یک حضورِ بیملاحضه مقابلِ بلورِ ظریفِ عشق بودم. تیرگیام از نمِ قیرِ بالای پشتِبام میآمد و خیرگیام از نگاهِ بیرون ریختهی جغد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفتزدهی غریبهای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای اینکه هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریدهام میزد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه میخواست بشود؟ چه میتوانست بشود؟ خیالهای توهمی مست از این خزعبلات عبور نمیکرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده میشوم.
میخواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشتهاید؟ من خویش را بیچارهای در بلوری لطیف مینگریستم که ذره ذره خفه میشد. نه یکبارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو میریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفتو خودکشی کرد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفتزدهی غریبهای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای اینکه هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریدهام میزد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه میخواست بشود؟ چه میتوانست بشود؟ خیالهای توهمی مست از این خزعبلات عبور نمیکرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده میشوم.
میخواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشتهاید؟ من خویش را بیچارهای در بلوری لطیف مینگریستم که ذره ذره خفه میشد. نه یکبارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو میریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفتو خودکشی کرد.
🐳1
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
کبک «بازنویسی شده».pdf
263.5 KB
داستان کبک (نسخه بازنویسی شده)
-آرش شیبانی
-آرش شیبانی
اندوه، و ای ستارگانِ پوشیده از خون؛ میشنویدم؟ منی که کنجِ صدایِ مخروبهای مردهام، میشنویدم؟
گمان میکنم نه. پوشیده نیست که فراموشم کردهاید. جانوران گوشتِ تنم را بلعیدهاند و انسانها استخوانهایم را شکستهاند. شکستگی، درماندگی. چقدر خونریزی کرده است ورمِ ناخوشِ وجودِ من. انگار که کوهها تکه تکه در حلقم افتادهاند. انگار که من تکه تکه بر کوهها ایستادهام. ناخوش و دیوانه. و باور کنید که دیوانگی بهترین احوالِ یک آدمکِ نادرست بر زمین است. آه، از یاد برده بودم. من آدم نیستم. چکیدهای از تیرگیام لابه لای دستانِ مادر.
مادر دیروز میگفت: "زنده شو."
مگر میتوانستم؟ صدای خرد شدهی گلویم نمیگذاشت. اثری از من بینِ آن جماعت نبود. بینِ خانواده طرحی نداشتم. صورتهای همهرا فراموش کرده بودم. منفعل میمردم. در غبار میمردم. کسی میدانست جز گلوی آواره، کجا زندگی را گذراندهام؟ هیچکس نمیدانست، حتی خودم.
فرو رفتم در حنجره. صدا رفته بود، پشتِ کوهها. شاید باور داشت که پشت آنها خبری انتظارش را میکشد برای فریاد. و من مانده بودم. یکه، تکیده، تنها. در گلویی که دهان باز نمیکرد برای نجات.
اندوه، ستارگانِ پوشیده از خون؛ مینگریدم؟
گمان میکنم نه. پوشیده نیست که فراموشم کردهاید. جانوران گوشتِ تنم را بلعیدهاند و انسانها استخوانهایم را شکستهاند. شکستگی، درماندگی. چقدر خونریزی کرده است ورمِ ناخوشِ وجودِ من. انگار که کوهها تکه تکه در حلقم افتادهاند. انگار که من تکه تکه بر کوهها ایستادهام. ناخوش و دیوانه. و باور کنید که دیوانگی بهترین احوالِ یک آدمکِ نادرست بر زمین است. آه، از یاد برده بودم. من آدم نیستم. چکیدهای از تیرگیام لابه لای دستانِ مادر.
مادر دیروز میگفت: "زنده شو."
مگر میتوانستم؟ صدای خرد شدهی گلویم نمیگذاشت. اثری از من بینِ آن جماعت نبود. بینِ خانواده طرحی نداشتم. صورتهای همهرا فراموش کرده بودم. منفعل میمردم. در غبار میمردم. کسی میدانست جز گلوی آواره، کجا زندگی را گذراندهام؟ هیچکس نمیدانست، حتی خودم.
فرو رفتم در حنجره. صدا رفته بود، پشتِ کوهها. شاید باور داشت که پشت آنها خبری انتظارش را میکشد برای فریاد. و من مانده بودم. یکه، تکیده، تنها. در گلویی که دهان باز نمیکرد برای نجات.
اندوه، ستارگانِ پوشیده از خون؛ مینگریدم؟
🐳1
درواقع، میدانستم که هیچگاه به خود بازنمیگردم. خونریزی و گودالِ مذاب چنان بود که شمایلم به وجودی خارج از انسان بدیل شد. من فکر می کردم چنین چیزی، چنین اتفاقی، خودکشی محسوب نمیشود اما اشتباه همین بود. ماندن در خونو آتش از من قهرمان نمیساخت. مردهای میساخت که بوی نا میداد و از بدو بیراهِ انسانهای دیگر مملو میشد. چیزی شدم که در جمله جا نمیگیرد و از قصه بیرون نمیافتد. یک چرک، خِلط، شاید هم کثافتی کنجِ جویی نظارهگرِ زندگی. خارج از آدم بودن و افتاده بر چهرهی مسکوتِ اشیا.
