𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
119 subscribers
107 photos
3 videos
1 file
10 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁶ , 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁶ , 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

امشب با بقیه شب ها فرق داشت، تیتی و نورث زودتر به قمارخونه رفته بودند و سانتا هم بیرون شهر وایساده بود... منتظر پرث .
پور و اوتو هم جلوی قصر منتظر پرث وایساده بودند،اوتو مدام راه می‌رفت از استرس و پور روی پله نشسته بود و پاهاشو تکون میداد
" پور ، میخوای امشب نریم؟"
" نه اوتو نمیشه، الان هم اگه نریم بعدا باید باهاش روبه رو بشیم پس همون بهتر زود با این مشکل روبه رو شیم و ازش بگذریم"
" حس بدی دارم.‌. نه به الان، به آینده... به بعدش"
" اوتو منم مثل تو ، پس بیا فقط مثل همیشه برقصیم و جوری رفتار کنیم که اهمیت نمیدیم"
پرث با اسب ها جلو اومد، پور و اوتو ساکت شدند و پور از روی پله بلند شد
" امروز مجبور شدم بخاطر مسئله ای برم شهر(شهر خود تاناپوران)، بخاطر همین دیر رسیدم، سریع سواربشید"
اوتو و پور هرکدوم سوار اسب خودشون شدن
با سرعت اسب به سمت شهر تاران رفتند ،
نزدیک که شدند پرث با دستش به پور و اوتو گفت که آروم جلو برن
"چیشده؟"
" همینجا از اسب پیاده شید و از بغل در ورودی برید داخل، جلوی در ورودی یکی وایساده "
"اوتو از استرس دستاشو مشت کرده بود، هرسه از اسب پیاده شدند و افسار هارو به پرث دادند و خم شدند و از کنار وارد شهر شدند
پرث اسب هارو به درخت بست و جلو رفت
" بازم تویی"
سانتا که سرش پایین بود و با پاهاش خاک و کنار میزد با شنیدن صدای آشنا سرشو بالا آورد
" پرث، میدونستم میتونم امروز ببینمت"
"منتظر من بودی؟"
"راستش اره، دفعه قبل که اونجوری یه دفعه رفتی حس بدی نسبت به خودم داشتم، گفتم شاید ازاینکه بدون خبر برادرمو صدا زدم بیاد عصبی ای..چون تو این شهر غریب بودی..اهان راستی تونستی مسافرخونه پیدا کنی؟ داداشت کجاست الان تنها اومدی؟ این چندروز حالتون خوب بو-"
پرث خندید و با صدایی آروم گفت
" هی هی دونه دونه بپرس، فور نمیکردم انقدر کنجکاو باشی"
"نگرانت بودم"
پرث قلبش تند زد و سریع به خودش اومد
دستشو پشت سرش گذاشت و خنده ای کرد
" ممنونم ازت، منم...منم ازاینکه یهو گذاشتم رفتم عذرمیخوام به تو ربط نداشت فقط یادم اومد داداشم جلوی در ورودی منتظرمه"
" اوههه جدییی؟"
سانتا نفس راحتی کشید و به شونه ی پرث زد
" پسر، خیالم راحت شد"
پرث خندید و کنارش روی سکوی کوچک نشست
𝘗𝘰𝘳
با سرعت به طرف قمارخونه دویدند و وقتی رسیدند نفس نفس می‌زدند
" خوبه به موقع رسیدیم "
اوتو گفت و دوتایی وارد شدند و بدون اینکه به مهمان ها نگاه کنند به اتاق رفتند تا لباس هاشونو عوض کنند و برقصن
تیتی وقتی اوتو و پور وارد شدند لیوان نوشیدنیشو سر کشید و وقتی وارد اتاق شدند به در اتاق خیره شد
پور و اوتو لباس هاشونو عوض کردند و مثل همیشه در جای همیشگی شروع به رقصیدن کردند، پور وقتی دست هاشو موقع رقص بالا می‌آورد آستین های بلندش در هوا می‌رقصید و اوتو موقع چرخش لباسش مانند باله هایی پرواز می‌کرد
و تمام این مدت پور سعی می‌کرد از زیر نگاه سنگین تیتی که بهش زل زده بود و با نگاهش اونو می‌خورد فرار کنه، تیتی یک لحظه هم پلک نزد و تو حالتی که نشسته بود دستش روی زانوش بود (مدل لات نشستن خودمون تو قهوه خونه ها)و نیشخند زده بود و خیره شده بود
وقتی نوازنده نواختن را تموم کرد اوتو و پور هم ایستادن، نورث تمام مدت غرق اوتو شده بود
بعد از تموم شدنش، تیتی با غرور ( تیتی ددیانه خشن سرد بلند شد..چقدر دلقکم ) بلند شد و به اتاق مهمان ها که اجاره کرده بود رفت و به نت اشاره کرد که بعد از عوض کردن لباس هاشون(اوتو و پور و میگه) بهشون بگه بیان اونجا
نورث هم پشت تیتی وارد اتاق شد
" خسته نباشید، لباس هاتونو عوض کنید"
" نت مطمئنی خطری برامون ندارن"
ذهن نت: قطعا نه احمقا تیتی پادشاه و شاهزاده این سرزمینه خودتون هم که پادشاه سرزمین تاناپورانید دردتون چیه جدی بیاید برید دیگه .
