سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
425 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
تو؟ تورا؟ نمی‌دانمت، در کنارمی و میبوسمت اما باز هم نمی‌دانمت.
برایت شاعر شده‌ام و می‌سرایم بیت هایی برای رقص گیوانت و آن هاله‌ مبهمِ لبخندت؛ اما باز هم نمی‌دانمت.
ندانسته عاشقت شده‌ام؟ نه جانم من در نخستین نگاه تورا تا استخوان شناختم و درکت کردم.
انگار زاده شده بودی که در عنبیه های من فروغ شوی.
نمی‌دانمت زیرا هر روز در نظرم، محبوب تر می‌شوی.
انگار غریبه‌ای می‌شوی که آشنا ترین من است و من بارها و بارها دچارش می‌شوم.
من نمی‌دانمت به این دلیل که در من از من بیشتری و خویش را میانِ حضور تو گم کرده‌ام.
من نمی‌دانمت آنقدر که می‌خواهم بارها بوسه شده و بر لب‌هایت بنشینم تا همه‌ی وجودِ تورا بفهمم و حفظ شوم.
باید کتابی قطور، از نگاهِ آفتاب گونه‌ی تو نوشت و سطر به سطر آن را بی وقفه خواند و درونِ ذهن به خاطر سپرد هر کلمه‌اش را.
لیلیِ من خوبی؟ ترس افتاده بود به حفره‌ی تیره‌ی سینه‌ام که چرا نامه‌ای از تو بهر پرسیدنِ احوالی از من به آغوشم نرسیده‌ است.
پیکرم عطرِ اوراق و دست خطِ کمی شکسته‌ی تورا دلتنگ است و پاسخ آخرین ورق پاره‌ای که برایت دیکته کرده بودم را هم نداده‌ای؛ جانکم اوقاتت شیرین می‌گذرد؟ مرا که در مزاری سیاه رنگ به خاک نسپرده‌ای؟ آه بسوزد دهانم اگر بخواهم گمانِ بد کنم، من فقط دلم دیوانه‌ام کرده است.
مجنونی شده‌ام که خانه‌های کاه گلی را بهر دیدنِ قهوه‌ای از چشمانِ لیلی طواف می‌کند و در نهایت هیچ چیز جز مخروبه‌های توهم عایدش نمی‌شود.
دلم خشکیِ نخلستان های ستبر است که در پی انتظارِ بوسه‌ای از لبانِ رود، کمر خم کرده‌اند.
چند جمله‌ روانه‌ی این آدمکِ دور و دست کوتاه شده از خودت بکن، من سخت به چند کلمه از حجومِ عواطفِ تو که بر رویِ کاهیِ کاغذ نقش می‌شوند، نیازمندم‌.

از نامه‌های محمود به لیلی‌اش.
مرا به انتهای درد سوق بده؛ ببر مرا به آن کویی که غم را خرد می‌کنند و می‌خورند.
هرچه خواهی کن، به غایت عشق رسان مرا و ترک گو تنم را، بگذار تَرَک بردارم و فرو ریزم و قطعه‌ای فسرده از زمین شوم.
به دست بگیر مرا و تا آن چشمه‌ی خونبارِ نگاهت ببر، درونِ آن غرق کن روحم را و غسل ده جسمم را و سپس دفن کن همه‌ام را در خاکِ عنبیه‌ات.
بگذار زجر شوم و خود را از دست دهم، بگذار زخم شده، تیره گشته و خشک شوم بر جانت؛ مرا بگیر و تکه تکه کن، هر قسمت از تنم را پودر کن و در گِل فرو ببر تا جسمِ قهوه رنگ‌ اورا بشکافد و لاله شود و بیرون آید.
مرا بگیر و بمیران، بگذار درونِ دستان تو زندگی شوم و قدحِ مرگ را سر کشم.
می‌خواهم کتاب بخوانم جانم و سخنانِ اورا در چشم هایم بریزم؛ من دیگر برای تکه حرفی از تو که ازمیانِ سرخ رگ‌های چهره‌ات بیرون می‌زد و نگاهم را به نور تبدیل می‌کرد، انتظار نمی‌کشم.
تو چه هستی؟ که هر بار وجودت فروتنی ام را به زیر می‌کشد و خودخواهی‌ام را به وجد می‌آورد، تا تورا از آنِ خویش کنم و در روحِ خود ببلعم و همه‌‌‌ات را به رگ و گوشت و استخوانِ جان، پیوند زنم.
نمی نویسد مرا، هیچ قلمِ سیاهی.
