و چه دردناک میشود غم، وقتی تبدیل به خون شده از چشم ها جاری میشود و میچکاند جان را بر تنِ پوسیدهی فرشِ خانه و تبدیل میکند خانه را به قدحِ شرابی که از سمومِ استفراغ فریاد های نزده حاصل شده است و میکُشد آن چکاوکِ نشسته بر درختِ حیاط را وقتی که آوازِ زندگیاش را سر داد و سکوتِ تیره رنگی بر تنِ کوچه می پوشاند که همهی شهر بفهمند، غمِ یک انسانِ دور افتاده از حیات، چه مصیبتی به بار آورده است.
من پر شدهام از اگر ها.
اگر میماند، اگر مینشست بر رویِ دلم، اگر رفتن را به گونههایش نمیکشید، اگر سکوت را به جای بوسه بر لب هایش نمیزد، اگر خاموش نمیشد و چراغِ سینهام را نمیسوزاند.
اگر نبودش را سیلیای بر چهرهام نمیکرد و اگر من را به کنجِ غریبِ تنهایی نمیکشاند.
اگر میماند، اگر مینشست بر رویِ دلم، اگر رفتن را به گونههایش نمیکشید، اگر سکوت را به جای بوسه بر لب هایش نمیزد، اگر خاموش نمیشد و چراغِ سینهام را نمیسوزاند.
اگر نبودش را سیلیای بر چهرهام نمیکرد و اگر من را به کنجِ غریبِ تنهایی نمیکشاند.
کمی پیچیده حال و مریض گونه حرف میزنم؛ اما میشود بفهمیام؟
همان کلماتِ بیمارم را بگیری و در آغوشت تیمارشان کنی، همهی خیرگی هایم را برای خودت بوسه تعبیر کنی و مرا درونِ رگ هایت جای دهی تا هیچکس نتواند باری دیگر به من زخم بچسباند و جانم را از سمِ حضور خودش پر کند.
میشود کوچکِ غم چهرهی تو باشم؟
همان کلماتِ بیمارم را بگیری و در آغوشت تیمارشان کنی، همهی خیرگی هایم را برای خودت بوسه تعبیر کنی و مرا درونِ رگ هایت جای دهی تا هیچکس نتواند باری دیگر به من زخم بچسباند و جانم را از سمِ حضور خودش پر کند.
میشود کوچکِ غم چهرهی تو باشم؟
ذره هوایِ معلقِ تنم؛ من هم دوست داشتم از پسِ تختِ زهوار در رفته و آن نمِ پوشیده شدهی پنجرهی اتاق بر آیم.
از دیوار های کدر شدهی خانه خود را رها سازم و به دور دست، جایی میانِ دستانِ گرمِ تو خودرا سوق دهم اما، این حضورِ نا به هنگامِ فسردگی و این شوره زارِ افتاده بر رویِ سینه، همهی این خواسته هارا از من سلب و مرا در کنجِ شکستهی چهاردیواریِ استخوان پوسیده، حبس کرد.
از دیوار های کدر شدهی خانه خود را رها سازم و به دور دست، جایی میانِ دستانِ گرمِ تو خودرا سوق دهم اما، این حضورِ نا به هنگامِ فسردگی و این شوره زارِ افتاده بر رویِ سینه، همهی این خواسته هارا از من سلب و مرا در کنجِ شکستهی چهاردیواریِ استخوان پوسیده، حبس کرد.
رگهایم میگریند، به گمانم از دردِ خون حالتی که درونشان جریان دارد، گله میکنند.
آن طرف تر دستانم به گز گز افتاده اند، سینه در خود می تپد، بدون آن خرده جسمِ سرخ، بدونِ حضورِ نامنظمِ لبخند بر شریان هایش، سینه تپنده است.
رگ می گرید، چه شده اورا؟ چه دردی به زاری وا داشته است چشمانش را، آه، او که چشم ندارد.
تن خزیده زیر گرمای پتو، سردی اما تا استخوان هایش را جویده است، تن چه میگوید زیرِ لب؟ ورد؟ نه، هذیان است.
لرز گرفته اتاق را، اورا چه شده؟ مسکینِ ژنده پوشی میماند که آخرین امیدش برای زنده ماندن را از دست داده، خانه تکان میخورد، تن میگرید، رگ هذیان میگوید، دست میتپد و سینه گز گز میکند.
این هارا چه دردی زنجیر کرده است؟
آن طرف تر دستانم به گز گز افتاده اند، سینه در خود می تپد، بدون آن خرده جسمِ سرخ، بدونِ حضورِ نامنظمِ لبخند بر شریان هایش، سینه تپنده است.
