چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوزِ دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دم سرد است
به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوزِ دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دم سرد است
به شبنشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند، ماهی زلالپرست؟
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند؛
به پایِ هرزه علفهایِ باغ ِکالپرست.
چگونه رقص کند، ماهی زلالپرست؟
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند؛
به پایِ هرزه علفهایِ باغ ِکالپرست.
خالقِ ذهنِ تو مخلوقی خَس است
فهمِ این معنی بَسی تلخ و گَس است
خلوتی کن، در شعور هستِ خویش
تا رهانی ذهن را از بند کیش
چون رهید آن ذهن از هر کِیش و کَش
کس کجا بر تو زند تیغی به خش
اَلّهِ جان تو، جز تو هیچ نیست
جز تو در جان توَش، غیری نه زیست
خویش را، مشغولِ معنا کن پِسر
تا نیفتی سَر در آخور، همچو خَر
آن خدای طبَل و صوت و بُوق و هو
جز به تندی ها، نی یش رسمی به خو
فهمِ این معنی بَسی تلخ و گَس است
خلوتی کن، در شعور هستِ خویش
تا رهانی ذهن را از بند کیش
چون رهید آن ذهن از هر کِیش و کَش
کس کجا بر تو زند تیغی به خش
اَلّهِ جان تو، جز تو هیچ نیست
جز تو در جان توَش، غیری نه زیست
خویش را، مشغولِ معنا کن پِسر
تا نیفتی سَر در آخور، همچو خَر
آن خدای طبَل و صوت و بُوق و هو
جز به تندی ها، نی یش رسمی به خو
عزیزم؛ وقتی از کودکی، در ذهن پاک و سپید اطفال خود، فرو میکنیم که دین و مذهب، از مدارکِ مستدلِ علمی قوی تر است، دیگر نباید انتظار داشته باشیم که کودکانمان در سنِ بزرگسالی، از ذهنی پرورش یافته و تحلیل گری، برخوردار باشند. هیچ زمان نیندیشیدیم که چرا به کودکانمان از طفولیت اموخته ایم؛ و می آموزیم که مدام موجودی به نام شیطان، یا ابلیس و اهریمن، در تعقیب آنهاست تا انها را از خدایی به دورکند، که هیچ زمان او را نه دیدهاند، و نه خواهنددید.
جالب اینجاست که آن خدا، نه تنها همه کاره، و قَیّم همه امور نیز هست، بلکه موجودی است که کسی را توان دخالت در دستورات صادهٔ او نیز نیست.
اما همگان موظف هستند؛ تا همه گفته ها و دستورات این موجود نادیده را که متولیانش اعلام می کنند بی چون چرا، باور دارند.
جالب اینجاست که آن خدا، نه تنها همه کاره، و قَیّم همه امور نیز هست، بلکه موجودی است که کسی را توان دخالت در دستورات صادهٔ او نیز نیست.
اما همگان موظف هستند؛ تا همه گفته ها و دستورات این موجود نادیده را که متولیانش اعلام می کنند بی چون چرا، باور دارند.
Surrealism
عزیزم؛ وقتی از کودکی، در ذهن پاک و سپید اطفال خود، فرو میکنیم که دین و مذهب، از مدارکِ مستدلِ علمی قوی تر است، دیگر نباید انتظار داشته باشیم که کودکانمان در سنِ بزرگسالی، از ذهنی پرورش یافته و تحلیل گری، برخوردار باشند. هیچ زمان نیندیشیدیم که چرا به کودکانمان…
آن خدا، يا هر نامى دیگری كه به او مى دهند، موجودى است به غايت نادان و کینه توز بى رحم و خونخوار وكَلّه شَق، كه سعى دارد گاهی با مهربانى هاى فريبنده خود، فرزندان آدم خود را متقاعد نمايد، كه سرنوشت آنها برايش بسيار مهم است. و با تكبر و نخوت، مدام؛ با به رخ كشيدن بزرگی و دانایی خود، مخلوقاتش را حقير مى شمارد. و مدام؛ نصايحى را به آنان حواله مى دهد که در صورتِ عدم اجراى آن نصايح نيز، آنان را به كيفرى كه گرگ؛ با طعمه اش نمى كند، نويد مى دهد. انگار؛ منِ آدم، از او خواسته ام تا بيايد و مرا که خودش، نادان خلق كرده است با نصایح بى پایه اساسش علاج و چوپانی نمايد. اما در عمل، و عملا مى بينيم كه خدا، نه تنها هيچ كاره و الافی بيش در امور نيست، بلكه هيج مهارتى هم در نگهداری جانِ مخلوقاتِ خود ندارد. اما با زيركى و شيادى متوليانش، مى خواهد، نقص خلقت خود را به عهده من انسان بيندازد که فريب شيطان نامى رانخورم.كه خود او نيز، خالق همان شيطان است. مى خواهد با اين حيله مَزوّرانه، خطاى كثيف خلقت خود را به نوعى به گردن من درمانده هوار نمايد. اين خدا، موجود هولناكى است؛ كه گویا، على رغم همه آن قوت و تعاليم، توان مقابله باشيطان مخلوق خود را ندارد. و انتظار دارد تا من ناقص الخلقه، به هر بدبختى ممكن، در مقابل اين موجود نامرئی قد علَم كنم، تا آن خدا را در اين گیر و دار نكبت بار؛ روسفيد نمايم.
