𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸𝘚𝘺𝘯𝘵𝘢𝘹
110 subscribers
106 photos
3 videos
1 file
9 links
Download Telegram
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹³, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹³, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

پیت رفت و اونجا نشست تا ویو صبحانه اش رو بخوره و ازش آزمون بگیره
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
به سمت شهر رفته بود ، و داخل شهر سوار بر اسب پرسه میزد .
جبران دیشب که نرفته بود قمارخونه امروز قرار بود کل روز رو دنبال پور بگرده .چندساعت گذشت و سر ظهر بود
" نکنه فقط شبا میاد قمارخونه؟"
لباشو جمع کرد و به پهلوی اسب با پایش ضربه ای زد و از شهر بیرون رفت تا دوباره به جنگل بره شاید پور اونجا بود.
𝘕𝘰𝘳𝘵𝘩
وقتی پیت و ویو به سمت گارد رفتند ، نورث حوصله اش سررفته بود و تصمیم گرفت به جنگل بره تا قدم بزنه
بین درخت ها راه می‌رفت و آواز میخوند ، کنار یکی از درختا کمانی از چوب اصل و حکاکی شده پیدا کرد
" این اینجا چیکار میکنه؟چقدر آشناس.. "
تیتی هم که با اسب به همون جنگل رفته بود به امید پیدا کردنه پور که نورث و دید
پوزخندی زد و سرعت اسب و زیاد کرد به سمتش رفت
نورث سرشو بالا آورد و وقتی تیتی و اسب و دید چشماش چهارتا شد (رید تو خودش) و سریع خودشو پرت کرد اونور
و کمان هم پرت شد کنارش
"هویییی روانی"
تیتی خندید و اسب و نگه داشت
" من روانیم یا تو؟ حواستون بیشتر جمع کن کله پوک"
از اسب پایین اومد و دستشو دراز کرد و نورث و از زمین بلند کرد
" برای چی اومدی جنگل؟"
"برای چی اومدی جنگل؟"
هردوشون همزمان بهم گفتند و بعد بهم خیره شدند
" حوصلم سر رفته بود"
" ..منم همینطور..."
" یجوری میگی انگار با احمق طرفی مثل روز روشنه برای اومدی اینجا"
تیتی خندید و به پهلوی نورث زد
" اگه میدونی نپرس ...اون کمان و ندیده بودم؟ ازکجا اوردی؟"
نورث کمان و جلو آورد
" روی زمین پیداش کردم، معلومه خیلی باارزشه...ببین حکاکیه روی چوبشو، حتی چوبش هم اصله و طنابش هم جنسش گرونه"
تیت ابروهاشو بالا برد و دستی به کمان کشید
" عجیبه"
چند قدم اون طرف تر یکی گیج روز زمین دنبال چیزی می‌گشت و همش زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد
" برات پیداش میکنم ..برات پیداش میکنم"
تیتی و نورث هردو با صدای اون پسر سرشونو برگردوندن و نگاهش کردند
نورث چشماشو ریز کرد
" چقدر قیافه اش آشناس...مخصوصا چشماش"
نورث بی پروا به سمتش دوید .
اوتو با صدای قدمش ناخودآگاه عقب رفت و داد زد
چشماشو آروم باز کرد و دید نورث گرفتتش تا روی زمین نیوفته
" ت.تو کی ای؟"
تیتی بی اهمیت سعی داشت چیزی که روی کمان حک شده بود رو بخونه و توجهی به نورث و کارای احمقانه اش نمیداد
نورث وقتی چهره اشو دید سریع با خوشحالی گفت
"تو همون رقاصه ای که با دوستت شبا میای قمارخونه"
تیتی با شنیدن این حرف اخمی کرد و سرشو بالا آورد
" گند زدم...پور کجایی"
اوتو زیر لب گفت
𝘗𝘰𝘳
صبح روز بعد ، وقتی برای تمرین تیراندازی به پشت قصر رفته بود کمانشو پیدا نکرد.