رگ می گرید، چه شده اورا؟ چه دردی به زاری وا داشته است چشمانش را، آه، او که چشم ندارد.
تن خزیده زیر گرمای پتو، سردی اما تا استخوان هایش را جویده است، تن چه میگوید زیرِ لب؟ ورد؟ نه، هذیان است.
لرز گرفته اتاق را، اورا چه شده؟ مسکینِ ژنده پوشی میماند که آخرین امیدش برای زنده ماندن را از دست داده، خانه تکان میخورد، تن میگرید، رگ هذیان میگوید، دست میتپد و سینه گز گز میکند.
این هارا چه دردی زنجیر کرده است؟
من در تو خواب میرفتم و سپس درونِ نگاهت دمی از بیداری میگرفتم؛ به کجا رفتی که حال، هذیانی شدهام بر گلویِ شب و روزهای تهوع آور.
نگاهِ مجعدِ خمارت، همان تاکِ انگوری است که ذره ذره میچکد به گلوی خیرگی هایم و مرا مستِ آن طرههای سبز میکند.
من لا به لای شکستگی های خودم، آنجا که خون از رگهای پارهام بیرون میزد و عفونتی سخت بر روی پوستم میشد و آنجا که هر تکه از نگاه هایم بارشی سنگین را حمل میکردند؛ تورا دوست داشتم و تو، آه عزیزِ درد هایم، تو حتی درک نکردی چکه چکه بوسه های من از عشق برایِ توست نه محبتی سبک و گذرا.
سعی میکنم بخوانمت، خوانده نمیشوی؛ ذره ذره غم میشوی و درونِ جانم فرو میروی.
گمان میکنم تکراری شده است، کلمات و خطوط و حالت نوشتارم.
دیگر علاقه به آن خرده کلمات نمیبخشی، نگاهت چراغ نفتیِ درونِ خانهی خاموش نمیشود و لبانت به قصد بالا زدنِ گوشتِ گونههایت انحنا پیدا نمیکنند؛ شور و شوقِ آن جسمِ لاغرت کجاست؟ مگر نگفتی همهاش برای من و آن کاغذ های تکه پارهام است؟ پس چرا حال همه نوشتههایم را نخوانده میانِ کشوی میزت گذاشتهای، عطرِ تو از آنها ساطع نمیشود، چروکیده نشدهاند و از لا به لایِ شکستگیِ کلمات، غنچه های لبخندِ تو روییده نشدهاست.
دوست داشتنت تمام شده مقصود همه سخنانم؟ مگر گفته های پر از گرمایمان که از فشارِ پر قدرت خون در قلب نشات میگرفت را از یاد بردهای؟
چرا نامههایم دیگر از تو هالهای لبخند در خود ندارند جوهرِ لغزانِ نگاهم؟
نمیبینی که چقدر تکیده و درهم شدهام؟ مگر ما، جمعی از بوسه و آغوش های پر از تکرار برای هم نبودیم و فاصله را نقطهای مقابلِ عظمتِ علاقهامان نمیدانستیم؟
چرا تو مرا درونِ یادت پوشاندهای و رویم ملافهای سپید انداختهای؟
جوابم را بده دردانهی اشکهایم؛ من از برای تو نوشتن زیست میکردم، حال که تو خوانندهی حروف الفبای عشقِ من نیستی، من در این اتاقِ خالی از روشنی و مملو از اوراق های در انتظارِ هم بالین شدن با قلمِ پر شده از سیاهیِ دوستت دارم هایم چه کنم؟
دیگر علاقه به آن خرده کلمات نمیبخشی، نگاهت چراغ نفتیِ درونِ خانهی خاموش نمیشود و لبانت به قصد بالا زدنِ گوشتِ گونههایت انحنا پیدا نمیکنند؛ شور و شوقِ آن جسمِ لاغرت کجاست؟ مگر نگفتی همهاش برای من و آن کاغذ های تکه پارهام است؟ پس چرا حال همه نوشتههایم را نخوانده میانِ کشوی میزت گذاشتهای، عطرِ تو از آنها ساطع نمیشود، چروکیده نشدهاند و از لا به لایِ شکستگیِ کلمات، غنچه های لبخندِ تو روییده نشدهاست.
