دور از خود. در تصوری که دیگران زاییدهاند زندگی میکنم. منم؟ نه. من نیستم؟ نه.
چیزی شبیه به معلق بودن، ارتفاع، به سقوط وادارم کرده و سقوط، نیمی از گیسوانم را در دست گرفته است.
نمیدانم. باور کنید هیچ چیز نمیدانم. حتی نمیتوانم قلم را حرکت دهم و جانِ کاغذ را خراش بدهم.
این چه بیماریای است که در متروکهی جانِ من شیوع پیدا کرده؟
نه علاجی وجود دارد و نه مرگی. کلمات مریضگونه بر پوستِ کرخت شدهی افکارم مینشینند و من را تکه تکه میکنند. درونِ مشتم حبس شدهام. درونِ پلکِ پریدهام به دار آویخته شدهام. درونِ دهانم غرق شدهام. درونِ گوشهایم خفه شدهام و درونِ روحم، دفن گشتهام.
کاش هیچگاه باز نگردم و در این سکوتِ مخروبهی اتاق، خشک شوم.
چیزی شبیه به معلق بودن، ارتفاع، به سقوط وادارم کرده و سقوط، نیمی از گیسوانم را در دست گرفته است.
نمیدانم. باور کنید هیچ چیز نمیدانم. حتی نمیتوانم قلم را حرکت دهم و جانِ کاغذ را خراش بدهم.
این چه بیماریای است که در متروکهی جانِ من شیوع پیدا کرده؟
نه علاجی وجود دارد و نه مرگی. کلمات مریضگونه بر پوستِ کرخت شدهی افکارم مینشینند و من را تکه تکه میکنند. درونِ مشتم حبس شدهام. درونِ پلکِ پریدهام به دار آویخته شدهام. درونِ دهانم غرق شدهام. درونِ گوشهایم خفه شدهام و درونِ روحم، دفن گشتهام.
کاش هیچگاه باز نگردم و در این سکوتِ مخروبهی اتاق، خشک شوم.
🐳1
فراموش نکن؛ بگذار یادمان بماند درهم تنیده بودیم اما سرنوشت تکهتکهمان کرد.
از آخرین تکهها جا ماندم. از آخرین تکههای عاشقی. همان شعرهای وسیع و توصیفات لطیف. همان بوسهها و همتِ طولانی برای آغوش. از همه بازماندم.
من مسیریام که در قطار مرده و قطاریام که به انتظار تنها مسافرش زنگ زده است.
اینگونه سخنان بدیهی است مگر نه؟ مقداری زجر است و اندکی ماتم و سپس مردن. بدون عشق، بدون دو لب که برهم مرهم شوند.
جهان پایانِ دوستت دارمها است و انسانها ابتدای جان دادنها.
کجا است معشوقِ شوریدهحالِ من؟ که بنگرد این انتظار بیجا را.
او نیست و من هستم. کوتاهیِ عمرِ سبزیِ عیدم. باز آمدنش جانی دوباره است. مرا از قطار بودن میرهاند. کاش پیدایش شود. خط تیرهی کنجِ لبش، مرا دلتنگ کرده است.
من مسیریام که در قطار مرده و قطاریام که به انتظار تنها مسافرش زنگ زده است.
اینگونه سخنان بدیهی است مگر نه؟ مقداری زجر است و اندکی ماتم و سپس مردن. بدون عشق، بدون دو لب که برهم مرهم شوند.
جهان پایانِ دوستت دارمها است و انسانها ابتدای جان دادنها.
کجا است معشوقِ شوریدهحالِ من؟ که بنگرد این انتظار بیجا را.
او نیست و من هستم. کوتاهیِ عمرِ سبزیِ عیدم. باز آمدنش جانی دوباره است. مرا از قطار بودن میرهاند. کاش پیدایش شود. خط تیرهی کنجِ لبش، مرا دلتنگ کرده است.
🐳1
چیزی در او بود که در سادگی نمیافتاد. نوعی مجلل بودن. نوعی طلائیِ کهنه که در آغوش خاک دیده میشد. حالتی از آدم بودن، بود که مانندش در پیادهروها دیده نمیشد. یک انسان، شاید هم موجودی در پیکرهی انسان. که بر سینهی من سوار شده بود و بر استخوان ترقوهام میکوبید. من بودم و درد و طلاگونیِ جسمِ لطیف او.
چه کسی میخواست این تجسمِ نورانی را از من برهاند زمانی که من به هر دو دستِ او چنگ زده بودم برای ماندن؟ برای از آنِ من بودن. او کجا چنین لاشهی مقدس و پاکی مییافت که ببلعدش و در رگهایش دندان فرو کند؟ من مجسمهای از مردن بودم برای او. و او چُنین میدانست که در انگشتانش زندهام. و باور کن زنده بودم، هرچقدر که تمام میشدم در او مملو میگشتم و همین کافی بود، مگر نه؟ گوشتِ من لا به لای دندانهایش و مدح او فرو رفته در ناخن انگشتانِ من. و این چنین زیست کردیم تا آن هنگام که او چشمِ راستِ من را جوید و باقی ماندهی استخوانهایم را بر روی زانوانش استفراغ کرد و پشتِ دیوارِ سیاهِ یک خانهی آتش زده، خرده سنگ شدیم.