🐳1
برمیگردم به خویشتن برای ذرهای من بودن. اما مادرم فریاد میزند که: "عشق کو؟"
نمیدانم. ما نمیدانیم. پدرم مشتِ خونینِ زندگی است که بر پیکرِ بیجانِ عواطفِ ما برخورد کرده و شاید خودش هم قربانیِ مشت دیگری بوده است. مادر از نبودنها پر است. با بوسه برایمان برنج دم میکند و همه میدانیم از پوستِ تنش اشک چکه میکند.
به دنبالِ ماها میگردیم. به دنبالِ ماها که در شعر افتادهایم یا حداقل در جنگلی دور. اما هیچکجا نیستیم. از بوسه خلق نشدیم، بر پیشانیمان اجبار چسباندهاند و بر زبانمان تلخیِ زردچوبه جا گذاشتهاند. چه شد بر ما؟ نمیدانم. و تلاش نمیکنم که بفهمم واقعهای که بر تنِ بیجانِ روزهایمان سقوط کرد چه بود. از اولین نگاهها، مادر بیزار بود و پدر نبود. پدر بیهوش بود و مادر نبود. و اینها، همینها، همهچیز را از روحِ بیچارهی ما ستاند. کودکانِ احمقی شدیم که از کشیدههای جانانهی خود پُراند. و احساس کردیم زخم، شیرینترین آغوش برای وجودِ پاره پارهمان است و لبخند، انحنایِ صورت، حماقتی است که دیوانگان برای فرو رفتن در مرداب از آن استفاده میکنند. آنقدر در خود و خودها مُردیم که مرگ از ما رو برگرداند و ما در دوزخی که از سکوتِ مرگبارِ ما بودن مملو شده بود، جا ماندیم.
نمیدانم. ما نمیدانیم. پدرم مشتِ خونینِ زندگی است که بر پیکرِ بیجانِ عواطفِ ما برخورد کرده و شاید خودش هم قربانیِ مشت دیگری بوده است. مادر از نبودنها پر است. با بوسه برایمان برنج دم میکند و همه میدانیم از پوستِ تنش اشک چکه میکند.
به دنبالِ ماها میگردیم. به دنبالِ ماها که در شعر افتادهایم یا حداقل در جنگلی دور. اما هیچکجا نیستیم. از بوسه خلق نشدیم، بر پیشانیمان اجبار چسباندهاند و بر زبانمان تلخیِ زردچوبه جا گذاشتهاند. چه شد بر ما؟ نمیدانم. و تلاش نمیکنم که بفهمم واقعهای که بر تنِ بیجانِ روزهایمان سقوط کرد چه بود. از اولین نگاهها، مادر بیزار بود و پدر نبود. پدر بیهوش بود و مادر نبود. و اینها، همینها، همهچیز را از روحِ بیچارهی ما ستاند. کودکانِ احمقی شدیم که از کشیدههای جانانهی خود پُراند. و احساس کردیم زخم، شیرینترین آغوش برای وجودِ پاره پارهمان است و لبخند، انحنایِ صورت، حماقتی است که دیوانگان برای فرو رفتن در مرداب از آن استفاده میکنند. آنقدر در خود و خودها مُردیم که مرگ از ما رو برگرداند و ما در دوزخی که از سکوتِ مرگبارِ ما بودن مملو شده بود، جا ماندیم.
🐳1
Hidden Chat
ولی به نظرم بیشتر از یه ادامست
غیر از ادامه چی میتونه باشه؟
Hidden Chat
چی باعث میشه بنویسی و در واقع ادامه بدی ؟
چیزیو ادامه نمیدم از همهی پایانها یک شروعِ کهنه برمیدارم.
Forwarded from باتلاقِ خون، انتهای دره! (Anna.)
سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
برمیگردم به خویشتن برای ذرهای من بودن. اما مادرم فریاد میزند که:
برمیگردم به خویشتن برای ذرهای من بودن اما مادرم فریاد میزند:
"اشک کو؟"
نمیدانم. آخرین بار که مزهاش کردم، مرد؛ و رفت. ردپای جنازهاش همین چند گیاه کوچک زیرپایت بودند، که مردند. جایی شاید وجود داشته باشد برای بودن، برای فواره کردن، برای دویدن و ریزش تن، برای غرق شدن. جایی که جنازه را حصار نبندند به جرم گندیدن. که فریاد را نبُرند به انگ پارگی، جندگی. بندگی.
آشفتگی، برآشفتگی. نفس حبس به کنج ویرانگی. دیوانگی. جنون. آجر. لجن، کهنگی.
سکوت، به مجازات پوچی، پوکی، کراحت، که حتی اگر پُر، جنجال بیرون و اعتزال درون، درد، درندگی، آکندگی.
