در انزوایِ شب، آنجایی که بوسه هایت میانِ لبانم کشف شد، جهانی دیگر در من شروع به شکل گرفتن کرد، جهانی به نامِ دوست داشتنِ تو.
شانه ات را بیاور، بگذار سرم بر رویش فرو بریزد و از میانِ همهی آن افکار شلخته و بو گرفته، دوستت دارم هایم را ببینی که برایت پیچکِ سبزی میشوند و خودرا به وجودت آویزان میکنند.
قسم به قلم که وجودِ تورا شرح داد و سوگند به ورق های کاهیِ دفترم که یادت را زنده نگاه داشت؛ من از عمق واژه ها میگویم که به تو گرفتارم و گمان نکن که آسوده است چنین درگیریای، من احوالاتم چنان به تو بسته شده است که با هر نگهِ خاموشت، آتشی سینهام را در بر میگیرد و روحم را به خاکستر مینشاند.
سپس آجر های خانهی مادربزرگ در هم میشکند و به همراهش همهی کودکیِ مرا نیز در خود خرد میکند و از من و آینده و آن خرافاتی که نامش را سرنوشت گذاشته بودند، مشتی خاک میماند که جسدش در کوچهی تنگ و تاریکی زیرِ لگد های باد از یاد میرود.
ارغوان میدانی آدم ها چگونه اند؟
جمجمهای هستند خالی از تفکر و سینهای مخروبه از غم دارند؛ اینها نهایت پنج دهه از زندگی را زیرِ طاقِ ابروی یاری یا میخانهای تاب میآورند.
در نهایت نیز مسخ شده توسط آن سینهی به خون آمدهاشان، به مرگی در سکوت آویخته میشوند.
جمجمهای هستند خالی از تفکر و سینهای مخروبه از غم دارند؛ اینها نهایت پنج دهه از زندگی را زیرِ طاقِ ابروی یاری یا میخانهای تاب میآورند.
در نهایت نیز مسخ شده توسط آن سینهی به خون آمدهاشان، به مرگی در سکوت آویخته میشوند.
از نامههایی که میانِ جویبار جان میدادند.
اینجا از دین داری میگویند و بر قرصی نان، حلال و حرام مهر میکنند؛ گیسوان را به زیرِ شب میکشند که مبادا چشمانِ مخالف را شهوتِ خیرگی جریحه دار کند.
سپس دورتر در گوشهای با وجناتِ ملائکه، کفر بر دهان میکوبند و مرگِ بی گناه بر زمین میریزند.
سپس دورتر در گوشهای با وجناتِ ملائکه، کفر بر دهان میکوبند و مرگِ بی گناه بر زمین میریزند.
خطاب به تو میگویم، بازآ تا درختان بخوانند و سبزیِ خزه های خانهی دلم از حضورت به شرم بیایند و رنگ ببازند.
متروکیِ پیکرم را از بین ببر، صورتِ غبار گرفته ام را با بوسهای از خود تطهیر کن و تنها وجود، نگاه و انحنای لبانِ مرا درونِ گودالِ سرخِ سینه ات جای بده.
متروکیِ پیکرم را از بین ببر، صورتِ غبار گرفته ام را با بوسهای از خود تطهیر کن و تنها وجود، نگاه و انحنای لبانِ مرا درونِ گودالِ سرخِ سینه ات جای بده.
باور کن اگر مرا کمی بیشتر مینگریستی، کمی بیشتر صبر میکردی، در نگاه هایم کنجکاو میشدی و دوری را بر بوسه هایمان ترجیح نمیدادی؛ متوجه میشدی در اعماق من در آنجایی که خورشید نمیتابد و ستاره ای زاده نمیشود، تویی حضور دارد که پناه است، نور است و سپیدهی شبهای غبار گرفته و خونینِ من است.
من تنها میدانم، او رسید، از دور، از لا به لای کوه ها و آبشار ها و صخره های صعب العبور، قلبم را درونِ نگاهش ریخت و آنگاه دیدم که درونِ مویرگهای به هم پیچیدهاش، نفس میکشم.
