Surrealism
8.22K subscribers
7 photos
1 video
1 link
ماورای واقعیت
Download Telegram
هر که افتاد ز پا، خاک نشین من بودم
هر که آمد به زمین، نقش زمین من بودم

شوق، سر خِیلِ صفِ اهل نیازم کرده‌ست
سجده ای هرکه تُرا کرد، جبین من بودم

راز خود کرد وصیت همه با من مجنون
بر سر او، نفسِ باز پسین، من بودم

این زمان غیرِ من آنجا همه‌کس ره دارد
یاد اون روزی که در آن بزم، همین من بودم

سعی من کردم و، شد وصل نصیب دشمن
دیگری صید تو کرد و، به کمین من بودم
من از بی قدریِ خار سر دیوار دانستم
که ناکس، کس نمی‌گردد از این بالا نشینی‌ها
وحشتِ تنهایی از هم صحبت‌بد،خوش‌ترست
سر به صحرا می‌نَهَم چون عاقلی پیدا شود
تخم در هر شوره‌زاری ریختن، بی‌حاصل است
صبر دارم تا زمینِ قابلی پیدا شود
گوهر خود را مزن صائب، به سنگ ناقصان
باش تا گوهرشناس کاملی پیدا شود
ناخوداگاهِ يك نفر مى تواند بر ناخوداگاهِ دیگری اثر بگذارد، بدون آن‌كه آگاهیِ هیچ یک، در ميان باشد.
قاصدک
هان؟ چه خبر اوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر می‌گردی.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغی تو، دروغ
که فريبی تو، فريب.
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم می‌گريند
حرف‌چون دروقت خود باشد، به‌جایی‌میرسد
از تو دارم شِکوه‌ها، اما قیامت میکنم
چون به لطفت خو گرفتم، کار مشکل میشود
مهربانی پُر مکن بامن، که عادت میکنم
این دل دیوانه دیگر قابل اصلاح نیست
من‌چه بی‌عقلم که مجنون را نصیحت‌میکنم
جوهر اصلی ز هرکس میشود ظاهر سلیم
مدعی با من خصومت، من محبت میکنم
جايى را ترک كردم كه در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا‌ نيز مرا خوشحال نكرد، اما مى‌دانستم انسان در مكانى كه بيمار شده هرگز درمان نمى‌شود
گاهی مردم دقيقا در لحظه اى بيمار مى‌شوند كه يك ارزوى عميق و ديرينه‌شان برآورده مى شود. انگار كه آنان توان تحمل خوشبختي خود را ندارند.
طبيعى است كه آغازها زيبا باشد، زيرا منطقى نيست كسى نزدت بيايد و بگوید: سلام، من آدم پستی هستم
ارازل اوباش، هميشه اجتماعى هستند
زيرا اجتماعى بودن مبتنى بر ترس از تنهايى است؛ نه عشق به مردم. مهم ترين علامت نجابت يك فرد اين است كه خيلى كم، از معاشرت با دیگران لذت مى برد
و آسمان آن سال هیچ رادی نکرد به باران.
من و دل بريدن از تو؟ چه محالِ خنده دارى
كه كسى نديده كافر، به اقامه‌ی نمازى
معتقد بود که سر چشمه‌ی همه‌ی عيب هاى آدمى دو چیز است؛ يكى بيكارى و دیگری اعتقاد به خرافات، و دو فضيلت نيز بيشتر وجود ندارد؛ يكى كار و دیگری خِرد
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگر گوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
تكيه كردم بر وفاى او، غلط كردم، غلط
باختم جان در هواى او، غلط كردم، غلط
عمر كردم صرف او فعلى عبث كردم، عبث
ساختم جان را فدای او، غلط كردم، غلط
دل به داغش مبتلا كردم، خطا كردم، خطا
سوختم خود را براى او، غلط كردم، غلط
اينكه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد
جان كه دادم در هواى او، غلط كردم، غلط
از چه می‌رنجی؟ انسان ذاتش را زیست میکند، نقشش را بازی؛ و اصالتش را بی‌آنکه تلاشی کند، اثبات.
زمان هایی پیش می‌اید، عزیزدلم، که متقاعد می‌شوم برای هیچ‌گونه ارتباط انسانی مناسب نیستم.
چه بخواهى چه نخواهى، روزى می‌رسد كه به پشت سرت نگاه مى‌كنى و می‌بينى هرچه عشق بود، هرچه صدا و خنده بود، همه در قعر تاریکی مدفون شده‌اند؛ آن وقت است كه تازه مى‌فهمى هیچ گاه صاحب چیزی نبوده‌ای، همه چیز فقط امانتى بود که زمان با بی‌رحمى پس گرفت.
SAVE ME SAVE ME SAVE ME
هر حرفی در رابطه با اعتراضا دارید، اطلاع رسانی، جاهایی که باید برن یا نرن، تو این چنل به اشتراک میذارم که اینجا شلوغ نشه ناناجونا

https://t.me/mitianonix
از کل هیکلم فقط حال وجدانم خوبه