Characters of Sweet Revenge?
The continuation of 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
Welcome to a 𝖲𝗐𝖾𝖾𝗍 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
So journey through time
The continuation of 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
Welcome to a 𝖲𝗐𝖾𝖾𝗍 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
So journey through time
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
نبرد طولانی ای بود، حتی بعد از پایان هم بوی خون رو میشد حس کرد
تیتی طبق دستور پدرش همراه سانتا توی زیر زمین بودن ، تنها صدای برخورد شمشیر ها ، پرتاب تیر و یورتمه اسب ها میومد.
تا اینکه شیپور به صدا در آمد، تیتی نفسش بند آمد و به سانتا زل زد
"یعنی..."
تیتی سریع کمانشو برداشت و سانتا دستش را روی غلاف شمشیرش گذاشت ،هردو به سرعت از پله ها بالا میرفتند تا به بیرون قصر برسند.
وقتی سانتا دروازه را باز کرد با زمینی پر از جسد روبه رو شدن ، تیتی حیران به دنبال پدرش میگشت
"پدرررررر کجایی ..پدرررر"
حس دلشوره ای که هردوی آنها داشتند مدام بیشتر میشد.. نگاه تیتی به یکی از جسد ها افتاد، خیلی آشنا بود.. تو ذهنش با خودش تکرار میکرد
" نه..نه، این امکان نداره ..شاید توهم دارم میزنم"
پدرش بود، پادشاه قدرتمند قلمرو تاران حال میان این جمعیت از مردگان بود .
ملکه با گریه بسیاری جلوی دروازه ایستاده بود ، این صدای گریه ها با شادی لشکر دشمن ترکیبی دردناک بود .
(نمیخوام زیاد تو این صحنه ها بمونیم و غمگین باشه)
چند روزی از آن حادثه غم انگیز گذشت ، با اصرار ملکه باشکوه ترین مراسم یادبود برای پادشاه تاران برگزار شد و حین این مراسم که همه چهره ها را غم پوشانده بود ؛ آن سوی سرزمین در قلمروی تاناپوران مردم درحالی شادی و جشن گرفتن بودند چرا که در این جنگ ناعادلانه پیروز شدند
چندروز بعد از مرگ پدر ، ملکه هم از شدت شوک و ناراحتی نتونست تحمل کنه و بدون توجه به تیتی و سانتا یک تیغه در قلب خودش فرو کرد و مرد.
حدود یک ماه بعد
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
تیتی طبق وصیت پدرش بر تخت نشست و جانشین پدرش شد و سانتا هم زید دست او و جانشین بعد از او بود .
قصر به حالت قبلی برگشته بود و همه دوباره خودشون رو با وضعیت حال وقف دادند .
از آن موقع به بعد تیتی شروع کرده بود به آماده کردن لشکری بی همتا و پر قدرت برای انتقام خون پدرش .
