استراتژی قیام
1.44K subscribers
910 photos
1.54K videos
23 files
1.62K links
🔸آموزش‌های مسعود رجوی برای نسل جوان
پیام‌ها و سخنرانی‌ها

ادمین تماس:
@Yasser_2022
اینستاگرام
instagram.com/strategyghiam
Download Telegram
در همین سخنرانی بود که مصدق حین تشریح سیاست موازنة منفی رودرروی صدرالاشراف نخست وزیر وقت که مهرة انگلیس بود و رودرروی حزب توده که منافع و سیاست روسیة شوروی را در ایران پیش می برد گفت:
« از نظر ما اجنبی اجنبی است، شمال و جنوب فرق نمی کند و موازنة بین آنها یگانه راه نجات ماست....واضح تر بگویم ما باید خود را به آن درجه استقلال واقعی برسانیم که هیچ چیز جز مصلحت ایران و حفظ قومیت و دین وتمدن خودمان محرک ما نباشد»
مصدق افزود: « از مسلمانی و آداب آن برای برحق بودن اسلام نه برای میل این و آن پیروی کنیم و به لوازم آن فقط از ترس خدا و معاد، نه مقتضیات دنیوی و سیاسی، عمل نماییم. باد شمال یا جنوب ما را نلرزاند و در درجة ایمان ما تأثیری ننماید...»
اکنون حرامزادگی ایدئولوژیکی و سیاسی خمینی را بنگرید که چگونه بر نامسلمانی مصدق حکم می‌کند. افتخار بر پیشوای نهضت ملی ضد استعماری مردم ایران که خمینی او را مُسلِم نمی‌داند.
همه می‌دانند که شهادتین گفتن، علامت اسلام و مسلمانی است. خدا خودش هم با صراحت می‌گوید مبادا به خاطر منافع و غنائم دنیوی، به کسی که به شما سلام گفته و از در آشتی درآمده است بگویید مؤمن نیستی ( وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَی إِلَیکمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا ...آیه 94 سوره النساء). پس این چه مرجع تقلیدی است که در سال 1360 یعنی 28 سال پس از کودتای 28 مرداد و 15 سال پس از درگذشت مصدق، هنوز این چنین با او کینه دارد. بنابراین به‌طریق اولی هرگز و هیچ‌گاه نباید انتظار داشت که مجاهدین را مسلمان بداند. بدون شک خمینی و خامنه ای، مانند همتای سیاسی و عقیدتی شان یزید، امام حسین را هم «خارجی» و«قدرت طلب» می‌خوانند. این اقتضای دستگاه دجالیت است.
به همین خاطر در مهر 1360، در برنامه شورا و دولت موقت تحت عنوان « نجات ارزشهای اصیل وترقیخواهانه ملی و میهنی» نوشتیم:
« در همین جا بسیار ضروری است که به انهدام و سرکوب ارتجاعی همة ارزشهای اصیل و ترقیخواهانة ملی از جانب خمینی اشاره کنیم. چنانکه در عمل به ثبوت رسید، ارتجاع حاکم به رغم برخوردهای ریاکارانة پیشین، هر گونه ملی گرایی و میهن پرستی را اساساً مردود شمرد و سرکوب نمود. این نحوهی برخورد، اگر چه به یک نوع جهان وطنی و نفی مرزها و حدود سرمایه داری تظاهر نموده، و حسب المعمول فرصت طلبان دست راستی را به طمع می انداخت، اما در حقیقت آرزوهای برباد رفته قرون وسطایی را نمایندگی می‌کند که متاسفانه تحت لوای اسلام عرضه می‌شود. پس هدف در یک کلام این بود که همه موانع ترقیخواهانة ملی و میهنی بر سر راه دیکتاتور ارتجاعی منکوب شود. بارزترین نمود این حقیقت را می‌توان در تخفیف و توهین به پیشوای فقید نهضت ملی ایران، دکتر محمد مصدق، و الگوسازی مرتجعین قهّاری چون شیخ‌فضل‌الله و کاشانی، که به‌کرّات از جانب خمینی تکرار شده، باز یافت».