و چه دردناک می‌شود غم، وقتی تبدیل به خون شده از چشم ها جاری می‌شود و می‌چکاند جان را بر تنِ پوسیده‌ی فرشِ خانه و تبدیل می‌کند خانه را به قدحِ شرابی که از سمومِ استفراغ‌ فریاد های نزده حاصل شده است و می‌کُشد آن چکاوکِ نشسته بر درختِ حیاط را وقتی که آوازِ زندگی‌اش را سر داد و سکوتِ تیره رنگی بر تنِ کوچه می پوشاند که همه‌ی شهر بفهمند، غمِ یک انسانِ  دور افتاده از حیات، چه مصیبتی به بار آورده است.
من پر شده‌ام از اگر ها.
اگر می‌ماند، اگر می‌نشست بر رویِ دلم، اگر رفتن را به گونه‌هایش نمی‌کشید، اگر سکوت را به جای بوسه بر لب هایش نمی‌زد، اگر خاموش نمی‌شد و چراغِ سینه‌ام را نمی‌سوزاند.
اگر نبودش را سیلی‌ای بر چهره‌ام نمی‌کرد و اگر من را به کنجِ غریبِ تنهایی نمی‌کشاند‌.
کمی پیچیده حال و مریض گونه حرف میزنم؛ اما می‌شود بفهمی‌ام؟
همان کلماتِ بیمارم را بگیری و در آغوشت تیمارشان کنی، همه‌ی خیرگی هایم را برای خودت بوسه تعبیر کنی و مرا درونِ رگ هایت جای دهی تا هیچکس نتواند باری دیگر به من زخم بچسباند و جانم را از سمِ حضور خودش پر کند.
می‌شود کوچکِ غم چهره‌ی تو باشم؟
ذره‌ هوایِ معلقِ تنم؛ من هم دوست داشتم از پسِ تختِ زهوار در رفته و آن نمِ پوشیده شده‌ی پنجره‌‌ی اتاق بر آیم.
از دیوار های کدر شده‌ی خانه خود را رها سازم و به دور دست، جایی میانِ دستانِ گرمِ تو خودرا سوق دهم اما، این حضورِ نا به هنگامِ فسردگی و این شوره‌ زارِ افتاده بر رویِ سینه، همه‌ی این خواسته هارا از من سلب و مرا در کنجِ شکسته‌ی چهاردیواریِ استخوان پوسیده، حبس کرد.
رگ‌هایم می‌گریند، به گمانم از دردِ خون حالتی که درونشان جریان دارد، گله می‌کنند.
آن طرف تر دستانم به گز گز افتاده اند، سینه در خود می تپد، بدون آن خرده جسمِ سرخ، بدونِ حضورِ نامنظمِ لبخند بر شریان هایش، سینه تپنده است.
رگ می گرید، چه شده اورا‌؟ چه دردی به زاری وا داشته است چشمانش را، آه، او که چشم ندارد.
تن خزیده زیر گرمای پتو، سردی اما تا استخوان هایش را جویده است، تن چه می‌گوید زیرِ لب؟ ورد؟ نه، هذیان است.
لرز گرفته اتاق را، اورا چه شده؟ مسکینِ ژنده پوشی می‌ماند که آخرین امیدش برای زنده ماندن را از دست داده، خانه تکان میخورد، تن می‌گرید، رگ هذیان می‌گوید، دست می‌تپد و سینه گز گز می‌کند.
این هارا چه دردی زنجیر کرده است؟
من در تو خواب می‌رفتم و سپس درونِ نگاهت دمی از بیداری می‌گرفتم؛ به کجا رفتی که حال، هذیانی شده‌ام بر گلویِ شب و روزهای تهوع آور.
نگاهِ مجعدِ خمارت، همان تاکِ انگوری است که ذره ذره می‌چکد به گلوی خیرگی هایم و مرا مستِ آن طره‌های سبز می‌کند.
من لا‌ به لای شکستگی های خودم، آنجا که خون از رگ‌های پاره‌ام بیرون می‌زد و عفونتی سخت بر روی پوستم می‌شد و آنجا که هر تکه از نگاه هایم بارشی سنگین را حمل می‌کردند؛ تورا دوست داشتم و تو، آه عزیزِ درد هایم، تو حتی درک نکردی چکه چکه بوسه های من از عشق برایِ توست نه محبتی سبک و گذرا.
سعی می‌کنم بخوانمت، خوانده نمی‌شوی؛ ذره ذره غم می‌شوی و درونِ جانم فرو می‌روی.
گمان میکنم تکراری شده است، کلمات و خطوط و حالت نوشتارم.