که مکافات مکاشفات، ضربهای بر نادانی و آسانی است. معلق بر قبر، همچون کلاغ، کله کبک دیگر در برف فرو نمیرود.
لعنت بر بینایی.
"اشک کو؟"
نمیدانم. آخرین بار که مزهاش کردم، مرد؛ و رفت. ردپای جنازهاش همین چند گیاه کوچک زیرپایت بودند، که مردند. جایی شاید وجود داشته باشد برای بودن، برای فواره کردن، برای دویدن و ریزش تن، برای غرق شدن. جایی که جنازه را حصار نبندند به جرم گندیدن. که فریاد را نبُرند به انگ پارگی، جندگی. بندگی.
آشفتگی، برآشفتگی. نفس حبس به کنج ویرانگی. دیوانگی. جنون. آجر. لجن، کهنگی.
سکوت، به مجازات پوچی، پوکی، کراحت، که حتی اگر پُر، جنجال بیرون و اعتزال درون، درد، درندگی، آکندگی.
که مکافات مکاشفات، ضربهای بر نادانی و آسانی است. معلق بر قبر، همچون کلاغ، کله کبک دیگر در برف فرو نمیرود.
لعنت بر بینایی.
🐳1
در سکوتِ خوناب گرفتهی اشیا من ماندهام درونِ اشکِ خانه. حلقم از خلطِ خشکیدهی سینهام پوشیده شده و فریادم در دستانِ زنگزدهی در افتاده است. چیزی برای بیان از لبانم خارج نمیشود. تهوع پرم. از خودم که دیروز بر روی بندِ لقِ حیاط جایش گذاشتم. اکنون در حیات جنازهی بالهایم را پنهان میکنم. پروازم را سوزاندم و از سقوطم تغذیه کردم. دردم را از چانه بیرون ریختم و خونم را از سرامیکِ آشپزخانه پاک کردم. پاکی بر کفِ دستم افتاد و من نگریستم چقدر در سکوتِ خوناب گرفتهی اشیا، چرکینم.
🐳1
همهچیز سبک و بهمریخته است. ورقها سرتاسرِ اتاقِ خاموش را پوشانده و تخت احوالاتش از حلقش بیرون ریخته است. چیزی انگار درآنها تغییر کرده. شاید استقلالی برای خود دست و پا کردهاند که آزادیشان را زنده کنند. تخت، تمامِ ملافههایش را مچاله کرده که از وضعیت اسفناکِ خودش خبر بدهد، ورقها جوهر استفراغ کردهاند تا اتاق در بویِ گندِ آبی فرو برود. نوعی استقلال، جنبشی برای از پای در آوردن من. و من؟ آه، من. من در میانِ هیاهوی این انقلابِ آرام و خاموش گوشهای نشستهام. پنجره نیمهباز است و باد تصمیم گرفته تمامِ غبارِ روز را در حلقِ من بریزد. پاییز با پیپی در دست، آزرده نگاهم میکند. شاید او هم به فکرِ انقلاب است. میخواهد جنبش را از من آغاز کند و به تمامِ شهر نشان دهد که من، زنگزدهام. و آری، زنگزدهام، بیاثر با پسماندِ نارنجیای بر کفِ اتاق فرو میریزم. پاییز داخلِ اتاق میشود، اوراق هجوم میآوردند، تخت میشکند و من زیرِ تلی از دستانِ قاتل، در تصورِ خویش، مقتول میشوم.
🐳1
قاتلِ لحظههای تکه پارهام بودم. همان چند خطی که روزها، در سقوطِ ابرها برایم مینگاشتند. کلماتشان بویِ تهوع میداد و بر سطحِ سفیدِ امیدواری زار زده بودند. اما حداقل نامهای بود که نیمهشب در دستانم قرارش بدهند. حال همان چند خط را هم از دست دادهام. شکسته، پیوسته به دنبال خطی میگردم که مرا توضیح دهد. بگوید خورشید بالا آمده و بر صورتِ زمین افتاده است. از جزئیات حرف بزنند و از سادهترین اشعار نقلِ قول کنند. وجود ندارد. هرچقدر به دنبالِ این خطها بدوم، بر روی ریلهای قطار خودکشی کنم و از آسمان خویش را دار بزنم، نوشتهای از من زاده نمیشود. من مقتولی شدهام که گردن بریده، خونین تن دلیلِ مرگِ خودش را میخواهد و دلیلش درونِ جسمش جای گرفته است؛ خودش.
