بر روی گیسویِ سپید باد میرقصیم و طنابِ شب های طولانی را بر گردن میاندازیم.
افلاک درونِ دستانمان جای میگیرند و ابرها آرام آرام در چشم هایمان باران میشوند.
نوازشی مطلوب از درختان چنار، پوستمان را میمکد و از همهی آن کدر شدهی آسیب پذیر، استخوان های مرطوب شده با خون برجای میگذارد.
پایین تر که میرویم، در کنجی تیره که به خاک آغشته و سنگلاخ در خود چپانده است، میخسبیم و چیزی همچون پردهای متشکل از خوف و وهم بر جانمان، مرگ میشود.
مرگ استخوان های مرطوبِ خون زده را میبلعد و خودرا آخرین خاطره از ما در ذهن دیگران قرار میدهد.
افلاک درونِ دستانمان جای میگیرند و ابرها آرام آرام در چشم هایمان باران میشوند.
نوازشی مطلوب از درختان چنار، پوستمان را میمکد و از همهی آن کدر شدهی آسیب پذیر، استخوان های مرطوب شده با خون برجای میگذارد.
پایین تر که میرویم، در کنجی تیره که به خاک آغشته و سنگلاخ در خود چپانده است، میخسبیم و چیزی همچون پردهای متشکل از خوف و وهم بر جانمان، مرگ میشود.
مرگ استخوان های مرطوبِ خون زده را میبلعد و خودرا آخرین خاطره از ما در ذهن دیگران قرار میدهد.
+و غبارِ مخدر غم که بر شانه ها به زیستن میپردازد چه؟
-بهمن با برف هایش شست و شویش خواهد داد.
+اگر تا رسیدنِ او، به افیون اعتیاد پیدا کردیم چه؟
-تمامِ تابستان را عشق دود میکنیم.
+عشق را چگونه میتوان دود کرد؟
-ابتدا قلبم را در آفتاب نگاهت خشک میکنم، سپس با انحنایِ سرخِ لبانت، پودرش میکنم و آنگاه همهاش را به خوردِ ریه هایمان میدهیم.
+من نیز آغوشم را به تنِ خمیدهی تو میچسبانم و آنقدر با تو در دود و دمِ عاشقی، بوسه خاکستر میکنم که دردِ خماری را از یاد ببریم.
-اینگونه آن رنج، آن غبارِ افتاده بر جان، در خود می پوسد و متلاشی میشود.
-بهمن با برف هایش شست و شویش خواهد داد.
+اگر تا رسیدنِ او، به افیون اعتیاد پیدا کردیم چه؟
-تمامِ تابستان را عشق دود میکنیم.
+عشق را چگونه میتوان دود کرد؟
-ابتدا قلبم را در آفتاب نگاهت خشک میکنم، سپس با انحنایِ سرخِ لبانت، پودرش میکنم و آنگاه همهاش را به خوردِ ریه هایمان میدهیم.
+من نیز آغوشم را به تنِ خمیدهی تو میچسبانم و آنقدر با تو در دود و دمِ عاشقی، بوسه خاکستر میکنم که دردِ خماری را از یاد ببریم.
-اینگونه آن رنج، آن غبارِ افتاده بر جان، در خود می پوسد و متلاشی میشود.
خیالهایِ نارنجی، افتاده به جانِ خیابانِ برف زدهی افکار هستند، میرقصند، میخندند و مطربی میکنند.
نواری از ردپای اشکهای آسمانِ جسم، لگدمال شده و رد پای خیالهای رنگین را در خود جای دادهاست.
ملکِ متروکهی چشم که هیچ چیز درونش نمیجنبد، ریزش مکرر ابرهای نفرین شده را مینگرد.
خورشید را کمی جستجو میکند و از او وهمی در لا به لای ابرکها مییابد.
خیالهای نارنج رنگ، رفته رفته دور میشوند، مساحت دویده شدهاشان به مذاق خیرگیهای خانهی متروک خوش نمیآید، او میخواست کسی در اطرافش یا حتی درونش پرسه بزند، حال آنها هم رفتهاند و رنگِ سکوترا مجدد به او بازگرداندهاند.