نگاهم کن که بیزارم من از خیرگیِ مردم، از پیچیدگیِ لبخند های غریبهای که تنم را میگردند و جز جز پیکرم را میلرزانند، تنفر دارم.
دستم را بگیر و بیا که در ابرها پرسه زنیم، اغراق است؟ بگذار باشد جانم، من و تو در کنار هم بزرگترین اغراقِ نفس های طویل زندگیام هستیم.
بگذار با تو یکی باشم نه با غیر؛ من از این آدمک های طناز و هزار رنگ که یقهام را می چسبند و وادارم میکنند که خودم نباشم آزردهام.
من را بگیر ببر به جایی، گوشه ای، کنجی؛ که تنها تو نظر کنی و من نظرت را ببوسم و ببوسم تا لب هایم عطرِ تلخیِ افتاده درونِ دیدگانت را بر تن بزنند و روحم از یاسِ حضورت مملو گردد.
دستم را بگیر و بیا که در ابرها پرسه زنیم، اغراق است؟ بگذار باشد جانم، من و تو در کنار هم بزرگترین اغراقِ نفس های طویل زندگیام هستیم.
بگذار با تو یکی باشم نه با غیر؛ من از این آدمک های طناز و هزار رنگ که یقهام را می چسبند و وادارم میکنند که خودم نباشم آزردهام.
من را بگیر ببر به جایی، گوشه ای، کنجی؛ که تنها تو نظر کنی و من نظرت را ببوسم و ببوسم تا لب هایم عطرِ تلخیِ افتاده درونِ دیدگانت را بر تن بزنند و روحم از یاسِ حضورت مملو گردد.
چه دارم من؟ جز آن دو سرخ خاموش که تا بخواهند خودرا در واژهای بغلتانند، نفس در گلو خنجر میشود.
و چه میشود کرد با این واقعهی مسکوت؟ جز مرهم گذاشتن بر رویش و تو نمیدانی این ضمادی که پوستِ گلو را میبلعد چه بر سرِ آن همهمههای سینه میآورد که میخواستند خودرا بروز دهند تا بر چهرهای بنشینند، تا کسی، تا چیزی، تا حتی شیای، مطلع شود انسانی در لا به لای خفگیهای خون آلودش قصد دارد چند جملهای زندگی کند.
و چه میشود کرد با این واقعهی مسکوت؟ جز مرهم گذاشتن بر رویش و تو نمیدانی این ضمادی که پوستِ گلو را میبلعد چه بر سرِ آن همهمههای سینه میآورد که میخواستند خودرا بروز دهند تا بر چهرهای بنشینند، تا کسی، تا چیزی، تا حتی شیای، مطلع شود انسانی در لا به لای خفگیهای خون آلودش قصد دارد چند جملهای زندگی کند.
باور کن میخواهم که گوشه نباشم، در میان باشم، جایی در معرض نگاههای درشت و خیره.
میخواهم که کناره نباشم، خاک گرفته و سر به زیر همچون اسبابِ خانه که رنگ از رخ پرانده و توانِ خودرا از دست داده و حال در تاریکیِ انباریِ نمور، تنهایی به دندان میکشد، نباشم.
اما، آه امان از این اما ها که تا حلق بالا می آیند از حفرهی دهان خارج میشوند و همه چیز را در ناامیدی فرو میبرند.
گوش کن، گوش بسپار به من؛ میخواستم همچون درختی سبز باشم، با نگرشی روشن و لبخندی باد زده که لا به لایِ انحنایش به هو هو میپردازد.
کاج باشم، صنوبر باشم و ترس گرما و سرما مرا نرنجاند.
اما نشد، پیچکی مانده در بورانِ اردبیل شدهام، خاموش و سرد و پیچیده در پوسته ای از یخ.
و نمیدانم، شاید ریشه دواندن من در این خاک اشتباه بوده یا اشتباه از خاک بوده که مرا پس نزده، شاید هم در خلقت، که نگذاشت صنوبر باشم یا کاج یا بوتهچایای در گیلان.