🐳1
چیزکی نامقدس تمامِ مرا درنوردیده، جسمی کوفته و خونمرده، صدایی پوشیده با خلط. چیزی نیاز است که آن را از پا بیاندازد. آدمها جیغ میکشند که چیست آن تکهی مرده درونِ چهرهات؟ و چیست؟
آینه را دیشب شکستم، نمیخواستم وجودِ مسموم را بنگرم، چهرهام تکه تکه شد. آبی از سرخی، درونِ خانه جاری شد. فکر کردم، کِی لالهها را سر بریده بودم؟ دویدم که لاله هارا نجات دهم. که کوچکیِ گلبرگها، جوانمرگ نشوند، اولین قدم، من را کشت. زیرِ پاهایِ خودم، خودم خرد شده بودم. آینه شکسته بود، من خرد شده بودم و لالههای مرده، جاری بر صورتم. صورتم چسبیده به پیکر من. این من بودم؟ نه، آن من بودم. در چشمِ مردمِ چرکیده، در نامقدسیِ وجودم. آن من بودم، خلطی که با هیچ سرفهای، از حلق بیرون نمیافتاد و شیای که با هیچ لگدی، خاک نمیشود.
آینه را دیشب شکستم، نمیخواستم وجودِ مسموم را بنگرم، چهرهام تکه تکه شد. آبی از سرخی، درونِ خانه جاری شد. فکر کردم، کِی لالهها را سر بریده بودم؟ دویدم که لاله هارا نجات دهم. که کوچکیِ گلبرگها، جوانمرگ نشوند، اولین قدم، من را کشت. زیرِ پاهایِ خودم، خودم خرد شده بودم. آینه شکسته بود، من خرد شده بودم و لالههای مرده، جاری بر صورتم. صورتم چسبیده به پیکر من. این من بودم؟ نه، آن من بودم. در چشمِ مردمِ چرکیده، در نامقدسیِ وجودم. آن من بودم، خلطی که با هیچ سرفهای، از حلق بیرون نمیافتاد و شیای که با هیچ لگدی، خاک نمیشود.
🐳1
لهلهِ گرگها، آخرین فریادی بود که میشنید و نگاهِ جامدِ از سکون افتادهاش، لرزان به دنبالِ گریختن میگشت. گریختن از لبهی تاریکِ کوهی توخالی که احتمالا تا خورشید از حلقومِ آسمان بالا بیاید، دهانه شکستهاش او را خواهد بلعید. بلعیدن ثمرهی انتقام بود. انتقامی که گرگها دلیلش بودند، باعث بودند و او میخواست که نجاتدهنده باشد. نجاتدهندهی چه؟ آدمها؟ شیاطین؟ اشیا؟ نه.
به دنبالِ سایهها میگشت در قامت درختها. درختهای سبزِ آفتزده که پشت به امید قامت خمیده کرده بودند. سایهها کودکان ریزجثهی درختان بودند که در دندانِ گرگها خونریزی میکردند. میدوید که سایه را از دندانها بستاند و خودش در میانِ ستاندن تکه تکه میشد. هر کلمه که او را جان میداد قطع میشد و هر جملهای که به انتهای سرنوشتش امید میبخشید زیرِ دویدنِ گرگها، خفه میشد. دهانش به دهانِ غار دوخته شده بود که نمیتوانست جیغ بکشد؛ که بگوید من مردمم، من تکهای از سیارهام من، منم. آدمم، خونم، خاکم، آهنم.
و سایهها یادگارِ سرزمینِ من. درختان در نبود جوهرهی حضورشان مویه میکشند و که میخواهد نجات دهد این التهابِ سوزان را؟ خون پشتِ خون از شاهرگِ بودن بیرون میجهد و ای آدمها کسی هست که صدای مرا از کوه پس بگیرد؟ نیست؟ آدمی در میانِ آدمی نیست؟ ما اینجا بهر چه قدم میزنیم زمانی که دیگری برای نجاتِ یاختهای از سرزمینمان میانِ دندانِ گرگ خون میشود؟
دوید و هیچ نگفت. گفت، صداها مرده بودند؛ شاید هم آدمها. ذرههای هستی سوی نیستی کشیده میشدند و عدهای انار را میشکافتند که از سینهاش واقعهای بیرون بریزد برای سیرابیِ شهوتِ چشمها. انسانها، انسانهای پارهپارهی فراموش شده، دستانتان را نجات دهید، گرگها نزدیکند. انارها دانه دانه تا اولین صحرا دویدهاند، سحرگاه، گلهای از وحشیانِ خونخوار با لاشهی سایهی درختان، شکارتان میکنند؛ بگذرید و بمیرید تا به دارِ دندانِ گرگ خفه نشوید. بگذرید و بمیرید تا به جرمِ انسان بودن، لاشه نشوید.
به دنبالِ سایهها میگشت در قامت درختها. درختهای سبزِ آفتزده که پشت به امید قامت خمیده کرده بودند. سایهها کودکان ریزجثهی درختان بودند که در دندانِ گرگها خونریزی میکردند. میدوید که سایه را از دندانها بستاند و خودش در میانِ ستاندن تکه تکه میشد. هر کلمه که او را جان میداد قطع میشد و هر جملهای که به انتهای سرنوشتش امید میبخشید زیرِ دویدنِ گرگها، خفه میشد. دهانش به دهانِ غار دوخته شده بود که نمیتوانست جیغ بکشد؛ که بگوید من مردمم، من تکهای از سیارهام من، منم. آدمم، خونم، خاکم، آهنم.
