بخشی از نورولوژی کوالیا و کانشسنس
کوالیا (Qualia) و تجربه آگاهانه نیازمند همکاری شبکههای گسترده مغزی هستند. برای شکلگیری consciousness ابتدا باید سطحی از برانگیختگی عمومی مغز (arousal) وجود داشته باشد. این برانگیختگی توسط سیستم Ascending Reticular Activating System (ARAS) در brainstem، بهویژه تگمنتوم مغز میانی و پل مغزی، حفظ میشود.
نورونهای کولینرژیک و گلوتاماترژیک در brainstem با فعالسازی هستههای intralaminar تالاموس، hypothalamus و basal forebrain باعث activation گسترده کورتکس میشوند. در این فرآیند، شبکههای thalamocortical نقش کلیدی در conscious awareness دارند؛ زیرا تالاموس صرفاً یک relay ساده نیست، بلکه در یکپارچهسازی اطلاعات آگاهانه مشارکت میکند.
بدون arousal، awareness شکل نمیگیرد و بدون awareness تجربه conscious ممکن نیست. آسیب به این شبکهها میتواند منجر به اختلالات consciousness مانند coma، vegetative state و minimally conscious state شود.
از سوی دیگر، پردازشهای قشر پیشپیشانی (prefrontal cortex) تا حد زیادی از hierarchical processing پیروی میکنند؛ یعنی اطلاعات حسی و شناختی بهصورت سلسلهمراتبی پردازش و یکپارچه میشوند.
به نظر میرسد کوالیا صرفاً حاصل فعالیت یک ناحیه خاص نیست، بلکه محصول integration گسترده بین arousal systems، شبکههای thalamocortical و self-model مغز است؛ جایی که اطلاعات نهفقط پردازش، بلکه به تجربه ذهنی و باخبری تبدیل میشوند.
@Stimdate
کوالیا (Qualia) و تجربه آگاهانه نیازمند همکاری شبکههای گسترده مغزی هستند. برای شکلگیری consciousness ابتدا باید سطحی از برانگیختگی عمومی مغز (arousal) وجود داشته باشد. این برانگیختگی توسط سیستم Ascending Reticular Activating System (ARAS) در brainstem، بهویژه تگمنتوم مغز میانی و پل مغزی، حفظ میشود.
نورونهای کولینرژیک و گلوتاماترژیک در brainstem با فعالسازی هستههای intralaminar تالاموس، hypothalamus و basal forebrain باعث activation گسترده کورتکس میشوند. در این فرآیند، شبکههای thalamocortical نقش کلیدی در conscious awareness دارند؛ زیرا تالاموس صرفاً یک relay ساده نیست، بلکه در یکپارچهسازی اطلاعات آگاهانه مشارکت میکند.
بدون arousal، awareness شکل نمیگیرد و بدون awareness تجربه conscious ممکن نیست. آسیب به این شبکهها میتواند منجر به اختلالات consciousness مانند coma، vegetative state و minimally conscious state شود.
از سوی دیگر، پردازشهای قشر پیشپیشانی (prefrontal cortex) تا حد زیادی از hierarchical processing پیروی میکنند؛ یعنی اطلاعات حسی و شناختی بهصورت سلسلهمراتبی پردازش و یکپارچه میشوند.
به نظر میرسد کوالیا صرفاً حاصل فعالیت یک ناحیه خاص نیست، بلکه محصول integration گسترده بین arousal systems، شبکههای thalamocortical و self-model مغز است؛ جایی که اطلاعات نهفقط پردازش، بلکه به تجربه ذهنی و باخبری تبدیل میشوند.