شروع داستان
بازم تی تی طبق معمول توی اتاقش گرفته خوابیده و بیرون نمیاد، نورث بی اهمیت و قهرمانانه در اتاق و محکم با لگد باز میکنه و فریاد میزنه " خرس گنده پاشو ، وقتشه جمع و جور کنیم بریم خوشگذرونی"
تیتی با صدای لگد و باز شدن در از خواب پرید و با اخم و عصبانیت و چشم های نیمه باز به نورث نگاه کرد و گفت
" کاش همین الان کمانم اینجا بود تا یه تیر وسط مغزت خالی میکردم ، گمشو بیرون رو مخ نرو"
نورث زبونشو دراز کرد و پرید روی تخت تیتی و اونو پرت کرد پایین
..بعد از اینکه نورث و تیتی دعوای بچگانه اشون تموم شد حاضر شدن و به طبقه پایین رفتن ، ویو پشت میز نشسته بود و داشت کلی خوراکی میخورد و نیشخند زد
" نورث بازم رفتی رو اعصاب تیتی ؟ از صورتش فحش میباره"
تیتی چشماشو چرخوند و روی یکی از صندلی ها نشست و در کنار ویو صبحانه میخورد
نورث آبرویی بالا انداخت و نشست
"کی من؟ هرکی گفته دروغ گفته "
ویو خندید و زیر لب گفت
"صورت تیتی که دروغ نمیگه"
سانتا ام بلاخره از خواب پاشده بود و درکنار آنها نشست
" همیشه با سر و صدای شماها بیدار میشم، خیر سرتون خدمتگزار مایید چجوریه اینجا لش کردید"
با قیافه ای شاکی شروع به صبحانه خوردن کرد
تیتی سرعت ای کرد و صداش رو صاف کرد
" خب ، فعلا اون بحث و ول کنید ،امروز بازم بریم شهر ؟"
ویو و نورث و سانتا همزمان باهم چشماشون گشاد شد و همه با هم گفتن
"چییی؟"
نورث آهی کشید و گفت
" ترو به جون خودت، هرروز خدا مارو برمیداری میبری اونجا میشینی اون رقص های مزخرف و میبینی قمار میکنی آخرش هم نه کسی مد نظرته نه قماری رو میبری، ول کن دیگه "
سانتا هم سرشو به معنی تایید تکون داد و درحالی که تو دهنش غذا بود گفت
"راست میگه ، خودت هربار برمیگردی از اونجا اعتراض میکنی که چرا انقدر آدماش رو اعصابن ولی بازم میری "
ویو خندید و گفت
" باشه بریم ، ولی ایندفعه یه قمارخونه جدید میریم "
تیتی که مونده بود پاچه بگیره یا همکاری کنه سرشو مثل یه سگ حرف گوش کن تکون داد
"قبوله"
یک ساعت بعد ، ویو و نورث و تیتی سوار بر اسب های خودشان به سمت شهر میرفتن ، سانتا جدا از آنها طبق معمول با اسب خودش برای گشت زنی تو شهر رفت
نورث همینجور که اطراف را میدید و افسار اسب را به دست داشت گفت
"ویو امیدوارم اینجایی که میریم باب دل تیتی بشینه، درسته هرجا بریم همه باهم میریم ولی دیگه تیتی شورش و داره درمیاره"
تیتی اخم کرد و با لحنی جدی گفت
" من فقط دنبال یه نفرم که مثل شما دوتا رو مخ نباشه ، یه دوست میخوام ولی بین اون همه رقاص هیچکدوم خوب نبودن، همشون دنبال کی- "
ویو جلوی حرف تیتی رو گرفت
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ², 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
" هی هی هی فهمیدیم دیگه نگو ...بین مردم آروم حرف بزن"
ویو و نورث خندیدن ،تیتی زیادی رک بود .
چنددقیقه بعد
اسب هارو کنار قمارخونه به میله ای بستیم و مراقبی کنارشون گذاشتیم
تیتی
"ویو ، مطمئنی اینجا بهتر از قبلیه؟"
"شک نکن، تاحالا شده اعتماد کنی بهم و پشیمون بشی،"
نورث به پهلوی تیتی زد و خندید و گفت
"صد در صد اره"
رفتن داخل ، سالن بزرگی بود که در یک طرف آن رقاص هایی با صدای تار و ساز درحال رقص بودند و در طرف دیگه جمعیت های مختلف پشت میز هد مختلف درحال قمار کردن بودند
تیتی سریع دست نورث و ویو و گرفت تا به سمت رقاص ها برن
صدای ذهن نورث و ویو " باز این شروع کرد "
هر سه تاشون روی سکوهای بزرگ چوبی که فرش و پشتی داشتند نشستند ( همون صندلی چند نفره خودمون تو قهوه خونه ها)
طبق معمول نورث شراب ساتو سفارش داد ( شراب ساتو یه شراب تو تایلنده که از برنج درست شده تو مراسم سنتی و جشن ها... استفاده میکردن)
تیتی بی توجه به نورث و ویو بطری شرابو سر کشید و به کسایی که میرقصیدن خیره شده بود
یکی دو ساعت گذشت و تقریبا غروب بود، تیتی بازم ناراضی عصبی مثل بقیه روز ها از جاش بلند شد
نورث و ویو بهم نگاه کردند و قیافه ناامیدانه ای داشتند
سوار اسب ها شدند و آروم بین جمعیت به قصر برمیگشتند، شب شده بود و شهر شلوغ تر بود پس باید با احتیاط حرکت میکردند
ویو شروع کرد به صحبت
" تیتی بازم از کسی خوشت نیومد؟ واقعا عجیبی معلوم نیست از چه کسایی خوشت میاد"
نورث چشم غره ای به ویو رفت و بعد با خنده ای روبه تیتی کرد و گفت
"اصلا لازم نیست نگران این موضوع باشی، فردا صبح زود یک صف پر از دخترای خوشگل و متخلف برات آماده میکنم هرکدوم خوشت اومد بردار "
ویو زیر لب گفت
" خاک تو سر بی عقلت اون زن نمیخواد ...همه رقاص ها پسرن"
نورث تو همون حالت خنده از شدت شوک خشکش زد.