و سایهها یادگارِ سرزمینِ من. درختان در نبود جوهرهی حضورشان مویه میکشند و که میخواهد نجات دهد این التهابِ سوزان را؟ خون پشتِ خون از شاهرگِ بودن بیرون میجهد و ای آدمها کسی هست که صدای مرا از کوه پس بگیرد؟ نیست؟ آدمی در میانِ آدمی نیست؟ ما اینجا بهر چه قدم میزنیم زمانی که دیگری برای نجاتِ یاختهای از سرزمینمان میانِ دندانِ گرگ خون میشود؟
دوید و هیچ نگفت. گفت، صداها مرده بودند؛ شاید هم آدمها. ذرههای هستی سوی نیستی کشیده میشدند و عدهای انار را میشکافتند که از سینهاش واقعهای بیرون بریزد برای سیرابیِ شهوتِ چشمها. انسانها، انسانهای پارهپارهی فراموش شده، دستانتان را نجات دهید، گرگها نزدیکند. انارها دانه دانه تا اولین صحرا دویدهاند، سحرگاه، گلهای از وحشیانِ خونخوار با لاشهی سایهی درختان، شکارتان میکنند؛ بگذرید و بمیرید تا به دارِ دندانِ گرگ خفه نشوید. بگذرید و بمیرید تا به جرمِ انسان بودن، لاشه نشوید.
🐳2
شاید (ماندن) نگاهِ کوتاهی به روزها بود. زندگی در عمقِ روز اثر میکرد و ما گمان میکردیم اگر بر سطحش بیدار شویم، دست در جیب کنیم و در دودِ مسمومِ (بودن)، جای بگیریم میتوانیم زنده بمانیم. نمیدانستیم زنده ماندن از گلوی ما گذشته، خونمان را آلوده کرده و در انتها، جایی که شاید هیچیک از ما وجود ندارد، مرده است.
ما، فرزندان خلفِ زمان بودیم، در خاکی سبز شدیم که گمان میبردیم وجودمان را صنوبر خواهد کرد، و خاک در مشتِ شومِ دیوانهای به گِل مینشست. بر ما مرگ میزدند که از رویای صنوبر بودن، پژمردگی خاطرمان را مملو کند که ما مردگانِ روزگاری شویم که شکوفههای درختان گیلاس بیرون میدویدند. زمستان پشت زمستان در چشمهایمان فرو کردند که فراموش کنیم خورشید جایی از مشرق جسمِ خویش را بالا میکشد تا روشناییاش بر جهان سقوط کند. ما خود سقوط بودیم، دستهی مریضی از زندانیانِ بدونِ خورشید با پلاستیکی که به طرز اسفناکی مانند رویای صنوبرمان بود. خورشید در نگاهمان جای نمیگرفت، ما ماتمزدگان زمستان بودیم. بدونِ خون، بدونِ حضور. با کالبدی که بویِ نا گرفته نفس را پس میدهیم و آشغالی به نامِ ماندن را باز میگیریم. سرمشقِ ما محبوس شدگان، دوام آوردن شده و نمیدانیم چگونه میتوانیم از لاشهی خویش روزِ دیگری بسازیم. میانِ مقاومتهای پوشالیای که برای بقا طرح شد، زندانبان فریاد میزد که: (ایستادگی خوراکِ روح است) و ما دیوانگان نمیدانستیم زمانی که جسم از فقر میپوسد، روحی برای جویدن خوراک وجود نخواهد داشت. شاید این خاک را با خونی که دیگر در تنِ جنونزدهی آدمیانش یافت نمیشود به گِل کشاندهاند. گوشه و کنارِ سرزمین را از خودکشی، دگرکشی و جنایت پُر کردهاند که بگویند زُهد یعنی همین نمایشی که مقابلِ چشمانتان جان میدهد. و هیچ عقلِ کاملی وجود ندارد که از این آدمخواری و مرگبرها جلوگیری کند. همه کُند و فسرده و جنونزده در تنهای خود میلولیم. اشرافزادگان در اوج، جایی که شاید نوری بر دیوارها ناخن بکشد ایستادهاند. هرج و مرجِ مردن را مینگرند و نمیدانند هرقدر بیشتر ظاهر و باطن خویش را به خوکی حریص تبدیل کنند، مردمانِ مجنون بر نابودیِ حبسشان متعهدتر خواهند شد. مه و دود خواهد مرد و از میانِ تنهای در هم شکسته آفتابی از زمستان برای آدمیانِ خاکِ خونآلود زاییده خواهد شد.
