𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹¹, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
پور چشماشو باز کرد و...بازم همون چهره ،نکنه این عوضی دنبالم میکنه؟
سریع خودش پرت کرد اونور و روی زمین افتاد
تیتی بود، با دیدن پور اونقدری هل شده بود که لکنت گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه
"س-سلام، بب-ببخشید بخاطر من اسبت رام کرد"
اولین باری بود تیتی از یکی معذرت خواهی میکرد، اگه ویو اینجا بود قطعا میگفت: یا حضرت نورث این قطعا مغزش آسیب دیده ..تیتی معذرت خواهی کنه؟ دو هزاربار یعنی چی اخه.
پور نفس عمیقی کشید و بلند شد، با اخمی که روی چهره اش نقش بسته بود لباسشو تکون داد، با اینکه تیتی اونو گرفته بود ولی پاش پیچ خورده بود و لنگ میزد.
"مشکلی نیست"
تیتی از واکنش پور تعجب کرد ، معمولا همه تو نگاه اول عاشق تیتی میشدن و میچسبیدن بهش و با حرفاشون اغواش میکردن ولی این چرا اینجوری نیست؟تازه سرد هم جواب میده
تیتی لب و لوچه اش و جمع کرد و دست به سینه ایستاد
پور با قیافه ای که میگه " چته؟" به تیتی نگاه کرد
تیتی جلوی خندش و نگه داشته بود، پور دقیقا مثل یه بچه گربه ای که غذا نخورده قیافه گرفته بود
پور آهی کشید و بی اهمیت به سمت اسبش رفت و درحالی که سعی میکرد اسبش و آروم کنه شروع به صحبت کرد
" وسط جنگل چیکار میکنی؟ "
تیتی مثل سگایی که بهشون تشویقی میدی پاهاش و تکون داد و صداش و درست کرد(قیافه پور گویای فحش بود)
" راستش اومده بودم بیرون تا قدم بزنم (میخواست بره شهر دنبال پور بگرده) که توراه یه آهوی زخمی دیدم ولی اون تا منو دید با اون زخمش تا اینجا دوید و منم دنبالش کردم و وقتی رسیدم اون اینجا افتاده بود و تو که یهو اومدی آهو هم سریع رفت"
پور از دلیل تیتی تعجب کرده بود، یجورایی حس کرد میتونه بهش اعتماد کنه(پور هنوز اسم تیتی و نمیدونه فقط به کسی که تو قمارخونه دیدتش میشناستش)
" هوم...اسمت چیه؟ این روزا زیاد میبینمت حس میکنم...دنبالم میکنی؟"
تیت چشماش گشاد شد و لال شده بود، حرفش درست بود ولی نه در اون حد درست
"اسمم تیتیه، خب راستش منم تو رو زیاد میبینم ..اصلا کی میدونه شاید تو داری منو دنبال میکنی؟"
تیتی ابرو اش رو بالا برد و لباشو جمع کرد و به پور نگاه کرد
پور نمیدونست بخنده یا باهاش دعوا کنه سر این مسخره بازیش که تیتی سوالشو با سوال جواب میده
" ولش کن زیاد مهم نیست، از دیدنت خوشحال شدم ممنون بابت کمک"
این و گفت و خودشو بلند کرد و سوار اسب شد، با فشاری که برای سوار شدن به اسب کرد پاش درد گرفت و "آخی" از دهنش بیرون رفت.
تیتی بخاطر حال پور استرس گرفت ولی میترسید اگه بیشتر حرف بزنه لو بره، پس گذاشت اون بره
" منم همینطور..به سلامت"
وقتی پور رفت، تیتی نفس عمیقی کشید و شروع کرد به داد زدن و رو هوا پریدن
" واییی اون چی بود گفتممم، اه خاک تو سرت تیتی اگه الان اسبم اینجا بود میتونستم دنبالش کنم ببینم خونشون کجاست...وای نه اگه بفهمه جدی جدی دنبالش میکنم چی؟ تیتی خفه شو تیتی اه"
چند تا مشت تو صورت خودش خوابوند و با چهره ای ناراحت به سمت قصر برمیگشت
پور...زیادی نازه، دلم میخواد پوستش و لمس کنم، کاش وقتی گرفته بودمش صورتشو نوازش میکردم
تیتی چی میگی؟ بس کن وای دیوونه شدم چرا مغزم خاموش نمیشه.