کلاغی در هوای عفونت گرفته پر زد، مسموم شد و بر تن پنجرهی خون گرفتهاش به مرگ رسید.
شوکهشد، بر پیکر او مردهای دیده میشد، جانداری که جان از دست داده بود.
مقصر میدانست وجودش را، خواست فرو ریزد، نشد، خواست به لرزه بیافتد، نشد، بوران وجودش را بر زیرِ خود دفن میکرد و او، منزجر از حضورش، برای آن سیاهکِ کشته شده، عزاداری میکرد.
نواری از ردپای اشکهای آسمانِ جسم، لگدمال شده و رد پای خیالهای رنگین را در خود جای دادهاست.
ملکِ متروکهی چشم که هیچ چیز درونش نمیجنبد، ریزش مکرر ابرهای نفرین شده را مینگرد.
خورشید را کمی جستجو میکند و از او وهمی در لا به لای ابرکها مییابد.
خیالهای نارنج رنگ، رفته رفته دور میشوند، مساحت دویده شدهاشان به مذاق خیرگیهای خانهی متروک خوش نمیآید، او میخواست کسی در اطرافش یا حتی درونش پرسه بزند، حال آنها هم رفتهاند و رنگِ سکوترا مجدد به او بازگرداندهاند.
کلاغی در هوای عفونت گرفته پر زد، مسموم شد و بر تن پنجرهی خون گرفتهاش به مرگ رسید.
شوکهشد، بر پیکر او مردهای دیده میشد، جانداری که جان از دست داده بود.
مقصر میدانست وجودش را، خواست فرو ریزد، نشد، خواست به لرزه بیافتد، نشد، بوران وجودش را بر زیرِ خود دفن میکرد و او، منزجر از حضورش، برای آن سیاهکِ کشته شده، عزاداری میکرد.
منتظر ماندهام در همان خانهای که تنِ مرا ترک گفتی، کنارِ همان پنجرهای که با یکدیگر چای مینوشیدیم و تو معتقد بودی، گس بودنِ چای، حقیقت جهان است.
دفترِ سبز رنگت را در دست دارم و اشعارت را با هر جرعه از آن نوشیدنیِ گس به جانم میریزم، میگفتی این شعر ها "من" هستند، هر وقت نبودنم خانه را ویران کرد، آنها را بخوان.
حال شعر هایت را میخوانم و منتظرم تا بیایی. خانه جسمش نه اما روحش که با خنده های تو آمیخته شده بود، بر پیکرم آوار شده و من نشسته بر روی صندلیِ محبوبت که عطرت را پوشیده با انتظاری که زخمِ دلتنگی از پیشانیاش روان است، محتاجِ آوای قدم های تو بر جسمِ این متروکهی خمیده هستیم.
دفترِ سبز رنگت را در دست دارم و اشعارت را با هر جرعه از آن نوشیدنیِ گس به جانم میریزم، میگفتی این شعر ها "من" هستند، هر وقت نبودنم خانه را ویران کرد، آنها را بخوان.
حال شعر هایت را میخوانم و منتظرم تا بیایی. خانه جسمش نه اما روحش که با خنده های تو آمیخته شده بود، بر پیکرم آوار شده و من نشسته بر روی صندلیِ محبوبت که عطرت را پوشیده با انتظاری که زخمِ دلتنگی از پیشانیاش روان است، محتاجِ آوای قدم های تو بر جسمِ این متروکهی خمیده هستیم.
به صنوبرها میمانست، در کنارِ شوری و تلخی روزگار مینشست، لبخند میزد و سبز میماند.
بر تنش خاطرات کهنِ عشقی، آفتاب سوخته شده بود که او آنهارا نه تنها عیب بلکه واقعهای زیبا میدانست.
حضور خیرگی های من را که بر جسم خود میدید، خجل میشد، با انحنای لبانش سر خم میکرد و اینگونه سلامی کوتاه و محترم درونِ روحم میچپاند.