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸فصل دوازدهم
🔹-نمونه های دجالگری
@Strategy_gh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️

🔸سیاهکل حادثه آفرینی استعمار!
از دیدگاه خمینی


@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸سیاهکل حادثه آفرینی استعمار!
در شامگاه 19‌بهمن 1349، گروهی از انقلابیون پیشتاز فدایی با حمله به‌پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، حماسه‌یی فراموشی‌ناپذیر در حاشیة جنگلهای گیلان رقم زدند. تهاجم متهورانه و انقلابی چریکها در آن شرایط، فضای سازش و انفعال و بی عملی را در بین روشنفکران آن زمان درهم شکست و صف پیشتازان و انقلابیون را از فرصت‌طلبان و سازشکاران توده ای جدا کرد.
در جریان این حماسهٴ خونین، دوتن به شهادت رسیدند و فرمانده هستة چریکی، علی‌اکبر صفایی فراهانی به‌همراه 12همرزمش، دستگیر و در 26اسفند همان سال، به‌جوخة تیرباران سپرده شد.
خمینی که در این زمان، روزگار بریدگی خود را در نجف می گذراند، در منتهای فرومایگی و دجالیت، قیام سیاهکل را به استعمار نسبت داد و در نامه به ‌انجمنهای اسلامی خارج کشور نوشت: «از حادثه‌آفرینی استعمار در کشورهای اسلامی نظیر حادثة سیاهکل و حوادث ترکیه فریب نخورید و اغفال نشوید».

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸سیاهکل حادثه آفرینی استعمار!
از دیدگاه خمینی
@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸حق رأی زنان مخالف دیانت مقدسه و بر خلاف چند حکم ضروری اسلام!

قبلاً گفته ایم که شاه در ابتدای سالهای 1340 که کندی در آمریکا روی کار آمد، برای حفظ رژیم سلطنتی به اصلاحات بورژوایی روی آورد و از جمله حق شرکت زنان در انتخابات را مطرح کرد. تا این زمان طبق رسوم فئودالی در رژیم سلطنتی، زنان، در شمار محجورین (دیوانگان) و صغار (اطفال نابالغ) و ورشکستگان به‌تقصیر، از حق انتخاب‌شدن و انتخاب‌کردن محروم بودند. ‌به‌رغم این‌که 25 سال پیش از آن، رضا شاه در سال 1316 برداشتن حجاب را اجباری کرده‌بود.
اما در سال 1341 وقتی که شاه برای حفظ رژیمش با پشتوانة آمریکا مصمم به‌برخی اصلاحات بورژوایی شد، آخوندهای عهد فئودالی به مخالفت برخاستند. دعوای خمینی با شاه از همین‌جا شروع شد. به‌جای اینکه دیکتاتوری را مانند جریان های ملی آن زمان هدف قرار بدهد، از موضع به غایت ارتجاعی به حق رأی زنان حمله کرد و آن را بر خلاف مبانی اسلام شمرد.
‌به‌ تلگرام خمینی به شاه در مهر 1341 که سراپا از موضع خیرخواهی برای دیکتاتوری سلطنتی نوشته شده، آنهم یک دهه بعد از کودتای 28 مرداد، توجه کنید:

@Strategy_gh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️

🔸حق رأی زنان مخالف دیانت مقدسه و بر خلاف چند حکم ضروری اسلام!