کمرش خیلی باریک بود...تیتی بس کن ، بوی تنش شیرین بود .. تیتی بس کن ، لباس به چشم نرم میومد...تیتی خفه شو ، چشماش..تیتی، تو چشماش غرق شده بودم
تسلیم شده بود، حالا فهمید این چه حسی بود ، تپش قلبش بالا رفت
به قصر برگشت به طبقه بالا و به اتاقش رفت و فقط روی تختش دراز کشید و صورتش و توی بالش فرو برد و جیغ میزد
𝘗𝘰𝘳
اینجا جنگل تاران بود، چقدر احمقم چرا حواسم نبود ... امیدوارم اون پسره ..یعنی تیتی از افراد بالا مرتبه نباشه، امیدوارم از افراد قصر نبوده باشه وای
پور به تاناپوران برگشت ، پرث جلوی در نشسته بود و روی یک شاخه چوب با تیغه طراحی میکرد
" از کی تاحالا بلد شدی طراحی کنی؟"
پور با لبخندی به سمت پرث رفت و کنارش نشست
" اوتو یادم داده برعکسه تو که فقط بد و بیراه یادم میدی..مثل ما-"
پور جلوی دهن پرث و گرفت
" باشه باشه فهمیدم، خودتو مسخره کن من فقط میخوام توی بحث با کسی کم نیاری..اعتراضی داری با همون حرفا سرتاپاتو میخورم"
پرث خندید
"عجیبه سرحالی، همیشه میری تو لاکت و نزدیکت که میایم مثل گربه های وحشی داد میزنی"
پور یه مشت به پهلوی پرث زد
" وحشی خودتی "
پور بعد از گفتنش خندید و با پرث به داخل برگشتند، تقریبا شب شده بود و مثل همیشه پور تو اتاقش کنار پنجره نشسته بود و آسمون رو تماشا میکرد.
❤🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹¹, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
تیتی هم کل مدت به سقف اتاقش خیره شده بود و تو افکارش غرق بود .
یکدفعه صدای دروازه قصر اومد که کوبیده میشد
تیتی با صدای بلندش از جا پرید و از اتاقش بیرون اومد، همزمان ویو و نورث و سانتا هم بیرون اومدند و با نگاه هایی پر از تعجب بهم نگاه کردند
ویو آب دهانش و به سختی قورت داد و شانه ای بالا انداخت
" من باز میکنم... همینجا صبر کنید"
تقریبا همه نگران بودند، تمام نگهبان ها مواظب در های پشتی و داخل قصر بودند و کسی به دروازه اصلی توجهی نمیکرد(دستور احمقانه تیتی بود)
نگرانیشون منطقی بود چون ساعت سه صبح بود.
ویو نفس عمیقی کشید و با دو تا دستاش دروازه رو باز کرد.