من این حالت شرم و حیایش را دوست داشتم، او خلاصهای از نجابت و سکوتِ لطیفِ طبیعت بود که در چهرهی من مینشست و برایم دنیایی دیگر از خوب بودن را به تصویر میکشید.
بر تنش خاطرات کهنِ عشقی، آفتاب سوخته شده بود که او آنهارا نه تنها عیب بلکه واقعهای زیبا میدانست.
حضور خیرگی های من را که بر جسم خود میدید، خجل میشد، با انحنای لبانش سر خم میکرد و اینگونه سلامی کوتاه و محترم درونِ روحم میچپاند.
من این حالت شرم و حیایش را دوست داشتم، او خلاصهای از نجابت و سکوتِ لطیفِ طبیعت بود که در چهرهی من مینشست و برایم دنیایی دیگر از خوب بودن را به تصویر میکشید.
من به علاقهای پا گذاشته ام که از جانم وسیع تر است و ارتفاعش نگاهم را در هم میشکند.
اما تلاشی برای خروج از این طولانیِ شکننده نمیکنم؛ میدانی وجودی گرم دارد، مرا میبوسد و خوب که بوسید و بویید و طواف کرد، درونِ اسیدی از شکست رهایم میکند.
و من به عجیب ترین حالت سکوت میکنم و درون آن رها شدگیِ مملو از سوزش، نفس میکشم.
چگونه میشود؟ زمانی که ریه هایم ذوب میشود و نگاهم رنگی از خون به خود میگیرد، مجدد مرا به لب های خود وصله میزند و غبار پر نورِ سخنانش را به غم های ملتهبم میخوراند.
و اعتراض هایم را در ورقی تطهیر شده با گلاب مینویسد و بر پیشانیاش میکوباند، اما مکررا همان غلط ها را انجام میدهد.
من میرنجم، شبیه شکوفهی اناری میشوم که ناگه به آغوش پاییز خورده و زرد شده اما بعد پاییز با بارانِ ملایم و رقصِ محبوبِ دست های ارغوان رنگش مرا از غصه های جانکاه میرهاند.
دوست دارم، این حالتِ آغشته به بی ثباتیِ اورا، رفتاری که دوستم دارد را، حرف هایی که دوستم دارد را و نگاه هایی که میگویند فقط مرا دوست دارند.
پیچیدگیای پر بهت است که محبت را در خود جای داده و من همین پیچکِ تیره رنگ پر دردسر را سبزیِ لازمِ روح خویش میدانم.
اما تلاشی برای خروج از این طولانیِ شکننده نمیکنم؛ میدانی وجودی گرم دارد، مرا میبوسد و خوب که بوسید و بویید و طواف کرد، درونِ اسیدی از شکست رهایم میکند.
و من به عجیب ترین حالت سکوت میکنم و درون آن رها شدگیِ مملو از سوزش، نفس میکشم.
چگونه میشود؟ زمانی که ریه هایم ذوب میشود و نگاهم رنگی از خون به خود میگیرد، مجدد مرا به لب های خود وصله میزند و غبار پر نورِ سخنانش را به غم های ملتهبم میخوراند.
و اعتراض هایم را در ورقی تطهیر شده با گلاب مینویسد و بر پیشانیاش میکوباند، اما مکررا همان غلط ها را انجام میدهد.
من میرنجم، شبیه شکوفهی اناری میشوم که ناگه به آغوش پاییز خورده و زرد شده اما بعد پاییز با بارانِ ملایم و رقصِ محبوبِ دست های ارغوان رنگش مرا از غصه های جانکاه میرهاند.
دوست دارم، این حالتِ آغشته به بی ثباتیِ اورا، رفتاری که دوستم دارد را، حرف هایی که دوستم دارد را و نگاه هایی که میگویند فقط مرا دوست دارند.
پیچیدگیای پر بهت است که محبت را در خود جای داده و من همین پیچکِ تیره رنگ پر دردسر را سبزیِ لازمِ روح خویش میدانم.
حداقل شبی، خودت را در قالبِ ستاره ای به چشمانم وارد کن، تا از حجمِ دلتنگیای که درونِ جسمِ خاک گرفتهام چپاندهای، کاسته شود.
