𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
119 subscribers
136 photos
3 videos
10 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ²⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ²⁰, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

اوتو بیرون اومد، تیتی از صورتش تعجب می‌بارید و سعی کرد موقعیت رو درک کنه
" خب اره سانتا برادرمه"
پرث لال شده بود، و به سانتا خیره شد
اوتو دهنش باز مونده بود بین این که حرف بزنه یا نزنه مونده بود
" اوه..خب به نظرم زیاد هم مهم نیست، چه بهتر همه همو می‌شناسیم.. "
تیتی سرشو تکون داد و وسایل کمان و تیر هارو برداشت و پشت کمرش گذاشت
" اره.. ولی یکم برام عجیب بود همتونو میشناسم، چه اتفاق خنده داری"
سانتا اخم کرده بود، این براش خنده دار نبود هم حس بدی داشت هم خوشحال بود
زیر لب با خودش زمزمه کرد
"ولی این خنده دار نیست که همه رو دیدیم و می‌شناسیم و آشنا از آب دراومدن"
پرث که خیره به سانتا بود سرشو و کج کرد و ابرو هاشو بالا برد
" چی گفتی؟"
سانتا به خودش اومد و صداشو صاف کرد.
"ها هیچی با خودم بودم"
تیتی به سمت پور رفت و دستشو جلو برد تا کمکش کنه سوار شه
" نزدیک غروبه، پس بیاید بریم شهر که از اونور هم برید قمارخونه"
پور سوار اسب شد ولی با حرف تیتی سریع جوابی داد
"ولی ما لباس هامونو نیاوردی-"
اوتو لبخندی زد..
"راستش من آوردم..پرث گفت از اینجا بریم شهر منم آوردم"
پور ساکت شد..
"خب..باشه"
همگی سوار اسب هاشون شدن، سانتا تو خودش بود و پرث هم خیره و نگران سانتا ..اوتو هم به پور و تیتی نگاه می‌کرد. تیتی کل مدت با لبخند و چشم هایی که برق میزد به پور زل زده بود و مراقبش بود ، از نگاهش ...عشق می‌بارید
ذهن اوتو: اه اه بسه، بودا ببین بین چه کسایی گیر کردما..
رسیدند شهر و تیتی اسب هارو تحویل نگهبان شهر داد و انعامی پنهانی توی جیبش گذاشت
نورث هم که تیتی از قبل بهش گفته بود بیاد شهر اونجا منتظرشون بود با دیدن تیتی دستشو بالا آورد و تکون داد
" چه عجب ..میبینم که کلی آدم با خودت اوردی، یکیشون هم که خاص و یونیک(مثل خودکار بیک و آدامس شیک)"
" با اوتو لاس بزنی سنگین تره تا بخوای عادی حرف بزنی"
نورث زبونش و بیرون آورد و و بعدش سرشو کج کرد و به اوتو پشت تیتی نگاه کرد و لبخند زد
" از هم جدا بشیم... من و سانتا میریم قدم میزنیم و شما چهار نفر برید قمارخونه "
پرث گفت و دستش و روی شونه سانتا گذاشت، سانتا دستشو مشت کرد و به زمین نگاه کرد ... نمیدونست ، نمیدونست داره چیکار میکنه قراره چی بشه و این حس چیه، امیدوار بود مثل حس تیتی نباشه
" ولی هنوز خیلی زوده بریم .."
اوتو گفت و نورث پشت سرش شونه ای بالا انداخت و گفت
"پس میریم تو شهر میگردیم"
تیتی اخمی کرد و به نورث با چشم غره رفت...
نورث سعی کرد بفهمه چی میگه...
" اهان.. نه امشب ارومه"
همه تعجب کرده بودن، تیتی خندید و سکوت و شکست
" اهان نه منظورش اینه که امشب شب آروم و خوبیه"
ولی منظور تیتی این بود که دوباره مردم برای اعتراض نریزند بیرون، چون اگه ببینن تیتی هم اینجاست شروع میکنن پرت کردن هرچی تو دستشونه سمت تیتی و همدیگه
همینطوری که حرف میزدند و جاهای شهر و باهمدیگر نشون میدادن کم کم باید به قمارخونه میرفتن
تیتی که داشت می‌خندید و با پور حرف میزد، با سوال پور لبخندش محو شد
" منظورت از آروم مردم بود؟"
قلبش تیر کشید، ازکجا می‌دونست؟
تیتی نفسی بیرون داد و به روبه روش خیره شد
" اره، فکر کنم اون شب دیدیشون.. نگرانم"
" نگران چی؟ تو خودت یکی از مردمی"
تیتی دستاشو مشت کرد" یکی از مردم" با خودش میگفت کاش یکی از مردم بودم، کاش توی اون خانواده به دنیا نمیومدم ، کاش جانشین نمی‌شدم کاش انقدر به خودم سخت نمیگرفتم و کاش اینارو از پور...پنهان نمیکردم..
" اره.. راست میگی"
لبخندی زورکی زد و اخم کرد، صدای قدم های سریعی که در جهت مخالف باد حرکت می‌کرد و شنید و وقتی برگشت ببینه چیه ، دید یکی با چاقو اومد سمتش .
سریع پور و بغل کرد و کنار کشید ولی وقتی اون مرد با چاقو اومد، به پهلوی تیتی ضربه ای عمیق وارد کرد..
نورث فریاد زد" تیتی" و نگاهش و به اون کسی که چاقو دستش بود انداخت و تیغ خودشو از کنار شلوارش درآورد و به سمتش دوید و دنبالش کرد، اوتو به سمت تیتی و پور دوید..
تیتی با دست راستش پهلو و با دست چپش شونه پور و گرفته بود و توی شکم پور خم شده بود
" من خوبم، شماها برید تا دیرتون نشده"
پور دستاشو میلرزید، همین الان یه آدمی که خون ریزی داشت جلوش خم شده بود و کم مونده بود از حال بره و درعین حال کصشعر میگفت
" تیتی حرف نزن... خون بیشتری ازت میره فقط صبر کن"
اوتو سریع به داخل قمارخونه رفت و نت و با خودش آورد
" سرو- ...تیتی"
نت وقتی تیتی و دید با نگرانی نزدیک اومد، کم مونده بود لو بده که تیتی مالک سرزمینه..
" تیتی چشماتو نبند ، وایسا باید زخمتو ببندم"
❤‍🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ²¹, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