چهره اش، آشنا نبود
یک پسر جوون و خوش خنده با باز شدن دروازه شروع کرد صحبت با لبخندی عمیق
"سلام، پیت هستم میخواستم برای عضویت تو گارد سلطنتی آزمون بدم"
ویو تقریبا قلبش تو دهنش بود، کدوم گوه عقلی سه صبح میاد آزمون عضویت بده؟..ولی این ، شاید چون چهره اش خیلی برای ویو جذاب بود ویو ایرادی نگرفت
ویو که سرلشکر گارد بود باید از پیت آزمون میگرفت
" د-دنبالم بیا"
از قصر بیرون رفت و دروازه رو بست
❤🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹², 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
ساعت سه صبح بود، ویو از شدت خستگی فقط زیر لب فحش میداد و بعضی وقتا هم جلو پاشو نمیدید و تا مرز افتادن میرفت ، پیت هم خندشو نگه داشته بود و هروقت که ویو میخواست بیوفته دستشو جلو میآورد
" جدی چرا صبر نکردی تا فردا؟"
پیت حالت چهره بی اعصاب و بامزه ویو و دید خندید ولی سریع خندشو جمع کرد
" چون همین الان صاحب خونه ام منو پرت کرد بیرون، پول نداشتم بدم و کلی هم بدهکار بودم و جایی برای موندن نداشتم"
" پس با خودت گفتی که الان بیای آزمون بدی؟"
پیت دستشو قفل کرد
" دقیقا"
" شتر در خواب بیند پنبه دانه، بشین تا الان ازت آزمون بگیرم، من خستم پس تو میری توی اتاق اطلاعات میخوابی تا فردا"
پیت لباشو جمع کرد و به جایی که ویو اشاره کرد نگاه کرد
و بعد به چهره خسته ویو
"باشه، شبتون بخیر"
ویو به قصر برگشت و پیت به اتاق اطلاعات رفت، طبقه هایی پر از دست نویس و کتاب ..
یدونه میز و صندلی گوشه ای قرار داشت پیت رفت و آنجا نشست و سرشو روی دستش گذاشت و چشماشو بست تا استراحت کنه
" بهتر از هیچیه"
نفس عمیقی کشید
" بابا ، پسش میگیرم "
𝘛𝘩𝘦 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘮𝘰𝘳𝘯𝘪𝘯𝘨
تیتی مثل همیشه تو خواب عمیقی فرو رفته بود و نورث هم بالاسرش داد و بیداد میکرد تا بیدارش کنه
ویو هم تازه دوش گرفته بود و لباس هاشو عوض کرده بود و یک عطر با بوی قهوه به خودش زد تا به اتاق اطلاعات بره .
سانتا که صبح زود پاشده بود جلوی در اتاق ویو دست به سینه به دیوار تکیه داده بود
" دیشب کی اومده بود؟ "
ویو از توی آینه به سانتا نگاه کرد درحالی که لباسشو درست میکرد
" یکی اومده بود برای عضویت توی گارد سلطنتی آزمون بده، منم گفتم تو اتاق اطلاعات صبر کنه تا امروز"
سانتا لال شد
" دیگه مطمئن شدم یه کم عقل احمقی، میدونی اگه کتابای اونجا رو بخونه برای ما بد میشه؟"
" نظرتو بکن تو کون دوژمن(دشمن) من خودم عقلم میرسید خیرسرم سرلشکرم، اون اینکارو نمیکنه چون خودش قطعا قبل از ورود تمام قوانین و یاد گرفته "
سانتا هوفی کشید و چشماشو چرخوند
" گند نزن به نظم قصر"
اینو وگفت و به طبقه پایین رفت ، نورث هم اونقدر که روی تخت تیتی بالا پایین پرید و داد میزد تیتی از جاش بلند شد و با بالش میزدتش ...
تیتی هم بلاخره دوش گرفت و حاضر شد و یک عطر خنک و آدم کش ( پور کش) به خودش زد و موهاشو مرتب کرد و به طبقه پایین رفت .
به همه که پشت میز نشسته بودن و صبحونه میخوردند نگاه کرد و خم شد و یکم نون جو گذاشت تو دهنش و یه سیب برداشت
" من رفتم"
اینو با دهان پر و لم باد کرده اش گفت و دروازه رو باز کرد.
نورث قبل از اینکه بره داد زد
" کدوم گوری داری میری اول صبحی "
تیتی با همون دهن پرش گفت
" دموال سینوشتم( دنبال سرنوشتم چون دهنش پر بود زر نمیتونست بزنه) "
نورث چشم غره ای رفت
تیتی با خوشحالی بیرون رفت و به نگهبان دستور داد اسبشو بیارن .
