𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
65 subscribers
106 photos
3 videos
8 links
Download Telegram
𝖢𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖻𝖾 𝖾𝗇𝗍𝖾𝗋𝗍𝖺𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀
𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Characters of Bitter Revenge?
Welcome to a 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
So journey through time
❤‍🔥1
Characters of Sweet Revenge?
The continuation of 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
Welcome to a 𝖲𝗐𝖾‌‌𝖾‌‌𝗍 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
So journey through time
❤‍🔥1
𝖠𝗇‌𝖽 au's PDF
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹ , 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

نبرد طولانی ای بود، حتی بعد از پایان هم بوی خون رو می‌شد حس کرد
تیتی طبق دستور پدرش همراه سانتا توی زیر زمین بودن ، تنها صدای برخورد شمشیر ها ، پرتاب تیر و یورتمه اسب ها میومد.
تا اینکه شیپور به صدا در آمد، تیتی نفسش بند آمد و به سانتا زل زد
"یعنی..."
تیتی سریع کمانشو برداشت و سانتا دستش را روی غلاف شمشیرش گذاشت ،هردو به سرعت از پله ها بالا می‌رفتند تا به بیرون قصر برسند.
وقتی سانتا دروازه را باز کرد با زمینی پر از جسد روبه رو شدن ، تیتی حیران به دنبال پدرش می‌گشت
"پدرررررر کجایی ..پدرررر"
حس دلشوره ای که هردوی آنها داشتند مدام بیشتر می‌شد.. نگاه تیتی به یکی از جسد ها افتاد، خیلی آشنا بود.. تو ذهنش با خودش تکرار می‌کرد
" نه..نه، این امکان نداره ..شاید توهم دارم میزنم"
پدرش بود، پادشاه قدرتمند قلمرو تاران حال میان این جمعیت از مردگان بود .
ملکه با گریه بسیاری جلوی دروازه ایستاده بود ، این صدای گریه ها با شادی لشکر دشمن ترکیبی دردناک بود .
(نمیخوام زیاد تو این صحنه ها بمونیم و غمگین باشه)
چند روزی از آن حادثه غم انگیز گذشت ، با اصرار ملکه باشکوه ترین مراسم یادبود برای پادشاه تاران برگزار شد و حین این مراسم که همه چهره ها را غم پوشانده بود ؛ آن سوی سرزمین در قلمروی تاناپوران مردم درحالی شادی و جشن گرفتن بودند چرا که در این جنگ ناعادلانه پیروز شدند
چندروز بعد از مرگ پدر ، ملکه هم از شدت شوک و ناراحتی نتونست تحمل کنه و بدون توجه به تیتی و سانتا یک تیغه در قلب خودش فرو کرد و مرد.
حدود یک ماه بعد
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
تیتی طبق وصیت پدرش بر تخت نشست و جانشین پدرش شد و سانتا هم زید دست او و جانشین بعد از او بود .
قصر به حالت قبلی برگشته بود و همه دوباره خودشون رو با وضعیت حال وقف دادند .
از آن موقع به بعد تیتی شروع کرده بود به آماده کردن لشکری بی همتا و پر قدرت برای انتقام خون پدرش .


