سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
رنگ به رخسار نداشت. شبیهِ آخرین تابش خورشید در زمستانِ منجمد شده می‌مانست. می‌ترسیدم چهره‌اش را لمس کنم و او فرو ریزد.
صدایش زدم آهسته. نجوایم دوید و بر گوش‌هایش فرود آمد. به گمانم؟
خواستم فریاد زنم که بشنود. نجوایِ من نگاهش را روشن نکرد. چه شده بود اورا؟ چرا کدر می‌شد و رنگ می‌باخت؟ کو رز‌های سرخ گونه‌‌اش؟
شبِ گذشته برایم شعر می‌خواند و اکنون، خودش کلمه‌ای شده ساکت بر دفترِ نگاهم.
دست می‌برم به سوی پژمردگیِ چشم‌هایش. احساس نمی‌شود. آن نگاهِ نارنج رنگ حالا در کویرِ برهوتِ ماتم جا گرفته است.
صدایش می‌زنم. دوباره‌. "آنام؟ آنامِ من؟" مالکیت و تملک خویش را به گوشه‌ی نامش می‌فشارم و امید دارم نگاهم کند. اما ذره نوری از لا به لای کبودیِ پلک‌هایش بر احوالاتِ ملتهبم نمی‌چکد.
چرا تنها ترکِ سقف را می‌نگرد‌؟ نگاهم کن‌‌. نگاهم کن. نگاهم کن.
نفسی عمیق، آرام از تار و پود تنش برمی‌خیزد و مریض‌گونه به هوای معلق اتاق برخورد می‌کند.
دستِ بی‌جانش مشت شده بر دستِ حیرانم می‌نشیند.
می‌گویم "جانم؟" و ناگه سردی‌ای غریب همهِ انگشتانم را دربر می‌گیرد.
چرا صدایش شکست؟ چرا نگاهش خاکستر شد؟
"آنام؟" نمی‌شنود مرا. فریاد می‌زنم، ترکی که نگاهش را در برگرفته بود فرو می‌ریزد و سفیدی‌ای غلیظ گیسوانم را می‌پوشاند.
آنام درون دستانش حضور ندارد. درونِ لبخند‌هایش حضور ندارد. درون صدایش حضور ندارد.
آنامِ من. آنامِ من.
چهره‌اش را لمس می‌کنم، دستانم را زنبق‌های نارنجی پر می‌کنند. از میانِ سوزش عمیقِ سینه‌ام خون بیرون می‌جهد و از حنجره‌ی او سر بریده شده‌ی گنجشکانِ سپید.
آنام مرده. مرده و گلبرگ شده، پرنده شده، گیاهِ جوانِ پژمرده‌ی من.
دخترکِ روشنِ پیرِ من. پیر؟ گیسوانم سپید است.
آنام مرده. من مرده‌ام. منِ من مرده.
سینه‌اش را می‌شکافم، با سینه‌ای شکافته درونِ استخوانِ ترقوه‌اش جای می‌گیرم. می‌خواهم ببوسمش. می‌نشینم درونِ تنش. بوی خون می‌دهد. بویِ جایِ خالیِ آنام. من، او می‌شوم و در جسمش، در ترقوه‌اش، خویش را دفن می‌کنم تا با لبخندِ مرده‌ی دخترکم، بمی‌رم.
زنی با چشمانِ شکسته، جرعه‌ای خون نوشید و
گفت: "نمی‌مانی؟"
من از بیچارگی به این روز افتاده‌ام. حتی روزهم نیست. شب‌هم نیست. به چه افتاده‌ام؟ نمی‌دانم. کاش پاسخم به سوالم رنگ می‌داد. رنگ. من کوررنگی دارم جنابان. نمی‌دانم این شی‌ای که مقابل من است آبی است یا سرخ. یا سبز. یا سپید.
دریا هم که می‌روم نمی‌دانم موج‌ها سیاه هستند یا نیلگون. همه‌ی این‌ها چه فایده دارد؟ که بفهمی رنگ چیست؟ درنهایت که خلا گلویت را می‌فشارد و تنفس را بر جانت سخت می‌کند.
انگار آب اقیانوس بخواهد خفه‌ات کند و تو، مصر بخواهی میانِ نهنگ‌ها و کوسه‌ها زنده بمانی.
