𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ²⁰, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
اوتو بیرون اومد، تیتی از صورتش تعجب میبارید و سعی کرد موقعیت رو درک کنه
" خب اره سانتا برادرمه"
پرث لال شده بود، و به سانتا خیره شد
اوتو دهنش باز مونده بود بین این که حرف بزنه یا نزنه مونده بود
" اوه..خب به نظرم زیاد هم مهم نیست، چه بهتر همه همو میشناسیم.. "
تیتی سرشو تکون داد و وسایل کمان و تیر هارو برداشت و پشت کمرش گذاشت
" اره.. ولی یکم برام عجیب بود همتونو میشناسم، چه اتفاق خنده داری"
سانتا اخم کرده بود، این براش خنده دار نبود هم حس بدی داشت هم خوشحال بود
زیر لب با خودش زمزمه کرد
"ولی این خنده دار نیست که همه رو دیدیم و میشناسیم و آشنا از آب دراومدن"
پرث که خیره به سانتا بود سرشو و کج کرد و ابرو هاشو بالا برد
" چی گفتی؟"
سانتا به خودش اومد و صداشو صاف کرد.
"ها هیچی با خودم بودم"
تیتی به سمت پور رفت و دستشو جلو برد تا کمکش کنه سوار شه
" نزدیک غروبه، پس بیاید بریم شهر که از اونور هم برید قمارخونه"
پور سوار اسب شد ولی با حرف تیتی سریع جوابی داد
"ولی ما لباس هامونو نیاوردی-"
اوتو لبخندی زد..
"راستش من آوردم..پرث گفت از اینجا بریم شهر منم آوردم"
پور ساکت شد..
"خب..باشه"
همگی سوار اسب هاشون شدن، سانتا تو خودش بود و پرث هم خیره و نگران سانتا ..اوتو هم به پور و تیتی نگاه میکرد. تیتی کل مدت با لبخند و چشم هایی که برق میزد به پور زل زده بود و مراقبش بود ، از نگاهش ...عشق میبارید
ذهن اوتو: اه اه بسه، بودا ببین بین چه کسایی گیر کردما..
رسیدند شهر و تیتی اسب هارو تحویل نگهبان شهر داد و انعامی پنهانی توی جیبش گذاشت
نورث هم که تیتی از قبل بهش گفته بود بیاد شهر اونجا منتظرشون بود با دیدن تیتی دستشو بالا آورد و تکون داد
" چه عجب ..میبینم که کلی آدم با خودت اوردی، یکیشون هم که خاص و یونیک(مثل خودکار بیک و آدامس شیک)"
" با اوتو لاس بزنی سنگین تره تا بخوای عادی حرف بزنی"
نورث زبونش و بیرون آورد و و بعدش سرشو کج کرد و به اوتو پشت تیتی نگاه کرد و لبخند زد
" از هم جدا بشیم... من و سانتا میریم قدم میزنیم و شما چهار نفر برید قمارخونه "
پرث گفت و دستش و روی شونه سانتا گذاشت، سانتا دستشو مشت کرد و به زمین نگاه کرد ... نمیدونست ، نمیدونست داره چیکار میکنه قراره چی بشه و این حس چیه، امیدوار بود مثل حس تیتی نباشه
" ولی هنوز خیلی زوده بریم .."
اوتو گفت و نورث پشت سرش شونه ای بالا انداخت و گفت
"پس میریم تو شهر میگردیم"
تیتی اخمی کرد و به نورث با چشم غره رفت...
نورث سعی کرد بفهمه چی میگه...