چه کسی میخواست این تجسمِ نورانی را از من برهاند زمانی که من به هر دو دستِ او چنگ زده بودم برای ماندن؟ برای از آنِ من بودن. او کجا چنین لاشهی مقدس و پاکی مییافت که ببلعدش و در رگهایش دندان فرو کند؟ من مجسمهای از مردن بودم برای او. و او چُنین میدانست که در انگشتانش زندهام. و باور کن زنده بودم، هرچقدر که تمام میشدم در او مملو میگشتم و همین کافی بود، مگر نه؟ گوشتِ من لا به لای دندانهایش و مدح او فرو رفته در ناخن انگشتانِ من. و این چنین زیست کردیم تا آن هنگام که او چشمِ راستِ من را جوید و باقی ماندهی استخوانهایم را بر روی زانوانش استفراغ کرد و پشتِ دیوارِ سیاهِ یک خانهی آتش زده، خرده سنگ شدیم.
🐳1
مهلقا، در اعماقِ روحم برکهای خون جاری است از نبودنت، باز نمیگردی به آغوشِ من؟
شکوفهی بداقبالی از نگاهی نمزده بودم. که پژمرده زاده شده بود و آشفته خشک میشد. شبیه رهگذرانِ بازارهای شلوغ. اندک نگاهی گذرا مرا خریدار بود و گاهی بادی که از پنجره لنگزنان به داخلِ خانه میافتاد. هیچچیز عمیق در برم نمیگرفت. اشتباهی بودم که تجدید نمیشد. وامانده میماند در نفسِ مردهی باد. و چهکس میخواست دست بگذارد بر روی شانهام برایِ همدردی؟ هیچکس. اینجا در این تکه، هیچکس همدردِ دیگری نیست. همگی دردِ برندهای هستیم بر پیشانیِ هم. جراحت پشتِ جراحت و درمان نیز خودش عفونت است. گِل و لای از چهرهام برداشته نمیشود. انبوهی از توهماتِ ناخوش پلکهایم را پوشانده و تو نیندیش که من بهرِ نجات خط در خطِ دیگری میاندازم، نه. من خودم را فریاد میزنم که گفته باشم فلان روز چه غمی پیکرم را سوزاند و من ردی خونین از تاریخی بیحالت بر خود دارم. اما هنوزم همانم. شکوفهی نگونبختی که از چشمانِ نمزدهی انسانی مطرود، بیرون جهیده است.
🐳1
من دلچرکینم عزیزم، از خود. از این تمنایِ ساکتی که نفس میکشد و نمیداند عجزِ درونِ تیرگیِ پشت مژگانش از چیست.
رقت انگیز به دنبال وجود میگردد.
میدانی وجود خیلی مهم است. یکجور گوهر درونی که فریاد بر میآورد"آهای من زنده هستم."
به گمانم هیچگاه زنده نبودم. دستکم در این زندگی. شاید در جهانهای دیگر و جانهای دیگر که به زیست میپردازم، زنده باشم. البته این یک فرضیهی پیچیده و درهم گره خورده است. زنده بودن به خودیِ خود امکان ندارد. من یک روحم که بلاتکلیف این کالبد را تا روزِ بعد و باز تا شبِ بعد تحمل میکند. نمیدانم. شاید من هم پوستهای مفلوکم در این کالبد. و روح یک خیالِ واهی برای دوام آوردن است. امیدوارم اینگونه نباشد. وگرنه احساس و هر چیزی که به آدمی وهمِ آدم بودنرا القا میکند، پوچ میشود. اکنون هم پوچ هستم همچون پوکهی اسلحهی مدفون گشته اما لااقل زمانی، کمی سبز بودم و قاتل. مقتول؟ فکر نکنم. من قاتلم که زیرِ تلی خاک خفته، شاید هم استخوانهایش را میشکاند. اما یقین دارم گناه کاری بیچارهام که در خاک لولیده و برای تنفسِ قطعهای زندگی، تا مغزِ منهدم شدهی استخوانِ خویش، دویده است.
رقت انگیز به دنبال وجود میگردد.
میدانی وجود خیلی مهم است. یکجور گوهر درونی که فریاد بر میآورد"آهای من زنده هستم."