عزیزم! به طَبَقِ اين خاك بينديش كه پاى در آن نهادهاى، نه به طبقات آسمان كه تو را به آن نويد میدهند.
كه كليد فهم همه تو؛ درخود توست. وقتى خدايى، قادر به رفع نقصى كه خود؛ در تو بنا نهاده است نمى باشد. چگونه قادر است، نقص خلقت تورا، كه خود، بانى آن است، به حيله كتابها و پيامبران و تعاليم هولناك خود، مرتفع نمايد. نه تنها خدا را، بلكه شيطان رانيز؛ به حال خويش رهاكن، تا مگر حقيقت انسانى خويش را در خلقت اين كُره بى مقصد و مقصود بازيابى. عزیزم؛ محمد، پيامبر عورت نمايان وبرهنهگان سرزمين عربهاست. جماعتى كه به شواهد قطعى تاريخ، چه زنانشان و چه مردانشان تا اواخر قرن دوم هجرى، حتى در پوشاندن عورتين خود در جهل و نادانى به سر میبردند. و زنان و مردانشان در كمال برهنهگی و عريانى در معابر در رفت وآمد بودند. اين دوران؛ همان دورانى است كه به گواه تاريخ عينى حجاریهای موجود و اكتشافات باستانشناسى، ملت و مردمان ايران زمين، نه تنها از پوشش كامل برخوردار بودند، بلكه خدايانشان نيز، همچون آناهيتا و مهر و ورونا
و غيره، در پوششى تمام غرق بودند.
كه كليد فهم همه تو؛ درخود توست. وقتى خدايى، قادر به رفع نقصى كه خود؛ در تو بنا نهاده است نمى باشد. چگونه قادر است، نقص خلقت تورا، كه خود، بانى آن است، به حيله كتابها و پيامبران و تعاليم هولناك خود، مرتفع نمايد. نه تنها خدا را، بلكه شيطان رانيز؛ به حال خويش رهاكن، تا مگر حقيقت انسانى خويش را در خلقت اين كُره بى مقصد و مقصود بازيابى. عزیزم؛ محمد، پيامبر عورت نمايان وبرهنهگان سرزمين عربهاست. جماعتى كه به شواهد قطعى تاريخ، چه زنانشان و چه مردانشان تا اواخر قرن دوم هجرى، حتى در پوشاندن عورتين خود در جهل و نادانى به سر میبردند. و زنان و مردانشان در كمال برهنهگی و عريانى در معابر در رفت وآمد بودند. اين دوران؛ همان دورانى است كه به گواه تاريخ عينى حجاریهای موجود و اكتشافات باستانشناسى، ملت و مردمان ايران زمين، نه تنها از پوشش كامل برخوردار بودند، بلكه خدايانشان نيز، همچون آناهيتا و مهر و ورونا
و غيره، در پوششى تمام غرق بودند.
مقصدى نيست؛ بيا فلسفه بافى نكنيم
هركسى كار بدى كرد تلافى نكنيم
ما چه باشيم و نباشيم جهان در گذر است
كاش باور بكنى فرصتمان مختصر است
شايد این چای که از عطر خوشش مدهوشى
آخرين چای تو باشد كه از آن مىنوشى
شايد امروز شما ختم به فردا نشود
شايد اين جسم بخوابد و دگر پا نشود
كاش باور بكند هركه مرا مى خواند
نيستى؛ بيشتر از بودنمان مى ماند
هركسى كار بدى كرد تلافى نكنيم
ما چه باشيم و نباشيم جهان در گذر است
كاش باور بكنى فرصتمان مختصر است
شايد این چای که از عطر خوشش مدهوشى
آخرين چای تو باشد كه از آن مىنوشى
شايد امروز شما ختم به فردا نشود
شايد اين جسم بخوابد و دگر پا نشود
كاش باور بكند هركه مرا مى خواند
نيستى؛ بيشتر از بودنمان مى ماند
نشود فاش كسى انچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مىگویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مىگویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
گاهی انسان، در تاريكى ذهن خود گم مىشود، جايى كه مرز واقعيت و خيال از هم جدا نيست. تنهايى، آرام آرام به درون نفوذ مىكند، و انسان را از جهان بيرون جدا مىسازد. در این ميان، هیچ كس نيست كه او را بفهمد، حتى خود او. و شايد تلخ ترين حقيقت اين باشد: بعضى دردها را نمى توان گفت، فقط بايد در سكوت، با آن ها زندگی كرد.
در خواب بُدم مرا خردمندی بگفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیرِ خاک میباید خفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیرِ خاک میباید خفت
دیدی که هرچه دیدی هیچ است؟
و آن جمله که گفتی و شنیدی هیچ است؟
در گرد جهان بسی دویدی؛ هیچ است
وین نیز که در گوشه خزیدی هیچ است
و آن جمله که گفتی و شنیدی هیچ است؟
در گرد جهان بسی دویدی؛ هیچ است
وین نیز که در گوشه خزیدی هیچ است
چه بگویم که دگر حوصلهای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گلهای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحلهای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گلهای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحلهای نیست مرا
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را؛
در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را؛
در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند