استراتژی قیام
1.44K subscribers
910 photos
1.54K videos
23 files
1.62K links
🔸آموزش‌های مسعود رجوی برای نسل جوان
پیام‌ها و سخنرانی‌ها

ادمین تماس:
@Yasser_2022
اینستاگرام
instagram.com/strategyghiam
Download Telegram
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸بزدلی وبوقلمون صفتی
خمینی در دوران بریدگی در سال 1349، از فرط احتیاط‌کاری و بزدلی در برابر رژیم شاه حتی از یک معرفی و پادرمیانی ساده برای نجات جان مجاهدین در عراق خودداری کرد.
داستان از این قرار بود که از سال 1348 روابط ما با جنبش فلسطین و مشخصاً سازمان الفتح برقرار شده بود دسته دسته برای آموزش نظامی به پایگاههای فلسطینی ها به اردن می رفتیم. جنبش فلسطین در آن هنگام در میان مردم ایران بسیار محبوب و مظلوم بود. آقای طالقانی اغلب در اعیاد فطر در مسجد هدایت، مقرر می کرد که فطریه ها به فلسطینی ها پرداخته شود. هرزمان که آقای طالقانی در تبعید و زندان نبود، در شبهای ماه رمضان در مسجد هدایت سخنرانی می کرد و مجاهدین هم، بدون اینکه یکدیگر را بشناسند، اغلب در آنجا حاضر می شدند.
در همان روزگار بود که شهید شکرالله پاکنژاد و دوستانش به هنگام خروج از مرز درحوالی شلمچه دستگیر شدند و گروه آنها به «گروه فلسطین» مشهور شد. دفاعیات پاکنژاد در بیدادگاه نظامی واقعاً فضای سیاسی ایران را در آن روزگار تکان داد ومحیط های دانشجویی را دگوگون کرد.
مسیر مجاهدین برای خارج شدن از کشور و رسیدن به پایگاههای فلسطین، مسیر متفاوتی بود. ما ابتدا به بندرعباس و سپس بندر کوچک کنگ می رفتیم و از آنجا با لِنج از خلیج فارس عبور می کردیم و خود را به شیخ نشینها می رساندیم. در آن‌جا مدارک لازم را با صنعت دست ساز و ابتکارات برادرانمان تهیه می کردیم و آنگاه خودمان را به بیروت می رساندیم و به رابطی که الفتح معین کرده بود، معرفی می کردیم. این رابط ما را با برگههای عبور الفتح از لبنان به سوریه عبور می داد و به دفاتر فتح در اردن می رساند. در تمام طول این مسیر طولانی، علاوه برایستگاههای کنترل مرزی، پاسگاههای ویژه جنبش فلسطین بنام «فرماندهی مبارزه مسلحانه» دایر بود که کنترل برگه های عبور و مرور همة نیروها و نفرات وابسته به جنبش را به‌طور مستقل و جدا از ایستگاههای کنترل مرزی لبنان و سوریه و اردن، انجام می‌دادند. در حقیقت در سراسر این مسیر حاکمیت دو گانه برقراربود. جنبش فلسطین در آن زمان در اوج قرارداشت.
من در تابستان 1349 همین مسیر را طی کردم. در آن زمان همراه با یکی از برادرانمان از تهران به شیراز و بندر عباس و سپس به کنگ رفتیم. در مسجدی لباس عوض کردیم و بعد به خانة قاچاقچی رفتیم و دو روز در خانة او بودیم. در آنجا فهمیدم که عمدة مردم کنگ روزانه دو نوبت بیشتر غذا نمیخورند. یکی صبحانه که مقداری نان است و دیگری هم شام که چیزی شبیه به اشکنه بود. از کوزهیی که به ما می‌دادند، یک بار آب را در لیوان ریختم و دیدم مملو از کرمهای ریز است و دیگر نخوردم. این فرق آب تصفیه شده و لوله کشی در تهران با آب نوشیدنی در کنگ بود. 2 روز طول کشید تا ترتیب سفر قاچاق ما با لنج داده شد. قاچاقچی با یک قایق کوچک توی دریا میان بر زد، و ما را به لنج رساند و سوار شدیم. قرار اولیه این بود که ما بعد از بازرسی لنج توسط ژاندارمری محل سوار شویم اما در عمل معکوس شد و معلوم شد که ژاندارمها بعد از سوار شدن ما می رسند.

@Strategy_gh
به‌همین خاطر یکی از ما را توی مسافرین جا زدند و من باید توی موتورخانه قایم می شدم تا ژاندارمها بیایند و بروند. برای همین صاحب لنج در آخرین لحظه به من گفت که باید زیر موتورخانه دراز بکشم و رویم مقدار زیادی کاه و بوته ریخت و به زبان خودش به من فهماند که اگر ژاندارمها به کاه و بوته چوب و یا سر نیزه زدند که ببینند چیزی هست یا نه، نباید بترسم. ژاندارمها آمدند و بازرسی کردند و رفتند و چوبشان هم به من نخورد و ساعتی بعد ملاحان آمدند مرا از موتورخانه بیرون کشیدند و در حالیکه لباسها و سر وصورتم پر از خاک و خاشاک بود به روی قایق بردند. روز بعد در گمرک دبی هم یک کیسه گونی بار روی دوشم گذاشتند که انگار کارگر حمل بار هستم و به سلامت گذشتم. چند روزی هم در دبی که فوق العاده گرم بود، پیش برادرانمان بودیم و از آن‌جا به ابوظبی و سپس بیروت و دمشق و عمان رفتیم و خود را به یکی از دفاتر الفتح معرفی کردیم. چون به سئوالات آنها به‌طور قانع کننده نمی‌توانستیم جواب بدهیم و همة سوالات را دربارة هویت خودمان به یک رابط رسمی که هنوز سر نرسیده بود ارجاع می‌دادیم، تا نیمه شب ما را در اتاقی بازداشت کردند تا رابط از راه برسد. در هفته های بعد که دیدارها و گفتگوهایمان در چندین نوبت انجام شد به پایگاه شهید حسن سلامه منتقل شدیم و تا «سپتامبر سیاه» در سال 1970(شهریور و مهر 1349) در پایگاه فلسطینی ها بودیم.
فرماندة پایگاه « اخ احمد الجزایری» (یعنی برادر احمد الجزایری بود) که در نبردهای استقلال مراکش و الجزائر شرکت کرده بود. در شهریور 49 جنگ شروع شد و ما یکی دو هفته به‌شدت زیر آتش نیروهای اردن بودیم. برای اولین بار بود که من جنگ می دیدم و داستانها داشت. سرانجام به استثنای فرمانده پایگاه، بقیه همگی با آتش تانکهای اردن به شهادت رسیدند. یکی دو روز قبل از آن، بنا به تلگرامی که فرماندهی کل انقلاب فلسطین فرستاده بود ما را از این پایگاه به‌طور قاچاق خارج کردند و به عمان برگرداندند. عمان هم جنگ‌زده و زیر آتش شدید بود. در سه هفته ای که در یک هتل درجة چندم بودیم، نه آب بود و نه برق و فقط گاهی وقتها برای بدست آوردن چند قرص نان که بین تمام ساکنان این هتل تقسیم می‌کردیم، از هتل خارج میشدیم. برای رسیدن به معدود نانوایی هایی که در نقاط دوردست شهر نان پخت می‌کردند باید فاصله طولانی را طی می‌کردیم و ساعتها در صف انتظار می ایستادیم. اما در تمامی ساعات تبادل آتش ادامه داشت و صدای کر کنندة انواع و اقسام سلاح ها در تمام 24 ساعت امان نمی‌داد. وضعیت الفتح هم بهم ریخته بود و ارتباط ما با مسئولین مان در الفتح قطع شده بود. فرمانده و مسئول مستقیم دستة ما، شهید بنیانگذار اصغر بدیع زادگان بود. او مستمراً ما را به صبر در برابر گرسنگی و ایستادگی در برابر ترس از دستگیری و شهادت فرا می‌خواند. عاقبت رفقای فلسطینی ما یک نیمه شب سر رسیدند و ما را به مقر ابوجهاد(از رهبران فلسطینی) بردند به‌دستور ابوجهاد همراه با دهها فلسطینی دیگر پشت یک کامیون باری سوارمان کردند و از مسیرهای خاکی و قاچاق در هوای فوق العاده سرد تا روز بعد ما را به بیروت رساندند. در حقیقت به نحو تعجب آوری هم از پایگاه و هم از اردن خارج شده بودیم و وقتی که به بیروت رسیدیم خودمان هم تعجب می کردیم که چگونه در آن وانفسا زنده و سالم مانده ایم. من در این سفر فهمیدم که مبارزه کردن قیمت می‌خواهد و شوخی بر نمی‌دارد.

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸بزدلی وبوقلمون صفتی
@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸پادگان الفتح در عمان
یک بار هم که در بحبوحة جنگ در عمان خطر کرده و برای خرید نان به تنهایی از هتل خارج شده بودم، صحنة عجیب و غریبی دیدم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. در زیر آتشباری، از خرابه ای در انتهای یک کوچه می گذشتم که هر روز خلوت بود. اما در آن روز جمعیت قابل توجهی جمع شده بودند .در حالیکه آتشباری ادامه داشت. در وسط صحنه آتش و دود هم بر پا بود و من نمی فهمیدم موضوع چیست؟ خریدِ نان برای ساکنان گرسنه و آشفتة هتل را از یاد بردم و کنجکاو شدم ببینم داستان چیست. از لای جمعیت عبور کردم و جلو رفتم. معلوم شد، جوانان محل، مزدوری را که مرتکب خیانت و جنایت شده وتعدادی را به کشتن داده بود، کشته و بعد جسد را هم به آتش کشیده اند. با یک فلسطینی جا افتاده تر با جملات شکسته و بسته انگلیسی و عربی وارد جدل شدم. از من پرسید که هستی و اینجا چه می کنی؟ طبق محملی که داشتیم خودم را دانشجوی پاکستانی طرفدار الفتح معرفی کردم...
وقتی اعتماد او جلب شد از من پرسید، حرفت چیست؟ گفتم چرا جوانهای شما این کارها را می‌کنند؟
خندید و گفت: تو یک روشنفکر هستی!! هنوز نمی فهمی که خائنها با مردم ما و جنبش ما چه می کنند و ما هیچ راه دیگری برای دفاع از خودمان در برابر آنها نداریم...
گفتم من در کتابهای انقلاب الجزائر خوانده ام که خائن را بی گفتگو مجازات می کنند و این یک قراردادِ به رسمیت شناخته شدة الجزائری ها بوده است.خشم وکین برحق مردم را می فهمم امااین یک واکنش ویک کار خودبه‌خودی است و شماها که می فهمید،چرا جلوی آنرا نمی گیرید؟....
در این لحظه گلولة خمپاره یی در همان حوالی فرو افتاد و دود و ترکشهای آن فضای اطراف را فرا گرفت. مخاطب من با صدای بلند فریاد زد: دیگر بس است، زود از این جا برو... و بحثمان ناتمام ماند.
در مسیر نانوایی و بازگشت به هتل در حالیکه 3 قرص نان گیر آورده بودم، تماماً به « ابو ایمَن» فکر می‌کردم. ابو ایمن افسر نگهبان پایگاه مان بود، یک افسر رشید فلسطینی بسیار شجاع که چند هفته را به چشم دیده بودم که حتی لباسش را هم ازتنش فرصت نمی کرد در حین جنگ بیرون بیاورد. دائماً در زیر آتش پشت بی سیم بود. قدی بلند، چشمانی آبی و مویی خرمایی داشت. او بسیار مهربان بود. خبر شهادت او را به‌طور تصادفی یک روز قبل از یک فلسطینی دیگر که به هتل ما آمد، شنیده بودم. احساس می‌کردم از شنیدن خبر شهادت ابو ایمَن داغ شده ام و دردی احساس می کنم که نمی‌دانستم چیست. این درد با شنیدن خبر شهادت فیصل در روزهای بعد مضاعف شد. فیصل مربی جودو و کاراته ما بود. وقتی ما را تمرین می‌داد، از هیچ چیز نمی گذشت و تا به نفس زدن نمی افتادیم، دست بر نمی‌داشت. انگار تمام پیکر خودش عضله و فنر فشرده بود. یک روز در حین تمرین یکی از برادران خودمان دست مرا طوری پیچاند که نزدیک بود دستم بشکند.بی اختیارگفتم «آخ، صبر کن»...برادرمان گفت: « ببخشید، حواسم نبود...». فیصل که این مکالمه را به فارسی شنید، تمرین را متوقف کرد و به فارسی گفت: « بله..؟، صبرکن، ببخشید، شما ایرانی هستید؟». گفتیم نه اخ فیصل، ما دانشجویان پاکستانی از پنجاب هستیم! گفت پس چرا فارسی حرف می زنید؟ گفتیم: فارسی نیست، اردوست که خیلی کلمات آن با فارسی مشترک است! بعد هم حرف را عوض کردیم و گفتیم مگر شما فارسی بلدید؟ گفت بله یک سال در آبادان کار کرده ام. بعد معلوم شد که فیصل یک مهندس در یک شرکت مقاطعه کار در آن‌جا بوده است. اما آن‌روز به‌خیرگذشت و به خاطر اعتمادی که به ما داشت به خاطرملیت و زبان ما کنجکاوی بیشتری نکرد، اما در عوض تا بخواهید شاه و رژیم ایران را زیر ضرب گرفت.
بعد از شهادت فیصل و ابو ایمن و نزدیک به 50 یا 60 فلسطینی دیگری که در پایگاه ما بودند، فکر می‌کردم که خیلی شهادتها وبسیاری جنایتها دیده ام. اما در آن روزگار هرگز نمی‌توانستم تصوری از 100 هزار و 120 هزار شهید درروزگار خمینی داشته باشم که چگونه خون را در رگها بجوش می آورد و اعصاب را بهم می پیچد و مغز آدمی به راستی سوت می کشد.

