سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
یادم آمد در برهوتم. سکوت و سکوت و سکوت. و باد چون پرده‌‌ای خسته بر خورشیدِ تکه‌تکه‌ی آسمانش می‌چکد. گویی در دستانم خویش‌را جا کرده باشم. خشکِ خشکم. دستانم من‌را این‌سو و آن‌سو می‌کشند. و نمی‌دانم بهر چه؟ چرا؟ سکون مگر بهتر نبود؟ این همه تحرک برای چیست؟ باد پرخاش می‌کند و من بر جامه‌ی خورشیدش لکه‌ای می‌شوم ننگ، که از گونه‌اش سقوط نمی‌کند.
حرف‌ها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینه‌ام برداشته‌اند و به پیشانی‌ام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتک‌های مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر می‌خندد و فریاد می‌زند: بمیر، این‌جا قبرستان است.
🐳1
کدوم ستاره؟
با من از ستاره‌ها سخن نگو. این‌جا آسمان خون می‌چکاند بر چهره‌‌. ماه، سرخِ سرخ نزدیک به غم‌های تاول‌زده ایستاده است. فرار کنیم؟ کدام گریختن عزیزِ من؟ گریختن آن بود که مادر سینه می‌شکافت که دخترش کجا است؟ و دخترش در لا به لای انفجارِ سختِ خانه، تکه تکه شده بود.
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خنده‌هایمان، آتش شده و دود از پیکره‌ی لبانِ شکسته‌امان بیرون می‌جهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، می‌دانی‌؟ ایرانِ جانِ من، خون‌ریزی می‌کند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگی‌هایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینه‌ی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سال‌خورده و استخوان شکسته چه می‌کند‌؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خون‌ریزی می‌کنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن می‌شوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، می‌دمد؟
🐳1
اقتدار زنده ماند و سیاست‌را تا گلویِ خشکیده‌ی خورشید کشید‌. ابر پوره‌ای از غبار شد و بر سرِ سپیدِ مادر بارید‌. مادر اکنون آواز می‌خواند، ذغالِ جنگ و فریادهای گوش‌خراشِ دخترش، اورا خواب می‌کند و پوستش‌را می‌سوزاند. دیشب گفت: گیسوانِ دخترم جا مانده.
مویی سیاه دور گردنش بافته شده بود و عطرِ مشک تا لبه‌ی سرخِ چشمانش بالا آمده بود‌.
گفتم: خفه نمی‌شوی؟
لبخند زد، کج و شکسته و نیم‌سوخته.
گفت: دخترم، لا به لای این تارها، نفس می‌کشد‌.
دخترکش مرده بود. ابتدا چندی قبل برای آزادی‌اش و اکنون دفن شده بود برای وطنش. نمی‌دانم، وطن اکنون لاله‌زار است؟ یا گربه‌ای که سینه‌اش‌را شکافته‌اند. شاید هم هیچ‌کدام. وطن، مشتِ چروکِ مادری است که به قلبِ ترکیده‌اش ضربه می‌زند و درونِ حلق، برای به خاک برگرداندنِ تکه‌ای از جانش، سوگواری می‌کند.
🐳1
Forwarded from حجمِ دیگر (رَهگُذَر)
–ببخشید..
–بله آقا؟
–شما شبیه کسی هستید، اما به یاد نمی‌آورم شبیه چه کسی! شاید شبیه مادرم که چند سال پیش مُرد.. و یا برادر‌م که زیر باران پا برهنه راه می‌رفت تا پدرم را از رفتن منصرف کند. آه فقط خدا می‌داند..
مرد سکوت کرد و به دو میز آن طرف‌تر خیره شد، کودکی روی پای مادرش نشسته بود. سر و صدای کافه میان سرش می‌پیچید. میلِ به رفتن داشت. آخرین جرئه‌ی قهوه‌اش را نوشید و دوباره به کودک خیره شد. پسرک جوان سری تکان داد و گفت:" فقط یک سیگار دیگر، بعد بروید آقا!"
پ.ن: بی‌ معنا.
در من زنی زندگی می‌کند که به شهرِ دورافتاده‌ای شباهت دارد. خالی از سکنه، خالی از دستانِ بوسه ستانده از بهار. زنی که رنج از گوشه‌ی چشم‌هایش فروریخته و بر روی پلکِ رنگ‌پریده‌اش سازی نواخته می‌شود.
زن از آخرین بازماندگانِ بشر است، از آخرین قدم‌ها. از آخرین صداها.
جبهه‌ای است که برای نمردنِ دستانش، همان دستانِ خشک شده، ایستاده. برای آن‌که همان‌هارا گم نکند. تکه تکه نشوند و نمی‌رند.