ما، فرزندان خلفِ زمان بودیم، در خاکی سبز شدیم که گمان میبردیم وجودمان را صنوبر خواهد کرد، و خاک در مشتِ شومِ دیوانهای به گِل مینشست. بر ما مرگ میزدند که از رویای صنوبر بودن، پژمردگی خاطرمان را مملو کند که ما مردگانِ روزگاری شویم که شکوفههای درختان گیلاس بیرون میدویدند. زمستان پشت زمستان در چشمهایمان فرو کردند که فراموش کنیم خورشید جایی از مشرق جسمِ خویش را بالا میکشد تا روشناییاش بر جهان سقوط کند. ما خود سقوط بودیم، دستهی مریضی از زندانیانِ بدونِ خورشید با پلاستیکی که به طرز اسفناکی مانند رویای صنوبرمان بود. خورشید در نگاهمان جای نمیگرفت، ما ماتمزدگان زمستان بودیم. بدونِ خون، بدونِ حضور. با کالبدی که بویِ نا گرفته نفس را پس میدهیم و آشغالی به نامِ ماندن را باز میگیریم. سرمشقِ ما محبوس شدگان، دوام آوردن شده و نمیدانیم چگونه میتوانیم از لاشهی خویش روزِ دیگری بسازیم. میانِ مقاومتهای پوشالیای که برای بقا طرح شد، زندانبان فریاد میزد که: (ایستادگی خوراکِ روح است) و ما دیوانگان نمیدانستیم زمانی که جسم از فقر میپوسد، روحی برای جویدن خوراک وجود نخواهد داشت. شاید این خاک را با خونی که دیگر در تنِ جنونزدهی آدمیانش یافت نمیشود به گِل کشاندهاند. گوشه و کنارِ سرزمین را از خودکشی، دگرکشی و جنایت پُر کردهاند که بگویند زُهد یعنی همین نمایشی که مقابلِ چشمانتان جان میدهد. و هیچ عقلِ کاملی وجود ندارد که از این آدمخواری و مرگبرها جلوگیری کند. همه کُند و فسرده و جنونزده در تنهای خود میلولیم. اشرافزادگان در اوج، جایی که شاید نوری بر دیوارها ناخن بکشد ایستادهاند. هرج و مرجِ مردن را مینگرند و نمیدانند هرقدر بیشتر ظاهر و باطن خویش را به خوکی حریص تبدیل کنند، مردمانِ مجنون بر نابودیِ حبسشان متعهدتر خواهند شد. مه و دود خواهد مرد و از میانِ تنهای در هم شکسته آفتابی از زمستان برای آدمیانِ خاکِ خونآلود زاییده خواهد شد.
🐳2
بازگشتم به آینه. به حضورِ وهمانگیزِ شکستهای که مرا انعکاس میداد. از ورای پوچی بر چشمم مینشست و نه آنکه بخواهد نجاتم دهد یا رهایم سازد؛ مرا در خود میبلعد که از صدای خرد شدنِ استخوانهایم، تهوع بیرون ریزد. تهوع در آن انعکاسِ کدر، فرو میریخت، دیوار را در دست میگرفت و از ایستادنش، سقوط میساخت.
من مینگریستم به آینه، به وجودی که توجه را در خود جای میداد و تنفر میگرفت. سفیدی در ناپاکی میچرخید و آینه، آخرین توهمِ رنگها بود. عکسها در هم میلولیدند و از منعکسِ در خود فرو رفته میگریختند. صدا میآمد: (بشکن.) و چه چیزی باید میشکست؟ آینه که در زمین ریشه دوانده بود؟ من که در او فرو رفته بودم و از جسمم، دستی مانده بود پشتِ پنجرهی خانهی ماتمزدهم؟ کداممان میشکستیم که رنگها منفجر نشوند؟ واقعیتِ من یا انعکاسِ مضحک آینه؟ کداممان به شکست مجبور بود؟ اجبار به تصویر کدام یک کوبیده میشد؟ در فکر بودم و صدا نزدیک میشد، آنقدر نزدیک که نتوانستم بنگرم، خرد شدن تصویرم را. تصویر سقوط میکرد و از سکونِ من، خرده زنی میماند که در مشتِ خونیِ آن بیصورت، نفس میکشید و جیوه در گلو حبس میکرد.
من مینگریستم به آینه، به وجودی که توجه را در خود جای میداد و تنفر میگرفت. سفیدی در ناپاکی میچرخید و آینه، آخرین توهمِ رنگها بود. عکسها در هم میلولیدند و از منعکسِ در خود فرو رفته میگریختند. صدا میآمد: (بشکن.) و چه چیزی باید میشکست؟ آینه که در زمین ریشه دوانده بود؟ من که در او فرو رفته بودم و از جسمم، دستی مانده بود پشتِ پنجرهی خانهی ماتمزدهم؟ کداممان میشکستیم که رنگها منفجر نشوند؟ واقعیتِ من یا انعکاسِ مضحک آینه؟ کداممان به شکست مجبور بود؟ اجبار به تصویر کدام یک کوبیده میشد؟ در فکر بودم و صدا نزدیک میشد، آنقدر نزدیک که نتوانستم بنگرم، خرد شدن تصویرم را. تصویر سقوط میکرد و از سکونِ من، خرده زنی میماند که در مشتِ خونیِ آن بیصورت، نفس میکشید و جیوه در گلو حبس میکرد.