" اهان.. نه امشب ارومه"
همه تعجب کرده بودن، تیتی خندید و سکوت و شکست
" اهان نه منظورش اینه که امشب شب آروم و خوبیه"
ولی منظور تیتی این بود که دوباره مردم برای اعتراض نریزند بیرون، چون اگه ببینن تیتی هم اینجاست شروع میکنن پرت کردن هرچی تو دستشونه سمت تیتی و همدیگه
همینطوری که حرف میزدند و جاهای شهر و باهمدیگر نشون میدادن کم کم باید به قمارخونه میرفتن
تیتی که داشت میخندید و با پور حرف میزد، با سوال پور لبخندش محو شد
" منظورت از آروم مردم بود؟"
قلبش تیر کشید، ازکجا میدونست؟
تیتی نفسی بیرون داد و به روبه روش خیره شد
" اره، فکر کنم اون شب دیدیشون.. نگرانم"
" نگران چی؟ تو خودت یکی از مردمی"
تیتی دستاشو مشت کرد" یکی از مردم" با خودش میگفت کاش یکی از مردم بودم، کاش توی اون خانواده به دنیا نمیومدم ، کاش جانشین نمیشدم کاش انقدر به خودم سخت نمیگرفتم و کاش اینارو از پور...پنهان نمیکردم..
" اره.. راست میگی"
لبخندی زورکی زد و اخم کرد، صدای قدم های سریعی که در جهت مخالف باد حرکت میکرد و شنید و وقتی برگشت ببینه چیه ، دید یکی با چاقو اومد سمتش .
سریع پور و بغل کرد و کنار کشید ولی وقتی اون مرد با چاقو اومد، به پهلوی تیتی ضربه ای عمیق وارد کرد..
نورث فریاد زد" تیتی" و نگاهش و به اون کسی که چاقو دستش بود انداخت و تیغ خودشو از کنار شلوارش درآورد و به سمتش دوید و دنبالش کرد، اوتو به سمت تیتی و پور دوید..
تیتی با دست راستش پهلو و با دست چپش شونه پور و گرفته بود و توی شکم پور خم شده بود
" من خوبم، شماها برید تا دیرتون نشده"
پور دستاشو میلرزید، همین الان یه آدمی که خون ریزی داشت جلوش خم شده بود و کم مونده بود از حال بره و درعین حال کصشعر میگفت
" تیتی حرف نزن... خون بیشتری ازت میره فقط صبر کن"
اوتو سریع به داخل قمارخونه رفت و نت و با خودش آورد
" سرو- ...تیتی"
نت وقتی تیتی و دید با نگرانی نزدیک اومد، کم مونده بود لو بده که تیتی مالک سرزمینه..
" تیتی چشماتو نبند ، وایسا باید زخمتو ببندم"
❤🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ²¹, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
با یک پارچه دور پهلوی تیتی و محکم بست، تیتی زیر لب ناله ای کرد.
از درد عرق از پیشونیش میریخت و و چشماش سنگین شده بود
نت تیتی و کول کرد و داخل قمارخونه برد و داخل یکی از اتاق ها تیتی و روی تخت گذاشت و جی جی و صدا کرد
جی جی با اخمی کنار تیتی خم شد و نبضش و گرفت
پور که دستاش به خون تیتی آغشته شده بود روی زمین نشسته بود و صداش میلرزید
"مطمئنی میتونی درمانش کنی؟"
با بغض گفت، اوتو دستاش پور و گرفت تا آرومش کنه
جی جی با صدایی مطمئن درحالی که به تیتی نگاه میکرد گفت
"من دکترم.. اولین بارم نیست"
نیم ساعتی گذشت، پور و اوتو بیرون نشسته بودند، صدای موسیقی و ساز هایی که نواخته میشد و رقاص های دیگه ای که جای پور و اوتو میرقصیدند با حال و نگرانی پور و تیتی ترکیب شده بود و تضاد دردناکی رو ایجاد کرده بود
جی جی از اتاق بیرون اومد و دستاشو با دستمال داشت پاک میکرد که خون روی دستش پاک شه، لبخندی زد و به نت خیره شد
" حالش خوبه.. خوب تحمل کرد الانم خوابیده یا اگه بخوام راحتتر بگم...بیهوشه"