تیتی برگشت و بی توجه به جمعیت داشت با نورث و ویو بحث میکرد.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
چندماهی از برد در این جنگ گذشته بود، پور طبق معمول با برنامه های پرث پیش میرفت، تمرین تیراندازی شکار اسب سواری و... ولی بین این برنامه ها قطعا وقتی برای کار مورد علاقه خودش بود، غروب بود و بلاخره وقتش شده بود
پور به اوتو گفت
" لباسای رقص و برداشتی ؟"
"اره، هم برای خودم هم برای تورو ، پرث کجاست؟"
جلوی قصر منتظر ماعه تا مارو ببره
دوتاشون به بیرون قصر رفتن، پرث اسب هارا آماده کرده بود، سوار شدن و به سمت شهر رفتن ، ولی نه شهر سرزمین خودشان ..بلکه شهر تاران
حتی قبل از آن جنگ ناعادلانه پور آنجا میرفت چون از اینکه مردم سرزمین خودش او را در قمارخانه ببیند میترسید، میتونست نقطه ضعف پور باشه بخاطر همین تصمیم گرفت تو شهر دشمن به کار مورد علاقه اش به طور پنهانی ادامه بده،
بعد از یک ساعت به تاران رسیدند و در ورودی شهر از اسب ها پایین آمدند
پرث قبل از اینکه اوتو و پور بروند گفت
" میدونید دیگه، مراقب باشید و موقع رقص مثل همیشه اون ماسک های توری بلند رو بزنید اگر هم اتفاقی افتاد بدونید من اینجا بیرون شهر منتظرتونم "
پور و اوتو سرشونو و تکون دادند و وارد شهر شدند ، پرث اسب هارا به گوشه ای برد و مثل همیشه نشست در انتظار آنها.
پور و اوتو درحالی که در میان جمعیت با سمت همان قمارخونه همیشگی ای که درآنجا میرقصیدن میرفتن درحال حرف زدن بودند
" پور ، من از آدمای اون قمارخونه خوشم نمیاد ..یکم زیادی منحرفن"
" همه قمارخونه ها همینن اوتو، ولی بازم اینجا بهتر از بقیه جاها بود :
اوتو آهی کشید و لب هاشو غنچه کرد ..
وقتی میان آن جمعیت هولناک راه میرفتند پور زیر لب ناسزایی گفت
"چرا انقدر مردم تو هم رفتن"
سرشو بالا آورد تا ببینه چرا انقدر شلوغه که بدون اینکه موقعیت و بفهمه جلوی اسبی که میان جمعیت میومد و باعث این شلوغی بود افتاد و اسب یکدفعه صدایی درآورد و روی دوپا ایستاد و بعد پایین آمد
فردی که روی اسب بود روی پور افتاد و..