دوست داشتنت تمام شده مقصود همه سخنانم؟ مگر گفته های پر از گرمایمان که از فشارِ پر قدرت خون در قلب نشات میگرفت را از یاد بردهای؟
چرا نامههایم دیگر از تو هالهای لبخند در خود ندارند جوهرِ لغزانِ نگاهم؟
نمیبینی که چقدر تکیده و درهم شدهام؟ مگر ما، جمعی از بوسه و آغوش های پر از تکرار برای هم نبودیم و فاصله را نقطهای مقابلِ عظمتِ علاقهامان نمیدانستیم؟
چرا تو مرا درونِ یادت پوشاندهای و رویم ملافهای سپید انداختهای؟
جوابم را بده دردانهی اشکهایم؛ من از برای تو نوشتن زیست میکردم، حال که تو خوانندهی حروف الفبای عشقِ من نیستی، من در این اتاقِ خالی از روشنی و مملو از اوراق های در انتظارِ هم بالین شدن با قلمِ پر شده از سیاهیِ دوستت دارم هایم چه کنم؟
کسی نمیداند وقتی هوای خیالِ تو پیچ میخورد و میپیچد در سینهام، روحِ سرخ قلبِ من چه تلاطمی از دلتنگی بر پا میکند.
ما بر استخوان خود فرود آمده ایم نه بر زمینِ سخت؛ ما بر تنِ گوشتِ خود چاقو زدهایم و بر مویرگهای سرخِ چشم خود، درد خوراندهایم.
ما دست های خودرا در هم شکاندیم که مبادا بلغزند بر تنِ خشکِ زندگی.
ما خود با طنابِ گیسوانِ خود، جسم را به دار آویختیم و از جهانِ سبز پوشِ نَفَس، جدایش ساختیم.
ما دست های خودرا در هم شکاندیم که مبادا بلغزند بر تنِ خشکِ زندگی.
ما خود با طنابِ گیسوانِ خود، جسم را به دار آویختیم و از جهانِ سبز پوشِ نَفَس، جدایش ساختیم.
من آهسته در میانِ مزرعه گندمِ سکوت راه میرفتم.
قدم هایم ردی از صداهای ناموزون میشد؛ به زیستن کنار مورچه ها میاندیشیدم و اندکی طعام میخواستم از کبوتران رهگذر.
میخواستم در خلوتی از طبیعت بمیرم در نگاهِ خاک گرفتهی کفشدوزک ها.
می خواستم قدم هایم را نگاه دارم و تنی بر ابرهای خشک بزنم، بوسه های سوزانندهی خورشید را بر پوست حک کنم و تیرگیِ ناشی از آن را دوست بدارم.
من میخواستم در میانِ سکونِ درختانِ توت، لا به لای آفتاب عصرگاهی، با نگاهم برگ های سبزش را به سخن وا دار کنم و بعد از چندی، تکهای از علف های زیرِ پای درختِ پیر شوم و عمر را به دستِ بادِ گذرا بسپارم اما سکوتِ گندم ها به انتها رسید و فریادِ نا به جایِ مزرعهی زرد جامه، این خیال را تهی و پوچ کرد و حقیقت زندگیِ مضحک را به چشمانم خوراند.
قدم هایم ردی از صداهای ناموزون میشد؛ به زیستن کنار مورچه ها میاندیشیدم و اندکی طعام میخواستم از کبوتران رهگذر.
میخواستم در خلوتی از طبیعت بمیرم در نگاهِ خاک گرفتهی کفشدوزک ها.
می خواستم قدم هایم را نگاه دارم و تنی بر ابرهای خشک بزنم، بوسه های سوزانندهی خورشید را بر پوست حک کنم و تیرگیِ ناشی از آن را دوست بدارم.
من میخواستم در میانِ سکونِ درختانِ توت، لا به لای آفتاب عصرگاهی، با نگاهم برگ های سبزش را به سخن وا دار کنم و بعد از چندی، تکهای از علف های زیرِ پای درختِ پیر شوم و عمر را به دستِ بادِ گذرا بسپارم اما سکوتِ گندم ها به انتها رسید و فریادِ نا به جایِ مزرعهی زرد جامه، این خیال را تهی و پوچ کرد و حقیقت زندگیِ مضحک را به چشمانم خوراند.
به که آویخته ای خودت را که این چنین از بوسه های من امتناع میکنی؟
بنگر زبانِ شعرهای مرا که فقط در بابِ تو نوشته میشوند و تو نیم نگاهی حوالهاشان نمیکنی.
برای که هدر دادهای ذره ذره کلماتت را که حال سکوتی خیره شدهای برای من.
مگر بانگِ عشق مرا نشنیدی؟ کجاست گوش هایت؟ کجاست آن ذوقِ سبزِ نهانت که مرا به وجد میآورد؟
چرا تو دیگر، تو نیستی.