شروع داستان
بازم تی تی طبق معمول توی اتاقش گرفته خوابیده و بیرون نمیاد، نورث بی اهمیت و قهرمانانه در اتاق و محکم با لگد باز میکنه و فریاد میزنه " خرس گنده پاشو ، وقتشه جمع و جور کنیم بریم خوشگذرونی"
تیتی با صدای لگد و باز شدن در از خواب پرید و با اخم و عصبانیت و چشم های نیمه باز به نورث نگاه کرد و گفت
" کاش همین الان کمانم اینجا بود تا یه تیر وسط مغزت خالی میکردم ، گمشو بیرون رو مخ نرو"
نورث زبونشو دراز کرد و پرید روی تخت تیتی و اونو پرت کرد پایین
..بعد از اینکه نورث و تیتی دعوای بچگانه اشون تموم شد حاضر شدن و به طبقه پایین رفتن ، ویو پشت میز نشسته بود و داشت کلی خوراکی می‌خورد و نیشخند زد
" نورث بازم رفتی رو اعصاب تیتی ؟ از صورتش فحش میباره"
تیتی چشماشو چرخوند و روی یکی از صندلی ها نشست و در کنار ویو صبحانه می‌خورد
نورث آبرویی بالا انداخت و نشست
"کی من؟ هرکی گفته دروغ گفته "
ویو خندید و زیر لب گفت
"صورت تیتی که دروغ نمیگه"
سانتا ام بلاخره از خواب پاشده بود و درکنار آنها نشست
" همیشه با سر و صدای شماها بیدار میشم، خیر سرتون خدمتگزار مایید چجوریه اینجا لش کردید"
با قیافه ای شاکی شروع به صبحانه خوردن کرد
تیتی سرعت ای کرد و صداش رو صاف کرد
" خب ، فعلا اون بحث و ول کنید ،امروز بازم بریم شهر ؟"
ویو و نورث و سانتا همزمان باهم چشماشون گشاد شد و همه با هم گفتن
"چییی؟"
نورث آهی کشید و گفت
" ترو به جون خودت، هرروز خدا مارو برمیداری میبری اونجا میشینی اون رقص های مزخرف و میبینی قمار میکنی آخرش هم نه کسی مد نظرته نه قماری رو میبری، ول کن دیگه "
سانتا هم سرشو به معنی تایید تکون داد و درحالی که تو دهنش غذا بود گفت
"راست میگه ، خودت هربار برمیگردی از اونجا اعتراض میکنی که چرا انقدر آدماش رو اعصابن ولی بازم میری "
ویو خندید و گفت
" باشه بریم ، ولی ایندفعه یه قمارخونه جدید میریم "
تیتی که مونده بود پاچه بگیره یا همکاری کنه سرشو مثل یه سگ حرف گوش کن تکون داد
"قبوله"
یک ساعت بعد ، ویو و نورث و تیتی سوار بر اسب های خودشان به سمت شهر میرفتن ، سانتا جدا از آنها طبق معمول با اسب خودش برای گشت زنی تو شهر رفت
نورث همینجور که اطراف را می‌دید و افسار اسب را به دست داشت گفت
"ویو امیدوارم اینجایی که میریم باب دل تیتی بشینه، درسته هرجا بریم همه باهم میریم ولی دیگه تیتی شورش و داره درمیاره"
تیتی اخم کرد و با لحنی جدی گفت
" من فقط دنبال یه نفرم که مثل شما دوتا رو مخ نباشه ، یه دوست میخوام ولی بین اون همه رقاص هیچکدوم خوب نبودن، همشون دنبال کی- "
ویو جلوی حرف تیتی رو گرفت
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ², 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ², 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" هی هی هی فهمیدیم دیگه نگو ‌...بین مردم آروم حرف بزن"
ویو و نورث خندیدن ،تیتی زیادی رک بود .