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ³, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
تیتی درحالی که بحث میکرد متوجه روبه روی خودش نبود که یهو ویو و نورث فریاد زدن " تیتی مراقب باش"
اسب تیتی بلند شد و هیره ای کشید و تیتی از روی اسب پرت شد پایین و روی کسی افتاد که باعث شد اسب بترسد .
" وای ، سرم ..هی حواست کجاس-"
تیتی وقتی چهره آن کسی که رویش افتاده بود را دید لال شد و خشکش زد ،برایش آشنا بود ، ولی الان به آن اهمیت نمیداد
پور که عصبی بود و قلبش بخاطر اینکه اگه الان لو بره توی شهر دشمنه تند تند میزد ، تیتی رو از روی خودش پرت کرد اونور و سریع بلند شد
" توی روانی، معلوم هست حواست کجاست ؟"
اینو گفت و بدون اینکه منتظر پاسخ باشه دست اوتو رو گرفت سریع از میان جمعیتی که برای تماشای این صحنه ایستاده بودند بیرون رفت
تیتی هنوز تو شوک بود و تمام مدت به رفتن آن پسر آشنا زل زد ، میخواست به دنبال او بدود که نورث بازوشو و گرفت مانع رفتنش شد
"تیتی کجا میری؟"
تیتی اخمی کرد و و شقیقه اش را گرفت و سرش را تکان داد
"هیچی، فقط حس کردم آشنا س"
نورث چشم غره ای رفت و و پشت سر تیتی سوار اسب شد .
ویو تمام مدت مثل یک تماشاچی به صحنه ها زل زده بود و لذت میبرد ، انگار منتظر شکل گیری چیزی بود
سه تایی به سمت قصر رفتن.
𝘗𝘰𝘷 𝘗𝘰𝘳
پور از میان جمعیت دوید و اوتو رو با خودش کشید به سمت قمارخونه، وقتی رسیدند هردو نفس نفس میزدند.
پور اطراف را با دقت نگاه کرد تا مطمئن شود کسی مشکوک نشده .
اوتو با خستگی و نگرانی گفت
" هاه..پور چیشده ؟ اون کی بود؟"
پور اخمی کرد و به داخل قمارخونه رفت
"هیچی، فقط قیافش برام آشنا بود"
اوتو دیگه سوالی نپرسید، میدونست تو این مواقع که حال پور اینجوریه با سوال پرسیدن های الکی فقط باعث میشه اعصابش خورد بشه.
وارد قمارخونه که شدن به سمت مسئول آنجا رفتند
مسئول آنجا یک مرد خوش قیافه بود که با همه بلا استثنا با احترام برخورد میکرد(میتونید نت و تصور کنید همون که با جی جیه)
با خنده ای ملایم به سمت پور و اوتو رفت
" بلاخره اومدید، خوش اومدید به عنوان رقاص های تازه کار اینجا واقعا خوش قیافه اید و برازنده این کار"
اوتو از ذوق به پهلوی پور زد ، پور نیشخندی زد و گفت
" ممنون از لطفتون ، همین الان لباس هامون رو عوض میکنیم میریم شروع میکنیم"
" چه عالی، فقط اینکه اگه هر کدوم از مشتری ها باعث ناراحت شدنتون شدن بهم بگید، چون مشتری های اینجا اکثرا مست و..منحرف ان( هول و رو مخ و چندش) "
پور به نشانه تلیید سری تکان داد با اوتو به سمت یکی از اتاق های مخصوص کارکن ها رفت .
لباس هایشان را عوض کردند حالا اونقدری تغییر کرده بودند که نمیشد تشخیص داد که آنها پسر هستند یا اصلا برای سرزمین دشمن هستند.
این اولین باری نبود که میرقصیدن، صورتشون رو با پارچه های توری بلند بستند و شروع کردند به رقصیدن.
مثل همیشه بود ، بعد از یک ساعت لباس هاشون رو عوض کردند و سریع به بیرون شهر رفتند .
