اطلاعات ڪامل فیلم #شعله_ور 👇
🇮🇷نام : #شعله_ور
🎈سبک : اجتماعی، خانوادگی
📅 سال پخش: 1398
🀄️خلاصه داستان:
زندگی مردی را روایت میکند که احساس میکند عددی نشده است و این احساس او همهی زندگیاش را تحت تاثیر قرار میدهد…
🎬کارگردان: حمید نعمت الله
🎭هنرمدان: امین حیایی، زری خوشکام (زهرا حاتمی)، بهمن پرورش، فربد قبادی، دارا حیایی، مژگان صابری، پانتهآ مهدینیا، احمد پورخوش، شهریار ربانی و…
🕥مدت زمان : 97 دقیقه
🇮🇷نام : #شعله_ور
🎈سبک : اجتماعی، خانوادگی
📅 سال پخش: 1398
🀄️خلاصه داستان:
زندگی مردی را روایت میکند که احساس میکند عددی نشده است و این احساس او همهی زندگیاش را تحت تاثیر قرار میدهد…
🎬کارگردان: حمید نعمت الله
🎭هنرمدان: امین حیایی، زری خوشکام (زهرا حاتمی)، بهمن پرورش، فربد قبادی، دارا حیایی، مژگان صابری، پانتهآ مهدینیا، احمد پورخوش، شهریار ربانی و…
🕥مدت زمان : 97 دقیقه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه بر سرمان آمده که به مال باخته هم رحم نمیکنیم.😔
🔴 وام ضروری دانشجویان ۲ میلیون تومان شد
رئیس سازمان امور دانشجویان:
🔸 وام ضروری برای سال تحصیلی آینده از یک و نیم میلیون تومان به ۲ میلیون تومان افزایش یافت و رقم سایر وام مانند سنوات گذشته به دانشجویان است.
رئیس سازمان امور دانشجویان:
🔸 وام ضروری برای سال تحصیلی آینده از یک و نیم میلیون تومان به ۲ میلیون تومان افزایش یافت و رقم سایر وام مانند سنوات گذشته به دانشجویان است.
✍مردی در قامت استاد
🖌مهرداد مسیبی
@ME_mosayebi
آقا رضا قرار بود استاد دانشگاه شود. اما سر از کارگری درآورد. قدیم ها می گفتند لیسانس بیکار بهتر از دیپلم بیکار است. من که سر در نیاوردم این تعریف است یا تخریب!!!
رفته بودیم سرکشی ایستگاه تولید بذر .
مردی لاغر اندام با چشمان رنگی ،قامتی بلند با خوشرویی پذیرای ما شد. او فارغ التحصیل سال۹۲ در مقطع فوق لیسانس مرتع از دانشگاه تربیت مدرس بود اما بدلیل نبود کار ناچارا روی تراکتور کار می کرد و زمین ها را شخم می زد. با یک حقوق ناکافی برای زندگی. و نانی اندک برای سیر کردن شکم اهل و عیال.
بعضی وقتها در برخورد با این جماعت مستاصل می شوم. سهم این آدمها در سبد بهره گیری از متخصصین کجای داستان زندگی و دولت قرار دارد؟به عنوان کارشناس اعزامی از ستاد انتظار داشت راهکاری برای رهایی از وضع موجود و بهره گیری از تخصص آکادمی او برایش پیدا کنم.
چند دهه قبل در طرح کاد دبیرستان در بخش دامپزشکی مشغول کار شدم . وقتی به روستاها برای تزریق آمپول و واکسن به دام ها می رفتیم. مردم وقتی می شنیدند دکتر آمده، بی توجه به پزشک یا دامپزشک بودن ما ، بیماری های خود را عنوان می کردند و توقع درمان داشتند. من را هم که دستیار تکنسین دامپزشکی بودم دکتر خطاب می کردند. البته همه افرادی که سوار لندرور بودند دکتر خطاب می کردند. و توضیحات ما در باب پزشک نبودن فقط باعث ناامیدی و سرخوردگی آنها می شد. از دید آنها ما فرشته نجات بودیم . از دید آنها ارزش دام هایی که معیشت آنها بدان وابسته بود بسیار بالا بود. همین موضوع باعث شد قرص های سرماخوردگی و ضد حساسیت و مسکن درد که در خانه داشتم در ماموریت های بعدی همراه خودم برده و در مراجعه مردم، یکی دو تا قرص فراخور بیماری به آنها می دادم. همین حرکت دو طرف را راضی و خوشحال می کرد.قرص ها حکم التیام روحی و انرژی مثبت داشت.
