شکوفهی بداقبالی از نگاهی نمزده بودم. که پژمرده زاده شده بود و آشفته خشک میشد. شبیه رهگذرانِ بازارهای شلوغ. اندک نگاهی گذرا مرا خریدار بود و گاهی بادی که از پنجره لنگزنان به داخلِ خانه میافتاد. هیچچیز عمیق در برم نمیگرفت. اشتباهی بودم که تجدید نمیشد. وامانده میماند در نفسِ مردهی باد. و چهکس میخواست دست بگذارد بر روی شانهام برایِ همدردی؟ هیچکس. اینجا در این تکه، هیچکس همدردِ دیگری نیست. همگی دردِ برندهای هستیم بر پیشانیِ هم. جراحت پشتِ جراحت و درمان نیز خودش عفونت است. گِل و لای از چهرهام برداشته نمیشود. انبوهی از توهماتِ ناخوش پلکهایم را پوشانده و تو نیندیش که من بهرِ نجات خط در خطِ دیگری میاندازم، نه. من خودم را فریاد میزنم که گفته باشم فلان روز چه غمی پیکرم را سوزاند و من ردی خونین از تاریخی بیحالت بر خود دارم. اما هنوزم همانم. شکوفهی نگونبختی که از چشمانِ نمزدهی انسانی مطرود، بیرون جهیده است.
🐳1
من دلچرکینم عزیزم، از خود. از این تمنایِ ساکتی که نفس میکشد و نمیداند عجزِ درونِ تیرگیِ پشت مژگانش از چیست.
رقت انگیز به دنبال وجود میگردد.
میدانی وجود خیلی مهم است. یکجور گوهر درونی که فریاد بر میآورد"آهای من زنده هستم."
به گمانم هیچگاه زنده نبودم. دستکم در این زندگی. شاید در جهانهای دیگر و جانهای دیگر که به زیست میپردازم، زنده باشم. البته این یک فرضیهی پیچیده و درهم گره خورده است. زنده بودن به خودیِ خود امکان ندارد. من یک روحم که بلاتکلیف این کالبد را تا روزِ بعد و باز تا شبِ بعد تحمل میکند. نمیدانم. شاید من هم پوستهای مفلوکم در این کالبد. و روح یک خیالِ واهی برای دوام آوردن است. امیدوارم اینگونه نباشد. وگرنه احساس و هر چیزی که به آدمی وهمِ آدم بودنرا القا میکند، پوچ میشود. اکنون هم پوچ هستم همچون پوکهی اسلحهی مدفون گشته اما لااقل زمانی، کمی سبز بودم و قاتل. مقتول؟ فکر نکنم. من قاتلم که زیرِ تلی خاک خفته، شاید هم استخوانهایش را میشکاند. اما یقین دارم گناه کاری بیچارهام که در خاک لولیده و برای تنفسِ قطعهای زندگی، تا مغزِ منهدم شدهی استخوانِ خویش، دویده است.
رقت انگیز به دنبال وجود میگردد.
میدانی وجود خیلی مهم است. یکجور گوهر درونی که فریاد بر میآورد"آهای من زنده هستم."
به گمانم هیچگاه زنده نبودم. دستکم در این زندگی. شاید در جهانهای دیگر و جانهای دیگر که به زیست میپردازم، زنده باشم. البته این یک فرضیهی پیچیده و درهم گره خورده است. زنده بودن به خودیِ خود امکان ندارد. من یک روحم که بلاتکلیف این کالبد را تا روزِ بعد و باز تا شبِ بعد تحمل میکند. نمیدانم. شاید من هم پوستهای مفلوکم در این کالبد. و روح یک خیالِ واهی برای دوام آوردن است. امیدوارم اینگونه نباشد. وگرنه احساس و هر چیزی که به آدمی وهمِ آدم بودنرا القا میکند، پوچ میشود. اکنون هم پوچ هستم همچون پوکهی اسلحهی مدفون گشته اما لااقل زمانی، کمی سبز بودم و قاتل. مقتول؟ فکر نکنم. من قاتلم که زیرِ تلی خاک خفته، شاید هم استخوانهایش را میشکاند. اما یقین دارم گناه کاری بیچارهام که در خاک لولیده و برای تنفسِ قطعهای زندگی، تا مغزِ منهدم شدهی استخوانِ خویش، دویده است.
🐳1
ناخن به گوشت خویش فرو میکرد که کلماتش صدا نشوند. نه برای آنکه ترس داشت از فریاد. قبل از آنکه صدا برآید چشمانش فریاد میزدند. او بیزار بود از این وارفتگی و این وابستگی به امثالِ خودش که دست در چشمش فرو کرده بودند و میگفتند خون گریه نکن.