مقصر کیست؟ خودم؟ باید منتظر بمانم زمستان، بهار بپوشد و من خرمیِ خویش را بیابم؟
و سپس حضوری شوم درونِ باغچه ای از حال رفته و با خیالِ جنگلِ مملو از چلچلهی پرندگان، خورشید در حلق ریزم؟
نمیدانم و این ندانستن دست برده به روحِ دردمندم و آن را بیشتر، به غمی آغشته میکند که مستحقش نیست و تبی بر جان می آویزد که جز داغیِ اشکهای ریخته شده در خفا هیچ ضمادی، برای التیامش نیست.
میخواهم که کناره نباشم، خاک گرفته و سر به زیر همچون اسبابِ خانه که رنگ از رخ پرانده و توانِ خودرا از دست داده و حال در تاریکیِ انباریِ نمور، تنهایی به دندان میکشد، نباشم.
اما، آه امان از این اما ها که تا حلق بالا می آیند از حفرهی دهان خارج میشوند و همه چیز را در ناامیدی فرو میبرند.
گوش کن، گوش بسپار به من؛ میخواستم همچون درختی سبز باشم، با نگرشی روشن و لبخندی باد زده که لا به لایِ انحنایش به هو هو میپردازد.
کاج باشم، صنوبر باشم و ترس گرما و سرما مرا نرنجاند.
اما نشد، پیچکی مانده در بورانِ اردبیل شدهام، خاموش و سرد و پیچیده در پوسته ای از یخ.
و نمیدانم، شاید ریشه دواندن من در این خاک اشتباه بوده یا اشتباه از خاک بوده که مرا پس نزده، شاید هم در خلقت، که نگذاشت صنوبر باشم یا کاج یا بوتهچایای در گیلان.
مقصر کیست؟ خودم؟ باید منتظر بمانم زمستان، بهار بپوشد و من خرمیِ خویش را بیابم؟
و سپس حضوری شوم درونِ باغچه ای از حال رفته و با خیالِ جنگلِ مملو از چلچلهی پرندگان، خورشید در حلق ریزم؟
نمیدانم و این ندانستن دست برده به روحِ دردمندم و آن را بیشتر، به غمی آغشته میکند که مستحقش نیست و تبی بر جان می آویزد که جز داغیِ اشکهای ریخته شده در خفا هیچ ضمادی، برای التیامش نیست.
+من برای تو چه هستم؟
-چه میخواهی باشی؟
+یک آشنا.
-آشناها چگونه اند؟
+کمی که خیره شوند، نگاه هارا می شناسند.
-کلمات درونِ آن نگاه هارا چه، میخوانند؟
+گمان نکنم.
-نزدیک تر از آشناها باش.
+چه باشم؟
-رگی سرخ، نشسته در سپیدهی چشمم.
+آنقدر نزدیک؟
-آری، آنقدر نزدیک که اگر دیگران مرا شناختند یا توانستند چیزی از من بخوانند، تورا درونم بیابند که جریان داری و در جانم تپیده میشوی.
-چه میخواهی باشی؟
+یک آشنا.
-آشناها چگونه اند؟
+کمی که خیره شوند، نگاه هارا می شناسند.
-کلمات درونِ آن نگاه هارا چه، میخوانند؟
+گمان نکنم.
-نزدیک تر از آشناها باش.
+چه باشم؟
-رگی سرخ، نشسته در سپیدهی چشمم.
+آنقدر نزدیک؟
-آری، آنقدر نزدیک که اگر دیگران مرا شناختند یا توانستند چیزی از من بخوانند، تورا درونم بیابند که جریان داری و در جانم تپیده میشوی.
ما؟ وهمی بودیم افتاده درونِ چشمان من، که با پلکی برهم ساییدن از نگاهم سقوط کردیم و تکه تکه شدیم.
آنه روشنایِ پلکانِ من؛ حالت خوب است؟
دم دمای صبح بود و من دلتنگیِ غلیظی را در خونِ خویش برایِ تو احساس میکردم که در رگ هایم جریان گرفته بود و تا قلبم پیش میرفت.
گرگ و میشی احوالاتِ آسمان را دگرگون کرده و احتمال میرود ماه، معشوقهی سرخ و زردی گرفتهی خودرا رها نمیکند.