امروز بعد از شنیدن درد دل های آقا رضا همان حس استیصال دوران طرح کاد در برخورد مردم به من دست داد. با این تفاوت که درد و رنج او با قرص های مسکن التیام نمی یافت. درد او ریشه در سیاست های غلطی داشت که نتوانسته تناسبی در خروجی دانشگاه ها و بازار کار ایجاد نماید. و رشته های غیر مرتبط را جذب سازمان های مرتبط با رشته تحصیلی او نماید. سیستمی که هر دستگاه مجزا از دیگر دستگاه ها کار خودش را انجام می دهد . شبیه همان پیمانکاری که یکی چاله می کند، یکی لوله گذاری می کند و یکی چاله را پر می کند. اگر در این فرایند،پیمانکاری که لوله گذاری می کند، غایب باشد یکی چاله می کند و یکی هم پر می کند . کاری بیهوده و در جا زدن در فرایند انجام کار.
کاش امروز قدرتی داشتم و همانند دوران شباب و بسان یک پزشک با قرصی او را راضی و خشنود می کردم. کاش معجونی داشتم تا دردها و رنج های پنهان در زیر پوست سوخته از آفتابش را درمان می کردم. کاش این کاش ها کاشتنی بود و سبز می شد تا درد این جوانان را درمان کند. و شغلی در شان و منزلت آنها به آنها داد.
من امروز فقط یک عکس یادگاری با او گرفتم.
نامش رضا و شهرتش شهبازیان است. فوق لیسانس مرتع و آبخیزداری دانشگاه تربیت مدرس. او در ایستگاه دوسر قروه کردستان بسان یک مرد متعهد و مغرور کارگری می کند. او باید استاد دانشگاه می شد. اگر دارویی برای دردهایش یافتید از او دریغ نکنید.
#مهرداد_مسیبی
🖌مهرداد مسیبی
@ME_mosayebi
آقا رضا قرار بود استاد دانشگاه شود. اما سر از کارگری درآورد. قدیم ها می گفتند لیسانس بیکار بهتر از دیپلم بیکار است. من که سر در نیاوردم این تعریف است یا تخریب!!!
رفته بودیم سرکشی ایستگاه تولید بذر .
مردی لاغر اندام با چشمان رنگی ،قامتی بلند با خوشرویی پذیرای ما شد. او فارغ التحصیل سال۹۲ در مقطع فوق لیسانس مرتع از دانشگاه تربیت مدرس بود اما بدلیل نبود کار ناچارا روی تراکتور کار می کرد و زمین ها را شخم می زد. با یک حقوق ناکافی برای زندگی. و نانی اندک برای سیر کردن شکم اهل و عیال.
بعضی وقتها در برخورد با این جماعت مستاصل می شوم. سهم این آدمها در سبد بهره گیری از متخصصین کجای داستان زندگی و دولت قرار دارد؟به عنوان کارشناس اعزامی از ستاد انتظار داشت راهکاری برای رهایی از وضع موجود و بهره گیری از تخصص آکادمی او برایش پیدا کنم.
چند دهه قبل در طرح کاد دبیرستان در بخش دامپزشکی مشغول کار شدم . وقتی به روستاها برای تزریق آمپول و واکسن به دام ها می رفتیم. مردم وقتی می شنیدند دکتر آمده، بی توجه به پزشک یا دامپزشک بودن ما ، بیماری های خود را عنوان می کردند و توقع درمان داشتند. من را هم که دستیار تکنسین دامپزشکی بودم دکتر خطاب می کردند. البته همه افرادی که سوار لندرور بودند دکتر خطاب می کردند. و توضیحات ما در باب پزشک نبودن فقط باعث ناامیدی و سرخوردگی آنها می شد. از دید آنها ما فرشته نجات بودیم . از دید آنها ارزش دام هایی که معیشت آنها بدان وابسته بود بسیار بالا بود. همین موضوع باعث شد قرص های سرماخوردگی و ضد حساسیت و مسکن درد که در خانه داشتم در ماموریت های بعدی همراه خودم برده و در مراجعه مردم، یکی دو تا قرص فراخور بیماری به آنها می دادم. همین حرکت دو طرف را راضی و خوشحال می کرد.قرص ها حکم التیام روحی و انرژی مثبت داشت.
