تو اندیشهی منی، تبدیل شدهای به اولین و آخرین افکاری که در ذهنم پرسه میزند.
از غریبهای دور، به قلبی تپنده در سینه تبدیل شدهای و این چگونه ممکن است؟
نگاهت باران است و من آن زمینِ صحرا چهره که هر قطره ات را ملتمسانه درونِ رگ های خشکم میکشم.
تو از کدام گل ها نشات گرفته ای که عطرت نظیر ندارد و تا مدهوشم نکند از روحم برنمیخیزد؟
حضورت تبخیر غم است و ترشح فرحی که به رگ میریزد.
من را، لبخندی روشن ساخته ای که هم جنسِ آفتاب شده است و آفتابگردانها را به سوی خود میکشد.
تو شدی دلیل و جریان و شروع، برای منی که در فکر داشت حوالیِ گرگ و میش، جسمش را به رود بی اندازد و روحش را حلق آویز کند.
از غریبهای دور، به قلبی تپنده در سینه تبدیل شدهای و این چگونه ممکن است؟
نگاهت باران است و من آن زمینِ صحرا چهره که هر قطره ات را ملتمسانه درونِ رگ های خشکم میکشم.
تو از کدام گل ها نشات گرفته ای که عطرت نظیر ندارد و تا مدهوشم نکند از روحم برنمیخیزد؟
حضورت تبخیر غم است و ترشح فرحی که به رگ میریزد.
من را، لبخندی روشن ساخته ای که هم جنسِ آفتاب شده است و آفتابگردانها را به سوی خود میکشد.
تو شدی دلیل و جریان و شروع، برای منی که در فکر داشت حوالیِ گرگ و میش، جسمش را به رود بی اندازد و روحش را حلق آویز کند.
دیدهای گاهی نفس برنمیخیزد از گلو و تنگ میشود احوالت؟
حالِ من مدتیست در همین توصیف حبس گشته است.
حالِ من مدتیست در همین توصیف حبس گشته است.
خاطرات نمیمیرند، تنها خانهای میشوند متروکه که دیگر حیاتی در خود برای آدمیان ندارند.
اما اگر رهایم کنی، گمان کنم غم خیلی مرا درگیر خودش نکند، به هر حال لبخند هایی از خود باقی گذاشتهای که بتوانم با آنها به زیستن بپردازم و از نبودت نمیرم.
یک خود به خود برای در آغوش کشیدنم بدهکارم در قبال تمامِ زخم هایی که به روحم زدهام.
اگر دلتنگم شدی، مرا در نامههای دفن شدهی اتاقم جستجو کن؛ من در آنها بسیار، نامِ تورا صدا زدهام.
کاش هیچ وقت رابطهی ما به جدایی دچار نشود، منِ بدونِ تو، پیکری خالی شده از لبخند است.
از نامههای محمود به لیلیاش.
تنم به ذغال گداختهی غم برخورد کرده و حال تمامش را تاولهای خون آلود که زهر ترشح میکنند و به فریاد های خاموش بدیل میشوند، پُر کرده است.
من از همین خاک های خرد که جوب های شکسته را پر کرده است دم گرفتهام و به داخل درختان گریختهام، آنهارا نیز پژمرده چهره کردم.
مینشینم تمنا میکنم به غم که خودرا در تنم بیاندازد تا حداقل اشکی ز خاطرِ نبودِ تو، از نگاهم پر بگیرد و بر گونهام بنشیند.
این نگاههای خموش چیست که به سویِ من روانه میکنی؟
من که هرچه نور داشتم برای تو حواله کردم.
من که هرچه نور داشتم برای تو حواله کردم.
و میشود آن فرداهایی که در حسرت خواباندهایم تبدیل به دیروزهای پر از لبخندمان شود؟
من به خود خاطره ها آویختم که نرود چهره رنگ پریدهات از یادم؛ تو به محض خروج از حفرهی چشمانِ من اما بردی، همه چیزم را به فراموشی.
بر روی قالیِ سرخ خانه نشستهام، آبنباتِ کنجدی با دمایِ چای بر رویِ زبانم ذوب میشود و طعم شیرینش، بر تنِ تلخم تضاد میشود.
میاندیشم به اینکه بعد نوشیدنِ چای به خود مقداری فکر بخورانم و خواب بروم یا اینکه با شیای برنده، رگِ دستانم را از خونهای تیره رنگ تهی و چشمانم را از سکوتی سیاه مملو کنم.
میاندیشم به اینکه بعد نوشیدنِ چای به خود مقداری فکر بخورانم و خواب بروم یا اینکه با شیای برنده، رگِ دستانم را از خونهای تیره رنگ تهی و چشمانم را از سکوتی سیاه مملو کنم.
همین قطعه های خرد و کوچک را هم اگر از من بگیرند دیگر چه باقی میماند که موجب بقایم شود؟
قطعه های خرد و کوچک چیست؟
آه مرواریدِ لرزانِ نگاهم؛ همین لبخندِ نصفه و نیمهی تو، همین خیرگیِ مملو از فروغ ستارهها، همین دقایقی که صرف میکند صدایت که صدایم را به وجد آورد، همین نفسهای خشکِ درونِ سینه.
همین هارا اگر از من بگیرند، چیزِ دیگری برایم نمیماند که زندگی را قدم بزنم و برای نورِ فردایی که وعدهی طلوع داده، انتظار بکشم.
قطعه های خرد و کوچک چیست؟
آه مرواریدِ لرزانِ نگاهم؛ همین لبخندِ نصفه و نیمهی تو، همین خیرگیِ مملو از فروغ ستارهها، همین دقایقی که صرف میکند صدایت که صدایم را به وجد آورد، همین نفسهای خشکِ درونِ سینه.
همین هارا اگر از من بگیرند، چیزِ دیگری برایم نمیماند که زندگی را قدم بزنم و برای نورِ فردایی که وعدهی طلوع داده، انتظار بکشم.
جهان کوچک است، آنقدر کوچک که میشود همهی آنرا درونِ چشمانت تماشا کرد.
هیچ چیز ندارم، انگار نویسندهای هستم که با سهل انگاری خودش تمامِ دست نوشته هایش را سوزانده و حال بر رویِ جسدِ خاکستر شده آنها، اشکِ شور میریزد.
چیزی شبیه به مردن در خود احساس میکنم، چیزی شبیه به تمام شدن.
گویی همه احوالاتِ خوشم را وبا کشته و اکنون جز دهکدهی خالی از سکنهی جسمم، چیزِ دیگری باقی نمانده است.
گویی همه احوالاتِ خوشم را وبا کشته و اکنون جز دهکدهی خالی از سکنهی جسمم، چیزِ دیگری باقی نمانده است.
شمارا دوست دارم؛ شمایی که از مایی و دور از ما، جانی و دور افتاده از جان، پنجرهای هستی دور شده از خانه، نگاهی هستی افتاده از چشم و حضوری هستی که خالی مانده صندلیاش.
شمارا دوست دارم؛ شمایی را که در روح نشستهای و نبودنت را بر تنِ قلب پوشاندهای.
شمارا دوست دارم؛ شمایی را که در روح نشستهای و نبودنت را بر تنِ قلب پوشاندهای.