𝗔𝘂𝗴𝘂𝘀𝘁𝗦𝘂𝗻|rest|
49 subscribers
83 photos
3 videos
2 links
Download Telegram
#Sope ♡ ˊˎ -

_برگشتی.

_برگشتم.

_چرا؟

_دلتنگ بودم؟

_دروغه.

_نیست، اما در حقیقت امدم دنبال چیزی که مدتی رهاش کرده بودم.

_اوه. اونوقت چیشد که با خودت فکر کردی ماهی‌ای که یه بار رهاش کردی ممکنه دوباره به قلابت برگرده؟

_برمی‌گرده. چون چیزی که من رهاش کردم ماهی نیست. دزدیه که دلمو دزدیده و یه مجرم، همیشه دوباره به صحنه‌ی جرمش برمی‌گرده.

_هه... یه مجرم نه مین یونگی، یه احمق. و من اصلا اون آدم احمقی که تو فکرشو می‌کنی نیستم.

‌‌‌‌
ִֶָ 𓂃 @Sun_August ࿐ ִֶָ 𓃠
↬ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ ᴛɪɴᴀ ִֶָ 𓈒𓏸
😭7💋1
#Sope 𖤓ˊˎ -

_حواسم هست این روزا اصلا درست و حسابی نمی‌خوابی هوبی.

_اوه نه هیونگ، تو داری زیادی شلوغش می‌کنی. من به اندازه‌ی کافی استراحت می‌کنم.

_دروغ گفتنم که بلد نیستی.

_...، می‌ترسم هیونگ. می‌ترسم یه روز صبح از خواب بیدارشم و ببینم دیگه ندارمش. ببینم توی نیمه‌شبی که داشتم خوابشو می‌دیدم، ترکم کرده... مثل بقیه.

_می‌دونی که آدما شبیه هم نمیشن هوبی!

_می‌دونم هیونگ، ولی آخرین بار توی خواب دیدم که به آستین لباسش چنگ زدم و دارم التماسش می‌کنم که ترکم نکنه.

_ و حالا فقط بخاطر یه خواب داری خودتو عذاب میدی؟

_نه، من فقط تا حالا انقدر خودمو بی‌پناه ندیده بودم.
‌‌‌‌

‌‌‌‌
ִֶָ 𓂃 @Sun_August ࿐ ִֶָ 𓃠
↬ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ ᴛɪɴᴀ ִֶָ 𓈒𓏸
😭7💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش ریکت بغل داشتیم. واقعا بعد از نوشتن بعضی پست‌ها نیاز به یه آغوش گرم دارم، اما خب به جاش می‌تونید بوسم کنید؟
💋8
𝗔𝘂𝗴𝘂𝘀𝘁𝗦𝘂𝗻|rest|
Photo
مثلا دیشب موقع نوشتن این پست، داشتم به فردای ترک شدن فکر می‌کردم. و وقتی به خودم امدم دیدم نشستم دارم برای اونایی که این حسو تجربه کردن گریه میکنم...
💋7
#Sope ♡ ˊˎ -

بعضی از بوسه‌های سپ، می‌تونن اینطوری شکل بگیرن:

_میشه لطفا برام خم بشی جانگ، نیاز دارم که ببوسمت.

_جانگ... اوه. البته، با کمال میل جناب مین.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ִֶָ 𓂃 @Sun_August ࿐ ִֶָ 𓃠
😭9💋1
می‌تونین مین یونگی‌ایو تصور کنید که از بوسیدن جانگ هوسوک خجالت می‌کشه؟
و در این حال جانگ هوسوکی که متوجه این موضوع هست، پس خودش برای بوسیدن مین یونگی پیش قدم میشه!
😭5💋2
میدونین بدترین شکنجه برای آدما چیه؟
💘1
#Sope ♡ ˊˎ -
‌‌‌‌
_می‌دونی بدترین شکنجه برای یه آدم چیه سان؟

_نه.

_خوبه، نمی‌دونی ولی انقدر خوب داری انجامش میدی.

_چیو؟

_شکنجه کردن منو مین هوسوک، شکنجه کردن منو.

_ها!!! منظورت چیه آگوست؟ معلوم هست داری چی میگی؟

_بدترین شکنجه برای یه آدم نادیده گرفتنشه سان، کاری که تو خیلی خوب داری با من انجامش میدی.