باید خودم را به بامِ خانه برسانم، کمی با ماه معاشرت کنم و قدحی از ابرهای خاکستری رنگ بنوشم و همین که مستی گریبان گیرم شد و رگهای آبیِ پشتِ پلکهایم به تیرگی رسیدند، خودرا روانهی سقوط کنم و در نگاهِ خیرهی ماه که نقره از آن تراوش میشود، تنم را با خون به زمینِ خفته، گره بزنم.
دلیلی بده برای ماندن، مثلا نگاهی، دستی که موهایم را نوازش کند یا صدایی که به سویم پرندهای از "دوستت دارم" هایت را روانه میکند.
بگردم قربان آن علاقه هایی که یک به یک برایت سر بریدم و خونشان را بدرقهی قدومِ نحست کردم.
+غم داری.
خیرگیهایش را بر دوشم آویزان میکند و من خندهی افتاده پشتِ نگرانی های سبزِ نگاهش را میخوانم.
-برای تو نیست.
آهسته، انگار که در چاهی زخمی و شکسته افتاده باشد، میگوید.
+ببوسمشان؟
لبخندِ آهستهاش به پشتِ پوستِ لبش بر میگردد.
-بوسیدنی نیست.
اصرارم را در صدا و نگاهم غلیظ میکنم.
+بگذار ببوسمشان.
-واگیر دارند، نباید لمس شوند.
نزدیک تر میشوم، به روحِ معذب و مسکوتش.
+نگاهم کن.
سبزیِ خاک گرفتهی چهرهاش، بر روی پوستم مینشیند.
غریب است، آن رگِ تیرهای که زیر مژگانش نفس میکشد.
غمش است؟ میبوسمش؛ پلک هایش توانِ ایستادن ندارند، بر روی کدریِ چشمانش میافتادند، میبوسمشان.
پوستِ زرد رنگش را میبویم، انگار درد به او خورانده اند، ترک های روی رخسارهاش را میبوسم و آنقدر بوسه هارا در جای جایِ صورتش مینویسم که گرم میشود، دیگر سرمای زنندهای از تنش تراوش نمیشود.
با لبخندی که آتش از خودش بیرون میریزد، نگاهم میکند.
-به خود دچارم کردی، تب دارم.
+بوسه واگیر داشت، غم هایت را زدود و درونِ گوشتت، طعمِ روحِ مرا به جای گذاشت.
پیشانیاش را به تپش های نامنظمِ سینهام میچسباند و انگار که بخواهد درونِ من تمام شود، آغوشش را قطره قطره، بر جسمِ ساکتم میریزد.
خیرگیهایش را بر دوشم آویزان میکند و من خندهی افتاده پشتِ نگرانی های سبزِ نگاهش را میخوانم.
-برای تو نیست.
آهسته، انگار که در چاهی زخمی و شکسته افتاده باشد، میگوید.
+ببوسمشان؟
لبخندِ آهستهاش به پشتِ پوستِ لبش بر میگردد.
-بوسیدنی نیست.
اصرارم را در صدا و نگاهم غلیظ میکنم.
+بگذار ببوسمشان.
-واگیر دارند، نباید لمس شوند.
نزدیک تر میشوم، به روحِ معذب و مسکوتش.
+نگاهم کن.
سبزیِ خاک گرفتهی چهرهاش، بر روی پوستم مینشیند.
غریب است، آن رگِ تیرهای که زیر مژگانش نفس میکشد.
غمش است؟ میبوسمش؛ پلک هایش توانِ ایستادن ندارند، بر روی کدریِ چشمانش میافتادند، میبوسمشان.
پوستِ زرد رنگش را میبویم، انگار درد به او خورانده اند، ترک های روی رخسارهاش را میبوسم و آنقدر بوسه هارا در جای جایِ صورتش مینویسم که گرم میشود، دیگر سرمای زنندهای از تنش تراوش نمیشود.
با لبخندی که آتش از خودش بیرون میریزد، نگاهم میکند.