آه، آن زن، مدت‌ها پیش مرده بود، در همان قدم‌ها، همان صداها، همان آخرین بازماندگان بشر.
و هیچ‌کس نمی‌دانست در کدام مخروبه‌ای، دفن شده است.
شاید مخروبه من بودم و استخوانِ پژمرده‌ام، آن زن. و تپش‌های بی‌قفه‌ی سرخیِ سینه‌ام، جیغ‌های مسکوتِ او. که همگی من بودند و من مدفون در توهمی که آوار شده است.
🐳1
یک حضورِ بی‌ملاحضه‌ مقابلِ بلورِ ظریفِ عشق بودم. تیرگی‌ام از نمِ قیرِ بالای پشتِ‌بام می‌آمد و خیرگی‌ام از نگاهِ بیرون ریخته‌ی جغد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفت‌زده‌ی غریبه‌ای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای این‌که هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریده‌ام می‌زد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه می‌خواست بشود؟ چه می‌توانست بشود؟ خیال‌های توهمی مست از این خزعبلات عبور نمی‌کرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده می‌شوم.
می‌خواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشته‌اید؟ من خویش را بیچاره‌ای در بلوری لطیف می‌نگریستم که ذره ذره خفه می‌شد. نه یک‌بارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو می‌ریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفت‌و خودکشی کرد.
🐳1
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
کبک «بازنویسی شده».pdf
263.5 KB
داستان کبک (نسخه بازنویسی شده)


-آرش شیبانی
اندوه، و ای ستارگانِ پوشیده از خون؛ می‌شنویدم؟ منی که کنجِ صدایِ مخروبه‌ای مرده‌ام، می‌شنویدم؟
گمان می‌کنم نه. پوشیده نیست که فراموشم کرده‌اید. جانوران گوشتِ تنم را بلعیده‌اند و انسان‌ها استخوان‌هایم را شکسته‌اند. شکستگی، درماندگی. چقدر خون‌ریزی کرده است ورمِ ناخوشِ وجودِ من. انگار که کوه‌ها تکه تکه در حلقم افتاده‌اند. انگار که من تکه تکه بر کوه‌ها ایستاده‌ام. ناخوش و دیوانه. و باور کنید که دیوانگی بهترین احوالِ یک آدمکِ نادرست بر زمین است. آه، از یاد برده بودم. من آدم نیستم. چکیده‌‌ای از تیرگی‌ام لابه لای دستانِ مادر.
مادر دیروز می‌گفت: "زنده شو."
مگر می‌توانستم؟ صدای خرد شده‌ی گلویم نمی‌گذاشت. اثری از من بینِ آن جماعت نبود. بینِ خانواده طرحی نداشتم. صورت‌های همه‌را فراموش کرده بودم. منفعل می‌مردم. در غبار می‌مردم. کسی می‌دانست جز گلوی آواره، کجا زندگی را گذرانده‌ام؟ هیچ‌کس نمی‌دانست، حتی خودم.
فرو رفتم در حنجره. صدا رفته بود، پشتِ کوه‌ها. شاید باور داشت که پشت آن‌ها خبری انتظارش را می‌کشد برای فریاد. و من مانده بودم. یکه، تکیده، تنها. در گلویی که دهان باز نمی‌کرد برای نجات.
اندوه، ستارگانِ پوشیده از خون؛ می‌نگریدم؟
🐳1
درواقع، می‌دانستم که هیچ‌گاه به خود بازنمی‌گردم. خون‌ریزی و گودالِ مذاب چنان بود که شمایلم به وجودی خارج از انسان بدیل شد. من فکر می کردم چنین چیزی، چنین اتفاقی، خودکشی محسوب نمی‌شود اما اشتباه همین بود. ماندن در خون‌و آتش از من قهرمان نمی‌ساخت. مرده‌ای می‌ساخت که بوی نا می‌داد و از بدو بیراهِ انسان‌های دیگر مملو می‌شد. چیزی شدم که در جمله جا نمی‌گیرد و از قصه بیرون نمی‌افتد. یک چرک، خِلط، شاید هم کثافتی کنجِ جویی نظاره‌گرِ زندگی. خارج از آدم بودن و افتاده بر چهره‌ی مسکوتِ اشیا.
🐳1
برمی‌گردم به خویشتن برای ذره‌ای من بودن. اما مادرم فریاد می‌زند که: "عشق کو؟"
نمی‌دانم. ما نمی‌دانیم‌. پدرم مشتِ خونینِ زندگی است که بر پیکرِ بی‌جانِ عواطفِ ما برخورد کرده و شاید خودش هم قربانیِ مشت دیگری بوده است. مادر از نبودن‌ها پر است. با بوسه برایمان برنج دم می‌کند و همه می‌دانیم از پوستِ تنش اشک چکه می‌کند‌.