@Stimdate
بله تولدم مبارک☺️😂،چه روز نحسی بود تو ایران متولد شدم خدایا بسه دیگه😂
🧠ادراک خوشبختی
حالات ذهنی رفتار انسانها را کنترل کرده،اگر حالات ذهنی ادراکی در شخص ایجاد کنند که عوامل درونی و محیطی تحت کنترل او هستند،و عاملی در دراز مدت و یا کوتاه مدت توازن داخلی(نیاز های جسمی،باور ها و مقاصد ارتباطی با دیگران) و شخصیت اجتماعی او را بهم نمیزنند به فرد احساس خوشبختی دست میدهد،بهم خوردگی نظم اجتماعی،قحطی و تورم اقتصادی شدید،جنگ های داخلی و خارجی با تهدید نظم اجتماعی باعث ازبین بردن ادراک خوشبختی میشوند،حکومت ها با ارعاب،ظلم،وضع قوانین ناعادلانه،جلو گیری از تهیه کار برای امرار معاش،زندانی کردن یا تهدید و سرکوب اجتماع میتوانند این ادراک کنترل را از افراد سلب کنند،همچنین جنگ این ادراک را همزمان در تعداد زیادی از افراد میگیرد،چون آنها قدرت بدست آوردن ادراک در کنترل بودن را در برابر قدرت غالب را نخواهند داشت.
@Stimdate
حالات ذهنی رفتار انسانها را کنترل کرده،اگر حالات ذهنی ادراکی در شخص ایجاد کنند که عوامل درونی و محیطی تحت کنترل او هستند،و عاملی در دراز مدت و یا کوتاه مدت توازن داخلی(نیاز های جسمی،باور ها و مقاصد ارتباطی با دیگران) و شخصیت اجتماعی او را بهم نمیزنند به فرد احساس خوشبختی دست میدهد،بهم خوردگی نظم اجتماعی،قحطی و تورم اقتصادی شدید،جنگ های داخلی و خارجی با تهدید نظم اجتماعی باعث ازبین بردن ادراک خوشبختی میشوند،حکومت ها با ارعاب،ظلم،وضع قوانین ناعادلانه،جلو گیری از تهیه کار برای امرار معاش،زندانی کردن یا تهدید و سرکوب اجتماع میتوانند این ادراک کنترل را از افراد سلب کنند،همچنین جنگ این ادراک را همزمان در تعداد زیادی از افراد میگیرد،چون آنها قدرت بدست آوردن ادراک در کنترل بودن را در برابر قدرت غالب را نخواهند داشت.
@Stimdate
ادراک من،یا این احساس که من مرکزی وجود دارد یا ما در سرمان هستیم، در ذهن چیست؟
در مطالعات آگاهی انسان تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم،این است که مثلاً با بررسی وضعیتهای مغزی، تغییرات تجربهٔ ذهنی را با تغییرات وضعیت مغز همبسته کنیم. اما هرچقدر این همبستگیها قوی شوند، هرگز مجاز نیستیم جنبهٔ اولشخص و تجربی آگاهی را کنار بگذاریم
برای مثال دقیقتر، ما معیارهای عینی و سومشخص بسیار قویای برای چیزهایی مانند اضطراب و ترس داریم. اگر فردی را به آزمایشگاه بیاوریم و به او بگوییم که ایا احساس ترس میکند،یا خیر، برای انجام این آزمایش میتوانیم با fMRI مغزش را اسکن کنیم و ببینیم فعالیت آمیگدالای او افزایش یافته است. میتوانیم میزان تعریق کف دستش را اندازهگیری کنیم و افزایش هدایت الکتریکی پوست را مشاهده کنیم. همچنین میتوانیم سطح کورتیزول خون او را بررسی کنیم و ببینیم که بالا رفته است.
امروزه اینها معیارهای عینی ترس محسوب میشوند. اما اگر از فردا نیمی از افرادی که به آزمایشگاه میآیند بگویند که میترسند اما هیچیک از این علائم را نداشته باشند، و در مقابل زمانی که کورتیزولشان بالا میرود یا دستشان عرق میکند بگویند کاملاً آرام هستند، آنوقت این معیارهای عینی دیگر شاخصهای قابل اعتمادی برای ترس نخواهند بود.
بنابراین ارزش واقعی هر تغییر فیزیولوژیک، در نهایت به تغییری در تجربهٔ آگاهانهٔ فرد بازمیگردد. ما ناگزیر هستیم برای درک درستی همبستگیهای خود، به گزارشهای ذهنی افراد تکیه کنیم.