کسی شدهای که از من نیست، چشم هایت غریبه است و من با این غریبگیِ به بار آمده از نگاه هایت بارها شکسته ام.
دوباره با من آشنا شو، در همان مسیرِ ارغوانیِ پاییز پوش دوستت دارم هایت را به سوی روحم بفرست، من از دوری و فراموش کردنِ تو، سخت بیزارم.
بنگر زبانِ شعرهای مرا که فقط در بابِ تو نوشته میشوند و تو نیم نگاهی حوالهاشان نمیکنی.
برای که هدر دادهای ذره ذره کلماتت را که حال سکوتی خیره شدهای برای من.
مگر بانگِ عشق مرا نشنیدی؟ کجاست گوش هایت؟ کجاست آن ذوقِ سبزِ نهانت که مرا به وجد میآورد؟
چرا تو دیگر، تو نیستی.
کسی شدهای که از من نیست، چشم هایت غریبه است و من با این غریبگیِ به بار آمده از نگاه هایت بارها شکسته ام.
دوباره با من آشنا شو، در همان مسیرِ ارغوانیِ پاییز پوش دوستت دارم هایت را به سوی روحم بفرست، من از دوری و فراموش کردنِ تو، سخت بیزارم.
در انزوایِ شب، آنجایی که بوسه هایت میانِ لبانم کشف شد، جهانی دیگر در من شروع به شکل گرفتن کرد، جهانی به نامِ دوست داشتنِ تو.
شانه ات را بیاور، بگذار سرم بر رویش فرو بریزد و از میانِ همهی آن افکار شلخته و بو گرفته، دوستت دارم هایم را ببینی که برایت پیچکِ سبزی میشوند و خودرا به وجودت آویزان میکنند.
قسم به قلم که وجودِ تورا شرح داد و سوگند به ورق های کاهیِ دفترم که یادت را زنده نگاه داشت؛ من از عمق واژه ها میگویم که به تو گرفتارم و گمان نکن که آسوده است چنین درگیریای، من احوالاتم چنان به تو بسته شده است که با هر نگهِ خاموشت، آتشی سینهام را در بر میگیرد و روحم را به خاکستر مینشاند.
سپس آجر های خانهی مادربزرگ در هم میشکند و به همراهش همهی کودکیِ مرا نیز در خود خرد میکند و از من و آینده و آن خرافاتی که نامش را سرنوشت گذاشته بودند، مشتی خاک میماند که جسدش در کوچهی تنگ و تاریکی زیرِ لگد های باد از یاد میرود.
ارغوان میدانی آدم ها چگونه اند؟
جمجمهای هستند خالی از تفکر و سینهای مخروبه از غم دارند؛ اینها نهایت پنج دهه از زندگی را زیرِ طاقِ ابروی یاری یا میخانهای تاب میآورند.
در نهایت نیز مسخ شده توسط آن سینهی به خون آمدهاشان، به مرگی در سکوت آویخته میشوند.
جمجمهای هستند خالی از تفکر و سینهای مخروبه از غم دارند؛ اینها نهایت پنج دهه از زندگی را زیرِ طاقِ ابروی یاری یا میخانهای تاب میآورند.
در نهایت نیز مسخ شده توسط آن سینهی به خون آمدهاشان، به مرگی در سکوت آویخته میشوند.
از نامههایی که میانِ جویبار جان میدادند.
اینجا از دین داری میگویند و بر قرصی نان، حلال و حرام مهر میکنند؛ گیسوان را به زیرِ شب میکشند که مبادا چشمانِ مخالف را شهوتِ خیرگی جریحه دار کند.
سپس دورتر در گوشهای با وجناتِ ملائکه، کفر بر دهان میکوبند و مرگِ بی گناه بر زمین میریزند.
سپس دورتر در گوشهای با وجناتِ ملائکه، کفر بر دهان میکوبند و مرگِ بی گناه بر زمین میریزند.
خطاب به تو میگویم، بازآ تا درختان بخوانند و سبزیِ خزه های خانهی دلم از حضورت به شرم بیایند و رنگ ببازند.
متروکیِ پیکرم را از بین ببر، صورتِ غبار گرفته ام را با بوسهای از خود تطهیر کن و تنها وجود، نگاه و انحنای لبانِ مرا درونِ گودالِ سرخِ سینه ات جای بده.
متروکیِ پیکرم را از بین ببر، صورتِ غبار گرفته ام را با بوسهای از خود تطهیر کن و تنها وجود، نگاه و انحنای لبانِ مرا درونِ گودالِ سرخِ سینه ات جای بده.