به دنبالِ ماها می‌گردیم. به دنبالِ ماها که در شعر افتاده‌ایم یا حداقل در جنگلی دور. اما هیچ‌کجا نیستیم. از بوسه خلق نشدیم، بر پیشانی‌مان اجبار چسبانده‌اند و بر زبانمان تلخیِ زردچوبه جا گذاشته‌اند. چه شد بر ما؟ نمی‌دانم. و تلاش نمی‌کنم که بفهمم واقعه‌ای که بر تنِ بی‌جانِ روزهایمان سقوط کرد چه بود. از اولین نگاه‌ها، مادر بیزار بود و پدر نبود. پدر بیهوش بود و مادر نبود. و این‌ها، همین‌ها، همه‌چیز را از روحِ بیچاره‌ی ما ستاند. کودکانِ احمقی شدیم که از کشیده‌های جانانه‌ی خود پُراند. و احساس کردیم زخم، شیرین‌ترین آغوش برای وجودِ پاره پاره‌مان است و لبخند، انحنایِ صورت، حماقتی است که دیوانگان برای فرو رفتن در مرداب از آن استفاده می‌کنند. آن‌قدر در خود و خودها مُردیم که مرگ از ما رو برگرداند و ما در دوزخی که از سکوتِ مرگ‌بارِ ما بودن مملو شده بود، جا ماندیم.
🐳1
Hidden Chat
در تاریکی ذهنی بی فروغ، و در لابلای خشت های دیوار عظیمی به نام زندگی، کسی با چشمان بسته دنبال نور می گشت ، آن هم تنها از طریق احیای عواطف نابود شده و نوای آزرده مادر و بوی برنج. اما این راه چاله چوله کم نداشت و هر بار کسی با مشتی خونین او را به زمین میکوبید و او به اجبار بودن و رسیدن به نوری که هرگز وجود نداشت دوباره بلند میشد و خود را در آغوش زخم های عزیزش میکشید و بوسه ای از لب های شیرینش میگرفت. اما هر دفعه و پس از این رویداد تلخ میشد، گویی که در درون قهوه آدم غمگینی حل شده باشد.
در واقع او دنبال نور نمیگشت، دنبال خودش و کودک احمقی میگشت که روح زندگی در آن دمیده؛ زمین و زمان را به هم می دوخت تا شاید برای لحظه ای بتواند زخم های کودکانه اش را با مرهمی از جنس لبخند و نگاه مادری که از تنفر عشق می آفریند التیام‌ بخشد.
اما این خواسته صرفا امید کورکورانه ای بود که او در جنگ با رنج برای خودش ساخته. با اینحال او در این چرخه اجباری مجبور به جنگیدن است و تنها سلاح باقیمانده وفاداری به خود خواهد بود
-
Hidden Chat
چی باعث میشه بنویسی و در واقع ادامه بدی ؟
چیزی‌و ادامه نمی‌دم از همه‌ی پایان‌ها یک شروعِ کهنه برمی‌دارم.
سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
برمی‌گردم به خویشتن برای ذره‌ای من بودن. اما مادرم فریاد می‌زند که:
برمی‌گردم به خویشتن برای ذره‌ای من بودن اما مادرم فریاد می‌زند:
"اشک کو؟"
نمی‌دانم. آخرین بار که مزه‌اش کردم، مرد؛ و رفت. ردپای جنازه‌اش همین چند گیاه کوچک زیرپایت بودند، که مردند. جایی شاید وجود داشته باشد برای بودن، برای فواره کردن، برای دویدن و ریزش تن، برای غرق شدن. جایی که جنازه را حصار نبندند به جرم گندیدن. که فریاد را نبُرند به انگ پارگی، جندگی. بندگی‌.
آشفتگی، برآشفتگی. نفس حبس به کنج ویرانگی‌. دیوانگی. جنون. آجر. لجن، کهنگی.
سکوت، به مجازات پوچی، پوکی، کراحت، که حتی اگر پُر، جنجال بیرون و اعتزال درون، درد، درندگی، آکندگی.
که مکافات مکاشفات، ضربه‌ای بر نادانی و آسانی است. معلق بر قبر، همچون کلاغ، کله کبک دیگر در برف فرو نمی‌رود.
لعنت بر بینایی.