پس این امید که بتوانیم دربارهٔ آگاهی بدون هیچ زبان تجربی، درونی و کیفی صحبت کنیم بنظر امیدی نادرست است،ما باید هر دو جنبه ذهنی و عینی را درک کنیم
آگاهی چیزی فراتر از علم یا فراتر از مغز نیست یا اینکه پس از مرگ مستقل از مغز باقی بماند. هیچ ادعای اسرارآمیز متافیزیکی مطرح نیست
اما چیزی که هست این است که «خود» (Self) یک توهم است.
احساس اینکه یک «منِ» مستقل وجود دارد که علاوه بر افکار، به آنها فکر میکند؛ یا علاوه بر تجربهها، آنها را تجربه میکند؛ این احساس که ما درون سر خود نشستهایم و مانند مسافری در وسیلهٔ نقلیهای به نام بدن زندگی میکنیم، یک توهم است.
بیشتر مردم از همین نقطه شروع میکنند. آنها خود را با بدنشان یکی نمیدانند؛ احساس میکنند بدن دارند. احساس میکنند درون بدن هستند و حتی بیشتر از آن، درون سر خود قرار دارند.
اما این احساس که یک سوژه یا مرکز آگاهی درون سر وجود دارد، توهمی بیش نیست. از نظر عصبشناختی چنین چیزی معنا ندارد. هیچ نقطهای در مغز وجود ندارد که «منِ» شما در آن پنهان شده باشد.
ما میدانیم که تمام آنچه تجربه میکنید ــ احساسات، افکار، خلقوخوها و انگیزههایی که رفتار را آغاز میکنند ــ حاصل فرایندهای متعدد و پراکندهای در سراسر مغز هستند. این فرایندها مستقل از یکدیگر عمل میکنند.
ما یک سیستم پویا و در حال تغییر هستیم؛ یک فرایند هستیم. هیچ «خودِ» واحد، ثابت و تغییرناپذیری وجود ندارد که از لحظهای به لحظهٔ دیگر منتقل شود. با این حال، احساس میکنیم چنین خودی داریم؛ گویی مرکزی برای تجربه وجود دارد.
فیلسوفان و افراد زیادی به حالت headless یا بدون ادراک من رسیده اند، هزاران سال است که افرادی چنین ادعایی کردهاند ــ(و حتی این تجربه برای خود من هم پدید اومده) که میتوان این احساس من مرکزی را از دست داد. میتوان کاری کرد که این مرکز ظاهری از تجربه حذف شود.
در آن حالت، بهجای اینکه احساس کنید در یک سوی تجربه ایستادهاید و به آن نگاه میکنید، یا گویی از روی شانهٔ خود به جهان مینگرید و تجربهها را به خود نسبت میدهید، مستقیماً با خودِ تجربه یکی میشوید؛ با تمام رنگها، نورها، احساسات و انرژیهای آگاهی. در آنجا دیگر هیچ مرکز مشخصی وجود ندارد.
این حالت در ادبیات معنوی، عرفانی و دینی معمولاً با عنوان «فراروی از خود» (Self-Transcendence) یا «فراروی از ایگو» (Ego-Transcendence) توصیف میشود.
اگر بخواهیم پروژهٔ افرادی مانند Jesus یا Gautama Buddha را جدی بگیریم، باید بدانیم که همین فراروی از خود، در قلب تجربهای قرار دارد که آنها توصیف میکنند.
این یک تجربهٔ واقعی است؛ تجربهای که انسانها میتوانند داشته باشند. این تجربه چیزی دربارهٔ منشأ جهان، آنچه پیش از مهبانگ رخ داده، یا منشأ الهی کتابهای مقدس به شما نمیگوید. همچنین هیچیک از آموزههای دینی را معتبرتر نمیکند.
اما دربارهٔ ماهیت آگاهی انسانی چیزهایی به ما میآموزد. دربارهٔ امکانات تجربهٔ انسانی اطلاعاتی در اختیار ما میگذارد.