-به خود دچارم کردی، تب دارم.
+بوسه واگیر داشت، غم هایت را زدود و درونِ گوشتت، طعمِ روحِ مرا به جای گذاشت.
پیشانیاش را به تپش های نامنظمِ سینهام میچسباند و انگار که بخواهد درونِ من تمام شود، آغوشش را قطره قطره، بر جسمِ ساکتم میریزد.
گناهِ کلمات چیست که باید میانِ دستانِ من جان دهند؟
نگاه را با سکوت در هم شکستهام و بس نیست؟
از جانِ این الفبای خاموش چه میخواهم؟
کاش رهایشان کنم، من برای سخنوری و نوشتن، برای سراییدن و پرورش نقطه و ویرگول ها لا به لای جملات زاده نشدهام.
من فقط زائدهای هستم که کنجی را اشغال کرده و تنفسش به رگِ سرخ و آبیِ زندگی زهر تزریق میکند.
نگاه را با سکوت در هم شکستهام و بس نیست؟
از جانِ این الفبای خاموش چه میخواهم؟
کاش رهایشان کنم، من برای سخنوری و نوشتن، برای سراییدن و پرورش نقطه و ویرگول ها لا به لای جملات زاده نشدهام.
من فقط زائدهای هستم که کنجی را اشغال کرده و تنفسش به رگِ سرخ و آبیِ زندگی زهر تزریق میکند.
ما از لبانِ یکدیگر نوشیدیم زمانی که مردمان نمیدانستند احساسات لامسه چگونه روح را به لرزه میرساند و استخوان های تن را یک به یک در گرمایِ یک روز تابستانی فرو میبرد.
ما یکدیگر را بوییدیم زمانی که آدمیان عطر گلهارا کفر میدانستند و به ولایتِ رایحهی خاک باران خورده ایمان نمیآوردند.
ما یکدیگر را خواندیم، حفظ شدیم و برای چشمهایمان شعر سرودیم، زمانی که الفبا در کنجی از ذهنِ یک عالم به بلوغ میرسید.
ما عشق را زاییدیم و پرورشش دادیم در ایامی که اجبار، موجب به هم بالینی میشد و علاقه، لا به لای ملافههای سفید، جان میداد.
ما یکدیگر را بوییدیم زمانی که آدمیان عطر گلهارا کفر میدانستند و به ولایتِ رایحهی خاک باران خورده ایمان نمیآوردند.
ما یکدیگر را خواندیم، حفظ شدیم و برای چشمهایمان شعر سرودیم، زمانی که الفبا در کنجی از ذهنِ یک عالم به بلوغ میرسید.
ما عشق را زاییدیم و پرورشش دادیم در ایامی که اجبار، موجب به هم بالینی میشد و علاقه، لا به لای ملافههای سفید، جان میداد.
به چه مینگری؟
مگر کسی در چشمانت نشسته است؟
این جسمی که با نگاهت معذبش کردهای و در خطوطِ صورتش قدم میزنی، مدت هاست که خالی شده است.
تو حال زوایایی از یک روحِ مرده را درون عنبیه هایت جا دادهای، که چگونگیِ کشته شدنش پنهان مانده.
دست بردار از این همه خیرگی برای این تن، او جز وجودِ گندیده و شکستگی های درونیاش، هیچ چیز برای جای دادن خود در فروغِ حضورت ندارد.
مگر کسی در چشمانت نشسته است؟
این جسمی که با نگاهت معذبش کردهای و در خطوطِ صورتش قدم میزنی، مدت هاست که خالی شده است.
تو حال زوایایی از یک روحِ مرده را درون عنبیه هایت جا دادهای، که چگونگیِ کشته شدنش پنهان مانده.
دست بردار از این همه خیرگی برای این تن، او جز وجودِ گندیده و شکستگی های درونیاش، هیچ چیز برای جای دادن خود در فروغِ حضورت ندارد.
محفلِ امنی سراغ دارید که بشود درونش چند دقیقهای دیوانگی کرد و راهِ مجنون را در پیش گرفت؟
میخواهم کمی مست کنم، مایع حرامش مهم نیست، شرابِ شیراز باشد یا عرقی که در میانِ دود سیگار و تریاک عمل آمده.