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸پادگان الفتح در عمان

@Strategy_gh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️

🔸عبور دسته اول مجاهدین از دبی به فلسطین


@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸عبور دسته اول مجاهدین از دبی به فلسطین
در همین اثنا و پس از عبور دستة اول مجاهدین از دُبی به جانب فلسطین در تابستان 1349، نه نفر از برادرانمان از جمله موسی در محل استقراری که در دُبی اجاره کرده بودیم، مورد شک قرار گرفته و دستگیر شده بودند. در آن زمان ساواک شاه در دبی نفوذ قابل توجهی داشت. از این رو ما می باید هر طور شده مانع استرداد آنها به رژیم شاه می شدیم. علاوه بر این، مسئلة عکسها و پاسپورتها و مدارکی بود که پلیس برده و در نزد قاضی ضمیمة پرونده شده بود.
در مهر 1349 ما فعالانه در بیروت در پی دیدار و گفتگو با رهبران فلسطینی بودیم که امکاناتشان را در شیخ نشین ها در اختیارمان قرار دهند تا بتوانیم برای مجاهدین دستگیر شده و مدارکی که بدست پلیس افتاده بود، کاری بکنیم. من یک بار ابونجار را که مسئول کل لبنان بود دیدم و ماجرا را به اختصار شرح دادم و او هم بسیار متأثر شد و قول داد که کاری خواهد کرد. بعد، درست یک ساعت قبل از پرواز از بیروت به ابوظبی مسئول مان در فتح به فرودگاه آمد و مرا پیدا کرد و دو نامه به امضای عرفات به عنوان فرمانده کل انقلاب فلسطین یکی خطاب به قاضی فلسطینی که پروندة برادرانمان در دبی را در دست داشت و دیگری خطاب به معاون امیر شارجه که او هم فلسطینی بود به دستم داد و من آن دو نامه را در تمام راه زیر پیراهنم حفظ کردم و از خودم دور نکردم.
در حقیقت عرفات برای ما سنگ تمام گذاشته بود. به این ترتیب دو کانال مهم و مؤثر از نفرات و امکانات مخفی خودشان را با اعتماد کامل در اختیار ما گذاشت. در دبی چند هفته در محل دیگری که اجاره کرده بودیم هر شب با برادرانمان در این باره بحث و گفتگو داشتیم که چه باید کرد؟ این محل، یک خانة کارگری بود دارای یک اتاق با کف شنی که حصیر کوچکی در وسط آن پهن کرده بودند. شبها روی شن می خوابیدیم و خوراک مان هم ماهی آب پز بود. نزدیک غروب هم برای شنا به دریا می رفتیم. برادرانمان که در این خانه بودند ارتباط همه جانبه یی با زندان و مجاهدان زندانی برقرار کرده بودند و در جریان همة اوضاع و احوال بودند.