پور از روی زمین بلند شد و از کنار جیجی رو و وارد اتاق شد
کنار تیتی روی تخت نشست و دستشو گرفت، تیتی رنگش پریده بود و خون روی دستش خشک شده بود و بعد از اون همه درد خوابش برده بود
"تیتی.. لطفا سریع خوب شو ،قول میدم باهات قرار بزارم..فقط سریع خوب شو"
𝘕𝘰𝘳𝘵𝘩
پشت سر کسی که چاقو زد میدویید و دنبالش میکرد
" هی وایسا عوضی"
فریاد زد
"حرومزاده تخم داری وایسا"
از میان مرد و بازار هم گذشتند تا اینکه نزدیک جنگل شدند، نورث از دور پرث و سانتا رو دید و هر سه نفر باهم چشم تو چشم شدند
" پرث اونوو بگیرررر"
فریاد زد ولی پرث تا اومد برگرده تا ببینه کیو گفته ، ناپدید شده بود
نورث با پرث و سانتا که رسید وایساد و نفس نفس میزد، دستاشو روی زانوهاش گذاشت و با اخم به پرث نگاه کرد
" سگ تو گوشات ریده داداش؟ کل تلاشم و نابود کردی"
سانتا با نگرانی جلو اومد
" اون کی بود؟برای چی دنبالش میکردی؟"
" نزدیک قمارخونه به تیتی چاقو زد و در رفت... "
سانتا انگار با مشت زده باشن تو صورتش، لال شد و بدون هیچ حرفی فقط به سمت قمارخونه دوید، پرث زیز لب فحشی داد و پشت سرش دوید
" آخه عوضیا من تا الان داشتم میدویدم...اه برید بمیرید"
نورث گفت و دوباره به سمت قمارخونه دوید
𝘗𝘦𝘳𝘵𝘩
وقتی بقیه رفتن، کل مدت هردوتاشون ساکت بودن و راه میرفتن..
"چیزی شده؟"
پرث سکوت و شکست، سانتا به خودش اومد
"نه... برای چی باید چیزی بشه"
" اخه ساکتی، معمولا عاشق حرف زدن و تعریف کردنی و کلی ذوق میکنی ولی امروز معلومه یه چیزی داره اذیتت میکنه"
سانتا اخم کرد
"ازت بدم میاد، چرا انقدر خوب میتونی منو بشناسی"
پرث خنده ای کرد...
" حالا میشه بگی چیشده مستر رازآلود؟"
پرث تیکه ای انداخت که مثلا سانتا رو خیلی سخت میشه شناخت
سانتا بهش چشم غره ای رفت و صورته پرث و نیشگون گرفت
" اینکه همتون باهم آشنا هستید و اینکه هممون به هم ارتباط داریم... یکم عجیبه"
" راستش...برای منم عجیب بود، اینکه برادرم برادرتو میشناخت، مثل این بود که بهت بگن یه دختر ده ساله بارداره"
سانتا نفسی بیرون داد و فریادی زد
"پرث برای یک دقیقه هم که شده کم نمک بریز... از صدتا حرفی که میزنی نود و نه تاش چرت و پرته"
پرث خندید
" باشه باشه ببخشید بگو"
سانتا اخم کرد
" نمیدونم، حس بدی دارم ولی خوشحالم.. اینکه همه باهمدیگه ارتباط داریم..ولی اینکه چرا یهویی همه باهم ارتباط داریم باعث میشا نخوام باهاتون ارتباط داشته باشم"
پرث دهنش باز موند، سانتا تبدیل به جواد خیابانی شده بود؟
" ببین فهمیدم چی گفتی ولی نمیتونم بفهمم چی گفتی..ولی بازم درکت میکنم و باهات موافقم"
سانتا با مشت به بازوی پرث زد و لباشو غنچه کرد
" کاش گرگا تیکه تیکه ات کنن رو اعصابی"
همینجور که حرف میزدن نورث رسید و اون اتفاق افتاد و بعد هم به سمت قمارخونه رفتن
سانتا با قدرت در اتاق و باز کرد، چشماش چهارتا شد
تیتی صورت پور و گرفته بود و داشت نزدیکش میشد که وقتی سانتا در و باز کرد پور تیتی و محکم هل داد و تیتی از درد پهلوش ناله ای کرد و پور هم نگاهش و برگردوند
سانتا در اتاق و همونجا بست
"تیتی برام مهم نیست داری میمیری...پاتو از این اتاق بیرون بزاری خودم میکشمت"
جوری اینو گفت که تیتی هم بشنوه.