چنددقیقه بعد
اسب هارو کنار قمارخونه به میله ای بستیم و مراقبی کنارشون گذاشتیم
تیتی
"ویو ، مطمئنی اینجا بهتر از قبلیه؟"
"شک نکن، تاحالا شده اعتماد کنی بهم و پشیمون بشی،"
نورث به پهلوی تیتی زد و خندید و گفت
"صد در صد اره"
رفتن داخل ، سالن بزرگی بود که در یک طرف آن رقاص هایی با صدای تار و ساز درحال رقص بودند و در طرف دیگه جمعیت های مختلف پشت میز هد مختلف درحال قمار کردن بودند
تیتی سریع دست نورث و ویو و گرفت تا به سمت رقاص ها برن
صدای ذهن نورث و ویو " باز این شروع کرد "
هر سه تاشون روی سکوهای بزرگ چوبی که فرش و پشتی داشتند نشستند ( همون صندلی چند نفره خودمون تو قهوه خونه ها)
طبق معمول نورث شراب ساتو سفارش داد ( شراب ساتو یه شراب تو تایلنده که از برنج درست شده تو مراسم سنتی و جشن ها... استفاده میکردن)
تیتی بی توجه به نورث و ویو بطری شرابو سر کشید و به کسایی که میرقصیدن خیره شده بود
یکی دو ساعت گذشت و تقریبا غروب بود، تیتی بازم ناراضی عصبی مثل بقیه روز ها از جاش بلند شد
نورث و ویو بهم نگاه کردند و قیافه ناامیدانه ای داشتند
سوار اسب ها شدند و آروم بین جمعیت به قصر برمی‌گشتند، شب شده بود و شهر شلوغ تر بود پس باید با احتیاط حرکت می‌کردند
ویو شروع کرد به صحبت
" تیتی بازم از کسی خوشت نیومد؟ واقعا عجیبی معلوم نیست از چه کسایی خوشت میاد"
نورث چشم غره ای به ویو رفت و بعد با خنده ای روبه تیتی کرد و گفت
"اصلا لازم نیست نگران این موضوع باشی، فردا صبح زود یک صف پر از دخترای خوشگل و متخلف برات آماده میکنم هرکدوم خوشت اومد بردار "
ویو زیر لب گفت
" خاک تو سر بی عقلت اون زن نمیخواد ...همه رقاص ها پسرن"
نورث تو همون حالت خنده از شدت شوک خشکش زد‌.
تیتی برگشت و بی توجه به جمعیت داشت با نورث و ویو بحث می‌کرد.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
چندماهی از برد در این جنگ گذشته بود، پور طبق معمول با برنامه های پرث پیش میرفت، تمرین تیراندازی شکار اسب سواری و... ولی بین این برنامه ها قطعا وقتی برای کار مورد علاقه خودش بود‌، غروب بود و بلاخره وقتش شده بود
پور به اوتو گفت
" لباسای رقص و برداشتی ؟"
"اره، هم برای خودم هم برای تورو ، پرث کجاست؟"
جلوی قصر منتظر ماعه تا مارو ببره
دوتاشون به بیرون قصر رفتن، پرث اسب هارا آماده کرده بود، سوار شدن و به سمت شهر رفتن ، ولی نه شهر سرزمین خودشان ..بلکه شهر تاران
حتی قبل از آن جنگ ناعادلانه پور آنجا می‌رفت چون از اینکه مردم سرزمین خودش او را در قمارخانه ببیند می‌ترسید، می‌تونست نقطه ضعف پور باشه بخاطر همین تصمیم گرفت تو شهر دشمن به کار مورد علاقه اش به طور پنهانی ادامه بده،
بعد از یک ساعت به تاران رسیدند و در ورودی شهر از اسب ها پایین آمدند
پرث قبل از اینکه اوتو و پور بروند گفت
" میدونید دیگه، مراقب باشید و موقع رقص مثل همیشه اون ماسک های توری بلند رو بزنید اگر هم اتفاقی افتاد بدونید من اینجا بیرون شهر منتظرتونم "
پور و اوتو سرشونو و تکون دادند و وارد شهر شدند ، پرث اسب هارا به گوشه ای برد و مثل همیشه نشست در انتظار آنها.
پور و اوتو درحالی که در میان جمعیت با سمت همان قمارخونه همیشگی ای که درآنجا میرقصیدن میرفتن درحال حرف زدن بودند
" پور ، من از آدمای اون قمارخونه خوشم نمیاد ..یکم زیادی منحرفن"
" همه قمارخونه ها همینن اوتو، ولی بازم اینجا بهتر از بقیه جاها بود :
اوتو آهی کشید و لب هاشو غنچه کرد ..
وقتی میان آن جمعیت هولناک راه می‌رفتند پور زیر لب ناسزایی گفت
"چرا انقدر مردم تو هم رفتن"
سرشو بالا آورد تا ببینه چرا انقدر شلوغه که بدون اینکه موقعیت و بفهمه جلوی اسبی که میان جمعیت میومد و باعث این شلوغی بود افتاد و اسب یکدفعه صدایی درآورد و روی دوپا ایستاد و بعد پایین آمد
فردی که روی اسب بود روی پور افتاد و..
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ³, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