طبيعى است كه آغازها زيبا باشد، زيرا منطقى نيست كسى نزدت بيايد و بگوید: سلام، من آدم پستی هستم
ارازل اوباش، هميشه اجتماعى هستند
زيرا اجتماعى بودن مبتنى بر ترس از تنهايى است؛ نه عشق به مردم. مهم ترين علامت نجابت يك فرد اين است كه خيلى كم، از معاشرت با دیگران لذت مى برد
زيرا اجتماعى بودن مبتنى بر ترس از تنهايى است؛ نه عشق به مردم. مهم ترين علامت نجابت يك فرد اين است كه خيلى كم، از معاشرت با دیگران لذت مى برد
معتقد بود که سر چشمهی همهی عيب هاى آدمى دو چیز است؛ يكى بيكارى و دیگری اعتقاد به خرافات، و دو فضيلت نيز بيشتر وجود ندارد؛ يكى كار و دیگری خِرد
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگر گوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگر گوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
تكيه كردم بر وفاى او، غلط كردم، غلط
باختم جان در هواى او، غلط كردم، غلط
عمر كردم صرف او فعلى عبث كردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط كردم، غلط
دل به داغش مبتلا كردم، خطا كردم، خطا
سوختم خود را براى او، غلط كردم، غلط
اينكه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد
جان كه دادم در هواى او، غلط كردم، غلط
باختم جان در هواى او، غلط كردم، غلط
عمر كردم صرف او فعلى عبث كردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط كردم، غلط
دل به داغش مبتلا كردم، خطا كردم، خطا
سوختم خود را براى او، غلط كردم، غلط
اينكه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد
جان كه دادم در هواى او، غلط كردم، غلط
از چه میرنجی؟ انسان ذاتش را زیست میکند، نقشش را بازی؛ و اصالتش را بیآنکه تلاشی کند، اثبات.
زمان هایی پیش میاید، عزیزدلم، که متقاعد میشوم برای هیچگونه ارتباط انسانی مناسب نیستم.
چه بخواهى چه نخواهى، روزى میرسد كه به پشت سرت نگاه مىكنى و میبينى هرچه عشق بود، هرچه صدا و خنده بود، همه در قعر تاریکی مدفون شدهاند؛ آن وقت است كه تازه مىفهمى هیچ گاه صاحب چیزی نبودهای، همه چیز فقط امانتى بود که زمان با بیرحمى پس گرفت.
هر حرفی در رابطه با اعتراضا دارید، اطلاع رسانی، جاهایی که باید برن یا نرن، تو این چنل به اشتراک میذارم که اینجا شلوغ نشه ناناجونا
https://t.me/mitianonix
https://t.me/mitianonix
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوزِ دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دم سرد است
به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوزِ دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دم سرد است
به شبنشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند، ماهی زلالپرست؟
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند؛
به پایِ هرزه علفهایِ باغ ِکالپرست.
چگونه رقص کند، ماهی زلالپرست؟
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند؛
به پایِ هرزه علفهایِ باغ ِکالپرست.