کمی هوش از سر بپراند و آدم را از خود خارج کند، کفایت است.
میخواهم از خویش بیرون آیم و به جسمِ معلق خود که در میانِ محلولِ سرسام آوری غوطه ور شده، نظر کنم.
دارالمجانینی از وجودِ خود بسازم که همهی اعضای تنم به هلهله بپردازند و فراموش کنند آخرت را، اعمال فاسد را و دوزخِ وعده داده شده را.
درونِ اعمالِ نا به جا، خفت آور و دمی عمیق از قلیان های خوانسار برقصم، تنم را با خندههای مضحکانه غسل دهم و سپس کنجی از آن محفل با دستانم، شعر های بی معنی بسرایم که تنها به دردِ مطربی خورَد.
آن گاه خواب را در چشم هایم که از سرمستی به خوشهای انگورِ سرخ شباهت دارد، پهن کنم و در رویایی که هیچگاه به واقعیت بدیل نمیشود با فراموشیِ ناشی از خماری هم بالین شوم و آفتابِ روزِ بعد را با رنگی نارنجی و آسمان را رودی خروشان از آبی های بهت زده، بنگرم.
میخواهم کمی مست کنم، مایع حرامش مهم نیست، شرابِ شیراز باشد یا عرقی که در میانِ دود سیگار و تریاک عمل آمده.
کمی هوش از سر بپراند و آدم را از خود خارج کند، کفایت است.
میخواهم از خویش بیرون آیم و به جسمِ معلق خود که در میانِ محلولِ سرسام آوری غوطه ور شده، نظر کنم.
دارالمجانینی از وجودِ خود بسازم که همهی اعضای تنم به هلهله بپردازند و فراموش کنند آخرت را، اعمال فاسد را و دوزخِ وعده داده شده را.
درونِ اعمالِ نا به جا، خفت آور و دمی عمیق از قلیان های خوانسار برقصم، تنم را با خندههای مضحکانه غسل دهم و سپس کنجی از آن محفل با دستانم، شعر های بی معنی بسرایم که تنها به دردِ مطربی خورَد.
آن گاه خواب را در چشم هایم که از سرمستی به خوشهای انگورِ سرخ شباهت دارد، پهن کنم و در رویایی که هیچگاه به واقعیت بدیل نمیشود با فراموشیِ ناشی از خماری هم بالین شوم و آفتابِ روزِ بعد را با رنگی نارنجی و آسمان را رودی خروشان از آبی های بهت زده، بنگرم.
سلامی به تو، خاطرهی خون گرفتهی ذهن من.
تنت سلامت، خوب که گذراندهای دورانت را؟
من؟ خوبم، در پیچ و خم احوالاتِ زندگی، تن به بیماری دادیم و خود، تیمارِ خویش شدیم.
مضحکانه است؟ میدانم، هر چقدر که تیرگی و خمیدگیِ چهره افزون میشود، مضحک بودن به استخوان وارد میشود و جان را به عفونتی درگیر میکند که علاج ندارد.
از ما بگذریم جان دل؛ تو را بخوانیم یا بنویسیم.
سیه گیسویِ لحظاتم، در پسِ هر لبخندی که به صورت چسباندهام، تویی پشت آن پوستِ خاموش بوده که حرف میزده و مرا از اخبارِ ساعاتِ آفتاب رنگم، بازمیداشته.
میخواستم چندی پیش، قهوه خانه را ترک گفته، به سوی ساختمانی که در آن سکونت داری بیایم.
میخواستم دوباره به بالکنِ پوشیده از پیچکت خیره شوم و با افکارم صدایت زنم تا جسمت را که موی هایت نیمی از آن را میبوید، بنگرم.
می آمدی داخل بالکن، با آبپاشی قرمز رنگ و لبخندی گلگون که مزین به شکوفه های گیلاس بود.
