𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
71 subscribers
106 photos
3 videos
1 file
9 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ², 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" هی هی هی فهمیدیم دیگه نگو ‌...بین مردم آروم حرف بزن"
ویو و نورث خندیدن ،تیتی زیادی رک بود .
چنددقیقه بعد
اسب هارو کنار قمارخونه به میله ای بستیم و مراقبی کنارشون گذاشتیم
تیتی
"ویو ، مطمئنی اینجا بهتر از قبلیه؟"
"شک نکن، تاحالا شده اعتماد کنی بهم و پشیمون بشی،"
نورث به پهلوی تیتی زد و خندید و گفت
"صد در صد اره"
رفتن داخل ، سالن بزرگی بود که در یک طرف آن رقاص هایی با صدای تار و ساز درحال رقص بودند و در طرف دیگه جمعیت های مختلف پشت میز هد مختلف درحال قمار کردن بودند
تیتی سریع دست نورث و ویو و گرفت تا به سمت رقاص ها برن
صدای ذهن نورث و ویو " باز این شروع کرد "
هر سه تاشون روی سکوهای بزرگ چوبی که فرش و پشتی داشتند نشستند ( همون صندلی چند نفره خودمون تو قهوه خونه ها)
طبق معمول نورث شراب ساتو سفارش داد ( شراب ساتو یه شراب تو تایلنده که از برنج درست شده تو مراسم سنتی و جشن ها... استفاده میکردن)
تیتی بی توجه به نورث و ویو بطری شرابو سر کشید و به کسایی که میرقصیدن خیره شده بود
یکی دو ساعت گذشت و تقریبا غروب بود، تیتی بازم ناراضی عصبی مثل بقیه روز ها از جاش بلند شد
نورث و ویو بهم نگاه کردند و قیافه ناامیدانه ای داشتند
سوار اسب ها شدند و آروم بین جمعیت به قصر برمی‌گشتند، شب شده بود و شهر شلوغ تر بود پس باید با احتیاط حرکت می‌کردند
ویو شروع کرد به صحبت
" تیتی بازم از کسی خوشت نیومد؟ واقعا عجیبی معلوم نیست از چه کسایی خوشت میاد"
نورث چشم غره ای به ویو رفت و بعد با خنده ای روبه تیتی کرد و گفت
"اصلا لازم نیست نگران این موضوع باشی، فردا صبح زود یک صف پر از دخترای خوشگل و متخلف برات آماده میکنم هرکدوم خوشت اومد بردار "
ویو زیر لب گفت
" خاک تو سر بی عقلت اون زن نمیخواد ...همه رقاص ها پسرن"
نورث تو همون حالت خنده از شدت شوک خشکش زد‌.
تیتی برگشت و بی توجه به جمعیت داشت با نورث و ویو بحث می‌کرد.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
چندماهی از برد در این جنگ گذشته بود، پور طبق معمول با برنامه های پرث پیش میرفت، تمرین تیراندازی شکار اسب سواری و... ولی بین این برنامه ها قطعا وقتی برای کار مورد علاقه خودش بود‌، غروب بود و بلاخره وقتش شده بود
پور به اوتو گفت
" لباسای رقص و برداشتی ؟"
"اره، هم برای خودم هم برای تورو ، پرث کجاست؟"
جلوی قصر منتظر ماعه تا مارو ببره
دوتاشون به بیرون قصر رفتن، پرث اسب هارا آماده کرده بود، سوار شدن و به سمت شهر رفتن ، ولی نه شهر سرزمین خودشان ..بلکه شهر تاران
حتی قبل از آن جنگ ناعادلانه پور آنجا می‌رفت چون از اینکه مردم سرزمین خودش او را در قمارخانه ببیند می‌ترسید، می‌تونست نقطه ضعف پور باشه بخاطر همین تصمیم گرفت تو شهر دشمن به کار مورد علاقه اش به طور پنهانی ادامه بده،
بعد از یک ساعت به تاران رسیدند و در ورودی شهر از اسب ها پایین آمدند
پرث قبل از اینکه اوتو و پور بروند گفت
" میدونید دیگه، مراقب باشید و موقع رقص مثل همیشه اون ماسک های توری بلند رو بزنید اگر هم اتفاقی افتاد بدونید من اینجا بیرون شهر منتظرتونم "
پور و اوتو سرشونو و تکون دادند و وارد شهر شدند ، پرث اسب هارا به گوشه ای برد و مثل همیشه نشست در انتظار آنها.
پور و اوتو درحالی که در میان جمعیت با سمت همان قمارخونه همیشگی ای که درآنجا میرقصیدن میرفتن درحال حرف زدن بودند
" پور ، من از آدمای اون قمارخونه خوشم نمیاد ..یکم زیادی منحرفن"
" همه قمارخونه ها همینن اوتو، ولی بازم اینجا بهتر از بقیه جاها بود :
اوتو آهی کشید و لب هاشو غنچه کرد ..
وقتی میان آن جمعیت هولناک راه می‌رفتند پور زیر لب ناسزایی گفت
"چرا انقدر مردم تو هم رفتن"
سرشو بالا آورد تا ببینه چرا انقدر شلوغه که بدون اینکه موقعیت و بفهمه جلوی اسبی که میان جمعیت میومد و باعث این شلوغی بود افتاد و اسب یکدفعه صدایی درآورد و روی دوپا ایستاد و بعد پایین آمد
فردی که روی اسب بود روی پور افتاد و..
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ³, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ³, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
تیتی درحالی که بحث می‌کرد متوجه روبه روی خودش نبود که یهو ویو و نورث فریاد زدن " تیتی مراقب باش"
اسب تیتی بلند شد و هیره ای کشید و تیتی از روی اسب پرت شد پایین و روی کسی افتاد که باعث شد اسب بترسد .