من هم به آن نقرهگونِ کروی، حسد میورزم؛ لااقل چند سوایی با یارِ گیسو گداختهی خویش میگذراند.
من چه؟ که در پیِ تکه نامهای از تو شب و روز را در هم میآمیزم و هیچ چیز حتی خبری از غریبهای دور هم، به سراغم نمی آید.
آنه، دلم تنگِ نوازش هایت است، آخ از آن بوسه های ملایمت که بر گوش مینشست و نوایی نرم میشد در جانم.
چقدر دل از دوری ات فشرده شده است، کاش بیایی در این کلبه خرد، در این آشفتگیِ روزگارم، گره بزنی تنت را به تنم و کلماتِ گرمت را روانه ام کنی.
میدانی، شب ها خوابِ قدومت را میبینم که از پله های چوبیِ کلبه بالا میآیند، صدایشان قبل از خودشان تنم را میلرزاند و بعد سایهی موقر و مهربانت است که در نگاهم جای میگیرد.
اما هیچگاه خودت را نمیبینم.
بیداری سیلیای میشود بر رویِ گونهام و مرا از طنابِ دارِ رویای تو، پایین میکشد.
جانکم بیا، بیا و زنانگیِ لبخندت را به زمختیِ چهرهام بچسبان و مرا از مصیبت دلتنگی نجات بده.
من به تو، به تار تارِ گیسوانِ تو و به آفتابِ افتاده از لای پنجرهی کهنهی کلبه بر رویِ صورتت، نیازمندم.
دم دمای صبح بود و من دلتنگیِ غلیظی را در خونِ خویش برایِ تو احساس میکردم که در رگ هایم جریان گرفته بود و تا قلبم پیش میرفت.
گرگ و میشی احوالاتِ آسمان را دگرگون کرده و احتمال میرود ماه، معشوقهی سرخ و زردی گرفتهی خودرا رها نمیکند.
من هم به آن نقرهگونِ کروی، حسد میورزم؛ لااقل چند سوایی با یارِ گیسو گداختهی خویش میگذراند.
من چه؟ که در پیِ تکه نامهای از تو شب و روز را در هم میآمیزم و هیچ چیز حتی خبری از غریبهای دور هم، به سراغم نمی آید.
آنه، دلم تنگِ نوازش هایت است، آخ از آن بوسه های ملایمت که بر گوش مینشست و نوایی نرم میشد در جانم.
چقدر دل از دوری ات فشرده شده است، کاش بیایی در این کلبه خرد، در این آشفتگیِ روزگارم، گره بزنی تنت را به تنم و کلماتِ گرمت را روانه ام کنی.
میدانی، شب ها خوابِ قدومت را میبینم که از پله های چوبیِ کلبه بالا میآیند، صدایشان قبل از خودشان تنم را میلرزاند و بعد سایهی موقر و مهربانت است که در نگاهم جای میگیرد.
اما هیچگاه خودت را نمیبینم.
بیداری سیلیای میشود بر رویِ گونهام و مرا از طنابِ دارِ رویای تو، پایین میکشد.
جانکم بیا، بیا و زنانگیِ لبخندت را به زمختیِ چهرهام بچسبان و مرا از مصیبت دلتنگی نجات بده.
من به تو، به تار تارِ گیسوانِ تو و به آفتابِ افتاده از لای پنجرهی کهنهی کلبه بر رویِ صورتت، نیازمندم.
یادداشت های مردِ کلبه نشین برای آنهاش.
بر روی گیسویِ سپید باد میرقصیم و طنابِ شب های طولانی را بر گردن میاندازیم.
افلاک درونِ دستانمان جای میگیرند و ابرها آرام آرام در چشم هایمان باران میشوند.
نوازشی مطلوب از درختان چنار، پوستمان را میمکد و از همهی آن کدر شدهی آسیب پذیر، استخوان های مرطوب شده با خون برجای میگذارد.
پایین تر که میرویم، در کنجی تیره که به خاک آغشته و سنگلاخ در خود چپانده است، میخسبیم و چیزی همچون پردهای متشکل از خوف و وهم بر جانمان، مرگ میشود.