در مطالعات آگاهی انسان تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم،این است که مثلاً با بررسی وضعیتهای مغزی، تغییرات تجربهٔ ذهنی را با تغییرات وضعیت مغز همبسته کنیم. اما هرچقدر این همبستگیها قوی شوند، هرگز مجاز نیستیم جنبهٔ اولشخص و تجربی آگاهی را کنار بگذاریم
برای مثال دقیقتر، ما معیارهای عینی و سومشخص بسیار قویای برای چیزهایی مانند اضطراب و ترس داریم. اگر فردی را به آزمایشگاه بیاوریم و به او بگوییم که ایا احساس ترس میکند،یا خیر، برای انجام این آزمایش میتوانیم با fMRI مغزش را اسکن کنیم و ببینیم فعالیت آمیگدالای او افزایش یافته است. میتوانیم میزان تعریق کف دستش را اندازهگیری کنیم و افزایش هدایت الکتریکی پوست را مشاهده کنیم. همچنین میتوانیم سطح کورتیزول خون او را بررسی کنیم و ببینیم که بالا رفته است.
امروزه اینها معیارهای عینی ترس محسوب میشوند. اما اگر از فردا نیمی از افرادی که به آزمایشگاه میآیند بگویند که میترسند اما هیچیک از این علائم را نداشته باشند، و در مقابل زمانی که کورتیزولشان بالا میرود یا دستشان عرق میکند بگویند کاملاً آرام هستند، آنوقت این معیارهای عینی دیگر شاخصهای قابل اعتمادی برای ترس نخواهند بود.
بنابراین ارزش واقعی هر تغییر فیزیولوژیک، در نهایت به تغییری در تجربهٔ آگاهانهٔ فرد بازمیگردد. ما ناگزیر هستیم برای درک درستی همبستگیهای خود، به گزارشهای ذهنی افراد تکیه کنیم.
پس این امید که بتوانیم دربارهٔ آگاهی بدون هیچ زبان تجربی، درونی و کیفی صحبت کنیم بنظر امیدی نادرست است،ما باید هر دو جنبه ذهنی و عینی را درک کنیم
آگاهی چیزی فراتر از علم یا فراتر از مغز نیست یا اینکه پس از مرگ مستقل از مغز باقی بماند. هیچ ادعای اسرارآمیز متافیزیکی مطرح نیست
اما چیزی که هست این است که «خود» (Self) یک توهم است.
احساس اینکه یک «منِ» مستقل وجود دارد که علاوه بر افکار، به آنها فکر میکند؛ یا علاوه بر تجربهها، آنها را تجربه میکند؛ این احساس که ما درون سر خود نشستهایم و مانند مسافری در وسیلهٔ نقلیهای به نام بدن زندگی میکنیم، یک توهم است.
بیشتر مردم از همین نقطه شروع میکنند. آنها خود را با بدنشان یکی نمیدانند؛ احساس میکنند بدن دارند. احساس میکنند درون بدن هستند و حتی بیشتر از آن، درون سر خود قرار دارند.
اما این احساس که یک سوژه یا مرکز آگاهی درون سر وجود دارد، توهمی بیش نیست. از نظر عصبشناختی چنین چیزی معنا ندارد. هیچ نقطهای در مغز وجود ندارد که «منِ» شما در آن پنهان شده باشد.
ما میدانیم که تمام آنچه تجربه میکنید ــ احساسات، افکار، خلقوخوها و انگیزههایی که رفتار را آغاز میکنند ــ حاصل فرایندهای متعدد و پراکندهای در سراسر مغز هستند. این فرایندها مستقل از یکدیگر عمل میکنند.
ما یک سیستم پویا و در حال تغییر هستیم؛ یک فرایند هستیم. هیچ «خودِ» واحد، ثابت و تغییرناپذیری وجود ندارد که از لحظهای به لحظهٔ دیگر منتقل شود. با این حال، احساس میکنیم چنین خودی داریم؛ گویی مرکزی برای تجربه وجود دارد.
فیلسوفان و افراد زیادی به حالت headless یا بدون ادراک من رسیده اند، هزاران سال است که افرادی چنین ادعایی کردهاند ــ(و حتی این تجربه برای خود من هم پدید اومده) که میتوان این احساس من مرکزی را از دست داد. میتوان کاری کرد که این مرکز ظاهری از تجربه حذف شود.