امروز بعد از شنیدن درد دل های آقا رضا همان حس استیصال دوران طرح کاد در برخورد مردم به من دست داد. با این تفاوت که درد و رنج او با قرص های مسکن التیام نمی یافت. درد او ریشه در سیاست های غلطی داشت که نتوانسته تناسبی در خروجی دانشگاه ها و بازار کار ایجاد نماید. و رشته های غیر مرتبط را جذب سازمان های مرتبط با رشته تحصیلی او نماید. سیستمی که هر دستگاه مجزا از دیگر دستگاه ها کار خودش را انجام می دهد . شبیه همان پیمانکاری که یکی چاله می کند، یکی لوله گذاری می کند و یکی چاله را پر می کند. اگر در این فرایند،پیمانکاری که لوله گذاری می کند، غایب باشد یکی چاله می کند و یکی هم پر می کند . کاری بیهوده و در جا زدن در فرایند انجام کار.
کاش امروز قدرتی داشتم و همانند دوران شباب و بسان یک پزشک با قرصی او را راضی و خشنود می کردم. کاش معجونی داشتم تا دردها و رنج های پنهان در زیر پوست سوخته از آفتابش را درمان می کردم. کاش این کاش ها کاشتنی بود و سبز می شد تا درد این جوانان را درمان کند. و شغلی در شان و منزلت آنها به آنها داد.
من امروز فقط یک عکس یادگاری با او گرفتم.
نامش رضا و شهرتش شهبازیان است. فوق لیسانس مرتع و آبخیزداری دانشگاه تربیت مدرس. او در ایستگاه دوسر قروه کردستان بسان یک مرد متعهد و مغرور کارگری می کند. او باید استاد دانشگاه می شد. اگر دارویی برای دردهایش یافتید از او دریغ نکنید.
#مهرداد_مسیبی
Telegram
attach 📎
کافه دانشجو☕
✍مردی در قامت استاد 🖌مهرداد مسیبی @ME_mosayebi آقا رضا قرار بود استاد دانشگاه شود. اما سر از کارگری درآورد. قدیم ها می گفتند لیسانس بیکار بهتر از دیپلم بیکار است. من که سر در نیاوردم این تعریف است یا تخریب!!! رفته بودیم سرکشی ایستگاه تولید بذر . مردی…
عکس رو من نزاشتم بنابه هر دلیلی
ولی داغ دل اقا پسری که به مصاحبه میره و استاد راهنماش بخاطر جذب یسریا حتی جواب سلامش رو هم نمیده کمتر از این اقا نیست.
ولی داغ دل اقا پسری که به مصاحبه میره و استاد راهنماش بخاطر جذب یسریا حتی جواب سلامش رو هم نمیده کمتر از این اقا نیست.
کافه دانشجو☕
✍مردی در قامت استاد 🖌مهرداد مسیبی @ME_mosayebi آقا رضا قرار بود استاد دانشگاه شود. اما سر از کارگری درآورد. قدیم ها می گفتند لیسانس بیکار بهتر از دیپلم بیکار است. من که سر در نیاوردم این تعریف است یا تخریب!!! رفته بودیم سرکشی ایستگاه تولید بذر . مردی…
آقای شهبازیان دانشجوی بااخلاق و ممتازی بودند. دیدن همچین عکسی از ایشان ناراحت کننده و غم انگیزه
انشاالله مسیولین با دیدن این متن و عکس بتوانند کاری درخور شان ایشان پیدا کنند.