" نه خطری ندارن هرچی شد من اینجام"
اوتو و پور بعد از عوض کردن لباس هاشون به اون اتاق رفتند، پور قبل از اینکه وارد اتاق بشه نگاهی به اوتو انداخت و و در و کشید( اتاقای ژاپنی رو تو قدیم تصور کنید)
تیتی وقتی پور و دید چشماش برق زد و یه لبخند گنده زد و بلند شد، دست پاچه شد و نزدیک بیوفته و بخاطر این همه کصخل بودنش پور خنده ی ریزی کرد و وقتی فهمید کصخله قبول کرد خطری ندارن
تیتی با صدایی پر از ذوق جلو اومد
❤‍🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁷ , 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁷ , 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

"سلاممم من تیتی ام ، خب از افراد همین شهرم ۲۳ سالمه و دوتا رفیق دارم که یکیشون اینا و اون یکی کار داشت نیومد یه داداش دارم و اونم منتظرمه و تو شهر داره میگرده بقیه فکر میکنن خیلی سرد رفتار میکنم ولی وقتی تورو دیدم نمیدونم چیشد یه چیزی درونم تغییر کرد اهان اینم بگم دلم میخواد کسی که زندگیمو باهاش شریک بشم تو باشی خیلی بامزه و نازی و از شخصیتت و صدات و چشمات و بدن- نه یعنی کلا از همه چیت خوشم اومده خواستم بگم لطفا بیا آشنا بشیم نمیتونم کل عمرم مدام بیام دنبالت و کار و سخت کنم پس گفتم بیای اینج-"
( بچه ها نه به ددی بودنش موقع رقص نه به کصخل بودن الانش)
نورث از رو زمین بلند شد و با مشت توی کمر تیتی خوابوند
"دو دقیقه در گاله رو ببند بزار حداقل برسن بشینن"
( به نظرم من که سانتا و تیتی تو مورد عاشقی مثل سیبه از وسط نصف شدن)
تیتی به خودش اومد و دستاشو جلو آورد به معنای معذرت خواهی
اوتو به زور جلوی خندش و نگه داشته بود و پور چشماش از این رفتار تیتی تعجب کرده بود و بزرگ شده بود و برق میزد
"س-سلام ،منم پور ام"
پور روی زمین نشست و تیتی هم رو به روش نشست
" میدونم"
تیتی حتی مهلت نداد پور حرفشو بزنه، ذهن پور: یعنی چی میدونم؟ این روانیه؟ چرا انقدر خنگ و بامزه اس؟ الان باید فرار کنم یا بشینم به خنگ بودنش بخندم و گوش کنم‌؟
اوتو و نورث هم روبه روی هم نشسته بودن اوتو به پور و نورث به اوتو زل زده بود
" خب میدونی، یکم شوکه کننده بود حرفات(محکم شلیک کردی تو صورتم)"
" فقط نمی‌خواستم وقت با ارزشتو بگیرم چون قطعا آدم به این زیبایی و کمیابی وقتش پره"
پور زبونش قاصر بود، نمیدونست چی بگه
" تیتی داری تند میری.."