نگاهت در من میریخت و من احساس میکردم، بارانی را که به رویم باریده و سپس در سینه تپندهام به بنفشه ای وحشی بدیل میشد.
اما نشد، نتوانستم، نیامدنم، یادآور نیامدنت شد.
یادت هست؟ چقدر بالکن را نگریستم، چقدر صدایت کردم و نیامدی؟
جانم میسوخت، چشمم میسوخت و آن بارانی که از حضورت به تنم میریخت، از چشمم خون میشد و بیرون میجهید.
نیامدم چون یادت را نیاوردی، با گذشتهای زهرآلود رهایم کردی و درونِ حیرت و سوگواری برای نداشتنت، خفه ام کردی.
مسیرِ قهوه خانه را مجدد در پیش گرفتم، چند چایِ تلخ، چند نخ سیگار، غبارِ گوشهی لب.
و تو باز در اعماق جسمِ سرخم مدفون شدی و دلتنگیات زخمی بر رگهای ضربان گرفتهی مشتِ افتاده در میانِ استخوان هایم شد.
تنت سلامت، خوب که گذراندهای دورانت را؟
من؟ خوبم، در پیچ و خم احوالاتِ زندگی، تن به بیماری دادیم و خود، تیمارِ خویش شدیم.
مضحکانه است؟ میدانم، هر چقدر که تیرگی و خمیدگیِ چهره افزون میشود، مضحک بودن به استخوان وارد میشود و جان را به عفونتی درگیر میکند که علاج ندارد.
از ما بگذریم جان دل؛ تو را بخوانیم یا بنویسیم.
سیه گیسویِ لحظاتم، در پسِ هر لبخندی که به صورت چسباندهام، تویی پشت آن پوستِ خاموش بوده که حرف میزده و مرا از اخبارِ ساعاتِ آفتاب رنگم، بازمیداشته.
میخواستم چندی پیش، قهوه خانه را ترک گفته، به سوی ساختمانی که در آن سکونت داری بیایم.
میخواستم دوباره به بالکنِ پوشیده از پیچکت خیره شوم و با افکارم صدایت زنم تا جسمت را که موی هایت نیمی از آن را میبوید، بنگرم.
می آمدی داخل بالکن، با آبپاشی قرمز رنگ و لبخندی گلگون که مزین به شکوفه های گیلاس بود.
نگاهت در من میریخت و من احساس میکردم، بارانی را که به رویم باریده و سپس در سینه تپندهام به بنفشه ای وحشی بدیل میشد.
اما نشد، نتوانستم، نیامدنم، یادآور نیامدنت شد.
یادت هست؟ چقدر بالکن را نگریستم، چقدر صدایت کردم و نیامدی؟
جانم میسوخت، چشمم میسوخت و آن بارانی که از حضورت به تنم میریخت، از چشمم خون میشد و بیرون میجهید.
نیامدم چون یادت را نیاوردی، با گذشتهای زهرآلود رهایم کردی و درونِ حیرت و سوگواری برای نداشتنت، خفه ام کردی.
مسیرِ قهوه خانه را مجدد در پیش گرفتم، چند چایِ تلخ، چند نخ سیگار، غبارِ گوشهی لب.
و تو باز در اعماق جسمِ سرخم مدفون شدی و دلتنگیات زخمی بر رگهای ضربان گرفتهی مشتِ افتاده در میانِ استخوان هایم شد.
این رفتن ها چیست که بر تنم جای میگذاری؟
کمی خودت را خاطره کن بر چهرهام، کمی بوسه بر لبهایم بگذار که از رنج نشکنند.
این رفتن ها چیست؟ مگر قلبت از کار افتاده؟ مگر خالی شدهای از روح؟
کمی خوشهی گندمِ چشمانت را بر من آویز کن تا لایق رحمت شوم، رفتن که تکیدهام میکند.
بمان، بمان که بشود برایت ابرهارا خواند و در دلِ غم های طاقت فرسا، کمی بر روی گیسوانت خندید.
کمی خودت را خاطره کن بر چهرهام، کمی بوسه بر لبهایم بگذار که از رنج نشکنند.