انشاالله مسیولین با دیدن این متن و عکس بتوانند کاری درخور شان ایشان پیدا کنند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهربانم٬نازينینم٬ صبح زيبايت بخير
اى به دل مهرآفرينم٬صبح
زيبايت بخير
دركنارچاى تلخ وسفره ى صبحانه ام،
شهدشيرين،بهترينم٬صبح زيبايت بخیر....
سلام صبح بخیر
روزتون شادوخرم
اى به دل مهرآفرينم٬صبح
زيبايت بخير
دركنارچاى تلخ وسفره ى صبحانه ام،
شهدشيرين،بهترينم٬صبح زيبايت بخیر....
سلام صبح بخیر
روزتون شادوخرم
☑️ دانلود فیلم شماره 17 سهیلا
📽ژانر : اجتماعی
📆سال تولید : 1395
📆سال انتشار:1397
🗣کارگردان : محمود غفاری
👥بازیگران: زهرا داوودنژاد، بابک حمیدیان، احسان امانی و مهرداد صدیقیان
📜خلاصه داستان : شماره 17 سهیلا روایت کننده داستان دختری میانسال است کهزمان ازدواج او به تاخیر افتاده و با توجه به مشکل ژنتیکی که دارد در تلاش است که هر چه سریعتر ازدواج کند تا بچه دار شود.
📥 720p (760 MB)
https://bit.ly/30CMsON
📥 480p (520 MB)
https://bit.ly/2NWeh2U
📽ژانر : اجتماعی
📆سال تولید : 1395
📆سال انتشار:1397
🗣کارگردان : محمود غفاری
👥بازیگران: زهرا داوودنژاد، بابک حمیدیان، احسان امانی و مهرداد صدیقیان
📜خلاصه داستان : شماره 17 سهیلا روایت کننده داستان دختری میانسال است کهزمان ازدواج او به تاخیر افتاده و با توجه به مشکل ژنتیکی که دارد در تلاش است که هر چه سریعتر ازدواج کند تا بچه دار شود.
📥 720p (760 MB)
https://bit.ly/30CMsON
📥 480p (520 MB)
https://bit.ly/2NWeh2U
اطلاعات ڪامل فیلم #مارموز 👇
🇮🇷نام : #مارموز
🎈سبک : کمدی
📅 سال پخش: 1398
🀄️خلاصه داستان:
فیلم در مورد شخصی به نام قدرت است که طی عملی خودسرانه به قهرمان شهر تبدیل میشود و ماجراهای جدیدی برای او به وجود میآید…
🎬کارگردان: کمال تبریزی
🎭هنرمدان: حامد بهداد، ویشکا آسایش، رضا ناجی، آزاده صمدی، مانی حقیقی، محمد بحرانی، سیاوش چراغی پور و…
🕥مدت زمان : 88 دقیقه
🇮🇷نام : #مارموز
🎈سبک : کمدی
📅 سال پخش: 1398
🀄️خلاصه داستان:
فیلم در مورد شخصی به نام قدرت است که طی عملی خودسرانه به قهرمان شهر تبدیل میشود و ماجراهای جدیدی برای او به وجود میآید…
🎬کارگردان: کمال تبریزی
🎭هنرمدان: حامد بهداد، ویشکا آسایش، رضا ناجی، آزاده صمدی، مانی حقیقی، محمد بحرانی، سیاوش چراغی پور و…
🕥مدت زمان : 88 دقیقه
آدمیزاد بعضی وقتها خبرها را بو می کشد. یکجوری که انگار ندیده ها را دیده. می داند. بو می کشد. بر میخوری به حرفم؟ در مثل غمی به آدم رو می کند. ناگهانی ها، ناگهانی! آدم نمی داند این غم از کجا آمده و به ته دلش چسبیده! فقط دلش می گیرد. طوری که انگار قلبش را میان نیمتنهٔ کهنه ای پیچیده اند و دارند مالشش می دهند. آدم به فکر می افتد. فکر و خیال می بافد، تا بالاخره در جایی روزنه ای، پیدا می کند. اگر یک نفر از خودی هایش را ببیند و با او همکلام شود دیگر کار تمام است. همین که لب واکند، آن خودی همه چیز را تا ته اش خوانده، همه چیز را. آنچه را که نباید بفهمد فهمیده.