به گمانم هیچگاه زنده نبودم. دستکم در این زندگی. شاید در جهانهای دیگر و جانهای دیگر که به زیست میپردازم، زنده باشم. البته این یک فرضیهی پیچیده و درهم گره خورده است. زنده بودن به خودیِ خود امکان ندارد. من یک روحم که بلاتکلیف این کالبد را تا روزِ بعد و باز تا شبِ بعد تحمل میکند. نمیدانم. شاید من هم پوستهای مفلوکم در این کالبد. و روح یک خیالِ واهی برای دوام آوردن است. امیدوارم اینگونه نباشد. وگرنه احساس و هر چیزی که به آدمی وهمِ آدم بودنرا القا میکند، پوچ میشود. اکنون هم پوچ هستم همچون پوکهی اسلحهی مدفون گشته اما لااقل زمانی، کمی سبز بودم و قاتل. مقتول؟ فکر نکنم. من قاتلم که زیرِ تلی خاک خفته، شاید هم استخوانهایش را میشکاند. اما یقین دارم گناه کاری بیچارهام که در خاک لولیده و برای تنفسِ قطعهای زندگی، تا مغزِ منهدم شدهی استخوانِ خویش، دویده است.
🐳1
ناخن به گوشت خویش فرو میکرد که کلماتش صدا نشوند. نه برای آنکه ترس داشت از فریاد. قبل از آنکه صدا برآید چشمانش فریاد میزدند. او بیزار بود از این وارفتگی و این وابستگی به امثالِ خودش که دست در چشمش فرو کرده بودند و میگفتند خون گریه نکن.
چگونه میتوانست دم برآورد وقتی همگان اشکال مختلفی از مرگش را طرح میزدند و بر دهانش میکوبیدند.
من صدایم گناه بود، باور میکنی؟ اشکهایم بیعفتی تلقی میشد و دامنی که وجود نداشت را به نجاست میکشاند.
نمیدانم عزیزم. مگر تنِ من جایی برای آزارِ من بود که خودم را مدام سر میبریدم و در سینهام دفن میکردم.
عزیزم من چه بودم که چنین لگدمال شدم و کسی تیمارم نکرد؟ من چه بودم که در خون غلتیدم و کسی زخمم را نبست؟
حال یک عفونتم. بیماریای که شیوع پیدا میکند، در خون میریزد و تب میزند به تمامِ زندگی. به پایه های موریانزدهی خانه. شدهام بیمار. بیماری که نمیمیرد، اما زندهام نیست. بودنی شده که در نبودن سقوط کرده است.
چگونه میتوانست دم برآورد وقتی همگان اشکال مختلفی از مرگش را طرح میزدند و بر دهانش میکوبیدند.
من صدایم گناه بود، باور میکنی؟ اشکهایم بیعفتی تلقی میشد و دامنی که وجود نداشت را به نجاست میکشاند.
نمیدانم عزیزم. مگر تنِ من جایی برای آزارِ من بود که خودم را مدام سر میبریدم و در سینهام دفن میکردم.
عزیزم من چه بودم که چنین لگدمال شدم و کسی تیمارم نکرد؟ من چه بودم که در خون غلتیدم و کسی زخمم را نبست؟
حال یک عفونتم. بیماریای که شیوع پیدا میکند، در خون میریزد و تب میزند به تمامِ زندگی. به پایه های موریانزدهی خانه. شدهام بیمار. بیماری که نمیمیرد، اما زندهام نیست. بودنی شده که در نبودن سقوط کرده است.
🐳1
Forwarded from نمیدانست کیست.
انگار روحم در حاشیهی جهان ایستاده. جایی میان هستی و خلأ، میان حضور و خاموشی، بیآنکه حتی خودش را به یاد آورد.
یادم آمد در برهوتم. سکوت و سکوت و سکوت. و باد چون پردهای خسته بر خورشیدِ تکهتکهی آسمانش میچکد. گویی در دستانم خویشرا جا کرده باشم. خشکِ خشکم. دستانم منرا اینسو و آنسو میکشند. و نمیدانم بهر چه؟ چرا؟ سکون مگر بهتر نبود؟ این همه تحرک برای چیست؟ باد پرخاش میکند و من بر جامهی خورشیدش لکهای میشوم ننگ، که از گونهاش سقوط نمیکند.
حرفها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینهام برداشتهاند و به پیشانیام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتکهای مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر میخندد و فریاد میزند: بمیر، اینجا قبرستان است.
حرفها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینهام برداشتهاند و به پیشانیام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتکهای مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر میخندد و فریاد میزند: بمیر، اینجا قبرستان است.
🐳1
با من از ستارهها سخن نگو. اینجا آسمان خون میچکاند بر چهره. ماه، سرخِ سرخ نزدیک به غمهای تاولزده ایستاده است. فرار کنیم؟ کدام گریختن عزیزِ من؟ گریختن آن بود که مادر سینه میشکافت که دخترش کجا است؟ و دخترش در لا به لای انفجارِ سختِ خانه، تکه تکه شده بود.
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، میدمد؟
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، میدمد؟
🐳1