پرث که آنجا منتظر آنها بود با دیدن نزدیک شدن آن دوتا از روی زمین بلند شد لبخند زد
" خسته نباشید ، خب چند نفر رو عاشق خودتون کردید؟"
پور خندید و اخم کرد
" بس کن این مزخرفاتو، سریع باید برگردیم"
پرث آبرویی بالا انداخت و قبول کرد، اسب های پور و اوتو رو جلو آورد و هر سه نفر سوار شدند و افسار به دست به تاناپوران برگشتند
در حین راه پور مدام چهره آن شخصی که از اسب افتاد رویش را مرور میکرد.. اون کی بود؟ چرا اونجوری رفتار کرد؟ نکنه از افراد مقام بالا بوده و منو شناخته؟..
این افکار و سوالات تو ذهنش جا خشک کردند .
اوتو به پور خیره شده بود، فهمیده بود که پور چیزی را حس کرده و نگران موضوعی است ولی ساکت ماند .
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
وقتی به قصر برگشتند ، سانتا در آنجا منتظر انها بود و نخوابیده بود .
تیتی به اتاقش رفت و دوش گرفت و لباس هاشو عوض کرد
بعد به طبقه پایین رفت تا همگی شام بخورن.
پشت میز نشست ، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود.
سانتا گلویش را صاف کرد و به ویو و نورث نگاهی انداخت، اما با دیدن صورتاای متعجب ام دو نفر هم ناامید شد.
روبه تیتی کرد
" توی شهر...اتفاقی براتون افتاد؟ حالت خوبه؟"
تیتی که داشت با غذایش بازی میکرد متوجه صداهای اطرافش نبود وقتی ویو از زسر میز به پایش لگد زد از جل پرید و چندبار پلک زد و به سانتا نگاه کرد
"چی؟ نه نه چیزی نشده "
با لبخندی گفت و و چشماشو برای ویو چرخوند.
سانتا لباشو جمع کرد
" تو دروغ گفتن بدجوری ریدی"
هر سه نفر به سانتا خیره شدن با صورت های شوکه شده .
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ⁴, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
سانتا ابرویی بالا انداخت
" وا ..چه مرگتونه مگه دروغ میگم "
ویو و نورث زدن زیر خنده و تیتی هم پشت اونا خندید
" نه نه معلومه که حق با توعه، فقط اولین باری بود که با همچین لحنی حرف میزدی "
تیتی حرف ویو و تایید کرد
" خب پس باید عادت کنید چون تیتی زیادی داره ادا بازی درمیاره باید لیلی به لالاش بزاریم "
هنوز سه تاشون تو شوک بودن ومیخندیدن ، نورث از خنده غذا پرید گلوش و یهو همه رو تف کرد رو تیتی
تیتی صورتش و جمع کرد با دست اونو از صورتش برداشت
" نورث الان دلم میخواد کمانمو فرو کنم تو تک تک سوراخهای بدنت ...حال بهم زن"
ویو و سانتا اونقدر خندیدن که فک درد گرفتن
" به من چه تو روبه روم نشستی، بعدشم چیکار اون کمانت داری هرچی میشه میخوای با اون کمان ناکارم کنی "
نورث اخم کرد
"چیه نکنه یه چیزی کلفت تر میخوا-"
سانتا یهو با خنده داد زد
"هی هی بسه دیگه ..یکم دیگه ادامه پیدا کنه همدیگه رو میکشید( به نظرم اونلی فرندز ساخته میشد) برید بخوابید دیگه"
ویو از خدا خواسته بلند شد و نفری یدونه پس کله به تیتی و نورث زد و پوزخند زد و به اتاقش رفت
نورث هم پشت سرش پاشد رفت ، تیتی قبل از اینکه به اتاقش بره دست و صورتش و شست تا اون غذایی که نورث روش تف کرد و بشوره.
بعد رفت خوابید.
روز بعد ویو و نورث به اتاق تیتی رفتند تا مثل همیشه بیدارش کنن، ولی وقتی وارد اتاق شدند هیچکس تو اتاق نبود .