" وای ، سرم ..هی حواست کجاس-"
تیتی وقتی چهره آن کسی که رویش افتاده بود را دید لال شد و خشکش زد ‌،برایش آشنا بود ، ولی الان به آن اهمیت نمی‌داد
پور که عصبی بود و قلبش بخاطر اینکه اگه الان لو بره توی شهر دشمنه تند تند میزد ، تیتی رو از روی خودش پرت کرد اونور و سریع بلند شد
" توی روانی، معلوم هست حواست کجاست ؟"
اینو گفت و بدون اینکه منتظر پاسخ باشه دست اوتو رو گرفت سریع از میان جمعیتی که برای تماشای این صحنه ایستاده بودند بیرون رفت
تیتی هنوز تو شوک بود و تمام مدت به رفتن آن پسر آشنا زل زد ، می‌خواست به دنبال او بدود که نورث بازوشو و گرفت مانع رفتنش شد
"تیتی کجا میری؟"
تیتی اخمی کرد و و شقیقه اش را گرفت و سرش را تکان داد
"هیچی، فقط حس کردم آشنا س"
نورث چشم غره ای رفت و و پشت سر تیتی سوار اسب شد .
ویو تمام مدت مثل یک تماشاچی به صحنه ها زل زده بود و لذت می‌برد ، انگار منتظر شکل گیری چیزی بود
سه تایی به سمت قصر رفتن.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
پور از میان جمعیت دوید و اوتو رو با خودش کشید به سمت قمارخونه، وقتی رسیدند هردو نفس نفس می‌زدند.
پور اطراف را با دقت نگاه کرد تا مطمئن شود کسی مشکوک نشده .
اوتو با خستگی و نگرانی گفت
" هاه..پور چیشده ؟ اون کی بود؟"
پور اخمی کرد و به داخل قمارخونه رفت
"هیچی، فقط قیافش برام آشنا بود"
اوتو دیگه سوالی نپرسید، می‌دونست تو این مواقع که حال پور اینجوریه با سوال پرسیدن های الکی فقط باعث میشه اعصابش خورد بشه.
وارد قمارخونه که شدن به سمت مسئول آنجا رفتند
مسئول آنجا یک مرد خوش قیافه بود که با همه بلا استثنا با احترام برخورد می‌کرد(میتونید نت و تصور کنید همون که با جی جیه)
با خنده ای ملایم به سمت پور و اوتو رفت
" بلاخره اومدید، خوش اومدید به عنوان رقاص های تازه کار اینجا واقعا خوش قیافه اید و برازنده این کار"
اوتو از ذوق به پهلوی پور زد ، پور نیشخندی زد و گفت
" ممنون از لطفتون ، همین الان لباس هامون رو عوض میکنیم میریم شروع میکنیم"
" چه عالی، فقط اینکه اگه هر کدوم از مشتری ها باعث ناراحت شدنتون شدن بهم بگید، چون مشتری های اینجا اکثرا مست و..‌منحرف ان( هول و رو مخ و چندش) "
پور به نشانه تلیید سری تکان داد با اوتو به سمت یکی از اتاق های مخصوص کارکن ها رفت .
لباس هایشان را عوض کردند حالا اونقدری تغییر کرده بودند که نمی‌شد تشخیص داد که آنها پسر هستند یا اصلا برای سرزمین دشمن هستند.
این اولین باری نبود که میرقصیدن، صورتشون رو با پارچه های توری بلند بستند و شروع کردند به رقصیدن.
مثل همیشه بود ، بعد از یک ساعت لباس هاشون رو عوض کردند و سریع به بیرون شهر رفتند .
پرث که آنجا منتظر آنها بود با دیدن نزدیک شدن آن دوتا از روی زمین بلند شد لبخند زد
" خسته نباشید ، خب چند نفر رو عاشق خودتون کردید؟"
پور خندید و اخم کرد
" بس کن این مزخرفاتو، سریع باید برگردیم"
پرث آبرویی بالا انداخت و قبول کرد، اسب های پور و اوتو رو جلو آورد و هر سه نفر سوار شدند و افسار به دست به تاناپوران برگشتند
در حین راه پور مدام چهره آن شخصی که از اسب افتاد رویش را مرور می‌کرد.. اون کی بود؟ چرا اونجوری رفتار کرد؟ نکنه از افراد مقام بالا بوده و منو شناخته؟..
این افکار و سوالات تو ذهنش جا خشک کردند .
اوتو به پور خیره شده بود، فهمیده بود که پور چیزی را حس کرده و نگران موضوعی است ولی ساکت ماند .
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
وقتی به قصر برگشتند ، سانتا در آنجا منتظر انها بود و نخوابیده بود .
تیتی به اتاقش رفت و دوش گرفت و لباس هاشو عوض کرد
بعد به طبقه پایین رفت تا همگی شام بخورن.
پشت میز نشست ، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود.
سانتا گلویش را صاف کرد و به ویو و نورث نگاهی انداخت، اما با دیدن صورتاای متعجب ام دو نفر هم ناامید شد.
روبه تیتی کرد
" توی شهر...اتفاقی براتون افتاد؟ حالت خوبه؟"
تیتی که داشت با غذایش بازی می‌کرد متوجه صداهای اطرافش نبود وقتی ویو از زسر میز به پایش لگد زد از جل پرید و چندبار پلک زد و به سانتا نگاه کرد
"چی؟ نه نه چیزی نشده "
با لبخندی گفت و و چشماشو برای ویو چرخوند.
سانتا لباشو جمع کرد
" تو دروغ گفتن بدجوری ریدی"
هر سه نفر به سانتا خیره شدن با صورت های شوکه شده .