🐳2
Forwarded from م رودا
بیاید با هم یک غرور متوهمانه را کالبد شکافی کنیم.
دوربینهای گوشی را روشن میکنید، کادربندی دقیقی از طبقات برهوت یخچال میبندید و مرثیههایی سوزناک برای لاشهی مرغ و گوشتی مینویسید که ماههاست در این جغرافیا به موجوداتی افسانهای بدل شدهاند. همه در نقش اول یک مستند رقتانگیز از فقر روزمره فرو رفتهایم؛ اما وای به روزی که کسی از بیرون، این تئاتر تهوعآور را با نام صریحش صدا بزند یعنی گرسنگی؛ ناگهان رگهای گردن متورم میشود، گریبان میدرید، ژست روشنفکری میگیرید و پشت واژههای بادکردهای چون عزتنفس و کرامت انسانی سنگر میگیریذ تا به آن فرد بتازید.
چه تناقض مضحک و گزندهای! دقیقاً به کجای قبایتان برمیخورد؟ به اینکه توهم شهروند باشکوه بودنتان ترک برداشته است؟
حقیقتِ تلخ و عریان، پوزخندزنان به ریش این عزتنفس نمایشی شما میخندد. وقتی ماشین اقتصاد و سیاست این سیستمِ گندیده، تو را به مرحلهای تقلیل داده که برای تأمین بدیهیترین کالریهای بقا باید جان بکنی یا در حسرت بمانی، تو دیگر یک قهرمان باعزتنفس مغرور نیستی. تو یک ارگانیسم وامانده در تقلا برای بقایی. ملتی که نشستن پشت میز یک رستوران معمولی برایش از یک فعل روزمره به یک مناسک اشرافی و حسرت دستنیافتنی بدل شده، در قعر گرسنگی سیستماتیک دستوپامیزند. جوانی که در اوج سالهای شکوفایی، برای خریدن یک گوشی یا لپتاپ؛ پیشپاافتادهترین ابزار اتصال به قرن بیستویکم باید ماهها جان بکند و در نهایت به بنبست برسد، یک گرسنهی تمامعیار است؛ او از چرخهی شدن و خلق معنا برای زندگیای واماندهاش در این جغرافیا بازمانده و تنها به غریزهی زنده ماندن تن داده است.
پدرانی که هر شب، سایهی لهشدهی خود را به خانه میکشند و در سکوت سنگین شامهای محقر، از اینکه نتوانستهاند نقش یک تأمینکننده را در این ویرانشهر ایفا کنند، از درون میپوسند. و در مقابل، اعضای خانوادهای که در گوشهی اتاقهای تاریکشان، وجود خود را به عنوان یک بارِ اضافه و وبال گردن میبینند که تنها رسالتشان، تنگتر کردن طناب خفگی به دور گلوی پدر است. ما همه از هم شرمندهایم؛ از زنده بودنمان، از نفس کشیدنمان و از تقاضای حقوق اولیهمان در ساختاری که حیات ما را پیشپا افتاده میداند. چرا برایتان سخت است بپذیرد که واژههایی چون عزتنفس و غرور، شکمهای خالی و روانهای لهشده زیر بار این زندگی کذایی را سیر نمیکنند.پس بیایید این نقاب مضحک شرافت را کنار بگذارید. این غرور کاذب، شکمهای خالی را پر نمیکند و بانیان این فقر را هم شرمنده نخواهد کرد. ما گرسنهایم؛ گرسنهی نان، گرسنهی کرامت، گرسنهی یک روز بیداری بدون وحشت بقا، گرسنهی آیندهای که پیش از رسیدنمان غارت نشده باشد، گرسنهی جوانیهایی که در تاریکی پیر شدند، گرسنهی رویاهایی که فرصت بافتهشدن نیافتند، و گرسنهی تجربهی یک زیستن معمولی؛ آسوده باشید که گرسنهتر از این هم خواهید شد.
دوربینهای گوشی را روشن میکنید، کادربندی دقیقی از طبقات برهوت یخچال میبندید و مرثیههایی سوزناک برای لاشهی مرغ و گوشتی مینویسید که ماههاست در این جغرافیا به موجوداتی افسانهای بدل شدهاند. همه در نقش اول یک مستند رقتانگیز از فقر روزمره فرو رفتهایم؛ اما وای به روزی که کسی از بیرون، این تئاتر تهوعآور را با نام صریحش صدا بزند یعنی گرسنگی؛ ناگهان رگهای گردن متورم میشود، گریبان میدرید، ژست روشنفکری میگیرید و پشت واژههای بادکردهای چون عزتنفس و کرامت انسانی سنگر میگیریذ تا به آن فرد بتازید.
