️ Stars Team️
1.63K subscribers
1.8K photos
437 videos
53 files
198 links
Download Telegram
همه‌ی چالشها و زیباییهای دیشب یه طرف

زیباییهای پیام های شما عزیزان یه طرف
جنگندگیتون تا آخرین لحظه یه طرف
همبستگی و اتحادتون یه طرف
درسایی که ازتون یاد گرفتم یه طرف

یه رنک فقط جیبتو پرتر میکنه
ولی شماها دل آدمو گرم میکنید و به آدم قدرت جنگندگی میدید🙏🏻

با پول نمیشه شماهارو داشت چون خیلی گرونید
ولی با شما میشه دنیارو خرید

خیلی دل بزرگی میخواد شاهد موفقیت دیگران باشی و اینهمه ذوق کنی🌹

به نتورک ایران مدیونم
و به یکایک نتورکرهای دنیا متعهدم که دست در دست هم جهانی بهتر بسازیم

تبریک به همه‌ی اونهایی که دیشب برنده شدن
تبریک به همه‌ی اونهایی که هر شب برنده میشن
چون برنده کسیه که میتونه هر شب بزنه رو سینش و بگه : دمت گرم، امروز هم همه‌ی تلاش خودتو کردی

زمانی که دلم به هیچی گرم نبود اونو با این جمله گرم میکردم

دم تو‌هم گرم که امروز همه‌ی تلاش خودتو میکنی!!!

دیشب هیچی تموم نشده
تازه از الان شروع شده
چون جوجه‌رو آخر پاییز میشمرن😉
دوستون دارم
سایت برای ثبت نام باز خواهد شد و مهلت ثبت نام تا پنجم مهرماه خواهد بود. لطفا قبل از ثبت نام توضیحات ورود به کمپ را با دقت بخوانید.

http://starsevent.ir/simulation-camp/
Stars target
سلطان محمود غزنوی از طلحک پرسید :


فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین
مردم آغاز می شود ..؟

طلحک گفت: ای پدر سوخته
سلطان گفت : توهین میکنی سر از بدنت
جدا خواهم کرد
طلحک خندید و گفت :
جنگ اینگونه آغاز میشود
کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد ..

عبید زاکانی
هر كه در عشق سر از قلّه برآرد هنر است! همه تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند!!!
یکی از قسم‌های کوردها اینه که میگن:
«و گيس دالِگِم قسم»
يعنی به موهای مادرم قسم...
خيلي قشنگ بود...
خیلی...
نمیشه زیر پاش گذاشت...
👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼
موزیک استارزتیم
Stars team music
Stars Simulation Camp
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .

حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.

حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ، ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت .
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط می خواستم بدانی که برای خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد.
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد....

از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست ولی به خواسته ات ایمان داشته باش!
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!