همهی چالشها و زیباییهای دیشب یه طرف
زیباییهای پیام های شما عزیزان یه طرف
جنگندگیتون تا آخرین لحظه یه طرف
همبستگی و اتحادتون یه طرف
درسایی که ازتون یاد گرفتم یه طرف
یه رنک فقط جیبتو پرتر میکنه
ولی شماها دل آدمو گرم میکنید و به آدم قدرت جنگندگی میدید🙏🏻
با پول نمیشه شماهارو داشت چون خیلی گرونید
ولی با شما میشه دنیارو خرید
خیلی دل بزرگی میخواد شاهد موفقیت دیگران باشی و اینهمه ذوق کنی🌹
به نتورک ایران مدیونم
و به یکایک نتورکرهای دنیا متعهدم که دست در دست هم جهانی بهتر بسازیم
تبریک به همهی اونهایی که دیشب برنده شدن
تبریک به همهی اونهایی که هر شب برنده میشن
چون برنده کسیه که میتونه هر شب بزنه رو سینش و بگه : دمت گرم، امروز هم همهی تلاش خودتو کردی
زمانی که دلم به هیچی گرم نبود اونو با این جمله گرم میکردم
دم توهم گرم که امروز همهی تلاش خودتو میکنی!!!
دیشب هیچی تموم نشده
تازه از الان شروع شده
چون جوجهرو آخر پاییز میشمرن😉
دوستون دارم
زیباییهای پیام های شما عزیزان یه طرف
جنگندگیتون تا آخرین لحظه یه طرف
همبستگی و اتحادتون یه طرف
درسایی که ازتون یاد گرفتم یه طرف
یه رنک فقط جیبتو پرتر میکنه
ولی شماها دل آدمو گرم میکنید و به آدم قدرت جنگندگی میدید🙏🏻
با پول نمیشه شماهارو داشت چون خیلی گرونید
ولی با شما میشه دنیارو خرید
خیلی دل بزرگی میخواد شاهد موفقیت دیگران باشی و اینهمه ذوق کنی🌹
به نتورک ایران مدیونم
و به یکایک نتورکرهای دنیا متعهدم که دست در دست هم جهانی بهتر بسازیم
تبریک به همهی اونهایی که دیشب برنده شدن
تبریک به همهی اونهایی که هر شب برنده میشن
چون برنده کسیه که میتونه هر شب بزنه رو سینش و بگه : دمت گرم، امروز هم همهی تلاش خودتو کردی
زمانی که دلم به هیچی گرم نبود اونو با این جمله گرم میکردم
دم توهم گرم که امروز همهی تلاش خودتو میکنی!!!
دیشب هیچی تموم نشده
تازه از الان شروع شده
چون جوجهرو آخر پاییز میشمرن😉
دوستون دارم
سایت برای ثبت نام باز خواهد شد و مهلت ثبت نام تا پنجم مهرماه خواهد بود. لطفا قبل از ثبت نام توضیحات ورود به کمپ را با دقت بخوانید.
http://starsevent.ir/simulation-camp/
http://starsevent.ir/simulation-camp/
Forwarded from كانون همياري روياي ستاره ها
Instagram
كانون همياري روياي ستارهها
🕯️🕯️🕯️ اگر #قلم به دست کودکانمان بدهیم فردا را از #کلمه، مقدسترین ابزار انسان، سرشار میکنند. سال تحصیلی امسال برای #کانون_همیاری_رویای_ستاره_ها با آمادهسازی پانصد پک تحصیل آغاز شد و مهر خداوند و همراهی شما بار دیگر لبخندهای کودکانهی بسیاری را رقم…
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.
حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ، ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت .
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط می خواستم بدانی که برای خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد.
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد....
از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست ولی به خواسته ات ایمان داشته باش!
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.
حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ، ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت .
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط می خواستم بدانی که برای خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد.
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد....
از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست ولی به خواسته ات ایمان داشته باش!
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...
از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...
از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!