چگونه میتوانست دم برآورد وقتی همگان اشکال مختلفی از مرگش را طرح میزدند و بر دهانش میکوبیدند.
من صدایم گناه بود، باور میکنی؟ اشکهایم بیعفتی تلقی میشد و دامنی که وجود نداشت را به نجاست میکشاند.
نمیدانم عزیزم. مگر تنِ من جایی برای آزارِ من بود که خودم را مدام سر میبریدم و در سینهام دفن میکردم.
عزیزم من چه بودم که چنین لگدمال شدم و کسی تیمارم نکرد؟ من چه بودم که در خون غلتیدم و کسی زخمم را نبست؟
حال یک عفونتم. بیماریای که شیوع پیدا میکند، در خون میریزد و تب میزند به تمامِ زندگی. به پایه های موریانزدهی خانه. شدهام بیمار. بیماری که نمیمیرد، اما زندهام نیست. بودنی شده که در نبودن سقوط کرده است.
چگونه میتوانست دم برآورد وقتی همگان اشکال مختلفی از مرگش را طرح میزدند و بر دهانش میکوبیدند.
من صدایم گناه بود، باور میکنی؟ اشکهایم بیعفتی تلقی میشد و دامنی که وجود نداشت را به نجاست میکشاند.
نمیدانم عزیزم. مگر تنِ من جایی برای آزارِ من بود که خودم را مدام سر میبریدم و در سینهام دفن میکردم.
عزیزم من چه بودم که چنین لگدمال شدم و کسی تیمارم نکرد؟ من چه بودم که در خون غلتیدم و کسی زخمم را نبست؟
حال یک عفونتم. بیماریای که شیوع پیدا میکند، در خون میریزد و تب میزند به تمامِ زندگی. به پایه های موریانزدهی خانه. شدهام بیمار. بیماری که نمیمیرد، اما زندهام نیست. بودنی شده که در نبودن سقوط کرده است.
🐳1
Forwarded from نمیدانست کیست.
انگار روحم در حاشیهی جهان ایستاده. جایی میان هستی و خلأ، میان حضور و خاموشی، بیآنکه حتی خودش را به یاد آورد.
یادم آمد در برهوتم. سکوت و سکوت و سکوت. و باد چون پردهای خسته بر خورشیدِ تکهتکهی آسمانش میچکد. گویی در دستانم خویشرا جا کرده باشم. خشکِ خشکم. دستانم منرا اینسو و آنسو میکشند. و نمیدانم بهر چه؟ چرا؟ سکون مگر بهتر نبود؟ این همه تحرک برای چیست؟ باد پرخاش میکند و من بر جامهی خورشیدش لکهای میشوم ننگ، که از گونهاش سقوط نمیکند.
حرفها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینهام برداشتهاند و به پیشانیام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتکهای مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر میخندد و فریاد میزند: بمیر، اینجا قبرستان است.
حرفها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینهام برداشتهاند و به پیشانیام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتکهای مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر میخندد و فریاد میزند: بمیر، اینجا قبرستان است.
🐳1
با من از ستارهها سخن نگو. اینجا آسمان خون میچکاند بر چهره. ماه، سرخِ سرخ نزدیک به غمهای تاولزده ایستاده است. فرار کنیم؟ کدام گریختن عزیزِ من؟ گریختن آن بود که مادر سینه میشکافت که دخترش کجا است؟ و دخترش در لا به لای انفجارِ سختِ خانه، تکه تکه شده بود.
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، میدمد؟
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، میدمد؟
🐳1
اقتدار زنده ماند و سیاسترا تا گلویِ خشکیدهی خورشید کشید. ابر پورهای از غبار شد و بر سرِ سپیدِ مادر بارید. مادر اکنون آواز میخواند، ذغالِ جنگ و فریادهای گوشخراشِ دخترش، اورا خواب میکند و پوستشرا میسوزاند. دیشب گفت: گیسوانِ دخترم جا مانده.
مویی سیاه دور گردنش بافته شده بود و عطرِ مشک تا لبهی سرخِ چشمانش بالا آمده بود.
گفتم: خفه نمیشوی؟
لبخند زد، کج و شکسته و نیمسوخته.
گفت: دخترم، لا به لای این تارها، نفس میکشد.