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁴, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁴, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

سانتا ابرویی بالا انداخت
" وا ..چه مرگتونه مگه دروغ میگم "
ویو و نورث زدن زیر خنده و تیتی هم پشت اونا خندید
" نه نه معلومه که حق با توعه، فقط اولین باری بود که با همچین لحنی حرف میزدی "
تیتی حرف ویو و تایید کرد
" خب پس باید عادت کنید چون تیتی زیادی داره ادا بازی درمیاره باید لیلی به لالاش بزاریم "
هنوز سه تاشون تو شوک بودن ومیخندیدن ، نورث از خنده غذا پرید گلوش و یهو همه رو تف کرد رو تیتی
تیتی صورتش و جمع کرد با دست اونو از صورتش برداشت
" نورث الان دلم میخواد کمانمو فرو کنم تو تک تک سوراخهای بدنت ...حال بهم زن"
ویو و سانتا اونقدر خندیدن که فک درد گرفتن
" به من چه تو روبه روم نشستی، بعدشم چیکار اون کمانت داری هرچی میشه میخوای با اون کمان ناکارم کنی "
نورث اخم کرد
"چیه نکنه یه چیزی کلفت تر میخوا-"
سانتا یهو با خنده داد زد
"هی هی بسه دیگه ..یکم دیگه ادامه پیدا کنه همدیگه رو میکشید( به نظرم اونلی فرندز ساخته میشد) برید بخوابید دیگه"
ویو از خدا خواسته بلند شد و نفری یدونه پس کله به تیتی و نورث زد و پوزخند زد و به اتاقش رفت
نورث هم پشت سرش پاشد رفت ، تیتی قبل از اینکه به اتاقش بره دست و صورتش و شست تا اون غذایی که نورث روش تف کرد و بشوره.
بعد رفت خوابید.
روز بعد ویو و نورث به اتاق تیتی رفتند تا مثل همیشه بیدارش کنن، ولی وقتی وارد اتاق شدند هیچکس تو اتاق نبود .
"چی؟ تیتی کجا رفته بدون ما"
نورث با عجله به طبقه پایین رفت و ویو هم به اتاق سانتا
"هی سانتا تو میتونی تیتی کجا رفته؟"
سانتا با صورتی متعجب به ویو نگاه کرد
"یعنی چی؟ مگه تو اتاقش نبود؟"
ویو سرشو و به معنای نه تکون داد و دوتایی به طبقه پایین پیش نورث رفتن
"اینجا هم نبود"
نورث با ناامیدی این را گفت و به اون دوتا نگاه کرد
ویو دستشو روی پیشونی اش گذاشت و به نورث زل زد
"نکنه رفته دنبال همون کسی که دیشب نزدیک بود باهاش دعواش بشه؟"
نورث با متلک و نگاهی تمسخر آمیز به ویو خیره شد
" دعوا؟ بیشتر شبیه این بود که می‌خواست اونو برای خودش کنه "
ویو روی زمین نشست و آهی کشید
" مهم نیست، هرکاری که تیتی میکنه درسته...امیدوارم دوباره احمق نشه"
نورث مثل یک آدمی که بهش خیانت شده کنار ویو نشست
و سانتا هم خم شد و به آنها خیره شد
"امیدوارم"
همین حین که ان سه نفر با نگرانی منتظر تیتی بودن، خود تیتی مثل دیوانه ها توی شهر درحال گشتن به دنبال همان پسری گه دیشب دید میگشت .
هرکسی که از پشت شبیه آن بود را کنار میزد و اگه اون نبود ناامیدانه دوباره به دنبالش میگشت، آن پسر کی بود که تیتی اینجوری شده بود؟ نکنه او را شناخته بود؟...یا نکنه عاشق شده بود؟
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
صبح زود قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار بشن از قصر زد بیرون و بی صدا به اصطبل رفت ، سوار اسب خودش شد و لگدی به پهلوی اسب زد و به سمت شهر رفت .
خورشید تازه طلوع کرده بود و نور خورشید از میان لابه لای شاخه های درختان به چشم تیتی برخورد می‌کرد، بعد از جنگل به ورودی شهر رسید .
شهر حتی در این صبح زود هم به قدری شلوغ بود که تیتی با خودش گفت قطعا پیدا کردنش تا شب طول میکشه، از اسب پایین اومد و به یکی از نگهبان ها تحویل داد و انعامی به او داد تا از او نگهداری کند.
قبل از اینکه شروع کنه ، نگاهی به کل شهر انداخت و نفسی از دهان بیرون داد
دستاش و مشت کرد و‌ وارد شهر شد
تک به تک افرادی که از پشت مشابه آن پسر شب قبل بودند را با دست می‌کشید و بعد از اینکه صورت های آنان را می‌دید ناامیدانه به سراغ نفر بعد می‌رفت.
..نیم ساعت گذشته بود و تیتی وقتی دید با این روش چیزی دستگیرش نمیشه شروع کرد از سوال پرسیدن از مردم
اکثریت که تیتی را میشناختن شوکه شده بودند، چرا باید پادشاه این سرزمین و جانشین مقام بالا توی شهر دیوانه بار این سمت و آن سمت دنبال یک نفر باشه؟
تیتی به همان مکانی که دیشب از اسب افتاد رفت و از مغازه های اطرافش شروع به بازجویی کرد
" آقا ، شما دیشب توی بحثی که اتفاقا افتاد حضور داشتید ؟ فهمیدید اون پسر کجا رفت ؟"
"نه من مشتری داشتم متاسفم، حواسم نبود"
همین سوال و از چند نفر دیگر پرسید و بلاخره یک جواب جدید گرفت
" اره ... اگه دقیق یادم باشه بعد از اینکه دست دوستشو گرفت سمت یه قمارخونه رفت"
تیتی چشمانش گشاد شد و لبخندی زد
" کدوم قمارخونه"
وسط حرف فروشنده گفت و منتظر جواب بود
" عاوو... نمیدونم ولی این اطراف کلا چهار تا قمارخونه داره میتونید برید پرس و جو کنی-"
تیتی کیسه ای از پول رو توی دست فروشنده انداخت و بلافاصله بدون اینکه بزاره حرف فروشنده تموم شه به سمت یکی از قمارخونه ها دوید
" عجیب بود.. یعنی والا مقام سرزمینمون چیکار به دوتا رقاص قمارخونه داره "
فروشنده کیسه رو بالا انداخت و با مشتش گرفت و به کهرش برگشت‌.
تیتی تا الان از دوتا از قمارخونه ها پرس و جو کرده بود ، تقریبا ظهر بود و خستگی از چهره تیتی می‌بارید
دوتای باقی مونده فقط یک خونه از هم فاصله داشتند ، تیتی از یکی از انها هم کلی سوال پرسید و حالا فقط مونده آخرین قمارخونه... توی دلش مدام دعا می‌کرد که حداقل بتونه اون پسر و پیدا کنه
این قمارخونه همون قمارخانه ای بود که ویو دیشب معرفی کرد و آنها رو به اونجا برده بود ، اگه درست یادش باشه مسئولش یه مرد خوش چهره محترم بود .