در آن حالت، بهجای اینکه احساس کنید در یک سوی تجربه ایستادهاید و به آن نگاه میکنید، یا گویی از روی شانهٔ خود به جهان مینگرید و تجربهها را به خود نسبت میدهید، مستقیماً با خودِ تجربه یکی میشوید؛ با تمام رنگها، نورها، احساسات و انرژیهای آگاهی. در آنجا دیگر هیچ مرکز مشخصی وجود ندارد.
این حالت در ادبیات معنوی، عرفانی و دینی معمولاً با عنوان «فراروی از خود» (Self-Transcendence) یا «فراروی از ایگو» (Ego-Transcendence) توصیف میشود.
اگر بخواهیم پروژهٔ افرادی مانند Jesus یا Gautama Buddha را جدی بگیریم، باید بدانیم که همین فراروی از خود، در قلب تجربهای قرار دارد که آنها توصیف میکنند.
این یک تجربهٔ واقعی است؛ تجربهای که انسانها میتوانند داشته باشند. این تجربه چیزی دربارهٔ منشأ جهان، آنچه پیش از مهبانگ رخ داده، یا منشأ الهی کتابهای مقدس به شما نمیگوید. همچنین هیچیک از آموزههای دینی را معتبرتر نمیکند.
اما دربارهٔ ماهیت آگاهی انسانی چیزهایی به ما میآموزد. دربارهٔ امکانات تجربهٔ انسانی اطلاعاتی در اختیار ما میگذارد.
مشکل دین این است که مردم از چنین تجربههایی نتیجهگیریهای بسیار بزرگ و اغراقآمیزی دربارهٔ ماهیت جهان میکنند. اما این تجربهها واقعاً به ما اجازه میدهند دربارهٔ ماهیت آگاهی انسان سخن بگوییم.
نکتهٔ جالب این است که تجربهٔ فراروی از خود با آنچه علوم اعصاب دربارهٔ ذهن به ما میگوید همسو میشود و پلی میان علم و عرفان کلاسیک ایجاد میکند.
زیرا اگر احساس وجود یک «خودِ» واحد و ثابت را از دست بدهید، تجربهٔ شما از جهان در واقع به واقعیت نزدیکتر میشود. این یک تحریف نیست. بلکه تجربهٔ شما را بیشتر با آنچه علوم اعصاب دربارهٔ نحوهٔ کار مغز و ذهن میداند، هماهنگ میکند.
در طی تمرینات متفاوت ذهنی اگر این نقطه مرجع یا جایگاه ادراک من مشاهده شود یا به عبارتی جایگاه مشاهده کننده مشاهده شود این تجربه من مرکزی از بین میرود زیرا این نقطه مرجع،از سلسله توالی افکار و احساسات و ادراک ساخته شده است که با طی کردن این سلسله توالی از طریق توجه به جزئیات تبدیل میشود و در نهایت با کاوش بیشتر حالت non dual awarness رخ میدهد.
@Stimdate
نکتهٔ جالب این است که تجربهٔ فراروی از خود با آنچه علوم اعصاب دربارهٔ ذهن به ما میگوید همسو میشود و پلی میان علم و عرفان کلاسیک ایجاد میکند.
زیرا اگر احساس وجود یک «خودِ» واحد و ثابت را از دست بدهید، تجربهٔ شما از جهان در واقع به واقعیت نزدیکتر میشود. این یک تحریف نیست. بلکه تجربهٔ شما را بیشتر با آنچه علوم اعصاب دربارهٔ نحوهٔ کار مغز و ذهن میداند، هماهنگ میکند.
در طی تمرینات متفاوت ذهنی اگر این نقطه مرجع یا جایگاه ادراک من مشاهده شود یا به عبارتی جایگاه مشاهده کننده مشاهده شود این تجربه من مرکزی از بین میرود زیرا این نقطه مرجع،از سلسله توالی افکار و احساسات و ادراک ساخته شده است که با طی کردن این سلسله توالی از طریق توجه به جزئیات تبدیل میشود و در نهایت با کاوش بیشتر حالت non dual awarness رخ میدهد.
@Stimdate
Forwarded from SynaptiCat
نرم افزارهای پردازش سیگنال مغزی
قسمت اوّل
پس از اخذ سیگنالهای مغزی یعنی چه EEG یا چه MEG لازم است که برای پردازش آنها را وارد کامپیوتر و یک سری جعبهابزار یا Toolbox کنیم. در این پست قصد دارم به معرفی مهمترین و معروفترین این ابزار بپردازم.