مرگ به یقین بهتر است. حتی اگر نهایتش دوزخ باشد. آتش به حلق ریختن بِه از سوختن در میان باد است. چه می‌گویم. مشتی یاوه، خزعبل. دستانم ترغیبم می‌کنند که بنویس و مغز دیوانه‌ام خفه نمی‌شود. عذر می‌خواهم بابت پریدن از این شاخه به آن شاخه. من کلاغِ حریصی هستم که کلمات را جویده نجویده تف می‌کند و سراغ دیگر واژگان می‌دَوَد. در نهایت هم چیزی ندارد که بگوید. یک گم‌گشتگیِ ساکت به خود گره‌اش می‌زند و کلاغ می‌میرد. به راستی کاش کلاغ بودم. آدم بودن، در میانِ آدمیان زندگی کردن، مرگ است.
من ترسم از نماندن بود. از جای خالی. از حضور نصفه‌نیمه و استکانِ چای که سرد بشود‌.
تو همه‌ی این‌هارا سویَم روانه کردی. قصدت چه بود؟ تو هم مانند من ترس داشتی؟ یا غمی بزرگ سینه‌ات را شکافته بود؟ فدای سرت که نماندی. که نخواستی بمانی. مگر چقدر از تو در این جهان هست که بخواهد کنارِ نهالِ سینه‌ی شکسته‌ی من سبزی‌اش را حرام کند. من خود نباید سویت می‌آمدم. من خود نباید بوسه از لب‌هایت طلب می‌کردم و تورا به گناه نابخشودنی‌ای می‌کشاندم. دوزخ فقط برای من بود. برای سوختن من. تو تکه ابریشمی در بهشت بودی من تورا در این زبانه‌های آتش تکه تکه کردم. و آری نبودنت را من مقصرم. وگرنه که تو، غریبه‌ای بودی کنجِ دنیایِ خاموش‌ات. خورشید را که به تو نشان دادم نابینا شدی. ندیدی چگونه لب‌هایم خواهانِ لبخندی از تو است. ندیدی تنم چگونه به دنبال آغوشی از تو است. از آفتاب بیزارم جانم. از تو بیشتر. که مرا در گوشه‌ی مخروبه‌ی دنیایم رها کردی و خود به سرزمین خورشید برای نوشیدنِ جامی نور، شتافتی.
وزیدن یک امر بود. تا من باد شوم و مسیرِ گیسوی مواج تا صخره‌ی سردِ چشمانت را ببوسم.
در پیِ آزادی، میانِ خاک دفن شدم‌.
دیگر نمی‌توانست واقعیت را از خیال جدا کند. او اکنون در میانِ صداهای ناهنجار افکار و چشم‌های دریده‌ی آدمیانِ منفورِ سینه‌اش محبوس گشته است.
غم‌ها، در سایه‌های وحشی دستانِ ما می‌رقصند‌. و چکیده‌ی سایه‌ها به حلقومِ نگاهِ نفرت‌زده‌ی زمین فرو می‌رود‌. زمینِ سرنگون، نفسِ خویش را از دست داد.
دور از مردمان، در قیافه‌ی کوفته‌ی کهکشان‌ها برخاسته و فریاد برمی‌آورد که: کجا است پایانِ مفلوکِ انسان‌ها؟
به راستی کجا است؟ زندگانی هنوز مقابلِ ما پیاله پُر می‌کند و مست از دیوانگی می‌خندد. نه نجاتمان می‌دهد و نه رهایمان می‌کند‌. پوسیده در اسیدِ روزهای او، کفن پوشیده در سربِ شب‌ها می‌گذرانیم و با ذبح کردنِ روحمان روزگار سپری می‌کنیم.
چرا کسی نیست که خفه کند این تجسمِ مستی را؟ و مارا از خفتِ نمردن برهاند؟ به چه می‌خواهیم برسیم در نهایت؟ به رستاخیز؟ مگر دوزخ همین آفتابِ سرطان‌زده نیست که پوست‌هارا به لجن کشانده؟ مگر حساب‌رسی همین تاریکی‌ها نیست که بر تن‌ها چنبره زده؟
جهان چه می‌خواهد از ما حضور‌های مرده؟ ما خالی از رگ‌های سبز، خالی از درختانِ زنده، خالی از آوازِ آرامِ ستاره‌ها، رهسپاریم در آغوشِ بادِ شکسته‌ی صحرا.
چرا به انتها نمی‌رسد این مردگی و شروع نمی‌شود زندگی‌ای که مارا در تابوتمان جاودانِ سازد؟
🐳1
Forwarded from هِرماس (Parnian)
تاریکم؛ فردا هم سراغ من نیا.