𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹⁶ , 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
امشب با بقیه شب ها فرق داشت، تیتی و نورث زودتر به قمارخونه رفته بودند و سانتا هم بیرون شهر وایساده بود... منتظر پرث .
پور و اوتو هم جلوی قصر منتظر پرث وایساده بودند،اوتو مدام راه میرفت از استرس و پور روی پله نشسته بود و پاهاشو تکون میداد
" پور ، میخوای امشب نریم؟"
" نه اوتو نمیشه، الان هم اگه نریم بعدا باید باهاش روبه رو بشیم پس همون بهتر زود با این مشکل روبه رو شیم و ازش بگذریم"
" حس بدی دارم.. نه به الان، به آینده... به بعدش"
" اوتو منم مثل تو ، پس بیا فقط مثل همیشه برقصیم و جوری رفتار کنیم که اهمیت نمیدیم"
پرث با اسب ها جلو اومد، پور و اوتو ساکت شدند و پور از روی پله بلند شد
" امروز مجبور شدم بخاطر مسئله ای برم شهر(شهر خود تاناپوران)، بخاطر همین دیر رسیدم، سریع سواربشید"
اوتو و پور هرکدوم سوار اسب خودشون شدن
با سرعت اسب به سمت شهر تاران رفتند ،
نزدیک که شدند پرث با دستش به پور و اوتو گفت که آروم جلو برن
"چیشده؟"
" همینجا از اسب پیاده شید و از بغل در ورودی برید داخل، جلوی در ورودی یکی وایساده "
"اوتو از استرس دستاشو مشت کرده بود، هرسه از اسب پیاده شدند و افسار هارو به پرث دادند و خم شدند و از کنار وارد شهر شدند
پرث اسب هارو به درخت بست و جلو رفت
" بازم تویی"
سانتا که سرش پایین بود و با پاهاش خاک و کنار میزد با شنیدن صدای آشنا سرشو بالا آورد
" پرث، میدونستم میتونم امروز ببینمت"
"منتظر من بودی؟"
"راستش اره، دفعه قبل که اونجوری یه دفعه رفتی حس بدی نسبت به خودم داشتم، گفتم شاید ازاینکه بدون خبر برادرمو صدا زدم بیاد عصبی ای..چون تو این شهر غریب بودی..اهان راستی تونستی مسافرخونه پیدا کنی؟ داداشت کجاست الان تنها اومدی؟ این چندروز حالتون خوب بو-"
پرث خندید و با صدایی آروم گفت
" هی هی دونه دونه بپرس، فور نمیکردم انقدر کنجکاو باشی"
"نگرانت بودم"
پرث قلبش تند زد و سریع به خودش اومد
دستشو پشت سرش گذاشت و خنده ای کرد
" ممنونم ازت، منم...منم ازاینکه یهو گذاشتم رفتم عذرمیخوام به تو ربط نداشت فقط یادم اومد داداشم جلوی در ورودی منتظرمه"
" اوههه جدییی؟"
سانتا نفس راحتی کشید و به شونه ی پرث زد
" پسر، خیالم راحت شد"
پرث خندید و کنارش روی سکوی کوچک نشست
𝘗𝘰𝘳
با سرعت به طرف قمارخونه دویدند و وقتی رسیدند نفس نفس میزدند
" خوبه به موقع رسیدیم "
اوتو گفت و دوتایی وارد شدند و بدون اینکه به مهمان ها نگاه کنند به اتاق رفتند تا لباس هاشونو عوض کنند و برقصن
تیتی وقتی اوتو و پور وارد شدند لیوان نوشیدنیشو سر کشید و وقتی وارد اتاق شدند به در اتاق خیره شد
پور و اوتو لباس هاشونو عوض کردند و مثل همیشه در جای همیشگی شروع به رقصیدن کردند، پور وقتی دست هاشو موقع رقص بالا میآورد آستین های بلندش در هوا میرقصید و اوتو موقع چرخش لباسش مانند باله هایی پرواز میکرد
و تمام این مدت پور سعی میکرد از زیر نگاه سنگین تیتی که بهش زل زده بود و با نگاهش اونو میخورد فرار کنه، تیتی یک لحظه هم پلک نزد و تو حالتی که نشسته بود دستش روی زانوش بود (مدل لات نشستن خودمون تو قهوه خونه ها)و نیشخند زده بود و خیره شده بود
وقتی نوازنده نواختن را تموم کرد اوتو و پور هم ایستادن، نورث تمام مدت غرق اوتو شده بود
بعد از تموم شدنش، تیتی با غرور ( تیتی ددیانه خشن سرد بلند شد..چقدر دلقکم ) بلند شد و به اتاق مهمان ها که اجاره کرده بود رفت و به نت اشاره کرد که بعد از عوض کردن لباس هاشون(اوتو و پور و میگه) بهشون بگه بیان اونجا
نورث هم پشت تیتی وارد اتاق شد
" خسته نباشید، لباس هاتونو عوض کنید"
" نت مطمئنی خطری برامون ندارن"
ذهن نت: قطعا نه احمقا تیتی پادشاه و شاهزاده این سرزمینه خودتون هم که پادشاه سرزمین تاناپورانید دردتون چیه جدی بیاید برید دیگه .
" نه خطری ندارن هرچی شد من اینجام"
اوتو و پور بعد از عوض کردن لباس هاشون به اون اتاق رفتند، پور قبل از اینکه وارد اتاق بشه نگاهی به اوتو انداخت و و در و کشید( اتاقای ژاپنی رو تو قدیم تصور کنید)
تیتی وقتی پور و دید چشماش برق زد و یه لبخند گنده زد و بلند شد، دست پاچه شد و نزدیک بیوفته و بخاطر این همه کصخل بودنش پور خنده ی ریزی کرد و وقتی فهمید کصخله قبول کرد خطری ندارن
تیتی با صدایی پر از ذوق جلو اومد
❤🔥2