🐳1
در سکوتِ خوناب گرفته‌ی اشیا من مانده‌ام درونِ اشکِ خانه. حلقم از خلطِ خشکیده‌ی سینه‌ام پوشیده شده و فریادم در دستانِ زنگ‌زده‌ی در افتاده است. چیزی برای بیان از لبانم خارج نمی‌شود. تهوع پرم‌‌. از خودم که دیروز بر روی بندِ لقِ حیاط جایش گذاشتم‌. اکنون در حیات جنازه‌ی بال‌هایم را پنهان می‌کنم. پروازم را سوزاندم و از سقوطم تغذیه کردم‌. دردم را از چانه بیرون ریختم و خونم را از سرامیکِ آشپزخانه پاک کردم. پاکی بر کفِ دستم افتاد و من نگریستم چقدر در سکوتِ خوناب گرفته‌ی اشیا، چرکینم‌.
🐳1
همه‌چیز سبک و بهم‌ریخته است. ورق‌ها سرتاسرِ اتاقِ خاموش را پوشانده و تخت احوالاتش از حلقش بیرون ریخته است. چیزی انگار درآن‌ها تغییر کرده. شاید استقلالی برای خود دست و پا کرده‌اند که آزادی‌شان را زنده کنند. تخت، تمامِ ملافه‌هایش را مچاله کرده که از وضعیت اسفناکِ خودش خبر بدهد، ورق‌ها جوهر استفراغ کرده‌اند تا اتاق در بویِ گندِ آبی فرو برود. نوعی استقلال، جنبشی برای از پای در آوردن من. و من؟ آه، من. من در میانِ هیاهو‌ی این انقلابِ آرام و خاموش گوشه‌ای نشسته‌ام. پنجره نیمه‌باز است و باد تصمیم گرفته تمامِ غبارِ روز را در حلقِ من بریزد. پاییز با پیپی در دست، آزرده نگاهم می‌کند. شاید او هم به فکرِ انقلاب است. می‌خواهد جنبش را از من آغاز کند و به تمامِ شهر نشان دهد که من، زنگ‌زده‌ام. و آری، زنگ‌زده‌ام، بی‌اثر با پس‌ماندِ نارنجی‌ای بر کفِ اتاق فرو می‌ریزم. پاییز داخلِ اتاق می‌شود، اوراق هجوم می‌آوردند، تخت می‌شکند و من زیرِ تلی از دستانِ قاتل، در تصورِ خویش، مقتول می‌شوم.
🐳1
قاتلِ لحظه‌های تکه پاره‌ام بودم‌. همان چند خطی که روزها، در سقوطِ ابرها برایم می‌نگاشتند. کلماتشان بویِ تهوع می‌داد و بر سطحِ سفیدِ امیدواری زار زده بودند. اما حداقل نامه‌ای بود که نیمه‌شب در دستانم قرارش بدهند. حال همان چند خط را هم از دست داده‌ام. شکسته، پیوسته به دنبال خطی می‌گردم که مرا توضیح دهد. بگوید خورشید بالا آمده و بر صورتِ زمین افتاده است. از جزئیات حرف بزنند و از ساده‌ترین اشعار نقلِ قول کنند. وجود ندارد. هرچقدر به دنبالِ این خط‌ها بدوم، بر روی ریل‌های قطار خودکشی کنم و از آسمان خویش را دار بزنم، نوشته‌ای از من زاده نمی‌شود. من مقتولی شده‌ام که گردن بریده، خونین تن دلیلِ مرگِ خودش را می‌خواهد و دلیلش درونِ جسمش جای گرفته است؛ خودش.
🐳1
چیزکی نامقدس تمامِ مرا درنوردیده، جسمی کوفته و خون‌مرده، صدایی پوشیده با خلط. چیزی نیاز است که آن را از پا بی‌اندازد. آدم‌ها جیغ می‌کشند که چیست آن تکه‌ی مرده درونِ چهره‌ات؟ و چیست؟
آینه را دیشب شکستم، نمی‌خواستم وجودِ مسموم را بنگرم، چهره‌ام تکه تکه شد. آبی از سرخی، درونِ خانه جاری شد. فکر کردم، کِی لاله‌ها را سر بریده بودم؟ دویدم که لاله هارا نجات دهم. که کوچکیِ گلبرگ‌ها، جوان‌مرگ نشوند، اولین قدم، من را کشت. زیرِ پاهایِ خودم، خودم خرد شده بودم. آینه شکسته بود، من خرد شده بودم و لاله‌های مرده، جاری بر صورتم. صورتم چسبیده به پیکر من. این من بودم؟ نه، آن من بودم. در چشمِ مردمِ چرکیده، در نامقدسیِ وجودم. آن من بودم، خلطی که با هیچ سرفه‌ای، از حلق بیرون نمی‌افتاد و شی‌ای که با هیچ لگدی، خاک نمی‌شود.
🐳1