@Strategy_gh
« بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهداء تحیت و دعا، به‌طوری‌ که در روزنامه‌ها منتشر است دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی اسلام را در رأی دهندگان و منتخبین شرط نکرده و به‌زنها حق رأی داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر‌خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. ‌مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود. ‌الداعی روح‌الله‌الموسوی»
خمینی هم‌چنین در تلگرام 15 آبان 1341 به‌شاه می‌نویسد:
« این‌جانب به‌حکم خیرخواهی برای ملت اسلام، اعلیحضرت را متوجه می‌کنم به‌این‌که اطمینان نفرمایید به‌عناصری که با چاپلوسی و اظهار چاکری و خانه‌زادی می‌خواهند تمام کارهای خلاف دین و قانون را کرده به‌اعلیحضرت نسبت دهند و قانون اساسی را که ضامن ملیت و سلطنت است با تصویب‌نامة خائنانه و غلط از اعتبار بیندازند».
شاه در این هنگام به‌طور موضعی از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان عقب نشینی کرد. خمینی این را پیروزی بزرگی به‌حساب آورد و در 11 آذر 1341 گفت: «زنها را وارد کرده‌اند در ادارات، ببینید در هر اداره‌یی که وارد شدند آن اداره فلج شد… زن اگر وارد هر دستگاهی شد اوضاع را به‌هم می‌زند».
‌بعد از پیشروی شاه در رفراندوم « انقلاب سفید» در 6 بهمن 1341، خمینی دوباره نوشت: «با اعلام تساوی حقوق زن چند حکم ضروری اسلام محو می‌شود».
در خرداد 1342 هم خمینی ضمن سخنان شدیداللحن خود علیه شاه می‌گفت «آقای شاه نفهمیده می‌رود بالای آن‌جا، می‌گوید تساوی حقوق زن و مرد. ‌آقا این را به‌تو تزریق کرده‌اند… من شنیده‌ام سازمان امنیت در نظر دارد شاه را از نظر مردم بیندازد تا بیرونش کنند».
می بینید که خمینی تا چه حد غمخوار و نگران « آقای شاه» بوده که مبادا سازمان امنیت او را با «تساوی حقوق زن و مرد» از نظر مردم بیندازد!
اما 15 سال بعد وقتی خمینی به قدرت رسید، اسلامش به‌اقتضای زمانه رنگ عوض کرد و دیگر مخالفتی با حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان به‌نمایندگی مجلس نکرد و ما نفهمیدیم که آن احکام ضروری اسلام که می‌گفت با این کار« محو» می‌شود، چه شد و به کجا رفت؟!
@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸حق رأی زنان مخالف دیانت مقدسه و بر خلاف چند حکم ضروری اسلام!
@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸بزدلی وبوقلمون صفتی
خمینی در دوران بریدگی در سال 1349، از فرط احتیاط‌کاری و بزدلی در برابر رژیم شاه حتی از یک معرفی و پادرمیانی ساده برای نجات جان مجاهدین در عراق خودداری کرد.
