بر روی قالیِ سرخ خانه نشستهام، آبنباتِ کنجدی با دمایِ چای بر رویِ زبانم ذوب میشود و طعم شیرینش، بر تنِ تلخم تضاد میشود.
میاندیشم به اینکه بعد نوشیدنِ چای به خود مقداری فکر بخورانم و خواب بروم یا اینکه با شیای برنده، رگِ دستانم را از خونهای تیره رنگ تهی و چشمانم را از سکوتی سیاه مملو کنم.
میاندیشم به اینکه بعد نوشیدنِ چای به خود مقداری فکر بخورانم و خواب بروم یا اینکه با شیای برنده، رگِ دستانم را از خونهای تیره رنگ تهی و چشمانم را از سکوتی سیاه مملو کنم.
همین قطعه های خرد و کوچک را هم اگر از من بگیرند دیگر چه باقی میماند که موجب بقایم شود؟
قطعه های خرد و کوچک چیست؟
آه مرواریدِ لرزانِ نگاهم؛ همین لبخندِ نصفه و نیمهی تو، همین خیرگیِ مملو از فروغ ستارهها، همین دقایقی که صرف میکند صدایت که صدایم را به وجد آورد، همین نفسهای خشکِ درونِ سینه.
همین هارا اگر از من بگیرند، چیزِ دیگری برایم نمیماند که زندگی را قدم بزنم و برای نورِ فردایی که وعدهی طلوع داده، انتظار بکشم.
قطعه های خرد و کوچک چیست؟
آه مرواریدِ لرزانِ نگاهم؛ همین لبخندِ نصفه و نیمهی تو، همین خیرگیِ مملو از فروغ ستارهها، همین دقایقی که صرف میکند صدایت که صدایم را به وجد آورد، همین نفسهای خشکِ درونِ سینه.
همین هارا اگر از من بگیرند، چیزِ دیگری برایم نمیماند که زندگی را قدم بزنم و برای نورِ فردایی که وعدهی طلوع داده، انتظار بکشم.
جهان کوچک است، آنقدر کوچک که میشود همهی آنرا درونِ چشمانت تماشا کرد.
هیچ چیز ندارم، انگار نویسندهای هستم که با سهل انگاری خودش تمامِ دست نوشته هایش را سوزانده و حال بر رویِ جسدِ خاکستر شده آنها، اشکِ شور میریزد.
چیزی شبیه به مردن در خود احساس میکنم، چیزی شبیه به تمام شدن.
گویی همه احوالاتِ خوشم را وبا کشته و اکنون جز دهکدهی خالی از سکنهی جسمم، چیزِ دیگری باقی نمانده است.
گویی همه احوالاتِ خوشم را وبا کشته و اکنون جز دهکدهی خالی از سکنهی جسمم، چیزِ دیگری باقی نمانده است.
شمارا دوست دارم؛ شمایی که از مایی و دور از ما، جانی و دور افتاده از جان، پنجرهای هستی دور شده از خانه، نگاهی هستی افتاده از چشم و حضوری هستی که خالی مانده صندلیاش.
شمارا دوست دارم؛ شمایی را که در روح نشستهای و نبودنت را بر تنِ قلب پوشاندهای.
شمارا دوست دارم؛ شمایی را که در روح نشستهای و نبودنت را بر تنِ قلب پوشاندهای.
گاهی یادِ مرا ببوس، لبخندی از من را به خاطر بیاور و با او به گفتگو بپرداز؛ بگذار دلخوش باشم به اینکه تو در دور دست ترین نقطه از این سرزمین، در فاصلهای که دل هایمان با آن گلاویز شدهاند، اندکی از من را در خود محبوس کردهای.
ماندنت بهر چه است اگر فقط میخواهی هالهای خاموش از خود بر پیکرم بی اندازی؟
برو بندهی خدا، برو انسانی که خالق عواطفم بودی و به همان ذره ذره مخلوقی که خودت آفریدی و پرورشش دادی هم رحم نکردی.
