سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
من ترسم از نماندن بود. از جای خالی. از حضور نصفه‌نیمه و استکانِ چای که سرد بشود‌.
تو همه‌ی این‌هارا سویَم روانه کردی. قصدت چه بود؟ تو هم مانند من ترس داشتی؟ یا غمی بزرگ سینه‌ات را شکافته بود؟ فدای سرت که نماندی. که نخواستی بمانی. مگر چقدر از تو در این جهان هست که بخواهد کنارِ نهالِ سینه‌ی شکسته‌ی من سبزی‌اش را حرام کند. من خود نباید سویت می‌آمدم. من خود نباید بوسه از لب‌هایت طلب می‌کردم و تورا به گناه نابخشودنی‌ای می‌کشاندم. دوزخ فقط برای من بود. برای سوختن من. تو تکه ابریشمی در بهشت بودی من تورا در این زبانه‌های آتش تکه تکه کردم. و آری نبودنت را من مقصرم. وگرنه که تو، غریبه‌ای بودی کنجِ دنیایِ خاموش‌ات. خورشید را که به تو نشان دادم نابینا شدی. ندیدی چگونه لب‌هایم خواهانِ لبخندی از تو است. ندیدی تنم چگونه به دنبال آغوشی از تو است. از آفتاب بیزارم جانم. از تو بیشتر. که مرا در گوشه‌ی مخروبه‌ی دنیایم رها کردی و خود به سرزمین خورشید برای نوشیدنِ جامی نور، شتافتی.
وزیدن یک امر بود. تا من باد شوم و مسیرِ گیسوی مواج تا صخره‌ی سردِ چشمانت را ببوسم.
در پیِ آزادی، میانِ خاک دفن شدم‌.
دیگر نمی‌توانست واقعیت را از خیال جدا کند. او اکنون در میانِ صداهای ناهنجار افکار و چشم‌های دریده‌ی آدمیانِ منفورِ سینه‌اش محبوس گشته است.
غم‌ها، در سایه‌های وحشی دستانِ ما می‌رقصند‌. و چکیده‌ی سایه‌ها به حلقومِ نگاهِ نفرت‌زده‌ی زمین فرو می‌رود‌. زمینِ سرنگون، نفسِ خویش را از دست داد.
دور از مردمان، در قیافه‌ی کوفته‌ی کهکشان‌ها برخاسته و فریاد برمی‌آورد که: کجا است پایانِ مفلوکِ انسان‌ها؟
به راستی کجا است؟ زندگانی هنوز مقابلِ ما پیاله پُر می‌کند و مست از دیوانگی می‌خندد. نه نجاتمان می‌دهد و نه رهایمان می‌کند‌. پوسیده در اسیدِ روزهای او، کفن پوشیده در سربِ شب‌ها می‌گذرانیم و با ذبح کردنِ روحمان روزگار سپری می‌کنیم.
چرا کسی نیست که خفه کند این تجسمِ مستی را؟ و مارا از خفتِ نمردن برهاند؟ به چه می‌خواهیم برسیم در نهایت؟ به رستاخیز؟ مگر دوزخ همین آفتابِ سرطان‌زده نیست که پوست‌هارا به لجن کشانده؟ مگر حساب‌رسی همین تاریکی‌ها نیست که بر تن‌ها چنبره زده؟
جهان چه می‌خواهد از ما حضور‌های مرده؟ ما خالی از رگ‌های سبز، خالی از درختانِ زنده، خالی از آوازِ آرامِ ستاره‌ها، رهسپاریم در آغوشِ بادِ شکسته‌ی صحرا.
چرا به انتها نمی‌رسد این مردگی و شروع نمی‌شود زندگی‌ای که مارا در تابوتمان جاودانِ سازد؟
🐳1
Forwarded from هِرماس (Parnian)
تاریکم؛ فردا هم سراغ من نیا.
درون خود به دنبالِ خود می گشت.
دور از خود. در تصوری که دیگران زاییده‌اند زندگی می‌کنم. منم؟ نه. من نیستم؟ نه.
چیزی شبیه به معلق بودن، ارتفاع، به سقوط وادارم کرده و سقوط، نیمی از گیسوانم را در دست گرفته است.
نمی‌دانم. باور کنید هیچ چیز نمی‌دانم. حتی نمی‌توانم قلم را حرکت دهم و جانِ کاغذ را خراش بدهم.
این چه بیماری‌ای است که در متروکه‌ی جانِ من شیوع پیدا کرده؟
نه علاجی وجود دارد و نه مرگی‌. کلمات مریض‌گونه بر پوستِ کرخت شده‌ی افکارم می‌نشینند و من را تکه تکه می‌کنند‌. درونِ مشتم حبس شده‌ام. درونِ پلکِ پریده‌ام به دار آویخته شده‌ام. درونِ دهانم غرق شده‌ام. درونِ گوش‌هایم خفه شده‌ام و درونِ روحم، دفن گشته‌ام‌.