دخترکش مرده بود. ابتدا چندی قبل برای آزادیاش و اکنون دفن شده بود برای وطنش. نمیدانم، وطن اکنون لالهزار است؟ یا گربهای که سینهاشرا شکافتهاند. شاید هم هیچکدام. وطن، مشتِ چروکِ مادری است که به قلبِ ترکیدهاش ضربه میزند و درونِ حلق، برای به خاک برگرداندنِ تکهای از جانش، سوگواری میکند.
مویی سیاه دور گردنش بافته شده بود و عطرِ مشک تا لبهی سرخِ چشمانش بالا آمده بود.
گفتم: خفه نمیشوی؟
لبخند زد، کج و شکسته و نیمسوخته.
گفت: دخترم، لا به لای این تارها، نفس میکشد.
دخترکش مرده بود. ابتدا چندی قبل برای آزادیاش و اکنون دفن شده بود برای وطنش. نمیدانم، وطن اکنون لالهزار است؟ یا گربهای که سینهاشرا شکافتهاند. شاید هم هیچکدام. وطن، مشتِ چروکِ مادری است که به قلبِ ترکیدهاش ضربه میزند و درونِ حلق، برای به خاک برگرداندنِ تکهای از جانش، سوگواری میکند.
🐳1
Forwarded from حجمِ دیگر (رَهگُذَر)
–ببخشید..
–بله آقا؟
–شما شبیه کسی هستید، اما به یاد نمیآورم شبیه چه کسی! شاید شبیه مادرم که چند سال پیش مُرد.. و یا برادرم که زیر باران پا برهنه راه میرفت تا پدرم را از رفتن منصرف کند. آه فقط خدا میداند..
مرد سکوت کرد و به دو میز آن طرفتر خیره شد، کودکی روی پای مادرش نشسته بود. سر و صدای کافه میان سرش میپیچید. میلِ به رفتن داشت. آخرین جرئهی قهوهاش را نوشید و دوباره به کودک خیره شد. پسرک جوان سری تکان داد و گفت:" فقط یک سیگار دیگر، بعد بروید آقا!"
پ.ن: بی معنا.
در من زنی زندگی میکند که به شهرِ دورافتادهای شباهت دارد. خالی از سکنه، خالی از دستانِ بوسه ستانده از بهار. زنی که رنج از گوشهی چشمهایش فروریخته و بر روی پلکِ رنگپریدهاش سازی نواخته میشود.
زن از آخرین بازماندگانِ بشر است، از آخرین قدمها. از آخرین صداها.
جبههای است که برای نمردنِ دستانش، همان دستانِ خشک شده، ایستاده. برای آنکه همانهارا گم نکند. تکه تکه نشوند و نمیرند.
آه، آن زن، مدتها پیش مرده بود، در همان قدمها، همان صداها، همان آخرین بازماندگان بشر.
و هیچکس نمیدانست در کدام مخروبهای، دفن شده است.
شاید مخروبه من بودم و استخوانِ پژمردهام، آن زن. و تپشهای بیقفهی سرخیِ سینهام، جیغهای مسکوتِ او. که همگی من بودند و من مدفون در توهمی که آوار شده است.
زن از آخرین بازماندگانِ بشر است، از آخرین قدمها. از آخرین صداها.
جبههای است که برای نمردنِ دستانش، همان دستانِ خشک شده، ایستاده. برای آنکه همانهارا گم نکند. تکه تکه نشوند و نمیرند.
آه، آن زن، مدتها پیش مرده بود، در همان قدمها، همان صداها، همان آخرین بازماندگان بشر.
و هیچکس نمیدانست در کدام مخروبهای، دفن شده است.
شاید مخروبه من بودم و استخوانِ پژمردهام، آن زن. و تپشهای بیقفهی سرخیِ سینهام، جیغهای مسکوتِ او. که همگی من بودند و من مدفون در توهمی که آوار شده است.
🐳1
یک حضورِ بیملاحضه مقابلِ بلورِ ظریفِ عشق بودم. تیرگیام از نمِ قیرِ بالای پشتِبام میآمد و خیرگیام از نگاهِ بیرون ریختهی جغد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفتزدهی غریبهای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای اینکه هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریدهام میزد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه میخواست بشود؟ چه میتوانست بشود؟ خیالهای توهمی مست از این خزعبلات عبور نمیکرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده میشوم.
میخواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشتهاید؟ من خویش را بیچارهای در بلوری لطیف مینگریستم که ذره ذره خفه میشد. نه یکبارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو میریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفتو خودکشی کرد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفتزدهی غریبهای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای اینکه هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریدهام میزد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه میخواست بشود؟ چه میتوانست بشود؟ خیالهای توهمی مست از این خزعبلات عبور نمیکرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده میشوم.
میخواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشتهاید؟ من خویش را بیچارهای در بلوری لطیف مینگریستم که ذره ذره خفه میشد. نه یکبارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو میریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفتو خودکشی کرد.
🐳1
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
کبک «بازنویسی شده».pdf
263.5 KB
داستان کبک (نسخه بازنویسی شده)
-آرش شیبانی
-آرش شیبانی
اندوه، و ای ستارگانِ پوشیده از خون؛ میشنویدم؟ منی که کنجِ صدایِ مخروبهای مردهام، میشنویدم؟
گمان میکنم نه. پوشیده نیست که فراموشم کردهاید. جانوران گوشتِ تنم را بلعیدهاند و انسانها استخوانهایم را شکستهاند. شکستگی، درماندگی. چقدر خونریزی کرده است ورمِ ناخوشِ وجودِ من. انگار که کوهها تکه تکه در حلقم افتادهاند. انگار که من تکه تکه بر کوهها ایستادهام. ناخوش و دیوانه. و باور کنید که دیوانگی بهترین احوالِ یک آدمکِ نادرست بر زمین است. آه، از یاد برده بودم. من آدم نیستم. چکیدهای از تیرگیام لابه لای دستانِ مادر.
مادر دیروز میگفت: "زنده شو."
مگر میتوانستم؟ صدای خرد شدهی گلویم نمیگذاشت. اثری از من بینِ آن جماعت نبود. بینِ خانواده طرحی نداشتم. صورتهای همهرا فراموش کرده بودم. منفعل میمردم. در غبار میمردم. کسی میدانست جز گلوی آواره، کجا زندگی را گذراندهام؟ هیچکس نمیدانست، حتی خودم.
فرو رفتم در حنجره. صدا رفته بود، پشتِ کوهها. شاید باور داشت که پشت آنها خبری انتظارش را میکشد برای فریاد. و من مانده بودم. یکه، تکیده، تنها. در گلویی که دهان باز نمیکرد برای نجات.
اندوه، ستارگانِ پوشیده از خون؛ مینگریدم؟
گمان میکنم نه. پوشیده نیست که فراموشم کردهاید. جانوران گوشتِ تنم را بلعیدهاند و انسانها استخوانهایم را شکستهاند. شکستگی، درماندگی. چقدر خونریزی کرده است ورمِ ناخوشِ وجودِ من. انگار که کوهها تکه تکه در حلقم افتادهاند. انگار که من تکه تکه بر کوهها ایستادهام. ناخوش و دیوانه. و باور کنید که دیوانگی بهترین احوالِ یک آدمکِ نادرست بر زمین است. آه، از یاد برده بودم. من آدم نیستم. چکیدهای از تیرگیام لابه لای دستانِ مادر.
مادر دیروز میگفت: "زنده شو."
مگر میتوانستم؟ صدای خرد شدهی گلویم نمیگذاشت. اثری از من بینِ آن جماعت نبود. بینِ خانواده طرحی نداشتم. صورتهای همهرا فراموش کرده بودم. منفعل میمردم. در غبار میمردم. کسی میدانست جز گلوی آواره، کجا زندگی را گذراندهام؟ هیچکس نمیدانست، حتی خودم.
فرو رفتم در حنجره. صدا رفته بود، پشتِ کوهها. شاید باور داشت که پشت آنها خبری انتظارش را میکشد برای فریاد. و من مانده بودم. یکه، تکیده، تنها. در گلویی که دهان باز نمیکرد برای نجات.
اندوه، ستارگانِ پوشیده از خون؛ مینگریدم؟
🐳1
درواقع، میدانستم که هیچگاه به خود بازنمیگردم. خونریزی و گودالِ مذاب چنان بود که شمایلم به وجودی خارج از انسان بدیل شد. من فکر می کردم چنین چیزی، چنین اتفاقی، خودکشی محسوب نمیشود اما اشتباه همین بود. ماندن در خونو آتش از من قهرمان نمیساخت. مردهای میساخت که بوی نا میداد و از بدو بیراهِ انسانهای دیگر مملو میشد. چیزی شدم که در جمله جا نمیگیرد و از قصه بیرون نمیافتد. یک چرک، خِلط، شاید هم کثافتی کنجِ جویی نظارهگرِ زندگی. خارج از آدم بودن و افتاده بر چهرهی مسکوتِ اشیا.
🐳1