کل اتاق و قصر و بهم ریخته بود تا کمانشو پیدا کنه، اوتو با سر و صدای پور از خواب بلند شد و خواب آلود به اتاق پور رفت
" چیشده ؟"
پور با صدایی عصبی ای گفت
" کمانم....کمانم و گم کردم"
اوتو چشماشو باز کرد و به پور نگاه کرد
" خب چیزی نشده که میتونی یدونه جدیدشو بگیری "
"اوتو چرت نگو، اونو پدربزرگم برام با دستای خودش درست کرد و اسمم رو روش حکاکی کرده بود"
اوتو ساکت شد و با نگرانی سمت پور رفت و دستاشو گرفت
"آروم باش پور، سعی کن یادت بیاد آخرین بار کجا بودی و کجا گم شده"
" دیشب...نه دیروز رفتم بودم جنگل... ولی کمانم پیشم بود، بعدش که خوردم زمین.."
پور ساکت شد، اوتو اخمی کرد
" خوردی زمین؟ کمان کجاست؟"
پور به سمت اوتو برگشت
" افتاد روی زمین، وقتی از اسب پرت شدم کمانم هم افتاد."
اوتو از حرفاش تعجب کرده بود
" کدوم جنگل ؟ اصلا برای چی خوردی زمین؟"
" بعدا برات تعریف میکنم ..فقط لطفا سریع برو پیداش کن،چون اگه من برم سریع منو میشناسن"
اوتو سرشو تکون داد
" باشه .. کدوم جنگل؟"
"جنگله..تا-ران"
اوتو با شنیدن جمله پور فریاد زد
"چیی؟ پور چیکار کردیی؟"
"بعدا بهت میگم ....لطفا سریع باش"
اوتو اخمی کرد و بلند شد سریع حاضر شد و و اسبشو از نگهبان تحویل گرفت و به سمت جنگل تاران رفت، وقتی رسید از اسب پایین اومد و به یک درخت بستش، راه می‌رفت و دنبال کمان میگشت و توجهی به اطرافش نداشت تا اینکه یکی با سرعت به سمتش دوید
" تو همون رقاصه ای که با دوستت شب تو قمارخونه اید؟"
"گند زدم...پور کجایی"
❤‍🔥3
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁴, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁴, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

"ا-اره ، قیافه توهم آشناس"
تیتی به سمتشون اومد
"اسمت چیه؟"
با لحنی جدی گفت، ولی خیر سرش داشت سعی می‌کرد صمیمی رفتار کنه
" اوتو؟.."
نورث خندید و ایستاد
" اسمت مثل خودت نازه"
تیتی به پهلوی نورث زد
" کمتر معاشقه کن( همون لاسه خودمونه مثلا تو قدیم)"
اوتو به کمان تو دست تیتی نگاه کرد، سعی کرد با جزئیاتی که پور داد با کمان تو دست تیتی مقایسه کنه
زیر لب زمزمه میکرد
" چوب اصل.. طناب محکم..اسمی که روش حکاکی شده؟"
بعد با صدای بلند داد زد و کمان و ناخودآگاه از دست تیتی کشید
" خودشههه"
تیتی اخمی کرد، وقتی کمان از دستش کشیده شد رد طنابش روی دستش موند
" این کمان...برای شماست؟"
اوتو به خودش اومد، نگاهش رو از روی کمان برداشت و بین تیتی و نورث رد و بدل میکرد(نگاهشو)