کاش هیچ‌گاه باز نگردم و در این سکوتِ مخروبه‌ی اتاق، خشک شوم.
🐳1
فراموش نکن؛ بگذار یادمان بماند درهم تنیده بودیم اما سرنوشت تکه‌تکه‌مان کرد.
از آخرین تکه‌ها جا ماندم. از آخرین تکه‌های عاشقی. همان شعرهای وسیع و توصیفات لطیف. همان بوسه‌ها و همتِ طولانی برای آغوش. از همه بازماندم.
من مسیری‌ام که در قطار مرده و قطاری‌ام که به انتظار تنها مسافرش زنگ زده است.
این‌گونه سخنان بدیهی‌ است مگر نه؟ مقداری زجر است و اندکی ماتم و سپس مردن. بدون عشق، بدون دو لب که برهم مرهم شوند.
جهان پایانِ دوستت‌ دارم‌ها است و انسان‌ها ابتدای جان دادن‌ها.
کجا است معشوقِ شوریده‌حالِ من؟ که بنگرد این انتظار بی‌جا را.
او نیست و من هستم. کوتاهیِ عمرِ سبزیِ عیدم. باز آمدنش جانی دوباره است. مرا از قطار بودن می‌رهاند. کاش پیدایش شود‌. خط تیره‌ی کنجِ لبش، مرا دلتنگ کرده است.
🐳1
زمانی بازگشتم که دیگر آینه از یاد برده بود انعکاسِ خمیده‌ام را.
چیزی در او بود که در سادگی نمی‌افتاد‌. نوعی مجلل بودن. نوعی طلائیِ کهنه که در آغوش خاک دیده می‌شد. حالتی از آدم بودن، بود که مانندش در پیاده‌روها دیده نمی‌شد. یک انسان، شاید هم موجودی در پیکره‌ی انسان. که بر سینه‌ی من سوار شده بود و بر استخوان ترقوه‌ام می‌کوبید. من بودم و درد و طلاگونیِ جسمِ لطیف او.
چه کسی می‌خواست این تجسمِ نورانی را از من برهاند زمانی که من به هر دو دستِ او چنگ زده بودم برای ماندن؟ برای از آنِ من بودن. او کجا چنین لاشه‌ی مقدس و پاکی می‌یافت که ببلعدش و در رگ‌هایش دندان فرو کند؟ من مجسمه‌ای از مردن بودم برای او. و او چُنین می‌دانست که در انگشتانش زنده‌ام. و باور کن زنده بودم، هرچقدر که تمام می‌شدم در او مملو می‌گشتم و همین کافی بود، مگر نه‌؟ گوشتِ من لا به لای دندان‌هایش و مدح او فرو رفته در ناخن انگشتانِ من. و این چنین زیست کردیم تا آن هنگام که او چشمِ راستِ من را جوید و باقی مانده‌ی استخوان‌هایم را بر روی زانوانش استفراغ کرد و پشتِ دیوارِ سیاهِ یک خانه‌ی آتش زده، خرده سنگ شدیم.
🐳1
مه‌لقا، در اعماقِ روحم برکه‌ای خون جاری‌ است از نبودنت، باز نمی‌گردی به آغوشِ من؟
شکوفه‌ی بداقبالی از نگاهی نم‌زده بودم. که پژمرده زاده شده بود و آشفته خشک می‌شد. شبیه رهگذرانِ بازارهای شلوغ. اندک نگاهی گذرا مرا خریدار بود و گاهی بادی که از پنجره لنگ‌زنان به داخلِ خانه می‌افتاد‌. هیچ‌چیز عمیق در برم نمی‌گرفت. اشتباهی بودم که تجدید نمی‌شد. وامانده می‌ماند در نفسِ مرده‌ی باد. و چه‌کس می‌خواست دست بگذارد بر روی شانه‌ام برایِ همدردی؟ هیچ‌کس. این‌جا در این تکه، هیچ‌کس هم‌دردِ دیگری نیست. همگی دردِ برنده‌ای هستیم بر پیشانیِ هم. جراحت پشتِ جراحت و درمان نیز خودش عفونت است. گِل و لای از چهره‌ام برداشته نمی‌شود. انبوهی از توهماتِ ناخوش پلک‌هایم را پوشانده و تو نیندیش که من بهرِ نجات خط در خطِ دیگری می‌اندازم، نه. من خودم را فریاد می‌زنم که گفته باشم فلان روز چه غمی پیکرم را سوزاند و من ردی خونین از تاریخی بی‌حالت بر خود دارم. اما هنوزم همانم‌. شکوفه‌ی نگون‌بختی که از چشمانِ نم‌زده‌ی انسانی مطرود، بیرون جهیده است.
🐳1