سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
426 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
خاطرات نمی‌‌میرند، تنها خانه‌ای می‌شوند متروکه که دیگر حیاتی در خود برای آدمیان ندارند.
اما اگر رهایم کنی، گمان کنم غم خیلی مرا درگیر خودش نکند، به هر حال لبخند هایی از خود باقی گذاشته‌ای که بتوانم با آنها به زیستن بپردازم و از نبودت نمیرم.
یک خود به خود برای در آغوش کشیدنم بدهکارم در قبال تمامِ زخم هایی که به روحم زده‌ام.
اگر دلتنگم شدی، مرا در نامه‌های دفن شده‌ی اتاقم جستجو کن؛ من در آنها بسیار، نامِ تورا صدا زده‌ام.
کاش هیچ وقت رابطه‌ی ما به جدایی دچار نشود، منِ بدونِ تو، پیکری خالی شده از لبخند است.

از نامه‌های محمود به لیلی‌اش.
تنم به ذغال گداخته‌ی غم برخورد کرده و حال تمامش را تاول‌های خون آلود که زهر ترشح می‌کنند و به فریاد های خاموش بدیل می‌شوند، پُر کرده است.
من از همین خاک های خرد که جوب های شکسته را پر کرده است دم گرفته‌ام و به داخل درختان گریخته‌ام، آنهارا نیز پژمرده چهره کردم.
می‌نشینم تمنا می‌کنم به غم که خودرا در تنم بی‌اندازد تا حداقل اشکی ز خاطرِ نبودِ تو، از نگاهم پر بگیرد و بر گونه‌ام بنشیند.
این نگاه‌های خموش چیست که به سویِ من روانه می‌کنی؟
من که هرچه نور داشتم برای تو حواله کردم.
دیگر اندوه شده تکه‌ای از جان.
و می‌شود آن فرداهایی که در حسرت خوابانده‌ایم تبدیل به دیروز‌های پر از لبخندمان شود؟
من به خود خاطره ها آویختم که نرود چهره رنگ پریده‌ات از یادم؛ تو به محض خروج از حفره‌ی چشمانِ من اما بردی، همه چیزم را به فراموشی‌.
رحمتی بر سرِ من نازل کن، مثلا بیاور دلت را به کنارِ دلِ من.
بر روی قالیِ سرخ خانه نشسته‌ام، آبنباتِ کنجدی با دمایِ چای بر رویِ زبانم ذوب می‌شود و طعم شیرینش، بر تنِ تلخم تضاد می‌شود.
می‌اندیشم به اینکه بعد نوشیدنِ چای به خود مقداری فکر بخورانم و خواب بروم یا اینکه با شی‌ای برنده، رگِ دستانم را از خون‌های تیره رنگ تهی و چشمانم را از سکوتی سیاه مملو کنم.
همین قطعه های خرد و کوچک را هم اگر از من بگیرند دیگر چه باقی می‌ماند که موجب بقایم شود؟
قطعه های خرد و کوچک چیست؟
آه مرواریدِ لرزانِ نگاهم؛ همین لبخندِ نصفه و نیمه‌ی تو، همین خیرگیِ مملو از فروغ ستاره‌ها، همین دقایقی که صرف می‌کند صدایت که صدایم را به وجد آورد، همین نفس‌های خشکِ درونِ سینه.
همین هارا اگر از من بگیرند، چیزِ دیگری برایم نمی‌ماند که زندگی را قدم بزنم و برای نورِ فردایی که وعده‌‌ی طلوع داده، انتظار بکشم.
جهان کوچک است، آنقدر کوچک که می‌شود همه‌ی آن‌‌را درونِ چشمانت تماشا کرد.
هیچ چیز ندارم، انگار نویسنده‌ای هستم که با سهل انگاری خودش تمامِ دست نوشته هایش را سوزانده و حال بر رویِ جسدِ خاکستر شده آنها، اشکِ شور می‌ریزد.
چیزی شبیه به مردن در خود احساس میکنم، چیزی شبیه به تمام شدن.
گویی همه احوالاتِ خوشم را وبا کشته و اکنون جز دهکده‌ی خالی از سکنه‌ی جسمم، چیزِ دیگری باقی نمانده است.
شمارا دوست دارم؛ شمایی که از مایی و دور از ما، جانی و دور افتاده از جان، پنجره‌ای هستی دور شده از خانه، نگاهی هستی افتاده از چشم و حضوری هستی که خالی مانده صندلی‌اش.
شمارا دوست دارم؛ شمایی را که در روح نشسته‌ای و نبودنت را بر تنِ قلب پوشانده‌ای.
گاهی یادِ مرا ببوس، لبخندی از من را به خاطر بیاور و با او به گفتگو بپرداز؛ بگذار دلخوش باشم به اینکه تو در دور دست ترین نقطه از این سرزمین، در فاصله‌ای که دل هایمان با آن گلاویز شده‌اند، اندکی از من را در خود محبوس کرده‌ای.
ماندنت بهر چه است اگر فقط میخواهی هاله‌ای خاموش از خود بر پیکرم بی اندازی؟
برو بنده‌ی خدا، برو انسانی که خالق عواطفم بودی و به همان ذره ذره مخلوقی که خودت آفریدی و پرورشش دادی هم رحم نکردی.
مسیرِ ییلاقیِ نگاهِ من به زیرِ شورزارِ حضورِ خفه کننده‌‌ی تو رفته‌است؛ می‌توانی بروی و در کویرِ جانِ خود مشت مشت آفتاب بر حلقت بریزی، باغچه‌ی نعنای قلبِ من دیگر پایِ گزافه گویی هایِ لبخند‌هایت نمی‌نشیند.