مرگ استخوان های مرطوبِ خون زده را میبلعد و خودرا آخرین خاطره از ما در ذهن دیگران قرار میدهد.
افلاک درونِ دستانمان جای میگیرند و ابرها آرام آرام در چشم هایمان باران میشوند.
نوازشی مطلوب از درختان چنار، پوستمان را میمکد و از همهی آن کدر شدهی آسیب پذیر، استخوان های مرطوب شده با خون برجای میگذارد.
پایین تر که میرویم، در کنجی تیره که به خاک آغشته و سنگلاخ در خود چپانده است، میخسبیم و چیزی همچون پردهای متشکل از خوف و وهم بر جانمان، مرگ میشود.
مرگ استخوان های مرطوبِ خون زده را میبلعد و خودرا آخرین خاطره از ما در ذهن دیگران قرار میدهد.
+و غبارِ مخدر غم که بر شانه ها به زیستن میپردازد چه؟
-بهمن با برف هایش شست و شویش خواهد داد.
+اگر تا رسیدنِ او، به افیون اعتیاد پیدا کردیم چه؟
-تمامِ تابستان را عشق دود میکنیم.
+عشق را چگونه میتوان دود کرد؟
-ابتدا قلبم را در آفتاب نگاهت خشک میکنم، سپس با انحنایِ سرخِ لبانت، پودرش میکنم و آنگاه همهاش را به خوردِ ریه هایمان میدهیم.
+من نیز آغوشم را به تنِ خمیدهی تو میچسبانم و آنقدر با تو در دود و دمِ عاشقی، بوسه خاکستر میکنم که دردِ خماری را از یاد ببریم.
-اینگونه آن رنج، آن غبارِ افتاده بر جان، در خود می پوسد و متلاشی میشود.
-بهمن با برف هایش شست و شویش خواهد داد.
+اگر تا رسیدنِ او، به افیون اعتیاد پیدا کردیم چه؟
-تمامِ تابستان را عشق دود میکنیم.
+عشق را چگونه میتوان دود کرد؟
-ابتدا قلبم را در آفتاب نگاهت خشک میکنم، سپس با انحنایِ سرخِ لبانت، پودرش میکنم و آنگاه همهاش را به خوردِ ریه هایمان میدهیم.
+من نیز آغوشم را به تنِ خمیدهی تو میچسبانم و آنقدر با تو در دود و دمِ عاشقی، بوسه خاکستر میکنم که دردِ خماری را از یاد ببریم.
-اینگونه آن رنج، آن غبارِ افتاده بر جان، در خود می پوسد و متلاشی میشود.
خیالهایِ نارنجی، افتاده به جانِ خیابانِ برف زدهی افکار هستند، میرقصند، میخندند و مطربی میکنند.
نواری از ردپای اشکهای آسمانِ جسم، لگدمال شده و رد پای خیالهای رنگین را در خود جای دادهاست.
ملکِ متروکهی چشم که هیچ چیز درونش نمیجنبد، ریزش مکرر ابرهای نفرین شده را مینگرد.
خورشید را کمی جستجو میکند و از او وهمی در لا به لای ابرکها مییابد.
خیالهای نارنج رنگ، رفته رفته دور میشوند، مساحت دویده شدهاشان به مذاق خیرگیهای خانهی متروک خوش نمیآید، او میخواست کسی در اطرافش یا حتی درونش پرسه بزند، حال آنها هم رفتهاند و رنگِ سکوترا مجدد به او بازگرداندهاند.
کلاغی در هوای عفونت گرفته پر زد، مسموم شد و بر تن پنجرهی خون گرفتهاش به مرگ رسید.
شوکهشد، بر پیکر او مردهای دیده میشد، جانداری که جان از دست داده بود.
مقصر میدانست وجودش را، خواست فرو ریزد، نشد، خواست به لرزه بیافتد، نشد، بوران وجودش را بر زیرِ خود دفن میکرد و او، منزجر از حضورش، برای آن سیاهکِ کشته شده، عزاداری میکرد.
نواری از ردپای اشکهای آسمانِ جسم، لگدمال شده و رد پای خیالهای رنگین را در خود جای دادهاست.