داخل شد و بلافاصله به پیشخوان مسئول رفت
نت( مثلا همون مسئول قمارخونه ) با تعجب سرشو بالا آورد و با لبخندی شیرین به تیتی نگاه کرد
" چه چیز مهمی فرد عزیزی مثل شما رو به اینجا کشونده ، عالیجناب وانپیچیت ؟ "(فامیلیه تیتیه)
تیتی چندباری پلک زد و گلوش و صاف کرد
" اهوم... خواستم بدونم ...راستش و بخوام بگم.."
" لطفا ، لازم نیست تو سوالتون درنگ کنید اینجا شما مقامتون از منه حقیر بالاتره "(عاووو در سد کلان گی میخوری🗣)
" اوه نه ، میخوام بدونم بعد از رفتن من و دوستام ..دوتا پسر به اینجا نیومدن؟"
نت اخمی کرد و داشت فکر می‌کرد
" دوتا پسر... بستگی داره ، مشتری باشه یا دوتا از رقاص هامون "
تیتی تعجب کرد و و زبونش و از توی دهانش رو لپش کشید
" اینو نمیدونم، ولی میدونم یکی از اونا چشمای گرد و کشیده ای داشت ، موهاش تا گردنش بلند بود و شبیهه..شبیه یه گربه سیاه بود . پوستش مثل پوست بچه تازه بود و بوی عطرش-"
نت جلوی خنده اش و گرفت و قبل از اینکه تیتی ادامه ده گفت
" کافیه کافیه...باور نکردنی حتی می‌خواستید بوی عطرشو بگید ، فهمیدم چه کسی رو میگید"
تیتی کمی معذب شد ولی با غرور ( ددیانه) شانه ای بالا انداخت و دستشو و پشت گردنش گذاشت
" عه...جدی ،میشه لطفا اسمشون و بگید؟"
جوری حرف میزد انگار براش مهم نیست ولی تو دلش خودشو خفه می‌کرد و منتظر جواب بود .
" اسم اونی که تو گفتی پوره...و اسم دوستش اوتو ، تازه به عنوان رقاص های ما به اینجا اومدن ولی واقعا مهارت دارن "
تیتی اخمی کرد و پایین لبش رو گاز گرفت
"امشب بازم میان ؟یعنی از این به بعد قراره اینجا به عنوان رقاص مشغول کار بشن؟ "
" اره عالیجناب.. میخواید سفارش شمارو به پور کنم که امشب خصوصی به خدمتتون برس-"
تیتی یهو از شوک سریع فریاد زد و دستاشو جلو آورد به معنای نه تکون داد
"نه نه نه اصلاااا حتی اینکه اینا رو ازت پرسیدم نگو ، از این به بعد هرچی فهمیدی درمورد پور بهم بگو و این راز بین من و خودت و نگه دار "
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁶, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁶, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

تیتی انگشت اشاره اش و جلوی دهن نت گذاشت تا ساکت بمونه
" نه نگو ، من دیگه میرم و شب برمیگردم، جوری رفتار میکنیم که همدیگه رو ملاقات نکردیم و صحبتی باهم نداشتیم "
تیتی به ورودی شهر برگشت و دستش رو روی پیشونی اسبش گذاشت و نوازشش میکرد، نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد
" کی میدونه شاید این یکی شدنی بود"
گفت و سوار اسب شد به سرعت به قصر برگشت
رسید و اسب به یکی از نگهبان ها داد تا به اصطبل ببره وخودش رفت به سمت قصر و دروازه رو باز کرد
ابرو هایش درهم رفت
"اینجا چخبره؟ چرا همتون غم زده اید؟"
سانتا با دیدن تیتی سریع رفت و موهای تیتی رو کشید
" پسره ی پررو برای چی بدون اینکه به ما بگی رفتی بیرون ها؟کجا بودی؟"
" سانتا ول کن آخ...نکش موهامو چرا جدیدا وحشی شدی اینجوری نبودی تو ول کن"
سانتا موهاشو ول کرد و سر تیتی و با مشتش میخاروند و گردنشو و گرفته بود
ویو با اینکه ناراحت بود جلو اومد و دست به سینه به تیتی نگاه کرد
" وحشی بودن و فکر کنم از تو و نورث یاد گرفته ، تاثیر بدی دارید روش سریع منقرض شید "
نورث زبونشو دراز کرد و چشماشو چرخوند
" چقدر تو بامزه ای ویو هاها"
با تمسخر گفت ، سانتا اخمالو تیتی و ول کرد
نورث دستشو رو کمر خودش گذاشت
" خب ،توضیح بده از صبح تا لنگ ظهر کجا بودی "
تیتی بعد از اینکه سانتا ولش کرد سرش و با دستش آروم ماساژ داد ،اخمی کرد با قیافه ای شاکی شروع کرد توضیح دادن
" خب.. درسته به شماها هیچ ربطی نداره فقط بلدید سرتونو بکنید تو من( تو زندگی من ) بهتون میگم، سانتا تو دیشب با ما نبودی حالا بعدا بهم توضیح بده که شبا برای چی میری شهر .."
سانتا یهویی به خودش اومد و لکنت گرفت
ویو قیافه اش تو هم رفت
"هوی کندعقل بحث و عوض نکن بگو دیگه"
" بشین سر جات دارم میگم دیگه ، دیشب وقتی که از روی اسب افتادم روی یک نفر رو یادتون میاد؟ "
نورث سرشو به معنای تایید تکون داد ، سانتا هم با تعجب گوش میداد
" نمیدونم، حس کردم برام آشنا بود اما قطعا بخاطر اینکه آشنا بود نرفتم دنبالش.."