1-EEGLAB
2- FieldTrip
3- MNE
قسمت اوّل
پس از اخذ سیگنالهای مغزی یعنی چه EEG یا چه MEG لازم است که برای پردازش آنها را وارد کامپیوتر و یک سری جعبهابزار یا Toolbox کنیم. در این پست قصد دارم به معرفی مهمترین و معروفترین این ابزار بپردازم.
1-EEGLAB
شاید به دلیل GUI مناسب یکی از User friendly ترین تولباکسهای پردازش سیگنال مغزی باشد ولی اصلا نباید دستکم گرفته شود. بهتر است با زبان برنامه نویسی متلب و تولباکس FieldTrip هم آشنا باشید.2- FieldTrip
تولباکسی با سابقه بیشتر از گزینه اوّل ولی بسیار مهم و کاربردی به نحوی که بسیاری از فانکشنهای EEGLAB وابسته به این تولباکس هستند. امّا برای این نرمافزار نیاز به دانستن زبان برنامه نویسی متلب دارید.3- MNE
یک بسته نرمافزاری یا به عبارتی پکیج مبتنی بر زبان برنامه نویسی پایتون که این موضوع باعث میشود این پکیج برای کسانی که در زمینه یادگیری ماشین/عمیق فعال هستن بسیار جذاب و دوست داشتنی شود.افراد راس مکتب پهلویسم مثل نور دختر پهلوی میگه ما دنبال سلطنت نیستیم،ولی ازون طرف پروپاگاندا و مشاورین مکتب پهلویسم تمام تلاششون ترویج سلطنت طلبی و به جلوس رسوندن رضا پهلوی بر تخت پادشاهی هست،مثلا آقای شاهین نجفی مدام آهنگ های جاوید شاه و پادکست های با محتوای بهشتی بودن مکتب پهلویسم ارائه میده و جدیدا شاه راه هم درست کرده،آقای پهلوی و طرفدارانش اگر واقعا هدفتون سلطنت طلبی نیست چرا تمام تمرکزتون بجای تلاش برای آزادی ایران القا سلطنت طلبی هست؟و این همه مبارز داخلی و جوانان جان فدا وجود دارند،دختر پهلوی چیکارست که الان وارد فاز سیاست شده؟نه رشته مرتبط داره نه رزومه مبارزه علیه جمهوری اسلامی،ولی از الان پروپاگاندا پهلوی داره ازش حمایت میکنه که فردا آق رضا به تخت جلوس کرد دخترشم قشنگ نون بخوره از سفره سلطنت.
رهبران واقعی مبارزین داخلی و زندانیان سیاسی هستند،نجاتشان دهید تا نجاتتان دهند.
رهبران واقعی مبارزین داخلی و زندانیان سیاسی هستند،نجاتشان دهید تا نجاتتان دهند.
Forwarded from Neuropedia
Cognitive Psychology.pdf
19.3 MB
▪️Ken Gilhooly, Fiona Lyddy, Frank Pollick and Sandra Buratti. Cognitive Psychology. McGraw-Hill; 3rd edition (2027).
#موقت
بله پیام های زیادی از شما عزیزان اومده که برون ریزی کمتر کن،حق میدم متاسفانه با تعدادی موجود ناشناخته درگیر شده بودم که منجر به برون ریزی جهت آگاهی این افراد شد😂🙂↕️🥲
بله پیام های زیادی از شما عزیزان اومده که برون ریزی کمتر کن،حق میدم متاسفانه با تعدادی موجود ناشناخته درگیر شده بودم که منجر به برون ریزی جهت آگاهی این افراد شد😂🙂↕️🥲
تاثیر اختلالات خواب بر شبکه های مغزی و نشانگر های التهابی عروقی
خواب ضعیف فقط باعث خستگی شما نمیشود؛ بلکه ممکن است واقعاً مغزتان را پیرتر کند.مطالعات نشان میدهند که اختلال در خواب با «پیری شتابگرفته مغز» در تصاویر MRI مرتبط است؛ بهطوری که مغز ممکن است ۱ تا ۳ سال پیرتر از سن واقعی فرد به نظر برسد. به نظر میرسد این اثر مستقل از نشانگرهای کلاسیک بیماریهای تخریبکننده عصبی مانند آمیلوئید و تاو باشد.