این رفتن ها چیست؟ مگر قلبت از کار افتاده؟ مگر خالی شدهای از روح؟
کمی خوشهی گندمِ چشمانت را بر من آویز کن تا لایق رحمت شوم، رفتن که تکیدهام میکند.
بمان، بمان که بشود برایت ابرهارا خواند و در دلِ غم های طاقت فرسا، کمی بر روی گیسوانت خندید.
نگاهی نو میخواهم، لااقل بشود با او چند جلدی کتاب نوشت.
با این خیرگی های کهنه ای که من دارم، جهان پوسیده تر از هر زمانی، در مقابلم راه میرود.
به دنبال قطعه ای شعر میگردم که بشود درونش خودم را پیدا کنم، یا حداقل گوشی باشد که سخنان خاموشِ سقوط را برایم معنا کند.
لبخندی مترادفِ کودکی هایم میخواهم یا افتادنی که زانوان را به زخم میکشاند و آن سکوتی که میگفتی( درد نداشت، من خوبم.)
اما سوزشِ سنگریزه های خجالت و ندامت جانت را مملو میکرد.
نظارهگرِ انتظارم تا خسته شود، خشک شود و پودر شود و به دیاری دیگر رهسپار شود.
اوراقم را هم کاش با خودش ببرد، من، این آدمکی که خزعبلِ روی هم تلنبار میکند، دیگر ذرهای علاقه به پرورشِ سخنانِ چرکِ در هم لولیده ندارد.
با این خیرگی های کهنه ای که من دارم، جهان پوسیده تر از هر زمانی، در مقابلم راه میرود.
به دنبال قطعه ای شعر میگردم که بشود درونش خودم را پیدا کنم، یا حداقل گوشی باشد که سخنان خاموشِ سقوط را برایم معنا کند.
لبخندی مترادفِ کودکی هایم میخواهم یا افتادنی که زانوان را به زخم میکشاند و آن سکوتی که میگفتی( درد نداشت، من خوبم.)
اما سوزشِ سنگریزه های خجالت و ندامت جانت را مملو میکرد.
نظارهگرِ انتظارم تا خسته شود، خشک شود و پودر شود و به دیاری دیگر رهسپار شود.
اوراقم را هم کاش با خودش ببرد، من، این آدمکی که خزعبلِ روی هم تلنبار میکند، دیگر ذرهای علاقه به پرورشِ سخنانِ چرکِ در هم لولیده ندارد.
برایم نوشته بود: میانِ فغان و رنج، جایی که سکوت بر خطِ شکستهی زخم و چرک قدم میزند؛ تورا خواهم نوشید، که از احوالاتِ ناخوش رها شده و رانده شوم از دوزخی که روزهای تاول زدهی زندگیام، مرا به آن وارد کرده بودند.
تورا میجویم بعد از ریزشِ دانه های داغِ آفتاب، بعد از خمیازهی خستهی شقایق ها و پشتِ باغاتِ گردویِ همسایه که بارانِ تابستانه، ناگه به تاول های تنِ درختهایش، ضماد شده.
تورا مییابم در مسیری که رود میجهد بر جسمِ ذغالیِ سنگها و میرود که پنهان شود در آوازِ چکاوک ها.
تورا، میبینم در جریانِ لبخند هایِ اقاقیا که بر روی زمین چکیده میشود و عطرش فرار میکند از میانِ لبهایش.
تورا، در سکوتِ آهستهی نگاهم پیدا میکنم، که نشسته در انتظارِ من، همهی آن تکاپویِ سبزم را در خود به تصویر کشیده است.
تورا مییابم در مسیری که رود میجهد بر جسمِ ذغالیِ سنگها و میرود که پنهان شود در آوازِ چکاوک ها.
تورا، میبینم در جریانِ لبخند هایِ اقاقیا که بر روی زمین چکیده میشود و عطرش فرار میکند از میانِ لبهایش.
تورا، در سکوتِ آهستهی نگاهم پیدا میکنم، که نشسته در انتظارِ من، همهی آن تکاپویِ سبزم را در خود به تصویر کشیده است.