📚كليدر
👤محمود دولت آبادي
📚كليدر
👤محمود دولت آبادي
روزی حضرت داوود از یک آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری زجه زنان. نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟ پیرزن گفت: فرزندم در این سن کم از دنیا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر کرد؟ پیرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پیرزن گفت: چرا؟ پیامبر فرمود: بعد از ما گروهی بدنیا می آیند که بیش از صد سال عمر نمیکنند. پیرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسید: آنها برای خودشان خانه هم میسازند، آیا وقت خانه درست کردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در این فرصت کم با هم در خانه سازی رقابت میکنند. پیرزن تعجب کرد و گفت: اگر جای آنها بودم تمام صد سال را به خوشی و خوشحال کردن دیگران میپرداختم.
برچرخ فلک مناز که کمر شکن است
بررنگ لباس مناز ک آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است
پیرزن گفت: چرا؟ پیامبر فرمود: بعد از ما گروهی بدنیا می آیند که بیش از صد سال عمر نمیکنند. پیرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسید: آنها برای خودشان خانه هم میسازند، آیا وقت خانه درست کردن دارند؟ حضرت داوود فرمود: بله آنها در این فرصت کم با هم در خانه سازی رقابت میکنند. پیرزن تعجب کرد و گفت: اگر جای آنها بودم تمام صد سال را به خوشی و خوشحال کردن دیگران میپرداختم.
برچرخ فلک مناز که کمر شکن است
بررنگ لباس مناز ک آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است
يکی از اساتید بازنشستهی دانشگاه ملی به نام دکتر نیاکی که به ٩٦ سالگی رسیده، شرحِ خواندنی زیر را از آمریکا فرستاده که طنزی بسیار خواندنی و البته تلخ است.
ایشان استاد حقوق بينالملل دانشگاه ملی بوده و انسانی بسیار با ذوق و شوخ طبع است.
با سلام و تحیات فراوان،
از حال و روز این نوجوان دور از وطن پرسیدید، نیکبختانه، روزهای غربت را با چند تن از هم دندانها که هنوز در قید حیات هستند و متوسط سن آنها هم از ٩٠ سال فراتر رفته است، گرد هم میآییم و به سبک داییجان ناپلئون، به حل و فصل مشکلات جهان می پردازیم، و هرماه یا هر دو ماه، به افتخار یکی از دوستان برمیخیزیم و ۵ دقیقه سکوت میکنیم.
بیشتر این دوستان به مرض طول عمر گرفتارند و تعدادی هم تاخیر فوت دارند.
اما، در مورد وضع خودم:
با گذشت زمان، دیگر جرات نگاه به آیینه را ندارم. آخرین باری که در آیینه نگاه کردم، خود را نشناختم.
قبلن میگفتم َ فتبارکالله اَحسن الخالقین، حسن یوسف دارم!
اما حالا به زبان فصیح به انگلیسی میگویم: شیت.
آن همه موی فرفری مشکی و پُر پشت چه شد؟
اکنون کلهی طاس درآفتاب میدرخشد و پول سلمانی را صرفهجویی میکنم.
آنقدر لکههای زرد و قهوهای مختلفاللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودهاند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقالی صدا میکنند.
از بس دکتر و بیمارستان رفتم، خیال دارم خانهای نزدیک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطبا اجاره کنم، زیرا ساعات روز را بیشتر در مطبها هستم تا در خانهی خودم.
پرستارها از دیدن قیافهی من در عذابند،
یکی از آنان به دنبال سیانور و آرسینیک میگشت که بهجای قرص و دوا به من بدهد تا از شر من راحت شود.
سال گذشته دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچهها و نوهها را.
چهقدر باید آندوسکوپی، گمادوسکوپی و عکسهای سینه و معده و روده و کمر و زانو و شانه و ام.آر.آی را گرفت؟
آلبوم این عکسها از آلبوم خانوادگیام قطورتر شده است.
نمیدانم گوشتها و برآمدگیهای باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است!!!
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند.
وقتی شلوار میپوشم، بهجای کمربند، بند تنبان میبندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش، برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، ٣٢٠٠ دلار دادم یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود. سمعک آنقدر کوچک و ریز بود که در گوشم گم شد.