ִֶָ 𓂃 @Sun_August ࿐ ִֶָ 𓃠
↬ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ ᴛɪɴᴀ ִֶָ 𓈒𓏸
😭6💋1
آره بچه‌ها...
نصفه رها شدن داستان مورد علاقتون، اجبار زندگی توی فقر، دونستن زمان مرگ برای یک انسان فانی، آسیب رسوندن به چشم‌های یک نفر، گرفتن آزادی‌های فردیِ یه آدم، آسیب زدن به عزیزترین یه نفر، غیرفعال کردن آمیگدال مغز و... همشون شکنجه محسوب میشن.
ولی تا حالا به این فکر کردین که دیده نشدن، زمانی که تمنای دیدن شدن دارید، چه حسی داره؟ اونم از سمت آدمی که دوسش دارید.
😭7
می‌دونستین جانگ هوسوک وقتی خجالت می‌کشه، می‌خنده؟
😭8
𝗔𝘂𝗴𝘂𝘀𝘁𝗦𝘂𝗻|rest|
Photo
#Sope | #Scenario ♡ ˊˎ -
#March

من معمولا زیاد در شهری نمی‌مانم؛ طولانی‌ترین اقامتم مربوط می‌شود به ساحل مارسی، حدود یک هفته.

آدمی هم نیستم که راجب خودم زیاد صحبت کنم. حتی گاهی فراموش می‌کنم که نام واقعیم را به مردم بگویم؛ آنها اغلب مرا این‌گونه خطاب می‌کنند، هی کولی.

من هی کولی‌ام، پدرم یک دوک فرانسویِ اصیل و با اصل و نسب بود. مادرم‌ دختری پرتغالی که در خیابان‌ها ساز می‌زد و آواز می‌خواند. آنها هیچ‌کدامشان کولی نبودند، اما من هی کولی شدم.

ازدواج پدر و مادرم شبیه خودشان ساده بود. پدرم دل‌ باخت، آنها بی‌هیچ تشریفات اضافه‌ای در کلیسای نوتردام ازدواج کردند و به مناسبت ازدواج‌شان در خیابان رقصیدند و شامپاین خوردند.

اما پدرم هیچ‌گاه مادرم را به عنوان همسر رسمی و قانونیِ خودش نپذیرفت و تنها می‌گفت، مِی مایه‌ی خوشحالیِ من است.

پدرم زنی را می‌خواست که شبیه خودش عصا قورت داده و اصیل باشد. و یا حداقل وقتی در یک مهمانی اشرافی حاضر می‌شوند بتواند طبق اصول تانگو برقصد و با پاهایش ضرب آهنگ را نگیرد و خلخال‌هایش صدا نکند، اما مگر رقص اصول دارد؟

شاید برای همین بود که بلاخره روزی من و مادرم را بی‌صدا در خیابان ترک کرد و دیگر هیچ‌گاه خبری از او نشد.

من و مادرم، سال‌های زیادی را در خیابان‌ها به دنبال دوکی که دل از مادرم برده بود گشتیم، اما هیچ‌گاه موفق به پیدا کردن او نشدیم.

برای همین معمولا سرانجامِ تمام گشتن‌هایمان ختم می‌شد به ساز زدن مادرم و رقصیدن من،
تا آنکه او هم روزی مرا در خیابان ترک کرد و یادداشتی با این مضمون...
می‌رود سوار کولی، اما خاطراتش به جا می‌ماند.
برایم به جا گذاشت.

من، هی‌ کولی‌ام. به هیچ‌کجا تعلق ندارم، هیچ چراغ و هیچ خانه‌ای در اینجا متعلق به من نیست و حتی سقفی ندارم تا هنگام باران مرا پناه بدهد.

من زیاد در شهری نمی‌مانم، راجب خودم زیاد صحبت نمی‌کنم و حتی گاهی فراموش می‌کنم به مردم بگویم که من، مارسی‌‌ام(مارسِل).
پایان همان فصلی که مادرم از آن متنفر است.

ִֶָ 𓂃 @Sun_August ࿐ ִֶָ 𓃠
↬ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ ᴛɪɴᴀ ִֶָ 𓈒𓏸
‌‌‌‌‌
#part_1
😭6💋1