𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
116 subscribers
106 photos
3 videos
1 file
9 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" نورث نظر نده همینجوریش هم لبه مرزی"
تیتی با خنده گفت
"خب، خوبه...به هرحال استراحت کنید شب میریم شهر، پیت اگه خواستی توهم میتونی بیای"
تیتی گفت و بدونه اینکه منتظر جواب کسی بمونه رفت ..نورث هم دنبالش دوید
" خب، طبقه پایین قصر توی سالن یه در هست یه اتاق خالیه، میتونی اونجا بمونی و استراحت کنی"
ویو به سمت قصر رفت و پیت هم با خوشحالی دنبالش راه افتاد
تیتی به طبقه بالا رفت تا دوش بگیره و نورث هم به آشپزه قصر گفتش غذا آماده کنه
ویو پیت و به اتاقش برد و خودش هم از شدت خستگی به طبقه بالا رفت و توی تختش بیهوش شد.
چندین ساعت گذشت، شب شده بود و تیتی که بعد از دوش گرفتن خوابیده بود با شنیدن صدای خنده های سانتا و ویو و نورث از خواب بلند شد، خم شد تا نگاهی به بیرون از پنجره بندازه که از تخت شوت شد پایین
" آی... چخبره اخه"
بلند شد و لباس هاشو عوض کرد، آبی به دست و صورتش زد و به طبقه پایین رفت
همه به دیدن تیتی ساکت شدند
" حاضرید؟"
سانتا نگاهش رو به تیتی داد و از طرف همه گفت
" اره همه آماده ایم، ولی ویو نمیاد میمونه پیش پیت تا تنها نمونه"
تیتی شانه ای بالا انداخت
"ما که کاره ای نیستیم مبارکه"
نورث خندید، ویو هم ناسزایی گفت وبدرقه شون کرد
نورث و سانتا و تیتی به سمت شهر همراه با اسب هاشون حرکت کردند.
𝘗𝘰𝘳
وقتی اوتو به قصر رسید، پور جلوی در منتظرش نشسته بود، وقتی اوتو رو همراه با کمان دید از شدت خوشحالی بغضش گرفته بود.
" اوتو ازت ممنونم"
اوتو پور و بغل کرد و کمان و گذاشت تو دستش
"فقط اینکه، امشب قراره با دو نفر هم صحبت بشیم"
پور لبخندش محو شد
"چی؟ منظورت چیه؟"
" وقتی رفتم جنگل کمان و دست همون پسره ای که تو قمارخونه دیدیم و خورد زمین پیدا کردم، آخرش که داشتم برمیگشتم دم گوشم یه چیزی زمزمه کرد
پور به سختی آب دهانش و قورت داد، تیتی رو میگفت
" چی زمزمه کرد"
" شب تو قمارخونه بعد از اینکه رقصیدید توی اتاق های مهمان ها منتظرتون میمونیم ..باهم نوشیدنی میزنیم به حساب من"
پور لال شده بود، چجوری اینو به پرث میگفت؟
❤‍🔥3
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ³, 𝗈‌𝖿 𝖺𝗎‌‌ 𝗌𝗐𝖾‌‌𝖾‌‌𝗍 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