مجبور شدم ٢٥٠ بدهم تا دکتر با پنس آن را دربیاورد.
در مجالس میهمانی از کسی که با من حرف میزند میپرسم: بله آقا، چی گفتید؟
و گاهی الکی سر را تکان میدهم که یعنی حرفهای طرف را فهمیدم ولی درحقیقت، نمیفهمیدم.
حالا مثل بچهی تازه بهدنیا آمده هستم. مو در سرم نیست، حرف نمیتوانم بزنم، راه نمیروم، و شلوارم را هم خیس میکنم.
چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم: اقای دکتر من به حبسالبول دچار شدهام.
گفت چند سال دارید؟
گفتم وارد ٩٦ شدهام.
گفت: به اندازهی کافی در عمرت ادرار کردهای، بس است!
دیگر برای تجزیهی ادرار به آزمایشگاه نمیروم، شلوارم را با پست میفرستم.
پاهایم واریس دارد و پرانتزی شده است. برای اینکه به رفقا پُز بدهم، میگویم از بس در جوانی اسب سواری کردهام، پاهایم پرانتزی شده، ولی حالا خودمانیم، در جوانی حتا الاغ هم گیر من نمیآمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس برای درمان پراکندهگویی.
بعد از چند جلسه گفت:
فایده ندارد، پراکندهگویی تو ارثی است و "هافزایمر" هم داری. بزودی میشود "آلزایمر".
در قدیم که ورزش میکردم، هالتر میزدم،
حالا دیگر «هال»اش را ندارم، باقیاش را میزنم !
و این است واقعیت ناپیدای زندگی. کاش میشد قدر جوانی و شادابی آن را بیشتر و بهتر دانست.
#ارسالی افتخاری
@Studentcafee
ایشان استاد حقوق بينالملل دانشگاه ملی بوده و انسانی بسیار با ذوق و شوخ طبع است.
با سلام و تحیات فراوان،
از حال و روز این نوجوان دور از وطن پرسیدید، نیکبختانه، روزهای غربت را با چند تن از هم دندانها که هنوز در قید حیات هستند و متوسط سن آنها هم از ٩٠ سال فراتر رفته است، گرد هم میآییم و به سبک داییجان ناپلئون، به حل و فصل مشکلات جهان می پردازیم، و هرماه یا هر دو ماه، به افتخار یکی از دوستان برمیخیزیم و ۵ دقیقه سکوت میکنیم.
بیشتر این دوستان به مرض طول عمر گرفتارند و تعدادی هم تاخیر فوت دارند.
اما، در مورد وضع خودم:
با گذشت زمان، دیگر جرات نگاه به آیینه را ندارم. آخرین باری که در آیینه نگاه کردم، خود را نشناختم.
قبلن میگفتم َ فتبارکالله اَحسن الخالقین، حسن یوسف دارم!
اما حالا به زبان فصیح به انگلیسی میگویم: شیت.
آن همه موی فرفری مشکی و پُر پشت چه شد؟
اکنون کلهی طاس درآفتاب میدرخشد و پول سلمانی را صرفهجویی میکنم.
آنقدر لکههای زرد و قهوهای مختلفاللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودهاند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقالی صدا میکنند.
از بس دکتر و بیمارستان رفتم، خیال دارم خانهای نزدیک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطبا اجاره کنم، زیرا ساعات روز را بیشتر در مطبها هستم تا در خانهی خودم.
پرستارها از دیدن قیافهی من در عذابند،
یکی از آنان به دنبال سیانور و آرسینیک میگشت که بهجای قرص و دوا به من بدهد تا از شر من راحت شود.
سال گذشته دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچهها و نوهها را.
چهقدر باید آندوسکوپی، گمادوسکوپی و عکسهای سینه و معده و روده و کمر و زانو و شانه و ام.آر.آی را گرفت؟
آلبوم این عکسها از آلبوم خانوادگیام قطورتر شده است.
نمیدانم گوشتها و برآمدگیهای باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است!!!
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند.