نورث یهو انگار که آب پریده باشه گلوش با صدای بلند داد زد
"چیییی؟ تو رفتی دنبالش؟ یا حضرت ویو ..ویو این چی میگه"
ویو از شدت شوک دستشو گذاشت روی دهنش
" تیتی مطمئنی سرت به جایی نخورده؟ تو رفتی دنبال یه نفر؟ نکنه تو خواب و بیداری بودی؟"
تیتی با قیافه ای پر از تمسخر به اون دوتا نگاه کرد
" چقدر بزرگش میکنید ، الان چیزی که مهمه آینه که من امروز رفتم شهر و بعد از کلی گشتن پیداش کردم "
" سکوتتت، بحث جالبیه بیاید بریم طبقه بالا اتاق تیتی "
"چرا اتاق م-"
بدون اینکه حرف تموم شه دستشو کشیدن و هر پنج نفر به طبقه بالا رفتن
تیتی و سانتا روی تخت نشستن و ویو به دیوار تکیه داد و نورث روی صندلی نشست
"خب ..کجا پیداش کردی ؟ چیا ازش فهمیدی؟ اصلا چرا رفتی دنبالش؟"
ویو کنجکاوانه می‌پرسید و انگار که داره یک دراما تجربه میکنه با ذوق منتظر جواب بود
" نوبتی ، چخبره سوالا.. اسمش پوره ، فقط اینو میدونم که یه دوست هم داره به اسم اوتو و توی قمارخونه رقاصن "
نورث نیشخندی زد و گفت
" دوستش خوشگل بود ؟ به نظر من که همسر خوبی میتونه باشه برام"
سانتا خندید
" نورث بس کن تو حتی اونو ندیدیش"
تیتی با دهن باز به نورث زل زده بود
" نورث داداش...اوتو پسره "
ویو زد زیر خنده و با دستش نورث و نشون داد
" واییی نورث سگ توی شانست دشوری کرده .."
" ویو به نظرم ساکت بودن و امتحان کن ...بعدشم عیبی ندار-"
تیتی جلوی ادامه این بحث مزخرف و درمورد احساسات نورث که انتها نداشت رو گرفت
" همون قمارخونه ای که دیشب رفته بودیم...همونجا کار میکنه ، امشب میریم اونجا و شما دوتا باید بیاید ولی سانتا اگه نخوای میتونی نیای"
سانتا سرشو تکون داد و لپش و از تو گاز گرفت
"نمیتونم...بعدا بیاید همه چی و تعریف کنید "
ویو هنوز تو شوک بود
" تیتی فکر کنم حق خوش شانس بودن نورث هم تو خوردی"
تیتی خندید چند دقیقه ای حرف میزدن‌.
چند ساعت گذشت ، غروب بود و وقتش رسیده بود که تیتی نخ قرمزی که تو خیالات احمقانه خودش به وجود اومده رو دنبال کنه..و اون نخ قرمز به پور وصل بود
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁷, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁷, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
بعد از اون شب پور همچنان فکرش درگیر بود ، با اینکه درموردش با اوتو حرف زد ولی بازم یه جای کار میلنگید...این چه حسیه؟ میتونم کنترلش کنم؟ اصلا چه حسیه که نمیشه کنترلش کرد؟
سوالات بچگانه از ذهن پور عبور می‌کرد.. همزمان اون پسر و زیر بار فحش میگرفت و همزمان یه حس تنگی داشت .
سعی می‌کرد بهش فکر نکنه و کل امروز رو مشغول تمرین تیراندازی بود و اوتو هم روی یک صندلی نشسته بود و از چهره پور طراحی می‌کرد.. یکی از سرگرمی های دیگه ی اوتو اینه که از پور طراحی کنه
شب شده بود و وقتش رسیده بود دوباره به شهر برن
"پرث گفت بریم پایین اسب ها آماده اس "
پور سرش رو تکون داد و همراه اوتو به طبقه پایین رفتند و از قصر خارج شدند
سوار اسب ها شدند ، انگاری پرث یه چیزی توی گلوش سنگینی می‌کرد و این خیلی واضح بود
" پرث ، اگه چیزی میخوای بگی رک بگو "
پرث آب دهانش رو به زور قورت داد و درحالی که اسب رو هدایت می‌کرد گفت
" هیچی، فقط امیدوارم اوضاع درست بشه تا این همه راه تا سرزمین دشمنمون نریم .. اینجوری خودتو اذیت میکنی "
اوتو صورتش درهم رفت
"پرث ما اذیت نیستیم خودمو این ایده رو دادیم و تو هم گفتی که اگه چیزی شد و لو رفتیم کمکمون میکنی...اگه نمیتونی مشکلی نیست ولی لطفا خودتو ناراحت نکن "
پور حرف پرث روی ذهنش نقش بست ..کی میتونه اوضاع رو درست کنه؟ از پدر متنفرم کاش توی جنگ اون میمرد نه پادشاه تاران
این افکار پور ذهنشو می‌ بلعید و اونقدر تو افکارش غرق بود که نفهمید کی به ورودی شهر رسیدند
سانتا پرید پایین و اسب پور رو نگه داشت ...پور اومد پایین و پرث سه تا اسب هارو یه گوشه بست
" پور...خودتو بابت حرفم ناراحت نکن ،به هرحال من فقط خوشحالیتو میخوام پس برو اوش بگذرون پسره ی اخمالو"
پور خنده ی ریزی بخاطر حرف پرث زد
" من خوبم .. حرفای بابابزرگی و بزار کنار "
پور و اوتو به داخل شهر رفتند و به سمت قمارخانه راه افتادند .
وقتی رسیدند تو اتاق مخصوص لباس هایشان رو عوض کردند و مثل همیشه صورتشون رو با یک تور بلند بستند
به جای مخصوص رقاص ها رفتند
نت نزدیک رفت
" ببین کیا اینجان...بهترین رقاص های ما"
اوتو لپ هاش سرخ شد و پور لبخند زد
" مرسی ولی اونقدر ها هم تعریف نداریم، همینجوری هم دیر رسیدیم باید شروع کنیم ..بعدا حرف می‌زنیم "
نت سرشو تکون داد و دوتایی دستاش و بهم چسبوند
پور و اوتو شروع به رقصیدن کردند( بچه ها بعدش چندتا عکس میزارم تصورتون از رقص و لباس هاشون رو درست کنید)
𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
بعد از ساعت ها صبر کردند بلاخره وقتش رسید ، همگی سوار اسب ها شده بودند و حالا به ورودی شهر رسیدند ..
