و گرفت، هرشب به قمارخونه میره و بعد از تموم شدن رقص اونو به نوشیدنی دعوت میکنه و اگر نشد میره سراغ نقشه دوم، میدزدتش.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
کل شب اونقدر فکر میکرد که نتونست چشم رو هم بزاره و بخوابه ، صبح روز بعد بلند شد و یه دوش آب سرد گرفن۸ تا بتونه با سرمای آب به رفتار اون پسر فکر نکنه ولی نمیشد، لباس های تازه و تمیز پوشید یه عطر خوش بو و شیرین به خودش زد( میتونید بوی عطرهای یارا رو تصور کنید)
کمانشو برداشت و فقط شروع به تمرین تیراندازی روی اسب کرد، هم اسب رو وسط جنگل هدایت میکرد و هم باید با نشونه هایی که از قبل روی درخت ها گذاشته بود تیراندازی کنه.
اونقدر ادامه داده بود که اصلا حواسش نبود الان توی جنگل سرزمین تارانه، همچنان میتاخت و هدف میگرفت که تا به خودش اومد دید یه نفر چند قدم جلو تر رو زمین کنار یک حیوون خم شده بود تا اومد کنترل اسب و به دست بگیره اسب وحشت زده لنگ لنگ زد و پور پرت شد زمین ولی قبل از اینکه بیوفته همون کسی که کنار یه حیوون خم شده بود سریع گرفتش
هردو نفس نفس میزدند پوز از وحشت چشماشو بسته بود
اون پسر گفت
"هی ...چی؟"
انگاری همو میشناختن،یعنی اون پسر کی بود؟شاید..
❤🔥1