وقتی شلوار میپوشم، بهجای کمربند، بند تنبان میبندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش، برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، ٣٢٠٠ دلار دادم یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود. سمعک آنقدر کوچک و ریز بود که در گوشم گم شد.
مجبور شدم ٢٥٠ بدهم تا دکتر با پنس آن را دربیاورد.
در مجالس میهمانی از کسی که با من حرف میزند میپرسم: بله آقا، چی گفتید؟
و گاهی الکی سر را تکان میدهم که یعنی حرفهای طرف را فهمیدم ولی درحقیقت، نمیفهمیدم.
حالا مثل بچهی تازه بهدنیا آمده هستم. مو در سرم نیست، حرف نمیتوانم بزنم، راه نمیروم، و شلوارم را هم خیس میکنم.
چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم: اقای دکتر من به حبسالبول دچار شدهام.
گفت چند سال دارید؟
گفتم وارد ٩٦ شدهام.
گفت: به اندازهی کافی در عمرت ادرار کردهای، بس است!
دیگر برای تجزیهی ادرار به آزمایشگاه نمیروم، شلوارم را با پست میفرستم.
پاهایم واریس دارد و پرانتزی شده است. برای اینکه به رفقا پُز بدهم، میگویم از بس در جوانی اسب سواری کردهام، پاهایم پرانتزی شده، ولی حالا خودمانیم، در جوانی حتا الاغ هم گیر من نمیآمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس برای درمان پراکندهگویی.
بعد از چند جلسه گفت:
فایده ندارد، پراکندهگویی تو ارثی است و "هافزایمر" هم داری. بزودی میشود "آلزایمر".
در قدیم که ورزش میکردم، هالتر میزدم،
حالا دیگر «هال»اش را ندارم، باقیاش را میزنم !
و این است واقعیت ناپیدای زندگی. کاش میشد قدر جوانی و شادابی آن را بیشتر و بهتر دانست.
#ارسالی افتخاری
@Studentcafee
اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره سیگار کشیدن،
عاشق شدن،
فارغ شدن،
فحش دادن....
اونقدر آدمها قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن..
اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن..
حالا کجان؟
رها کن رفیق.. رها کن بره...
(عارف)
#nooRa
@Studentcafee
عاشق شدن،
فارغ شدن،
فحش دادن....
اونقدر آدمها قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن..
اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن..
حالا کجان؟
رها کن رفیق.. رها کن بره...
(عارف)
#nooRa
@Studentcafee
عاشق که شدی
کم نگذار…
فکرت
قلبت
زبانت
همه ات را تقدیمش کن
به عشق
سیاست ، نمی آید …!
#فرشته_رضایی
@Studentcafee
کم نگذار…
فکرت
قلبت
زبانت
همه ات را تقدیمش کن
به عشق
سیاست ، نمی آید …!
#فرشته_رضایی
@Studentcafee
Be around those that talk about visions and ideas, not other people .
با اونهايى بگرد كه راجع به ديدگاه ها
و ايده ها صحبت ميكنن ، نه راجع به
آدمهاى ديگه .
با اونهايى بگرد كه راجع به ديدگاه ها
و ايده ها صحبت ميكنن ، نه راجع به
آدمهاى ديگه .
Forwarded from Deleted Account
🖍🖍🖍نظر به فرارسیدن موعد انتخاب واحد دانشجویان برای نیمسال اول سال تحصیلی 99-98در شهریورماه , به اطلاع می رساند دانشجویان محترم مقطع کارشناسی ارشد ورودی 97-96 , که درخواست های تمدید سنوات تحصیلی را از طریق پیشخوان خدمت - سامانه گلستان ارائه می نمایند ضروری است که دانشجویان دلایل و فرجه زمانی موردنیاز خویش را مطرح نمایند و استادمحترم راهنما و گروه ضمن تایید و مرقوم نمودن اعلان بازه زمانی مطابق پروپوزال مصوب تاکید فرمایند تا گردش کار مجددی ایجاد نگردد تا موجبات اتلاف وقت و مکاتبات متعدد و مکرر با مراجع ذیصلاح و بروز چالش های احتمالی فراهم نگردد . با سپاس فراوان .📌📌📌