و شاید بعدها عزیزم، خویشرا به خاطر آوردم. خون از چشمانم سرازیر شد و فهمیدم که هستم.
اکنون هویت ندارم، یک پوستهی توخالی، یک دست و یک چشم که هردو مردهاند.
من، من را نمیشناسد. تو میگویی بازهم تکرار و من مکررا بازگو میکنم، خویشرا نمیشناسم.
جایی پیدا کن مرا، جایی که یافت نشود آدمی و سپس پاره کن این نامهرا که به یاد نیاورم چه سیاهیِ مطلقی بودهام. و بر چشمِ من بابونهای روشن کن که توانم زندگی را در او لمس کنم.
اکنون هویت ندارم، یک پوستهی توخالی، یک دست و یک چشم که هردو مردهاند.
من، من را نمیشناسد. تو میگویی بازهم تکرار و من مکررا بازگو میکنم، خویشرا نمیشناسم.
جایی پیدا کن مرا، جایی که یافت نشود آدمی و سپس پاره کن این نامهرا که به یاد نیاورم چه سیاهیِ مطلقی بودهام. و بر چشمِ من بابونهای روشن کن که توانم زندگی را در او لمس کنم.
کاش تمام شوم عزیزم. با خاکستری که سپیدهدم میآورد و اولین تنفسی که درختِ چنارِ خفته آغاز میکند.
کاش تمام شوم عزیزم، قبل از آنکه روز برخیزد و پرتویِ زرد و سوزانِ خورشیدِ زمستانیاش را بر پیکرِ سیهپوشِ من بیآویزد.
کاش تمام شوم عزیزم، قبل از آنکه روز برخیزد و پرتویِ زرد و سوزانِ خورشیدِ زمستانیاش را بر پیکرِ سیهپوشِ من بیآویزد.
نهایتِ عشق من و تو عزیزم. آن وصالِ داغ. یک افسوس بود. که از لبهای تو افتاد و بر جنازهی کلاغ زدهیِ من، سنگ شد.
رنگ به رخسار نداشت. شبیهِ آخرین تابش خورشید در زمستانِ منجمد شده میمانست. میترسیدم چهرهاش را لمس کنم و او فرو ریزد.
صدایش زدم آهسته. نجوایم دوید و بر گوشهایش فرود آمد. به گمانم؟
خواستم فریاد زنم که بشنود. نجوایِ من نگاهش را روشن نکرد. چه شده بود اورا؟ چرا کدر میشد و رنگ میباخت؟ کو رزهای سرخ گونهاش؟
شبِ گذشته برایم شعر میخواند و اکنون، خودش کلمهای شده ساکت بر دفترِ نگاهم.
دست میبرم به سوی پژمردگیِ چشمهایش. احساس نمیشود. آن نگاهِ نارنج رنگ حالا در کویرِ برهوتِ ماتم جا گرفته است.
صدایش میزنم. دوباره. "آنام؟ آنامِ من؟" مالکیت و تملک خویش را به گوشهی نامش میفشارم و امید دارم نگاهم کند. اما ذره نوری از لا به لای کبودیِ پلکهایش بر احوالاتِ ملتهبم نمیچکد.
چرا تنها ترکِ سقف را مینگرد؟ نگاهم کن. نگاهم کن. نگاهم کن.
نفسی عمیق، آرام از تار و پود تنش برمیخیزد و مریضگونه به هوای معلق اتاق برخورد میکند.
دستِ بیجانش مشت شده بر دستِ حیرانم مینشیند.
میگویم "جانم؟" و ناگه سردیای غریب همهِ انگشتانم را دربر میگیرد.
چرا صدایش شکست؟ چرا نگاهش خاکستر شد؟
"آنام؟" نمیشنود مرا. فریاد میزنم، ترکی که نگاهش را در برگرفته بود فرو میریزد و سفیدیای غلیظ گیسوانم را میپوشاند.
آنام درون دستانش حضور ندارد. درونِ لبخندهایش حضور ندارد. درون صدایش حضور ندارد.
آنامِ من. آنامِ من.
چهرهاش را لمس میکنم، دستانم را زنبقهای نارنجی پر میکنند. از میانِ سوزش عمیقِ سینهام خون بیرون میجهد و از حنجرهی او سر بریده شدهی گنجشکانِ سپید.
آنام مرده. مرده و گلبرگ شده، پرنده شده، گیاهِ جوانِ پژمردهی من.
دخترکِ روشنِ پیرِ من. پیر؟ گیسوانم سپید است.
آنام مرده. من مردهام. منِ من مرده.
سینهاش را میشکافم، با سینهای شکافته درونِ استخوانِ ترقوهاش جای میگیرم. میخواهم ببوسمش. مینشینم درونِ تنش. بوی خون میدهد. بویِ جایِ خالیِ آنام. من، او میشوم و در جسمش، در ترقوهاش، خویش را دفن میکنم تا با لبخندِ مردهی دخترکم، بمیرم.
صدایش زدم آهسته. نجوایم دوید و بر گوشهایش فرود آمد. به گمانم؟
خواستم فریاد زنم که بشنود. نجوایِ من نگاهش را روشن نکرد. چه شده بود اورا؟ چرا کدر میشد و رنگ میباخت؟ کو رزهای سرخ گونهاش؟
شبِ گذشته برایم شعر میخواند و اکنون، خودش کلمهای شده ساکت بر دفترِ نگاهم.
دست میبرم به سوی پژمردگیِ چشمهایش. احساس نمیشود. آن نگاهِ نارنج رنگ حالا در کویرِ برهوتِ ماتم جا گرفته است.
صدایش میزنم. دوباره. "آنام؟ آنامِ من؟" مالکیت و تملک خویش را به گوشهی نامش میفشارم و امید دارم نگاهم کند. اما ذره نوری از لا به لای کبودیِ پلکهایش بر احوالاتِ ملتهبم نمیچکد.
چرا تنها ترکِ سقف را مینگرد؟ نگاهم کن. نگاهم کن. نگاهم کن.
نفسی عمیق، آرام از تار و پود تنش برمیخیزد و مریضگونه به هوای معلق اتاق برخورد میکند.
دستِ بیجانش مشت شده بر دستِ حیرانم مینشیند.
میگویم "جانم؟" و ناگه سردیای غریب همهِ انگشتانم را دربر میگیرد.
چرا صدایش شکست؟ چرا نگاهش خاکستر شد؟
"آنام؟" نمیشنود مرا. فریاد میزنم، ترکی که نگاهش را در برگرفته بود فرو میریزد و سفیدیای غلیظ گیسوانم را میپوشاند.
آنام درون دستانش حضور ندارد. درونِ لبخندهایش حضور ندارد. درون صدایش حضور ندارد.
آنامِ من. آنامِ من.
چهرهاش را لمس میکنم، دستانم را زنبقهای نارنجی پر میکنند. از میانِ سوزش عمیقِ سینهام خون بیرون میجهد و از حنجرهی او سر بریده شدهی گنجشکانِ سپید.
آنام مرده. مرده و گلبرگ شده، پرنده شده، گیاهِ جوانِ پژمردهی من.
دخترکِ روشنِ پیرِ من. پیر؟ گیسوانم سپید است.
آنام مرده. من مردهام. منِ من مرده.
سینهاش را میشکافم، با سینهای شکافته درونِ استخوانِ ترقوهاش جای میگیرم. میخواهم ببوسمش. مینشینم درونِ تنش. بوی خون میدهد. بویِ جایِ خالیِ آنام. من، او میشوم و در جسمش، در ترقوهاش، خویش را دفن میکنم تا با لبخندِ مردهی دخترکم، بمیرم.