" ..اره، دیشب موقعی که قدم میزدم همراهم آوردم که اگه حیوون وحشی ای دیدم بزنم... گمش کرده بودم ، ممنون که پیداش کردی"
یک مشت دروغ تحویل داد و اونقدر دروغش یوی بود که خودشم داشت باورش می‌شد
نورث شانه ای بالا انداخت
" اون چیزی که روش حکاکی شده رو خودت حک کردی؟"
اوتو زیر لب ناسزایی گفت( فحش داد)
" بله خودم حک کردمش"
تیتی با نگاهی جدی و صدایی مطمئن حرف زد
" چی روش حکاکی کردی؟ من هرچقدر سعی کردم نتونستم بخونمش"
" اسم خودمو حک کردم...اوتو"
اوتو اینو و گفت و بلافاصله دوباره تشکر کرد و برگشت تا بره که تیتی جلوشو گرفت
" فقط اینکه..‌ امشب دوباره میاید قمارخونه؟ تو و پور؟"
این پور و از کجا میشناسه؟ پور خدا لعنتت کنه ببین منو تو چه هچلی انداختی
اوتو دندون هاشو بهم فشرد و لبخند زد
" اره، به هرحال کارمونه"
تیتی سرشو و تکون داد و قبل ازاینکه بزاره بره چیزی دم گوش اوتو زمزمه کرد و راهشو باز کرد تا بره...اوتو دوید و سریع دور شد تا به اسبش رسید
سوار اسب شد به سمت تاناپوران حرکت کرد
"منظورش چی بود....پور تو بد هچلی افتادیم"
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
" حداقل میزاشتی برم دنبالش بفهمم کجا زندگی میکنن، هم برای من خوب می‌شد هم تو"
نورث مثل بچه ها غر میزد
" نه فعلا نه، امشب میریم قمارخونه و میفهمیم"
" بازم قمارخونه..باشه، فقط اینکه چی تو گوش اوتو گفتی که اونجوری دوید؟"
" شب میفهمی"
نورث و اوتو به قصر برگشتند، سانتا داشت با سگ قصر که اسمش پوپی بود بازی می‌کرد و ویو هم پشت قصر از پیت آزمون میگرفت
" پشت قصرن کوچولو؟"
سانتا با اخمی به تیتی نگاه کرد
" اره ، به من نگو کوچولو"
تیتی نیشخندی زد و با نورث به پشت قصر رفت
" شمشیر و صاف بگیر، فکر کن همین الان دشمنت جلوت وایساده .. برای ضربه یا شاهرگ گردن یا رگ اصلی دستش و یا تو قلبش رو نشونه میگیری و.. میزنی"
پیت سرشو تکون داد و درحال اجرا هرچیزی که ویو میگفت بود
ویو چشماشو ریز کرد "نوچ" ای گفت و جلو رفت و دستای پیت و گرفت
" ببین شمشیر و نباید کج بگیری ..با دقت ببین"
ویو جلوی پیت ایستاد و شمشیر و تو دستای پیت نشونه گرفت
" فهمیدی؟ حالا برگرد و خودت شمشیر رو-"
" آزمونه یا یادگیری با رسم شکل؟"
با شنیدن صدای نورث ویو تعادل و از دست داد و زمین خورد و چون دست پیت هم گرفته بود پیت هم روی ویو زمین خورد، پیت دستشو زیر سر ویو گذاشته بود که آسیب نبینه
تیتی خندید و خم شد
" نکنه توام دنبال سرنوشتی؟"
ویو اخمی کرد و پیت و پرت کرد اونور و ایستاد، لباسش و تکون داد
پیت هم بلند شد و لبخند ریزی زد ، نگاهش به کف دست ویو خورد که زخمی شده بود.