منتظر وایساد و نون تو دهنش و میجوید ، نگاهش به کسی که داشت میومد نزدیک افتاد
" سلام عالیجناب"
پیت اینو که گفت تیتی نون پرید گلوش و سرفه کرد
پیت جلو اومد و به پشت تیتی میزد
" سرورم خوبید؟"
تیتی نون و قورت داد و سرش و بالا آورد با حالت چهره ای متعجب و اخمو به پیت نگاه کرد
" به من نگو عالیجناب ، عادت ندارم پس همون تیتی صدام کن"
" ولی سرورم.."
" این یه درخواست نبود دستور بود"
اینو و گفت به سمت اسبش که نگهبان آورده بودنش رفت و سوار شد
"تو آزمون موفق باشی"
به پهلوی اسب زد و رفت
پیت لبخندی زد و دروازه رو باز کرد، ویو و نورث و سانتا که سر تیکه آخر سیب زمینی آب پز داشتن دعوا میکردن با باز شدن در همه به پیت خیره شدن.
ویو تو دهنش با غذا پر بود و لپش باد کرده بود و نورث هم صورتش تخم مرغی شده بود و سانتا هم شیری شده بود( نورث لیوان شیر ک روی سانتا خالی کرد)
و هرسه نفرشون موهای همدیگه رو میکشیدن
و پیت این وضعیت و دید ناخودآگاه زد زیرخنده
ویو غذا رو قورت داد
"به چی میخندی احمق؟"
هر سه نفر موهای همو ول کردن ، نورث صورتش و پاک کرد و سانتا هم با دستمال صورتش و خشک کرد
" توقع داری با دیدن قیافه فقیر و گشنه ی تو گریه کنه؟"
نورث گفت و زبونشو دراز کرد
" فعلا دخترای لوس حق نظر دادن ندارن( میخواستم بنویسم که ویو گفته خفهشو سیاهپوست ولی یادم اومد تو گذشته همچین اصلاحاتی وجود نداره)"
"من که دختر نیست- عوضیهه کصکششش"
ویو خندید ، سانتا پیت و با دستش به داخل راهنمایی کرد
" بیا بشین اینجا"
گفت و به صندلی کنار ویو اشاره کرد
❤🔥2
𝖼𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 ¹³, 𝖡𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗏𝖾𝗇𝗀𝖾
پیت رفت و اونجا نشست تا ویو صبحانه اش رو بخوره و ازش آزمون بگیره
𝘛𝘦𝘦𝘛𝘦𝘦
به سمت شهر رفته بود ، و داخل شهر سوار بر اسب پرسه میزد .
جبران دیشب که نرفته بود قمارخونه امروز قرار بود کل روز رو دنبال پور بگرده .چندساعت گذشت و سر ظهر بود
" نکنه فقط شبا میاد قمارخونه؟"
لباشو جمع کرد و به پهلوی اسب با پایش ضربه ای زد و از شهر بیرون رفت تا دوباره به جنگل بره شاید پور اونجا بود.
𝘕𝘰𝘳𝘵𝘩
وقتی پیت و ویو به سمت گارد رفتند ، نورث حوصله اش سررفته بود و تصمیم گرفت به جنگل بره تا قدم بزنه
بین درخت ها راه میرفت و آواز میخوند ، کنار یکی از درختا کمانی از چوب اصل و حکاکی شده پیدا کرد
" این اینجا چیکار میکنه؟چقدر آشناس.. "
تیتی هم که با اسب به همون جنگل رفته بود به امید پیدا کردنه پور که نورث و دید
پوزخندی زد و سرعت اسب و زیاد کرد به سمتش رفت
نورث سرشو بالا آورد و وقتی تیتی و اسب و دید چشماش چهارتا شد (رید تو خودش) و سریع خودشو پرت کرد اونور
و کمان هم پرت شد کنارش
"هویییی روانی"
تیتی خندید و اسب و نگه داشت
" من روانیم یا تو؟ حواستون بیشتر جمع کن کله پوک"
از اسب پایین اومد و دستشو دراز کرد و نورث و از زمین بلند کرد
" برای چی اومدی جنگل؟"
"برای چی اومدی جنگل؟"
هردوشون همزمان بهم گفتند و بعد بهم خیره شدند
" حوصلم سر رفته بود"
" ..منم همینطور..."