چه تناقض مضحک و گزندهای! دقیقاً به کجای قبایتان برمیخورد؟ به اینکه توهم شهروند باشکوه بودنتان ترک برداشته است؟
حقیقتِ تلخ و عریان، پوزخندزنان به ریش این عزتنفس نمایشی شما میخندد. وقتی ماشین اقتصاد و سیاست این سیستمِ گندیده، تو را به مرحلهای تقلیل داده که برای تأمین بدیهیترین کالریهای بقا باید جان بکنی یا در حسرت بمانی، تو دیگر یک قهرمان باعزتنفس مغرور نیستی. تو یک ارگانیسم وامانده در تقلا برای بقایی. ملتی که نشستن پشت میز یک رستوران معمولی برایش از یک فعل روزمره به یک مناسک اشرافی و حسرت دستنیافتنی بدل شده، در قعر گرسنگی سیستماتیک دستوپامیزند. جوانی که در اوج سالهای شکوفایی، برای خریدن یک گوشی یا لپتاپ؛ پیشپاافتادهترین ابزار اتصال به قرن بیستویکم باید ماهها جان بکند و در نهایت به بنبست برسد، یک گرسنهی تمامعیار است؛ او از چرخهی شدن و خلق معنا برای زندگیای واماندهاش در این جغرافیا بازمانده و تنها به غریزهی زنده ماندن تن داده است.
پدرانی که هر شب، سایهی لهشدهی خود را به خانه میکشند و در سکوت سنگین شامهای محقر، از اینکه نتوانستهاند نقش یک تأمینکننده را در این ویرانشهر ایفا کنند، از درون میپوسند. و در مقابل، اعضای خانوادهای که در گوشهی اتاقهای تاریکشان، وجود خود را به عنوان یک بارِ اضافه و وبال گردن میبینند که تنها رسالتشان، تنگتر کردن طناب خفگی به دور گلوی پدر است. ما همه از هم شرمندهایم؛ از زنده بودنمان، از نفس کشیدنمان و از تقاضای حقوق اولیهمان در ساختاری که حیات ما را پیشپا افتاده میداند. چرا برایتان سخت است بپذیرد که واژههایی چون عزتنفس و غرور، شکمهای خالی و روانهای لهشده زیر بار این زندگی کذایی را سیر نمیکنند.پس بیایید این نقاب مضحک شرافت را کنار بگذارید. این غرور کاذب، شکمهای خالی را پر نمیکند و بانیان این فقر را هم شرمنده نخواهد کرد. ما گرسنهایم؛ گرسنهی نان، گرسنهی کرامت، گرسنهی یک روز بیداری بدون وحشت بقا، گرسنهی آیندهای که پیش از رسیدنمان غارت نشده باشد، گرسنهی جوانیهایی که در تاریکی پیر شدند، گرسنهی رویاهایی که فرصت بافتهشدن نیافتند، و گرسنهی تجربهی یک زیستن معمولی؛ آسوده باشید که گرسنهتر از این هم خواهید شد.
🐳5
من شیشهی شکافتهی غرور بودم. آخرین بازمانده از جمعههای نحسی که نیلوفرها درونش به اجتماعِ عظیم خودکشی راه پیدا میکردند. من نیلوفر نبودم. ذرهی محوی از انسانیت میانِ هیولاهای پوست برگشته بودم. میدویدم که ولع را خفه کنم، میرفتم که چیزی از غرورم باقی بماند. من، میانِ دستهی وحشیهای مرگزده میدویدم. نقشی بر خود انداخته بودم که هیچکس نگاهش نمیکرد. پر از پوچی، پر از پیچشهای ناگهانی برای خزیدن در ِآفتاب. از من بودن افتاده بودم، میانِ راه، میانِ همان مسیری که ولع را کشته بودم. اشتهای آدم بودن از دستانم سقوط کرد. نیلوفرها را رها کردم که در گوشهی سردِ آسفالتی خفه شوند و بازماندم. از چیزی که کودکیم را زرد کرده بود و خیالِ آفتابگردانِ مهربانی را در سرم کاشته بود. هیچ، توخالی، کنون چنین بودم. در زجری دویدم که غرور را به دندان میکشید و از آدم بودن، تکهای استخوان برایم باقی میگذاشت. این بود؟ پایانِ گریختن؟ شاید رها کردن فلسفهای احمقانه است. تو برای نمردن به دنیا میآیی نه تبدیل شدن به افسانه. افسانه بخشی خیالی از روزها است که تو تنها میتوانی رویایش را در دیوارِ چرک گرفتهی اتاقت طرح بزنی. بازگرد. باید مجدد کار کنی، گرهی مشکلات ترسناکِ زندگیت را بگشایی و از خونِ خشکِ دستانت خوشحال شوی. در این ساعتها، در این دخمهی خورشید زده که جهنمی از خارهای کاکتوس زاده است، تنها باید نمردن را بر روحت داغ کنی و فراموش کنی، رویایِ آهویی آزاد میانِ دشتِ آفتابگردان چقدر شیرین است.
🐳17