@Strategy_gh
در آن‌جا فهمیدم که این برادران، به فرماندهی مجاهد شهید رسول مشکین فام عزم جزم کرده اند که در صورت استرداد مجاهدان اسیر از دبی به ایران، هر طور شده بر همان هواپیما سوار شوند و مسیر آن را به جانب بغداد منحرف کنند تا سازمان لو نرود. همة امکانات، همه شقوق و راه حلها را هم با دقتی شگفت انگیز ارزیابی و شناسایی کرده بودند. مسئولیت من ارتباط با همان مقامات فلسطینی الاصل بود که برای آنها از جانب عرفات نامه آورده بودم. اما خود آنها هم تحت کنترل بودند و درتماس با ما احتیاط زیادی به خرج می‌دادند. من هر روز به دادگاه و زندان می رفتم. معلوم شد که ساواک از طریق عوامل خودش در آنجا فشار زیادی می آورد که زندانیان ما هر چه سریعتر همراه با کلیة مدارک به ایران مسترَد شوند. متقابلاً ما هم به پرونده دسترسی پیدا کردیم، مشروط بر اینکه فقط آن را با مدارک ضمیمه اش بخوانیم و ببینیم و چیزی را با خود نبریم یا جابه جا نکنیم. متقابلاً طرح ما این بود که مدارک یا دفترچه هایی شبیه به همان چه قرار بود با زندانیان به ایران فرستاده شود و به دست ساواک برسد، تهیه کنیم و هر مقدار می‌توانیم در هنگام قرائت پرونده، مدارک مشابه را با مدارک اصلی عوض کنیم. با تلاشهای شبانه روزی برادرانمان، به سرعت مدارک مشابه که فقط ساواک را گم و گیج می‌کرد، فراهم شد. مثلاً دفترچة آدرسها و شماره تلفنها ...فقط مانده بودیم که عکسهای لو رفته افراد را چه باید کرد. این مشکل هم با ابتکار یکی از برادرانمان حل شد.به این معنی که مقدار زیادی عکسهای شش در چهار از عکاسی های مختلف فراهم کرد. در نتیجه تا آنجا که توانستیم مدارک جابجا گردید و مدارک جایگزین برای تحویل به ساواک شاهنشاهی آماده شد! بعد از این ماموریت به من گفتند که سریعاً دبی را ترک کنم و به همان ترتیبی که آمده بودم به تهران برگردم. تاریخها را دقیقاً به‌خاطر ندارم اما چند روز پس از بازگشت به تهران، از طریق رادیو و مطبوعات آن زمان خبردار شدیم که هواپیمایی که 9 زندانی را از دبی به بندرعباس می آورده به سمت بغداد تغییر جهت داده و زندانیان و 3 نفر دیگر با آنها در بغداد پیاده شده اند.
به این ترتیب سازمان مجاهدین، پس از 5 سال کار مخفی، که تا آن زمان طولانی ترین رکورد حفظ یک تشکیلات مخفی در 50سال (از1299 تا 1349) بود، باز هم از لو رفتن جان بدر برد.