" چقدر این پسره عجیبه..هربار اومدیم اینجا کنار ورودی روی زمین خوابیده دستش هم رو صورتش"
ویو با تعجب وقتی از اسب پایین میومد تا اسب ها رو به نگهبان تحویل بده این را گفت ، منظورش پرث بود
تیتی با جدیت به آن پسری که روی زمین لم داده بود نگاه کرد
" قیافش و نمیتونم ببینم..."
تیتی می‌خواست بره جلو که نورث زد به پهلوش
" تیتی ولش کن فعلا باید سریع خودمونو برسونیم قمارخونه وگرنه اون ساعتی که اونا کار میکنن نمیرسیم"
تیتی با تعجب به نورث نگاه کرد
سانتا نفس عمیقی کشید و با لحنی ملایم گفت
" تیتی شماها برید من به این موضوع رسیدگی میکنم"
تیتی لبخندی عمیق زد و لپ سانتا رو کشید و با ویو و نورث به سمت قمارخونه دویدند( مثل اسب )
وقتی رسیدند نفس نفس می‌زدند ، ویو دستشو روی زانوهاش گذاشت و خم شد و نفس می‌کشید نورث دستشو گذاشت کنار کمرش و تیتی بهشون نگاه کرد
" بریم تو...وقتشه این قضیه رو شروع و سریع تمومش کنیم"
اینو و گفت و یهو سه نفری باهم میخواستن برن داخل که گیر کردن
ویو هی تکون خورد و داد زد
" اه نورث خاک دو عالم تو سرت برو اونور دستم درد گرفت"
نورث اخم کرد
"منم مثل تو گیر کردم ببند گاله رو "
ویو چپ چپ به نورث نگاه کرد
" پهن اسب خوردم ببخشید "
نورث گفت و به تیتی نگاه کرد ، تیتی اونقدر زور زد که آخرش ا یه فریاد پرت شد داخل قمارخونه و یهو تلو تلو خورد و و نزدیگ رقاص ها روی زمین پرت شد
کل قمارخونه تو سکوت رفت
یهو نورث زد زیر خنده و ویو یهو محکم کوبوند تو دهن نورث
"ساکت شو...ببین جلوی کی افتاده"
نورث یهو چشماش گشاد شد
پور و اوتو که بخاطر این اتفاق ناگهانی نفری یدونه سکته کردن به تیتی با نگاهی پر از فحش نگاه میکردن
تیتی وقتی سرشو بالا آورد با پور مواجه شد، یهو انگار بدنش فلج شد و لکنت گرفت
"چیز ام..ببخش یهو شد"
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁸, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁸, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

از روی زمین بلند شد و سرش رو چرخوند و و پیشخوان و نگاه کرد
نت به پیشخوان تکیه داده بود و می‌خندید و حتی نیومد کمک کنه
نورث و ویو هم به زور خنده هاشون و نگه داشته بودن
تیتی زیر لب ناسزایی گفت
" لعنت بهش.. همین اولش گند زدم"
با عصبانیت دست ویو و نورث و گرفت روی یکی از سکو ها نشستند
تیتی به جای رقاص ها به زمین خیره شد و حتی خجالت می‌کشید به پور نگاه کنه
نورث که از خنده داشت میمرد با دیدن چهره ویو که لپاش بخاطر تحمل نخندیدن باد کرده صدای خنده هاش بالا رفت
تیتی با تمسخر و عصبانیت سرشو بالا آورد و به اون دوتا نگاه کرد، هاله ی خشمش اونقدر سنگین بود که ویو و نورث خودبه خود خفه شدن
پور و اوتو که بعد از جمع و جور کردن اون قضیه درحال رقص بودن شاهد این اتفاق بودن
اوتو زیر اون ماسک توری بلند می‌خندید و پور از شوک هیج صدایی رو نمیشنوید
خودش بود، همونی که دیشب از روی اسب پرت شد روم..اینجا چیکار میکنه؟ یعنی این اتفاقی بود؟
تیتی آروم سرش و بالا آورد و با نگاهی مظلومانه به پور نگاه کرد
یهو چشم تو چشم شدن..پور نگاهش رو برگردوند و تیتی سرش رو برگردوند و سرش رو خاروند
نورث محو اوتو شده بود
" تیتی ..نمیدونم اون رفیق همونیه که دنبالش یا نه ولی من عاشق شدم"
تیتی با متلک بیلاخ بالا آورد
" تعداد گفتن های این جمله ات اونقدر زیاده که شمارشش از دستم در رفته یه اختر شناس هم نمیتونه بشمره"
(اخترشناسا اونایی که ستاره ها رو می‌شمرند)
ویو خندید
" راست میگه تو فقط حسی میگی دوروز میری با یکی و ازش استفاده کامل و میکنی و گند میزنی به احساساتش و بعدش ولش میکنی و میندازی تقصیر طرف"
"هردوتون خفه شید..ایندفعه دیگه جدیه"
تیتی آهی کشید و چشماشو چرخوند و به رقصیدن پور زل زد،بدون اهمیت اینکه پور داره میبینه که بهش زل زده
ویو و نورث هنوز سر اوتو بحث می‌کردند
پور از استرسی که داشت دل درد گرفته بود..چرا اینجوری بهم زل زده؟ ازش بدم میاد باعث میشه اذیت بشم. کاش میتونستم روی زمين ببندمش و با اسب روش یورتمه برم
درحالی که افکار تیتی تضاد کاملی با افکار پور داشت
چقدر خوب میرقص- چیز یعنی آدم با استعدادیه... چقدر قیافش بامز- ..اهوم یعنی قیافه خوبی هم داره
من چم شده؟ پور چی داره مگه معلومه که من از پور خوشتیپ ترم‌‌...ولی بازم چرا حس عجیبی داره وقتی میبینمش، مغزمو چجوری خاموش کنم وای
تقریبا کل مدت تیتی به پور زل زده بود و تو همون حالت خوابش برده بود