نکته جالبتر این است که سازوکار این پدیده ساده نیست. التهاب عصبی (Neuroinflammation)، تغییرات عروقی و اختلال در سیستم پاکسازی گلیمفاتیک (Glymphatic System) همگی نقش دارند، اما بهتنهایی نمیتوانند این موضوع را کاملاً توضیح دهند.
این فرایند ممکن است برگشتپذیر باشد. خواب جبرانی و باکیفیت میتواند بخشی از شاخصهای مغزی را بهبود دهد؛ موضوعی که نشان میدهد خواب یک ابزار قدرتمند برای نوروپلاستیسیته (انعطافپذیری و بازسازی مغز) است.
خواب دیگر فقط یک عادت روزمره نیست؛ بلکه یک تنظیمکننده زیستی مهم برای روند پیری مغز است. خواب خود را جدی بگیرید؛ زیرا آینده مغز شما به آن وابسته است.
منبع: مجله Brain Sciences (سال ۲۰۲۵)»
خواب ضعیف فقط باعث خستگی شما نمیشود؛ بلکه ممکن است واقعاً مغزتان را پیرتر کند.مطالعات نشان میدهند که اختلال در خواب با «پیری شتابگرفته مغز» در تصاویر MRI مرتبط است؛ بهطوری که مغز ممکن است ۱ تا ۳ سال پیرتر از سن واقعی فرد به نظر برسد. به نظر میرسد این اثر مستقل از نشانگرهای کلاسیک بیماریهای تخریبکننده عصبی مانند آمیلوئید و تاو باشد.
نکته جالبتر این است که سازوکار این پدیده ساده نیست. التهاب عصبی (Neuroinflammation)، تغییرات عروقی و اختلال در سیستم پاکسازی گلیمفاتیک (Glymphatic System) همگی نقش دارند، اما بهتنهایی نمیتوانند این موضوع را کاملاً توضیح دهند.
این فرایند ممکن است برگشتپذیر باشد. خواب جبرانی و باکیفیت میتواند بخشی از شاخصهای مغزی را بهبود دهد؛ موضوعی که نشان میدهد خواب یک ابزار قدرتمند برای نوروپلاستیسیته (انعطافپذیری و بازسازی مغز) است.
خواب دیگر فقط یک عادت روزمره نیست؛ بلکه یک تنظیمکننده زیستی مهم برای روند پیری مغز است. خواب خود را جدی بگیرید؛ زیرا آینده مغز شما به آن وابسته است.
منبع: مجله Brain Sciences (سال ۲۰۲۵)»
نکته مهم: «پیری مغز» در این نوع مطالعات معمولاً به معنی افزایش برخی شاخصهای تصویربرداری مغزی است، نه اینکه مغز واقعاً دقیقاً ۱ تا ۳ سال پیرتر شده باشد. همچنین این مطالعات بیشتر نشاندهنده ارتباط هستند و لزوماً ثابت نمیکنند که کمخوابی بهتنهایی علت مستقیم این تغییرات است.
همچنین برای ایجاد نوروپلاستیسیته مغز نیاز دارد سطح کتکولامین هایش بالا رود و تمرکز و توجه شکل بگیرد،هنگامی که خواب ضعیف باشد فعالیت های شناختی از قبیل تشخیص اشتباهات و تعارضات کاهش میابد،مغز بدون توانایی تشخیص خطا نمیتواند خود را اصلاح کند و نوروپلاستیسیته کاهش می یابد
@Stimdate
همچنین برای ایجاد نوروپلاستیسیته مغز نیاز دارد سطح کتکولامین هایش بالا رود و تمرکز و توجه شکل بگیرد،هنگامی که خواب ضعیف باشد فعالیت های شناختی از قبیل تشخیص اشتباهات و تعارضات کاهش میابد،مغز بدون توانایی تشخیص خطا نمیتواند خود را اصلاح کند و نوروپلاستیسیته کاهش می یابد
@Stimdate