مسیرِ ییلاقیِ نگاهِ من به زیرِ شورزارِ حضورِ خفه کنندهی تو رفتهاست؛ میتوانی بروی و در کویرِ جانِ خود مشت مشت آفتاب بر حلقت بریزی، باغچهی نعنای قلبِ من دیگر پایِ گزافه گویی هایِ لبخندهایت نمینشیند.
برو بندهی خدا، برو انسانی که خالق عواطفم بودی و به همان ذره ذره مخلوقی که خودت آفریدی و پرورشش دادی هم رحم نکردی.
مسیرِ ییلاقیِ نگاهِ من به زیرِ شورزارِ حضورِ خفه کنندهی تو رفتهاست؛ میتوانی بروی و در کویرِ جانِ خود مشت مشت آفتاب بر حلقت بریزی، باغچهی نعنای قلبِ من دیگر پایِ گزافه گویی هایِ لبخندهایت نمینشیند.
ذهنم که خالی میشود زندگی سیلیای شده بر رویِ پوستِ لجن گرفتهی صورتم مینشیند؛ دهان باز میکند و میخواهد یاوههای گندیدهاش را حواله گلوی مغزم کند.
مقاومت مرا که مینگرد، دست برده جمجمهام را میشکند و درونش را از آبِ گلآلوده فکرهای زهرماری لبریز میکند، سپس مرا گوشهای گذاشته و به دلقکی که از استخوانِ شکستهی سرش خونابههای تفکراتِ گِل شده جاری میشود، لبخندِ مضحک میزند.
مقاومت مرا که مینگرد، دست برده جمجمهام را میشکند و درونش را از آبِ گلآلوده فکرهای زهرماری لبریز میکند، سپس مرا گوشهای گذاشته و به دلقکی که از استخوانِ شکستهی سرش خونابههای تفکراتِ گِل شده جاری میشود، لبخندِ مضحک میزند.
در میان کلمات قدم میزنم تا بتوانم جملهای یافته خودرا شرح دهم؛ اما جز پوسته های سیاهِ سکوت هیچ چیز نمییابم.
تو؟ تورا؟ نمیدانمت، در کنارمی و میبوسمت اما باز هم نمیدانمت.
برایت شاعر شدهام و میسرایم بیت هایی برای رقص گیوانت و آن هاله مبهمِ لبخندت؛ اما باز هم نمیدانمت.
ندانسته عاشقت شدهام؟ نه جانم من در نخستین نگاه تورا تا استخوان شناختم و درکت کردم.
انگار زاده شده بودی که در عنبیه های من فروغ شوی.
نمیدانمت زیرا هر روز در نظرم، محبوب تر میشوی.
انگار غریبهای میشوی که آشنا ترین من است و من بارها و بارها دچارش میشوم.
من نمیدانمت به این دلیل که در من از من بیشتری و خویش را میانِ حضور تو گم کردهام.
من نمیدانمت آنقدر که میخواهم بارها بوسه شده و بر لبهایت بنشینم تا همهی وجودِ تورا بفهمم و حفظ شوم.
برایت شاعر شدهام و میسرایم بیت هایی برای رقص گیوانت و آن هاله مبهمِ لبخندت؛ اما باز هم نمیدانمت.
ندانسته عاشقت شدهام؟ نه جانم من در نخستین نگاه تورا تا استخوان شناختم و درکت کردم.
انگار زاده شده بودی که در عنبیه های من فروغ شوی.
نمیدانمت زیرا هر روز در نظرم، محبوب تر میشوی.
انگار غریبهای میشوی که آشنا ترین من است و من بارها و بارها دچارش میشوم.
من نمیدانمت به این دلیل که در من از من بیشتری و خویش را میانِ حضور تو گم کردهام.
من نمیدانمت آنقدر که میخواهم بارها بوسه شده و بر لبهایت بنشینم تا همهی وجودِ تورا بفهمم و حفظ شوم.
باید کتابی قطور، از نگاهِ آفتاب گونهی تو نوشت و سطر به سطر آن را بی وقفه خواند و درونِ ذهن به خاطر سپرد هر کلمهاش را.