رقص تموم شده بود و پور و تیتی لباس هایشان را عوض کردند و به سمت ورودی شهر رفتند تا با پرث برگردند درحالی که نورث و ویو داشتن تیتی و از خواب بیدار می‌کردند
" هوی تیتیه عاشق...تیتی پاشو زندگیت رفت ولی تو اینجا خوابی تیتی"
ویو هرچقدر اینا رو میگفت تیتی بازم پا نمیشد، آخر یه کف گرگی خوابوند تو گوش تیتی
تیتی مثل گاوی که تازه زاییده شده از خواب پرید و دستشو رو صورتش گذاشت
"درد داشت.. ویو خودتو مرده فرض کن"
" فعلا اینا مهم نیست پاشو برگردیم دیره"
تیتی با عصبانیت و ناامیدی بلند شد ، هر سه نفر به ورودی شهر راه افتادند که یهو صدای سانتا اومد
"هی تیتی من اینجام"
سانتا با خنده دستشو تکون داد ، تیتی برگشت و نگاه کرد که یهویی یکی که انگار کنار سانتا بود به سرعت از اونجا دور شد
سانتا شوکه شد
" هی کجا رفتی"
یعنی اون چه کسی بود کنار سانتا؟ پور و اوتو چی شدن؟ پرث کجا بود.؟ تیتی چیکار میخواد کنه؟

❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢
بعد از رفتن اون سه تا کله پوک به قمارخونه، سانتا به سمت همون پسری که روبه‌روی ورودی در خوابیده بود رفت تا ببینه کیه و چرا اینجاست
کنارش خم شد نگاهی با صورتش انداخت، البته زیاد واضح نبود چون دستش روی صورتش بود
پهلوی پسر و تکون داد و آروم صداش زد
"آقا؟ اینجا چیکار میکنید..حالتون خوبه؟"
پرث یهو از جاش پرید و یک تیغه از کنار کمرش درآورد و نفس نفس می‌زدند
سانتا که شوکه شده بود چشماش از این حرکت غیرمنتظره لرزید و دستاشو به معنی تسلیم بالا برد
"ه-هی ..من فقط میخواستم بدونم اینجا چیکار میکنی.."
سانتا دستشو جلو برد و آروم تیغ تو دست پرث و پایین آورد
پرث نگاهی متعجب انداخت و ابرویی بالا برد
چرا انقدر قیافش خوشگل بود؟ امکان نداره چون من قطعا از اون خوشتیپ تر و جذاب ترم (افکار پرثه)
"فقط..خسته بودم و اینجا چُرت میزدم"
سانتا نفس عمیقی کشید و وقتی فهمید اون پسر آروم شده لبخندی زد
"از افراد شهری؟تاحالا ندیدمت...اسمت چیه؟"
پرث به خودش اومد و دنبال یه بهونه بود.
" تازه از سفر برگشتم...اسمم پرثه..و تو؟"
"اسمم سانتاعه.. "
"توام از افراد این شهری؟"
پرث می‌خواست مطمئن بشه که سانتا از افراد قصر نیست .
سانتا به خودش اومد، یاد حرف تیتی افتاد که بهش گفته بود اگه کسی رو که بهش مشکوک بود و دید به هیچ عنوان بهش نگه از افراد قصره..
بعد از چندثانیه سکوت صداشو صاف کرد
" م-منم از افراد شهرم..راستی مثل اینکه تنها از سفر برنگشتی، چون سه تا اسب اینجاست"
سانتا سریع بحث و عوض کرد و به اسب ها اشاره کرد
پرث دستی لای موهاش کشید و زیر لب فحشی داد
" خب..اره با برادرم و دوستمون برگشتیم...البته اونا رفتن دنبال مسافر خونه که امشب یه جای خواب داشته باشیم"
وای وای چجوری همچین دروغی گفتم، چقدر من باهوشم پور کجایی ببینی
پرث به خودش مغرور شد
سانتا که هنوز شک داشت ولی بازم سعی کرد باور کنه
" اوه راست میگی..میخوای تا اونا برگردن ما دوتا هم بریم دنبال مسافرخونه برای شماها؟"
پرث حالت مغرورانه اش ازبین رفت و تعجب کرده بود
بلند بلند خندید( مثلا عادی جلوه میده)
"هههاهاها...ها..جدی میگی؟خب من مشکلی ندارم بریم"
سانتا لبخندی زد و پرث و راهنمایی کرد و دوتایی وارد شهر شدن"
باهمدیگر قدم میزدن و اگه مسافرخونه ای میدیدن میرفتن و پرس و جو میکردن، و پرث فقط توی ذهنش می‌خندید که چقدر این سانتا ساده اس..
همینجوری که حرف میزدن و راه میرفتن یکدفعه سانتا تیتی و نورث و ویو و دید که جهت مخالف آنها راه میرفتن، یعنی داشتن به ورودی شهر میرفتن که سانتا دستشو رو هوا تکون داد و فریاد زد
" تیتی من اینجامم"
پرث از شدت شوک رگ گردنش بیرون زد و سریع با دیدن تیتی از آنجا رفت.
تیتی جلو اومد
"اون کی بود؟ چرا مثل گاوی که علفشو گم کرده میدوید؟"
نورث خنده اش ترکید و ویو به پهلوش زد
سانتا اخمی کرد و و کنار اون سه تا به سمت ورودی شهر می‌رفت تا به قصر برگردن
" هی اینجوری نگو، همون پسره بود که بیرون شهر روی زمین خوابید گفتی برم ببینم کیه"
تیتی دستشو پشتش قفل کرد و راه می‌رفت
"خب؟ کی بود چرا اونجا بود؟"
" گفت با برادر و دوستشون رفته بودن سفر و تازه برگشتن ، البته اون دوتا رو ندیدم چون خودش گفت اومدن تو شهر دنبال مسافرخونه ،منم گفتم بهش کمک کنم گفتم بیا ماهم بریم بگردیم"
تیتی نفسی برون داد و سر سانتا رو با تمسخر ناز کرد
" چه بچه مهربون و احمقی افرین بهت.."