" یجوری میگی انگار با احمق طرفی مثل روز روشنه برای اومدی اینجا"
تیتی خندید و به پهلوی نورث زد
" اگه میدونی نپرس ...اون کمان و ندیده بودم؟ ازکجا اوردی؟"
نورث کمان و جلو آورد
" روی زمین پیداش کردم، معلومه خیلی باارزشه...ببین حکاکیه روی چوبشو، حتی چوبش هم اصله و طنابش هم جنسش گرونه"
تیت ابروهاشو بالا برد و دستی به کمان کشید
" عجیبه"
چند قدم اون طرف تر یکی گیج روز زمین دنبال چیزی میگشت و همش زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد
" برات پیداش میکنم ..برات پیداش میکنم"
تیتی و نورث هردو با صدای اون پسر سرشونو برگردوندن و نگاهش کردند
نورث چشماشو ریز کرد
" چقدر قیافه اش آشناس...مخصوصا چشماش"
نورث بی پروا به سمتش دوید .
اوتو با صدای قدمش ناخودآگاه عقب رفت و داد زد
چشماشو آروم باز کرد و دید نورث گرفتتش تا روی زمین نیوفته
" ت.تو کی ای؟"
تیتی بی اهمیت سعی داشت چیزی که روی کمان حک شده بود رو بخونه و توجهی به نورث و کارای احمقانه اش نمیداد
نورث وقتی چهره اشو دید سریع با خوشحالی گفت
"تو همون رقاصه ای که با دوستت شبا میای قمارخونه"
تیتی با شنیدن این حرف اخمی کرد و سرشو بالا آورد
" گند زدم...پور کجایی"
اوتو زیر لب گفت
𝘗𝘰𝘳
صبح روز بعد ، وقتی برای تمرین تیراندازی به پشت قصر رفته بود کمانشو پیدا نکرد.
کل اتاق و قصر و بهم ریخته بود تا کمانشو پیدا کنه، اوتو با سر و صدای پور از خواب بلند شد و خواب آلود به اتاق پور رفت
" چیشده ؟"
پور با صدایی عصبی ای گفت
" کمانم....کمانم و گم کردم"
اوتو چشماشو باز کرد و به پور نگاه کرد
" خب چیزی نشده که میتونی یدونه جدیدشو بگیری "
"اوتو چرت نگو، اونو پدربزرگم برام با دستای خودش درست کرد و اسمم رو روش حکاکی کرده بود"
اوتو ساکت شد و با نگرانی سمت پور رفت و دستاشو گرفت
"آروم باش پور، سعی کن یادت بیاد آخرین بار کجا بودی و کجا گم شده"
" دیشب...نه دیروز رفتم بودم جنگل... ولی کمانم پیشم بود، بعدش که خوردم زمین.."
پور ساکت شد، اوتو اخمی کرد
" خوردی زمین؟ کمان کجاست؟"
پور به سمت اوتو برگشت
" افتاد روی زمین، وقتی از اسب پرت شدم کمانم هم افتاد."
اوتو از حرفاش تعجب کرده بود
" کدوم جنگل ؟ اصلا برای چی خوردی زمین؟"
" بعدا برات تعریف میکنم ..فقط لطفا سریع برو پیداش کن،چون اگه من برم سریع منو میشناسن"
اوتو سرشو تکون داد
" باشه .. کدوم جنگل؟"
"جنگله..تا-ران"
اوتو با شنیدن جمله پور فریاد زد
"چیی؟ پور چیکار کردیی؟"
"بعدا بهت میگم ....لطفا سریع باش"
اوتو اخمی کرد و بلند شد سریع حاضر شد و و اسبشو از نگهبان تحویل گرفت و به سمت جنگل تاران رفت، وقتی رسید از اسب پایین اومد و به یک درخت بستش، راه میرفت و دنبال کمان میگشت و توجهی به اطرافش نداشت تا اینکه یکی با سرعت به سمتش دوید
" تو همون رقاصه ای که با دوستت شب تو قمارخونه اید؟"
"گند زدم...پور کجایی"
❤🔥2