داستان از این قرار بود که از سال 1348 روابط ما با جنبش فلسطین و مشخصاً سازمان الفتح برقرار شده بود دسته دسته برای آموزش نظامی به پایگاههای فلسطینی ها به اردن می رفتیم. جنبش فلسطین در آن هنگام در میان مردم ایران بسیار محبوب و مظلوم بود. آقای طالقانی اغلب در اعیاد فطر در مسجد هدایت، مقرر می کرد که فطریه ها به فلسطینی ها پرداخته شود. هرزمان که آقای طالقانی در تبعید و زندان نبود، در شبهای ماه رمضان در مسجد هدایت سخنرانی می کرد و مجاهدین هم، بدون اینکه یکدیگر را بشناسند، اغلب در آنجا حاضر می شدند.
در همان روزگار بود که شهید شکرالله پاکنژاد و دوستانش به هنگام خروج از مرز درحوالی شلمچه دستگیر شدند و گروه آنها به «گروه فلسطین» مشهور شد. دفاعیات پاکنژاد در بیدادگاه نظامی واقعاً فضای سیاسی ایران را در آن روزگار تکان داد ومحیط های دانشجویی را دگوگون کرد.
مسیر مجاهدین برای خارج شدن از کشور و رسیدن به پایگاههای فلسطین، مسیر متفاوتی بود. ما ابتدا به بندرعباس و سپس بندر کوچک کنگ می رفتیم و از آنجا با لِنج از خلیج فارس عبور می کردیم و خود را به شیخ نشینها می رساندیم. در آن‌جا مدارک لازم را با صنعت دست ساز و ابتکارات برادرانمان تهیه می کردیم و آنگاه خودمان را به بیروت می رساندیم و به رابطی که الفتح معین کرده بود، معرفی می کردیم. این رابط ما را با برگههای عبور الفتح از لبنان به سوریه عبور می داد و به دفاتر فتح در اردن می رساند. در تمام طول این مسیر طولانی، علاوه برایستگاههای کنترل مرزی، پاسگاههای ویژه جنبش فلسطین بنام «فرماندهی مبارزه مسلحانه» دایر بود که کنترل برگه های عبور و مرور همة نیروها و نفرات وابسته به جنبش را به‌طور مستقل و جدا از ایستگاههای کنترل مرزی لبنان و سوریه و اردن، انجام می‌دادند. در حقیقت در سراسر این مسیر حاکمیت دو گانه برقراربود. جنبش فلسطین در آن زمان در اوج قرارداشت.
من در تابستان 1349 همین مسیر را طی کردم. در آن زمان همراه با یکی از برادرانمان از تهران به شیراز و بندر عباس و سپس به کنگ رفتیم. در مسجدی لباس عوض کردیم و بعد به خانة قاچاقچی رفتیم و دو روز در خانة او بودیم. در آنجا فهمیدم که عمدة مردم کنگ روزانه دو نوبت بیشتر غذا نمیخورند. یکی صبحانه که مقداری نان است و دیگری هم شام که چیزی شبیه به اشکنه بود. از کوزهیی که به ما می‌دادند، یک بار آب را در لیوان ریختم و دیدم مملو از کرمهای ریز است و دیگر نخوردم. این فرق آب تصفیه شده و لوله کشی در تهران با آب نوشیدنی در کنگ بود. 2 روز طول کشید تا ترتیب سفر قاچاق ما با لنج داده شد. قاچاقچی با یک قایق کوچک توی دریا میان بر زد، و ما را به لنج رساند و سوار شدیم. قرار اولیه این بود که ما بعد از بازرسی لنج توسط ژاندارمری محل سوار شویم اما در عمل معکوس شد و معلوم شد که ژاندارمها بعد از سوار شدن ما می رسند.