نورث زیر لب گفت تا تیتی بشنوه
" نه مشکلی ندارم، منم نمیخوام وقتتو بگیرم.. درموردش هم نمیخوام شب و روز فکر کنم پس مجبورم یه جواب سرسری بهت بدم، بیا آروم آروم باهم آشنا بشیم"
تیتی لال شد( پنکیک کرد بچه)
" پس... از این به بعد باید تحملم کنی"
( دوباره ددی بازی)
𝘞𝘢𝘷𝘦
بعد از رفتن بقیه ، پیت و ویو توی قصر موندن.
ویو از سر بیکاری بیرون روی سکو نشسته بود و آسمون و تماشا میکرد، پیت وقتی ویو و دید اومد و کنارش نشست
" خسته ای؟"
پیت گفت و به آسمون نگاه کرد
" نه، دارم به اینکه چی در انتظار من و دوستامه فکر میکنم ..تو چی"
" منم مثل تو، دارم به کارایی که میخوام کنم فکر میکنم"
" کار؟ یعنی میگی با هدفت اومدی به گارد سلطنتی و آزمون دادی؟"
" خب...آره، یجورایی شغل بابامه"
" پدرت هم توی گارد سلطنتیه؟ چرا زودتر نگفتی اسمش چیه؟"
" اسمشو میخوای چیکار وقتی زیر یه خروار خاکه"
ویو لال شد
" متاسفم، میشه حدس زد برای انتقام اومدی ، میدونی کی کشتتش؟"
" نمی‌خواستم درموردش به کسی بگم..ولی باید بگم که تو همون جنگ غیر قابل پیش بینی و خیانت تاناپوران به عهدش بابام کشته شد"
" خب؟ تا چه حد اطلاع داری؟"
" وقتی جنگ تموم شد یکی از دوستای بابام زنده مونده بود و بهم گفت وقتی زخمی روی زمین افتاده بود بابامو که جسدش روی زمین بود یکی پاشو روش گذاشته بود و گردنبندشو برداشت‌‌.می‌خوام اونو پس بگیرم اون تنها چیزیه که از بابام میتونم داشته باشم"
" یعنی هم میخوای انتقام بگیری هم خاطراتتو پس بگیری، میفهممت"
" حس بدی داشتم، اگه بیکار میشستم و به زندگی عادیم ادامه میدادم"
" منم کمکت میکنم، توی انتقامت "
𝘕𝘦𝘵
چند وقتی بود که یه مشتری تنها میومد و دو سه تا لیوان نوشیدنی میخورد، نت سعی می‌کرد تا جایی که میتونه نزدیکش شه و هربار میدیدش بهش لبخند میزد و طرف هم متقابل لبخند میزد
چندباری سعی کرد باهاش حرف بزنه ولی سرش شلوغ بود و اون پسر هم فقط یه نوشیدنی می‌خورد و میرفت، نا اینکه یه روز تو قمارخونه دعوای بزرگی شده بود و دوتا مرد مست داشتن دعوا میکردن و یکی می‌خواست یه شیشه نوشیدنی تو سر مرد روبه رو بشکونه که از دستش پرت شد و خورد تو کله ی همون پسر
نت با دیدن این صحنه فریادی بلند زد و عصبی اون دوتا مرد و از قمارخانه پرت کرد بیرون به سمت پسر رفت
" هی حالت خوبه؟ درد داره؟"
" آی‌...نه خوبم فقط فکر کنم داره خونه میاد"
"وایسا دستمال بیارم"
نت سریع رفت و دستمال آورد و روی سر پسر گرفت
" اینو همینجوری نگه دار"
"ممنون"
" بابت این مشکل عذر میخوام هرجور بشه جبران میکنم"
" نه مشکلی نیست اتفاق بود"
" نه این اتفاق باعث شد صدمه ببینید، میتونم اسمتونو بپرسم؟"
"جی جی"
❤‍🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ⁴, 𝗈‌𝖿 𝖺𝗎‌‌ 𝗌𝗐𝖾‌‌𝖾‌‌𝗍 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