سانتا اخم کرد و با مشت به پهلوی تیتی زد ،تیتی از درد خم شد و لبخند زد
" باشه کوچولو هار نشو"
𝘗𝘦𝘳𝘵𝘩
بعد از اینکه مثل یه اسب به ورودی شهر دوید دید که پور و اوتو منتظرش وایساده بودن
پور با نگرانی جلو اومد
" کجا بودی؟ چرا اینجوری میدویدی؟"
پرث نفس نفس می‌زدند و چشماش از غیرمنتظره بودن این موقعیت بزرگ شده بود
" سریع سوار اسب شید توراه بهتون میگم"
هر سه تا از اسب بالا رفتن و سرعت اسب و زیاد کردند به سمت تاناپوران"
اوتو صداش میلرزید
"پرث چیشده بگو دیگه"
پرث همینجور که افسار اسب و گرفته بود و با سرعت میتازید شروع کرد به توضیح دادن
" یکی از افراد شهر من و دید و با چندتا دروغ گولش زدم ولی بعدش گفت بریم شهر تا دنبال مسافرخونه بگردیم و منم باهاش رفتم...تااینکه یهو با فریاد یکی و صدا زد ..فکر کنم دوستش بود یا برادرش ازش نپرسیدم..وای پرثِ احمق "
پور اخمی کرد
" آروم حرف بزن مسافرخونه برای چی؟"
" بهش گفتم با برادرم و دوستم تازه از سفر برگشتیم و اون دوتا رفتن دنبال مسافرخونه..اونم می‌خواست کمک کنه"
اوتو متوجه نمی‌شد و تمام حرف های پرث و کنار هم میچید تا بفهمه قضیه چیه
❤‍🔥1
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" خب من نمی‌فهمم کجای این باعث تو خطر افتادن ما میشه؟"
اوتو گفت و به پرث زل زده بود
" اوناهم داشتن به ورودی شهر میومدن ، اگه اونی که صداش کرد یکی از افراد قصر می‌بود و مارو می‌شناخت چی؟ هر سه تای ما موقع جنگ بین تاران و تاناپوران بودیم و کی میدونه اگه یکی ازاونجا چهره مارو یادشون مونده باشه؟"
اوتو لال شد، دلیل پرث منطقی بود و حالا دل اوتو و پور هم شور میزد
بعد از یک ساعت بلاخره به تاناپوران برگشتند، بعد از اون همه راهی که طی کردن و اون همه استرسی که کشیدن.

𝘗𝘰𝘷 𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
هر چهار نفرشون بلاخره با قصر رسیدند ، تیتی مستقیم به طبقه بالا رفت و در اتاقش و قفل کرد
نورث و ویو از حال تیتی تعجب کرده بودن
" مگه نباید الان خوشحال باشه که یه قدم به کسی که می‌خواست نزدیکتر شده؟"
نورث سرشو و تکون داد
" نمیدونم، بزار یکم تنها باشه شاید بازم میخواد نقشه جدید بچینه"
ویو از نظر نورث خوشش اومد" اوووو راست میگی ، به نظرم توهم برو برای اونی که میخوای نقشه بچین "
سانتا تو کمر جفتشون مشت زد و هلشون داد
"برید بخوابید امشب از شام هم خبری نیست "
نورث و ویو اخمی کردند و هرکدوم به اتاق هاشون رفتند و سانتا قبل ازاینکه بره برگشت و نگاهی به اتاق تیتی انداخت
"امیدوارم تو دردسر نیوفتیم"
و به اتاقش رفت
تیتی خودشو روی تختش پرت کرد و خودزنی میکرد(به نظر من که خودکنی)
"واییییی، چرا خوابم برد میتونستم حداقل باهاش یه مکالمه داشته باشم وای تیتی بمیر تیتی "
لب و لوچه اشو جمع کرد و نشست و به دبیران از پنجره خیره شد
دستشو مشت کرد و بالا آورد
"ولی من تسلیم نمیشم، هم باید بفهمم کیه هم به دستش بیارم"
از جاش بلند شد و شمعی روشن کرد و پشت میز نشست ، دنبال یه راه حل درست و حسابی برای نزدیک شدن به پور بود
اینکه بعد از کارش تا خونه اش دنبالش کنه؟ یا قبل از کارش بره تو اتاقی که میخواد لباس عوض کنه بدزدتش؟
" نه.‌‌..اینا نمیشه معلومه که نمیشه...شایدم بشه،اه نمیدونم"
تیتی با افکار و ایده های خودش کلنجار میرفت
اونقدر فکر کرد تا آخر تصمیمش و گرفت، هرشب به قمارخونه میره و بعد از تموم شدن رقص اونو به نوشیدنی دعوت میکنه و اگر نشد میره سراغ نقشه دوم، میدزدتش.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
کل شب اونقدر فکر می‌کرد که نتونست چشم رو هم بزاره و بخوابه ، صبح روز بعد بلند شد و یه دوش آب سرد گرفن۸ تا بتونه با سرمای آب به رفتار اون پسر فکر نکنه ولی نمیشد، لباس های تازه و تمیز پوشید یه عطر خوش بو و شیرین به خودش زد( میتونید بوی عطرهای یارا رو تصور کنید)
کمانشو برداشت و فقط شروع به تمرین تیراندازی روی اسب کرد، هم اسب رو وسط جنگل هدایت می‌کرد و هم باید با نشونه هایی که از قبل روی درخت ها گذاشته بود تیراندازی کنه.
اونقدر ادامه داده بود که اصلا حواسش نبود الان توی جنگل سرزمین تارانه، همچنان میتاخت و هدف میگرفت که تا به خودش اومد دید یه نفر چند قدم جلو تر رو زمین کنار یک حیوون خم شده بود تا اومد کنترل اسب و به دست بگیره اسب وحشت زده لنگ لنگ زد و پور پرت شد زمین ولی قبل از اینکه بیوفته همون کسی که کنار یه حیوون خم شده بود سریع گرفتش
هردو نفس نفس می‌زدند پوز از وحشت چشماشو بسته بود
اون پسر گفت
"هی ...چی؟"
انگاری همو میشناختن،یعنی اون پسر کی بود؟شاید..
❤‍🔥1