@Strategy_gh
به‌همین خاطر یکی از ما را توی مسافرین جا زدند و من باید توی موتورخانه قایم می شدم تا ژاندارمها بیایند و بروند. برای همین صاحب لنج در آخرین لحظه به من گفت که باید زیر موتورخانه دراز بکشم و رویم مقدار زیادی کاه و بوته ریخت و به زبان خودش به من فهماند که اگر ژاندارمها به کاه و بوته چوب و یا سر نیزه زدند که ببینند چیزی هست یا نه، نباید بترسم. ژاندارمها آمدند و بازرسی کردند و رفتند و چوبشان هم به من نخورد و ساعتی بعد ملاحان آمدند مرا از موتورخانه بیرون کشیدند و در حالیکه لباسها و سر وصورتم پر از خاک و خاشاک بود به روی قایق بردند. روز بعد در گمرک دبی هم یک کیسه گونی بار روی دوشم گذاشتند که انگار کارگر حمل بار هستم و به سلامت گذشتم. چند روزی هم در دبی که فوق العاده گرم بود، پیش برادرانمان بودیم و از آن‌جا به ابوظبی و سپس بیروت و دمشق و عمان رفتیم و خود را به یکی از دفاتر الفتح معرفی کردیم. چون به سئوالات آنها به‌طور قانع کننده نمی‌توانستیم جواب بدهیم و همة سوالات را دربارة هویت خودمان به یک رابط رسمی که هنوز سر نرسیده بود ارجاع می‌دادیم، تا نیمه شب ما را در اتاقی بازداشت کردند تا رابط از راه برسد. در هفته های بعد که دیدارها و گفتگوهایمان در چندین نوبت انجام شد به پایگاه شهید حسن سلامه منتقل شدیم و تا «سپتامبر سیاه» در سال 1970(شهریور و مهر 1349) در پایگاه فلسطینی ها بودیم.
فرماندة پایگاه « اخ احمد الجزایری» (یعنی برادر احمد الجزایری بود) که در نبردهای استقلال مراکش و الجزائر شرکت کرده بود. در شهریور 49 جنگ شروع شد و ما یکی دو هفته به‌شدت زیر آتش نیروهای اردن بودیم. برای اولین بار بود که من جنگ می دیدم و داستانها داشت. سرانجام به استثنای فرمانده پایگاه، بقیه همگی با آتش تانکهای اردن به شهادت رسیدند. یکی دو روز قبل از آن، بنا به تلگرامی که فرماندهی کل انقلاب فلسطین فرستاده بود ما را از این پایگاه به‌طور قاچاق خارج کردند و به عمان برگرداندند. عمان هم جنگ‌زده و زیر آتش شدید بود. در سه هفته ای که در یک هتل درجة چندم بودیم، نه آب بود و نه برق و فقط گاهی وقتها برای بدست آوردن چند قرص نان که بین تمام ساکنان این هتل تقسیم می‌کردیم، از هتل خارج میشدیم. برای رسیدن به معدود نانوایی هایی که در نقاط دوردست شهر نان پخت می‌کردند باید فاصله طولانی را طی می‌کردیم و ساعتها در صف انتظار می ایستادیم. اما در تمامی ساعات تبادل آتش ادامه داشت و صدای کر کنندة انواع و اقسام سلاح ها در تمام 24 ساعت امان نمی‌داد. وضعیت الفتح هم بهم ریخته بود و ارتباط ما با مسئولین مان در الفتح قطع شده بود. فرمانده و مسئول مستقیم دستة ما، شهید بنیانگذار اصغر بدیع زادگان بود. او مستمراً ما را به صبر در برابر گرسنگی و ایستادگی در برابر ترس از دستگیری و شهادت فرا می‌خواند. عاقبت رفقای فلسطینی ما یک نیمه شب سر رسیدند و ما را به مقر ابوجهاد(از رهبران فلسطینی) بردند به‌دستور ابوجهاد همراه با دهها فلسطینی دیگر پشت یک کامیون باری سوارمان کردند و از مسیرهای خاکی و قاچاق در هوای فوق العاده سرد تا روز بعد ما را به بیروت رساندند. در حقیقت به نحو تعجب آوری هم از پایگاه و هم از اردن خارج شده بودیم و وقتی که به بیروت رسیدیم خودمان هم تعجب می کردیم که چگونه در آن وانفسا زنده و سالم مانده ایم. من در این سفر فهمیدم که مبارزه کردن قیمت می‌خواهد و شوخی بر نمی‌دارد.