لیلیِ من خوبی؟ ترس افتاده بود به حفرهی تیرهی سینهام که چرا نامهای از تو بهر پرسیدنِ احوالی از من به آغوشم نرسیده است.
پیکرم عطرِ اوراق و دست خطِ کمی شکستهی تورا دلتنگ است و پاسخ آخرین ورق پارهای که برایت دیکته کرده بودم را هم ندادهای؛ جانکم اوقاتت شیرین میگذرد؟ مرا که در مزاری سیاه رنگ به خاک نسپردهای؟ آه بسوزد دهانم اگر بخواهم گمانِ بد کنم، من فقط دلم دیوانهام کرده است.
مجنونی شدهام که خانههای کاه گلی را بهر دیدنِ قهوهای از چشمانِ لیلی طواف میکند و در نهایت هیچ چیز جز مخروبههای توهم عایدش نمیشود.
دلم خشکیِ نخلستان های ستبر است که در پی انتظارِ بوسهای از لبانِ رود، کمر خم کردهاند.
چند جمله روانهی این آدمکِ دور و دست کوتاه شده از خودت بکن، من سخت به چند کلمه از حجومِ عواطفِ تو که بر رویِ کاهیِ کاغذ نقش میشوند، نیازمندم.
پیکرم عطرِ اوراق و دست خطِ کمی شکستهی تورا دلتنگ است و پاسخ آخرین ورق پارهای که برایت دیکته کرده بودم را هم ندادهای؛ جانکم اوقاتت شیرین میگذرد؟ مرا که در مزاری سیاه رنگ به خاک نسپردهای؟ آه بسوزد دهانم اگر بخواهم گمانِ بد کنم، من فقط دلم دیوانهام کرده است.
مجنونی شدهام که خانههای کاه گلی را بهر دیدنِ قهوهای از چشمانِ لیلی طواف میکند و در نهایت هیچ چیز جز مخروبههای توهم عایدش نمیشود.
دلم خشکیِ نخلستان های ستبر است که در پی انتظارِ بوسهای از لبانِ رود، کمر خم کردهاند.
چند جمله روانهی این آدمکِ دور و دست کوتاه شده از خودت بکن، من سخت به چند کلمه از حجومِ عواطفِ تو که بر رویِ کاهیِ کاغذ نقش میشوند، نیازمندم.
از نامههای محمود به لیلیاش.
مرا به انتهای درد سوق بده؛ ببر مرا به آن کویی که غم را خرد میکنند و میخورند.
هرچه خواهی کن، به غایت عشق رسان مرا و ترک گو تنم را، بگذار تَرَک بردارم و فرو ریزم و قطعهای فسرده از زمین شوم.
به دست بگیر مرا و تا آن چشمهی خونبارِ نگاهت ببر، درونِ آن غرق کن روحم را و غسل ده جسمم را و سپس دفن کن همهام را در خاکِ عنبیهات.
بگذار زجر شوم و خود را از دست دهم، بگذار زخم شده، تیره گشته و خشک شوم بر جانت؛ مرا بگیر و تکه تکه کن، هر قسمت از تنم را پودر کن و در گِل فرو ببر تا جسمِ قهوه رنگ اورا بشکافد و لاله شود و بیرون آید.
مرا بگیر و بمیران، بگذار درونِ دستان تو زندگی شوم و قدحِ مرگ را سر کشم.
هرچه خواهی کن، به غایت عشق رسان مرا و ترک گو تنم را، بگذار تَرَک بردارم و فرو ریزم و قطعهای فسرده از زمین شوم.
به دست بگیر مرا و تا آن چشمهی خونبارِ نگاهت ببر، درونِ آن غرق کن روحم را و غسل ده جسمم را و سپس دفن کن همهام را در خاکِ عنبیهات.
بگذار زجر شوم و خود را از دست دهم، بگذار زخم شده، تیره گشته و خشک شوم بر جانت؛ مرا بگیر و تکه تکه کن، هر قسمت از تنم را پودر کن و در گِل فرو ببر تا جسمِ قهوه رنگ اورا بشکافد و لاله شود و بیرون آید.