"چی؟ تیتی کجا رفته بدون ما"
نورث با عجله به طبقه پایین رفت و ویو هم به اتاق سانتا
"هی سانتا تو میتونی تیتی کجا رفته؟"
سانتا با صورتی متعجب به ویو نگاه کرد
"یعنی چی؟ مگه تو اتاقش نبود؟"
ویو سرشو و به معنای نه تکون داد و دوتایی به طبقه پایین پیش نورث رفتن
"اینجا هم نبود"
نورث با ناامیدی این را گفت و به اون دوتا نگاه کرد
ویو دستشو روی پیشونی اش گذاشت و به نورث زل زد
"نکنه رفته دنبال همون کسی که دیشب نزدیک بود باهاش دعواش بشه؟"
نورث با متلک و نگاهی تمسخر آمیز به ویو خیره شد
" دعوا؟ بیشتر شبیه این بود که میخواست اونو برای خودش کنه "
ویو روی زمین نشست و آهی کشید
" مهم نیست، هرکاری که تیتی میکنه درسته...امیدوارم دوباره احمق نشه"
نورث مثل یک آدمی که بهش خیانت شده کنار ویو نشست
و سانتا هم خم شد و به آنها خیره شد
"امیدوارم"
همین حین که ان سه نفر با نگرانی منتظر تیتی بودن، خود تیتی مثل دیوانه ها توی شهر درحال گشتن به دنبال همان پسری گه دیشب دید میگشت .
هرکسی که از پشت شبیه آن بود را کنار میزد و اگه اون نبود ناامیدانه دوباره به دنبالش میگشت، آن پسر کی بود که تیتی اینجوری شده بود؟ نکنه او را شناخته بود؟...یا نکنه عاشق شده بود؟
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ⁵, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
صبح زود قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار بشن از قصر زد بیرون و بی صدا به اصطبل رفت ، سوار اسب خودش شد و لگدی به پهلوی اسب زد و به سمت شهر رفت .
خورشید تازه طلوع کرده بود و نور خورشید از میان لابه لای شاخه های درختان به چشم تیتی برخورد میکرد، بعد از جنگل به ورودی شهر رسید .
شهر حتی در این صبح زود هم به قدری شلوغ بود که تیتی با خودش گفت قطعا پیدا کردنش تا شب طول میکشه، از اسب پایین اومد و به یکی از نگهبان ها تحویل داد و انعامی به او داد تا از او نگهداری کند.
قبل از اینکه شروع کنه ، نگاهی به کل شهر انداخت و نفسی از دهان بیرون داد
دستاش و مشت کرد و وارد شهر شد
تک به تک افرادی که از پشت مشابه آن پسر شب قبل بودند را با دست میکشید و بعد از اینکه صورت های آنان را میدید ناامیدانه به سراغ نفر بعد میرفت.
..نیم ساعت گذشته بود و تیتی وقتی دید با این روش چیزی دستگیرش نمیشه شروع کرد از سوال پرسیدن از مردم
اکثریت که تیتی را میشناختن شوکه شده بودند، چرا باید پادشاه این سرزمین و جانشین مقام بالا توی شهر دیوانه بار این سمت و آن سمت دنبال یک نفر باشه؟
تیتی به همان مکانی که دیشب از اسب افتاد رفت و از مغازه های اطرافش شروع به بازجویی کرد
" آقا ، شما دیشب توی بحثی که اتفاقا افتاد حضور داشتید ؟ فهمیدید اون پسر کجا رفت ؟"
"نه من مشتری داشتم متاسفم، حواسم نبود"
همین سوال و از چند نفر دیگر پرسید و بلاخره یک جواب جدید گرفت
" اره ... اگه دقیق یادم باشه بعد از اینکه دست دوستشو گرفت سمت یه قمارخونه رفت"
تیتی چشمانش گشاد شد و لبخندی زد
" کدوم قمارخونه"
وسط حرف فروشنده گفت و منتظر جواب بود
" عاوو... نمیدونم ولی این اطراف کلا چهار تا قمارخونه داره میتونید برید پرس و جو کنی-"
تیتی کیسه ای از پول رو توی دست فروشنده انداخت و بلافاصله بدون اینکه بزاره حرف فروشنده تموم شه به سمت یکی از قمارخونه ها دوید
" عجیب بود.. یعنی والا مقام سرزمینمون چیکار به دوتا رقاص قمارخونه داره "
فروشنده کیسه رو بالا انداخت و با مشتش گرفت و به کهرش برگشت.