@Strategy_gh
Audio
⚜️ #استراتژی_قیام_و_سرنگونی ⚜️
فایل صوتی:
🔉🔸بزدلی وبوقلمون صفتی
@Strategy_gh
✍️سند متنی:
⚜️استراتژی قیام و سرنگونی⚜️

🔸پادگان الفتح در عمان
یک بار هم که در بحبوحة جنگ در عمان خطر کرده و برای خرید نان به تنهایی از هتل خارج شده بودم، صحنة عجیب و غریبی دیدم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. در زیر آتشباری، از خرابه ای در انتهای یک کوچه می گذشتم که هر روز خلوت بود. اما در آن روز جمعیت قابل توجهی جمع شده بودند .در حالیکه آتشباری ادامه داشت. در وسط صحنه آتش و دود هم بر پا بود و من نمی فهمیدم موضوع چیست؟ خریدِ نان برای ساکنان گرسنه و آشفتة هتل را از یاد بردم و کنجکاو شدم ببینم داستان چیست. از لای جمعیت عبور کردم و جلو رفتم. معلوم شد، جوانان محل، مزدوری را که مرتکب خیانت و جنایت شده وتعدادی را به کشتن داده بود، کشته و بعد جسد را هم به آتش کشیده اند. با یک فلسطینی جا افتاده تر با جملات شکسته و بسته انگلیسی و عربی وارد جدل شدم. از من پرسید که هستی و اینجا چه می کنی؟ طبق محملی که داشتیم خودم را دانشجوی پاکستانی طرفدار الفتح معرفی کردم...
وقتی اعتماد او جلب شد از من پرسید، حرفت چیست؟ گفتم چرا جوانهای شما این کارها را می‌کنند؟
خندید و گفت: تو یک روشنفکر هستی!! هنوز نمی فهمی که خائنها با مردم ما و جنبش ما چه می کنند و ما هیچ راه دیگری برای دفاع از خودمان در برابر آنها نداریم...
گفتم من در کتابهای انقلاب الجزائر خوانده ام که خائن را بی گفتگو مجازات می کنند و این یک قراردادِ به رسمیت شناخته شدة الجزائری ها بوده است.خشم وکین برحق مردم را می فهمم امااین یک واکنش ویک کار خودبه‌خودی است و شماها که می فهمید،چرا جلوی آنرا نمی گیرید؟....
در این لحظه گلولة خمپاره یی در همان حوالی فرو افتاد و دود و ترکشهای آن فضای اطراف را فرا گرفت. مخاطب من با صدای بلند فریاد زد: دیگر بس است، زود از این جا برو... و بحثمان ناتمام ماند.
در مسیر نانوایی و بازگشت به هتل در حالیکه 3 قرص نان گیر آورده بودم، تماماً به « ابو ایمَن» فکر می‌کردم. ابو ایمن افسر نگهبان پایگاه مان بود، یک افسر رشید فلسطینی بسیار شجاع که چند هفته را به چشم دیده بودم که حتی لباسش را هم ازتنش فرصت نمی کرد در حین جنگ بیرون بیاورد. دائماً در زیر آتش پشت بی سیم بود. قدی بلند، چشمانی آبی و مویی خرمایی داشت. او بسیار مهربان بود. خبر شهادت او را به‌طور تصادفی یک روز قبل از یک فلسطینی دیگر که به هتل ما آمد، شنیده بودم. احساس می‌کردم از شنیدن خبر شهادت ابو ایمَن داغ شده ام و دردی احساس می کنم که نمی‌دانستم چیست. این درد با شنیدن خبر شهادت فیصل در روزهای بعد مضاعف شد. فیصل مربی جودو و کاراته ما بود. وقتی ما را تمرین می‌داد، از هیچ چیز نمی گذشت و تا به نفس زدن نمی افتادیم، دست بر نمی‌داشت. انگار تمام پیکر خودش عضله و فنر فشرده بود. یک روز در حین تمرین یکی از برادران خودمان دست مرا طوری پیچاند که نزدیک بود دستم بشکند.بی اختیارگفتم «آخ، صبر کن»...برادرمان گفت: « ببخشید، حواسم نبود...». فیصل که این مکالمه را به فارسی شنید، تمرین را متوقف کرد و به فارسی گفت: « بله..؟، صبرکن، ببخشید، شما ایرانی هستید؟». گفتیم نه اخ فیصل، ما دانشجویان پاکستانی از پنجاب هستیم! گفت پس چرا فارسی حرف می زنید؟ گفتیم: فارسی نیست، اردوست که خیلی کلمات آن با فارسی مشترک است! بعد هم حرف را عوض کردیم و گفتیم مگر شما فارسی بلدید؟ گفت بله یک سال در آبادان کار کرده ام. بعد معلوم شد که فیصل یک مهندس در یک شرکت مقاطعه کار در آن‌جا بوده است. اما آن‌روز به‌خیرگذشت و به خاطر اعتمادی که به ما داشت به خاطرملیت و زبان ما کنجکاوی بیشتری نکرد، اما در عوض تا بخواهید شاه و رژیم ایران را زیر ضرب گرفت.
بعد از شهادت فیصل و ابو ایمن و نزدیک به 50 یا 60 فلسطینی دیگری که در پایگاه ما بودند، فکر می‌کردم که خیلی شهادتها وبسیاری جنایتها دیده ام. اما در آن روزگار هرگز نمی‌توانستم تصوری از 100 هزار و 120 هزار شهید درروزگار خمینی داشته باشم که چگونه خون را در رگها بجوش می آورد و اعصاب را بهم می پیچد و مغز آدمی به راستی سوت می کشد.

@Strategy_gh