دیگر علاقه به آن خرده کلمات نمی‌بخشی، نگاهت چراغ نفتیِ درونِ خانه‌ی خاموش نمی‌شود و لبانت به قصد بالا زدنِ گوشتِ گونه‌هایت انحنا پیدا نمی‌کنند؛ شور و شوقِ آن جسمِ لاغرت کجاست؟ مگر نگفتی همه‌اش برای من و آن کاغذ های تکه پاره‌ام است؟ پس چرا حال همه نوشته‌هایم را نخوانده میانِ کشوی میزت گذاشته‌ای، عطرِ تو از آنها ساطع نمی‌شود، چروکیده نشده‌اند و از لا به لایِ شکستگیِ کلمات، غنچه های لبخندِ تو روییده نشده‌است.
دوست داشتنت تمام شده مقصود همه سخنانم؟ مگر گفته های پر از گرمایمان که از فشارِ پر قدرت خون در قلب نشات می‌گرفت را از یاد برده‌ای؟
چرا نامه‌‌هایم دیگر از تو هاله‌ای لبخند در خود ندارند جوهرِ لغزانِ نگاهم؟
نمیبینی که چقدر تکیده و درهم شده‌ام؟ مگر ما، جمعی از بوسه و آغوش های پر از تکرار برای هم نبودیم و فاصله را نقطه‌ای مقابلِ عظمتِ علاقه‌امان نمی‌دانستیم؟
چرا تو مرا درونِ یادت پوشانده‌ای و رویم ملافه‌ای سپید انداخته‌ای؟
جوابم را بده دردانه‌‌ی اشک‌هایم؛ من از برای تو نوشتن زیست می‌کردم، حال که تو خواننده‌ی حروف الفبای عشقِ من نیستی، من در این اتاقِ خالی از روشنی و مملو از اوراق های در انتظارِ هم بالین شدن با قلمِ پر شده از سیاهیِ دوستت دارم هایم چه کنم؟
کسی نمی‌داند وقتی هوای خیالِ تو پیچ می‌خورد و می‌پیچد در سینه‌ام، روحِ سرخ قلبِ من چه تلاطمی از دلتنگی بر پا می‌کند.
ما بر استخوان خود فرود آمده ایم نه بر زمینِ سخت؛ ما بر تنِ گوشتِ خود چاقو زده‌ایم و بر مویرگ‌های سرخِ چشم خود، درد خورانده‌ایم.
ما دست های خودرا در هم شکاندیم که مبادا بلغزند بر تنِ خشکِ زندگی.
ما خود با طنابِ گیسوانِ خود، جسم را به دار آویختیم و از جهانِ سبز پوشِ نَفَس، جدایش ساختیم.
من آهسته در میانِ مزرعه گندمِ سکوت راه می‌رفتم.
قدم هایم ردی از صداهای ناموزون می‌شد؛ به زیستن کنار مورچه ها می‌اندیشیدم و اندکی طعام می‌خواستم از کبوتران رهگذر.
می‌خواستم در خلوتی از طبیعت بمیرم در نگاهِ خاک گرفته‌ی کفشدوزک ها.
می خواستم قدم هایم را نگاه دارم و تنی بر ابرهای خشک بزنم، بوسه های سوزاننده‌ی خورشید را بر پوست حک کنم و تیرگیِ ناشی از آن را دوست بدارم.
من می‌خواستم در میانِ سکونِ درختانِ توت، لا به لای آفتاب عصرگاهی، با نگاهم برگ های سبزش را به سخن وا دار کنم و بعد از چندی، تکه‌‌ای از علف های زیرِ پای درختِ پیر شوم و عمر را به دستِ بادِ گذرا بسپارم اما سکوتِ گندم ها به انتها رسید و فریادِ نا به جایِ مزرعه‌ی زرد جامه، این خیال را تهی و پوچ کرد و حقیقت زندگیِ مضحک را به چشمانم خوراند.
به که آویخته ای خودت را که این چنین از بوسه های من امتناع می‌کنی؟
بنگر زبانِ شعرهای مرا که فقط در بابِ تو نوشته می‌شوند و تو نیم نگاهی حواله‌اشان نمی‌کنی.
برای که هدر داده‌ای ذره ذره کلماتت را که حال سکوتی خیره شده‌ای برای من.
مگر بانگِ عشق مرا نشنیدی؟ کجاست گوش هایت؟ کجاست آن ذوقِ سبزِ نهانت که مرا به وجد می‌آورد؟
چرا تو دیگر، تو نیستی.
کسی شده‌ای که از من نیست، چشم هایت غریبه است و من با این غریبگیِ به بار آمده از نگاه هایت بارها شکسته ام.
دوباره با من آشنا شو، در همان مسیرِ ارغوانیِ پاییز پوش دوستت دارم هایت را به سوی روحم بفرست، من از دوری و فراموش کردنِ تو، سخت بیزارم.