ملکِ متروکهی چشم که هیچ چیز درونش نمیجنبد، ریزش مکرر ابرهای نفرین شده را مینگرد.
خورشید را کمی جستجو میکند و از او وهمی در لا به لای ابرکها مییابد.
خیالهای نارنج رنگ، رفته رفته دور میشوند، مساحت دویده شدهاشان به مذاق خیرگیهای خانهی متروک خوش نمیآید، او میخواست کسی در اطرافش یا حتی درونش پرسه بزند، حال آنها هم رفتهاند و رنگِ سکوترا مجدد به او بازگرداندهاند.
کلاغی در هوای عفونت گرفته پر زد، مسموم شد و بر تن پنجرهی خون گرفتهاش به مرگ رسید.
شوکهشد، بر پیکر او مردهای دیده میشد، جانداری که جان از دست داده بود.
مقصر میدانست وجودش را، خواست فرو ریزد، نشد، خواست به لرزه بیافتد، نشد، بوران وجودش را بر زیرِ خود دفن میکرد و او، منزجر از حضورش، برای آن سیاهکِ کشته شده، عزاداری میکرد.
منتظر ماندهام در همان خانهای که تنِ مرا ترک گفتی، کنارِ همان پنجرهای که با یکدیگر چای مینوشیدیم و تو معتقد بودی، گس بودنِ چای، حقیقت جهان است.
دفترِ سبز رنگت را در دست دارم و اشعارت را با هر جرعه از آن نوشیدنیِ گس به جانم میریزم، میگفتی این شعر ها "من" هستند، هر وقت نبودنم خانه را ویران کرد، آنها را بخوان.
حال شعر هایت را میخوانم و منتظرم تا بیایی. خانه جسمش نه اما روحش که با خنده های تو آمیخته شده بود، بر پیکرم آوار شده و من نشسته بر روی صندلیِ محبوبت که عطرت را پوشیده با انتظاری که زخمِ دلتنگی از پیشانیاش روان است، محتاجِ آوای قدم های تو بر جسمِ این متروکهی خمیده هستیم.
دفترِ سبز رنگت را در دست دارم و اشعارت را با هر جرعه از آن نوشیدنیِ گس به جانم میریزم، میگفتی این شعر ها "من" هستند، هر وقت نبودنم خانه را ویران کرد، آنها را بخوان.
حال شعر هایت را میخوانم و منتظرم تا بیایی. خانه جسمش نه اما روحش که با خنده های تو آمیخته شده بود، بر پیکرم آوار شده و من نشسته بر روی صندلیِ محبوبت که عطرت را پوشیده با انتظاری که زخمِ دلتنگی از پیشانیاش روان است، محتاجِ آوای قدم های تو بر جسمِ این متروکهی خمیده هستیم.
به صنوبرها میمانست، در کنارِ شوری و تلخی روزگار مینشست، لبخند میزد و سبز میماند.
بر تنش خاطرات کهنِ عشقی، آفتاب سوخته شده بود که او آنهارا نه تنها عیب بلکه واقعهای زیبا میدانست.
حضور خیرگی های من را که بر جسم خود میدید، خجل میشد، با انحنای لبانش سر خم میکرد و اینگونه سلامی کوتاه و محترم درونِ روحم میچپاند.
من این حالت شرم و حیایش را دوست داشتم، او خلاصهای از نجابت و سکوتِ لطیفِ طبیعت بود که در چهرهی من مینشست و برایم دنیایی دیگر از خوب بودن را به تصویر میکشید.
بر تنش خاطرات کهنِ عشقی، آفتاب سوخته شده بود که او آنهارا نه تنها عیب بلکه واقعهای زیبا میدانست.
حضور خیرگی های من را که بر جسم خود میدید، خجل میشد، با انحنای لبانش سر خم میکرد و اینگونه سلامی کوتاه و محترم درونِ روحم میچپاند.
من این حالت شرم و حیایش را دوست داشتم، او خلاصهای از نجابت و سکوتِ لطیفِ طبیعت بود که در چهرهی من مینشست و برایم دنیایی دیگر از خوب بودن را به تصویر میکشید.