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸عبور دسته اول مجاهدین از دبی به فلسطین


@Strategy_gh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️

🔸ماجرای آزادی مجاهدین دستگیرشده در عراق


@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸ماجرای آزادی مجاهدین دستگیره شده در عراق
از آن طرف ‌دولت عراق که تا آن زمان هیچ‌گونه آشنایی با سازمان مخفی مجاهدین نداشت، به‌شدت بیمناک بود که توطئه‌یی از جانب رژیم شاه و ساواک در کار باشد . چند ماه قبل از آن ساواک، تیمور بختیار نخستین رئیس مغضوب خود را که از دست شاه به عراق گریخت، در عراق ترور کرده بود. در سال 48 هم دولت وقت عراق با کودتایی از جانب رژیم شاه مواجه شده و آن را خنثی کرده بود. بنابراین در پائیز 1349 ، مجاهدانی را که با آن هواپیما بدون اطلاع قبلی سررسیده بودند، جهت بازجویی و شکنجه شدید برده بودند.
در این هنگام سازمان ‌در تهران، به‌دنبال این بود که چگونه اعتماد دولت عراق را جلب کند که این افراد نفرات رژیم نیستند. بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف و سعید محسن موضوع را با پدر طالقانی در میان گذاشتند. پدر طالقانی یک شب با اتوموبیلی که سعید کرایه کرده بود به «پارک وی» آمد و در همین خودرو در زیر نور تیر چراغ برق خیابان در داخل یک تقویم با جوهر نامرئی نامه ای به‌خمینی نوشت تا نزد دولت عراق وساطت کند و مجاهدین زندانی و تحت شکنجه آزاد شوند.
‌ولی خمینی حتی از یک معرفی ساده و اطلاع پیام مکتوب آیت‌الله طالقانی به‌دولت عراق خودداری کرد. ‌آخوند دعایی که در نجف همراه خمینی بود دراین باره می‌نویسد «این نامه به‌صورت نامرئی نوشته شده بود… وقتی به‌خدمت امام رسیدم، آن نوشته را ظاهر کردند. ‌آیت الله طالقانی برای این‌که امام اطمینان پیدا کند…‌به‌عنوان نشانه خاطره‌یی را که با امام و آقای زنجانی داشتند برای او نقل کردند… منظور آقای طالقانی از این پیغام این بود که امام از مسئولان عراق بخواهند که این گروه را آزاد کنند. در هر صورت، بعد از این همه جریانها، امام فرمودند: من باید فکر کنم…» روز بعد هم خمینی به‌دعایی می‌گوید «اگر الان آقای طالقانی و آقای زنجانی هم این‌جا نشسته باشند و هر دو هم این را به‌من بگویند، من نمی‌پذیرم».

@Strategy_gh
آخوند دعایی در‌بارة تعبیر آیت‌الله طالقانی از مجاهدین می‌نویسد «مرحوم آیت‌الله طالقانی…‌در نامه‌یی که به‌امام نوشته‌بود، تعبیرش این آیة شریفة قرآن بود: انهم فتیة‌آمنوا بربهم و زدناهم هدی» (آنان جوانمردانی هستند که به‌پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر‌هدایتشان افزودیم) که تعبیر قرآن از جوانمردان اصحاب کهف است.
دلیل خودداری خمینی از انتقال سادة یک پیام به دولت عراق که نمایندگان آن در دسترس و در ارتباط دائمی با او بودند، چیزی جز ترس و بزدلی در برابر رژیم شاه نبود. خودش در سال 46 به‌هویدا نخست‌وزیر شاه تظلم کرده و نوشته بود «آیا علمای اسلام که حافظ استقلال و تمامیت کشورهای اسلامی هستند، گناهی جز نصیحت دارند؟»
بنابراین خمینی نمی‌خواست که از این حیث خشی بر پرونده اش در برابر شاه و ساواک او بیفتد که از یک نیروی انقلابی مخالف حتی در حد انتقال یک پیام حمایت کرده است.
اما آن‌چه را که خمینی در معرفی مجاهدین زندانی به‌دولت عراق انجام نداد، بلادرنگ، عرفات و نمایندة او در بغداد انجام دادند و برادران ما که سردار خیابانی هم در شمار آنها بود، پس از چندی آزاد شدند و از آن‌جا به بیروت و سپس پایگاههای الفتح در سوریه رفتند.
***

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸ماجرای آزادی مجاهدین دستگیرشده در عراق
@Strategy_gh