مرا بگیر و بمیران، بگذار درونِ دستان تو زندگی شوم و قدحِ مرگ را سر کشم.
میخواهم کتاب بخوانم جانم و سخنانِ اورا در چشم هایم بریزم؛ من دیگر برای تکه حرفی از تو که ازمیانِ سرخ رگهای چهرهات بیرون میزد و نگاهم را به نور تبدیل میکرد، انتظار نمیکشم.
تو چه هستی؟ که هر بار وجودت فروتنی ام را به زیر میکشد و خودخواهیام را به وجد میآورد، تا تورا از آنِ خویش کنم و در روحِ خود ببلعم و همهات را به رگ و گوشت و استخوانِ جان، پیوند زنم.
و چه دردناک میشود غم، وقتی تبدیل به خون شده از چشم ها جاری میشود و میچکاند جان را بر تنِ پوسیدهی فرشِ خانه و تبدیل میکند خانه را به قدحِ شرابی که از سمومِ استفراغ فریاد های نزده حاصل شده است و میکُشد آن چکاوکِ نشسته بر درختِ حیاط را وقتی که آوازِ زندگیاش را سر داد و سکوتِ تیره رنگی بر تنِ کوچه می پوشاند که همهی شهر بفهمند، غمِ یک انسانِ دور افتاده از حیات، چه مصیبتی به بار آورده است.
من پر شدهام از اگر ها.
اگر میماند، اگر مینشست بر رویِ دلم، اگر رفتن را به گونههایش نمیکشید، اگر سکوت را به جای بوسه بر لب هایش نمیزد، اگر خاموش نمیشد و چراغِ سینهام را نمیسوزاند.
اگر نبودش را سیلیای بر چهرهام نمیکرد و اگر من را به کنجِ غریبِ تنهایی نمیکشاند.
اگر میماند، اگر مینشست بر رویِ دلم، اگر رفتن را به گونههایش نمیکشید، اگر سکوت را به جای بوسه بر لب هایش نمیزد، اگر خاموش نمیشد و چراغِ سینهام را نمیسوزاند.
اگر نبودش را سیلیای بر چهرهام نمیکرد و اگر من را به کنجِ غریبِ تنهایی نمیکشاند.
کمی پیچیده حال و مریض گونه حرف میزنم؛ اما میشود بفهمیام؟
همان کلماتِ بیمارم را بگیری و در آغوشت تیمارشان کنی، همهی خیرگی هایم را برای خودت بوسه تعبیر کنی و مرا درونِ رگ هایت جای دهی تا هیچکس نتواند باری دیگر به من زخم بچسباند و جانم را از سمِ حضور خودش پر کند.
میشود کوچکِ غم چهرهی تو باشم؟
همان کلماتِ بیمارم را بگیری و در آغوشت تیمارشان کنی، همهی خیرگی هایم را برای خودت بوسه تعبیر کنی و مرا درونِ رگ هایت جای دهی تا هیچکس نتواند باری دیگر به من زخم بچسباند و جانم را از سمِ حضور خودش پر کند.
میشود کوچکِ غم چهرهی تو باشم؟
ذره هوایِ معلقِ تنم؛ من هم دوست داشتم از پسِ تختِ زهوار در رفته و آن نمِ پوشیده شدهی پنجرهی اتاق بر آیم.
از دیوار های کدر شدهی خانه خود را رها سازم و به دور دست، جایی میانِ دستانِ گرمِ تو خودرا سوق دهم اما، این حضورِ نا به هنگامِ فسردگی و این شوره زارِ افتاده بر رویِ سینه، همهی این خواسته هارا از من سلب و مرا در کنجِ شکستهی چهاردیواریِ استخوان پوسیده، حبس کرد.
از دیوار های کدر شدهی خانه خود را رها سازم و به دور دست، جایی میانِ دستانِ گرمِ تو خودرا سوق دهم اما، این حضورِ نا به هنگامِ فسردگی و این شوره زارِ افتاده بر رویِ سینه، همهی این خواسته هارا از من سلب و مرا در کنجِ شکستهی چهاردیواریِ استخوان پوسیده، حبس کرد.