ولی می‌دونست اگه بخواد کاری کنه ویو اونو پس میزنه پس فعلا ساکت موند و دندون هاشو بهم فشار داد
" ویوی که تا دیروز سگم پارس می‌کرد رد می‌کرد ببین چیکارا که نمیکنه"
نورث با خنده گفت و کنار پیت وایساد و دستشو دور گردن پیت انداخت
" پیت ویو خوشگل نیست؟"
"خفه شید دیگه، کاری نکن شب تو قمارخونه کاری کنم اوتو حتی نگاهت هم نکنه ها"
نورث خنده اش محو شد و دستشو از گردن پیت کنار کشید
" گوه همون سگی که پارس کرد رد کردی و خوردم ببخش"
تیتی خندید
" بس کنید.. پیت تو آزمون قبول شدی؟"
پیت که تا الان ساکت ایستاده بود سرشو بالا آورد و با لکنت جواب داد
" ن.نمیدونم ، بستگی به عملکرد خودم داره "
ویو دست به سینه به پیت نگاه می‌کرد
" قبول شده"
پیت آب دهنش توی گلوش پرید و سرفه کرد
" چی...چی گفتید قربان؟"
"گفتم قبول شدی دیگه ، چه آزمون میدادی چه نمیدادی قرار بود قبولت کنم چون نیاز به لشکر داشتیم"
نورش ابرو هاشو بالا بورد و با نگاهی تاسف بار به ویو نگاه کرد
" چقدر تو میتونی عوضی باشی ویو، کل مدت سرنوشتتو به بازی گرفتی و گولش زدی؟"
"باز تو دهنت باز شد شروع کردی گوه خوردن‌؟"
❤‍🔥3
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ¹⁵, 𝖡𝗂‌‌𝗍𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌

" نورث نظر نده همینجوریش هم لبه مرزی"
تیتی با خنده گفت
"خب، خوبه...به هرحال استراحت کنید شب میریم شهر، پیت اگه خواستی توهم میتونی بیای"
تیتی گفت و بدونه اینکه منتظر جواب کسی بمونه رفت ..نورث هم دنبالش دوید
" خب، طبقه پایین قصر توی سالن یه در هست یه اتاق خالیه، میتونی اونجا بمونی و استراحت کنی"
ویو به سمت قصر رفت و پیت هم با خوشحالی دنبالش راه افتاد
تیتی به طبقه بالا رفت تا دوش بگیره و نورث هم به آشپزه قصر گفتش غذا آماده کنه
ویو پیت و به اتاقش برد و خودش هم از شدت خستگی به طبقه بالا رفت و توی تختش بیهوش شد.
چندین ساعت گذشت، شب شده بود و تیتی که بعد از دوش گرفتن خوابیده بود با شنیدن صدای خنده های سانتا و ویو و نورث از خواب بلند شد، خم شد تا نگاهی به بیرون از پنجره بندازه که از تخت شوت شد پایین
" آی... چخبره اخه"
بلند شد و لباس هاشو عوض کرد، آبی به دست و صورتش زد و به طبقه پایین رفت
همه به دیدن تیتی ساکت شدند
" حاضرید؟"
سانتا نگاهش رو به تیتی داد و از طرف همه گفت
" اره همه آماده ایم، ولی ویو نمیاد میمونه پیش پیت تا تنها نمونه"
تیتی شانه ای بالا انداخت
"ما که کاره ای نیستیم مبارکه"
نورث خندید، ویو هم ناسزایی گفت وبدرقه شون کرد
نورث و سانتا و تیتی به سمت شهر همراه با اسب هاشون حرکت کردند.
𝘗𝘰𝘳
وقتی اوتو به قصر رسید، پور جلوی در منتظرش نشسته بود، وقتی اوتو رو همراه با کمان دید از شدت خوشحالی بغضش گرفته بود.
" اوتو ازت ممنونم"
اوتو پور و بغل کرد و کمان و گذاشت تو دستش
"فقط اینکه، امشب قراره با دو نفر هم صحبت بشیم"
پور لبخندش محو شد
"چی؟ منظورت چیه؟"
" وقتی رفتم جنگل کمان و دست همون پسره ای که تو قمارخونه دیدیم و خورد زمین پیدا کردم، آخرش که داشتم برمیگشتم دم گوشم یه چیزی زمزمه کرد
پور به سختی آب دهانش و قورت داد، تیتی رو میگفت
" چی زمزمه کرد"
" شب تو قمارخونه بعد از اینکه رقصیدید توی اتاق های مهمان ها منتظرتون میمونیم ..باهم نوشیدنی میزنیم به حساب من"
پور لال شده بود، چجوری اینو به پرث میگفت؟
❤‍🔥3
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾‌‌𝗋‌‌ ³, 𝗈‌𝖿 𝖺𝗎‌‌ 𝗌𝗐𝖾‌‌𝖾‌‌𝗍 𝗋‌‌𝖾‌‌𝗏𝖾‌‌𝗇‌𝗀𝖾‌‌