تیتی تا الان از دوتا از قمارخونه ها پرس و جو کرده بود ، تقریبا ظهر بود و خستگی از چهره تیتی میبارید
دوتای باقی مونده فقط یک خونه از هم فاصله داشتند ، تیتی از یکی از انها هم کلی سوال پرسید و حالا فقط مونده آخرین قمارخونه... توی دلش مدام دعا میکرد که حداقل بتونه اون پسر و پیدا کنه
این قمارخونه همون قمارخانه ای بود که ویو دیشب معرفی کرد و آنها رو به اونجا برده بود ، اگه درست یادش باشه مسئولش یه مرد خوش چهره محترم بود .
داخل شد و بلافاصله به پیشخوان مسئول رفت
نت( مثلا همون مسئول قمارخونه ) با تعجب سرشو بالا آورد و با لبخندی شیرین به تیتی نگاه کرد
" چه چیز مهمی فرد عزیزی مثل شما رو به اینجا کشونده ، عالیجناب وانپیچیت ؟ "(فامیلیه تیتیه)
تیتی چندباری پلک زد و گلوش و صاف کرد
" اهوم... خواستم بدونم ...راستش و بخوام بگم.."
" لطفا ، لازم نیست تو سوالتون درنگ کنید اینجا شما مقامتون از منه حقیر بالاتره "(عاووو در سد کلان گی میخوری🗣)
" اوه نه ، میخوام بدونم بعد از رفتن من و دوستام ..دوتا پسر به اینجا نیومدن؟"
نت اخمی کرد و داشت فکر میکرد
" دوتا پسر... بستگی داره ، مشتری باشه یا دوتا از رقاص هامون "
تیتی تعجب کرد و و زبونش و از توی دهانش رو لپش کشید
" اینو نمیدونم، ولی میدونم یکی از اونا چشمای گرد و کشیده ای داشت ، موهاش تا گردنش بلند بود و شبیهه..شبیه یه گربه سیاه بود . پوستش مثل پوست بچه تازه بود و بوی عطرش-"
نت جلوی خنده اش و گرفت و قبل از اینکه تیتی ادامه ده گفت
" کافیه کافیه...باور نکردنی حتی میخواستید بوی عطرشو بگید ، فهمیدم چه کسی رو میگید"
تیتی کمی معذب شد ولی با غرور ( ددیانه) شانه ای بالا انداخت و دستشو و پشت گردنش گذاشت
" عه...جدی ،میشه لطفا اسمشون و بگید؟"
جوری حرف میزد انگار براش مهم نیست ولی تو دلش خودشو خفه میکرد و منتظر جواب بود .
" اسم اونی که تو گفتی پوره...و اسم دوستش اوتو ، تازه به عنوان رقاص های ما به اینجا اومدن ولی واقعا مهارت دارن "
تیتی اخمی کرد و پایین لبش رو گاز گرفت
"امشب بازم میان ؟یعنی از این به بعد قراره اینجا به عنوان رقاص مشغول کار بشن؟ "
" اره عالیجناب.. میخواید سفارش شمارو به پور کنم که امشب خصوصی به خدمتتون برس-"
تیتی یهو از شوک سریع فریاد زد و دستاشو جلو آورد به معنای نه تکون داد
"نه نه نه اصلاااا حتی اینکه اینا رو ازت پرسیدم نگو ، از این به بعد هرچی فهمیدی درمورد پور بهم بگو و این راز بین من و خودت و نگه دار "