سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
427 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
نمی‌دانم چه مرگم شده که با قلم و کاغذ نیز هم پیاله نمی‌شوم‌.
به خود که آمدم، تنی شده بودم که از خنده‌های موج حالتِ تو پر شده بود.
منم آن چهره‌ی مغمومِ غروب که کسی تاب نمی آورد حضورش را.
خمارِ چشمِ تو گشتم، منی که مست نمیکردم شرابِ شیرازِ صد ساله...
و چه اقبال بلندی دارد، آن کَس که تورا همدم خویش می‌داند.
ما فرسوده ترین حالتِ ممکنِ دردیم جانم.
می‌خواهم برایت بنویسم، اما دستانم از شرحِ وجودِ ماورایی تو، عاجز اند.
مرا حالی‌ست که توصیف نمی‌شود، نگاهی‌ست که جاری‌نمی‌شود، لبخندی‌ست که روشن نمی‌شود و آغوشی‌ست که دربرگرفته نمی‌شود.
مرا منی‌ست که برای هیچ انسانی، خوانده نمی‌شود.
قلم خشکیده و همین توضیحی کامل و مختصر است برای فضاحتِ وارد شده بر پیکره‌ی روح.
اگر قرار بر ماندن نیست، لبخند نزن؛ نمیخواهم آن خطِ منحنیِ باریک تبدیل به طنابِ دارِ چشمانم شود.
دسیسه کرده بودم که از آنِ تو شوم، می‌خواستم تبدیل به یک شورشی شده، شبانگاه به منزلِ قلبت نفوذ کنم و خنجرِ زهرآگینِ عشقم را درونِ قلبت فرو کنم.
تو اما هوشیار بودی، از حضور من آگاه شدی، شاید هم می‌دانستی، آدمکی ناخلف به هنگامِ تیرگی، به چهار دیواری‌ات تجاوز می‌کند که پلک بر رویِ هم نگذاشته بودی.
اما گمان‌های من که از ذهنم جاری می‌شدند، واهی بودند، تو خودرا آماده کرده بودی که توسطِ خنجرِ زهر نوشیده‌ی عشقِ من کشته شوی، قلبت را درمیان نگذاشتی، شاهرگت را برایم قربانی کردی و همه‌ی زهرِ مرا درونِ خودت کشیدی، آلوده‌ام شدی، چنان از سمومِ وجودم مملو شدی که چشمانت چکه چکه مرا بیرون می ریختند و لب‌هایت ملتمسانه بهر نوازش‌هایم، من را سویِ خویش می‌خواندند.
من شورش کرده بودم که به قتل برسانمت و تو با من زنده تر گشته بودی، آن دسیسه‌ی احمقانه و مجنون وار را به عاقلانه ترین دلیل برای حیاتم بدیل کردی و حال من قاتل بودم و تو مقتولی که با لبخندِ پوشیده از زهرِ بوسه‌هایم، هر تکه از گوشت تنت را برایِ من نذر می‌کردی.
من از ارتباط های کوتاه و گذرا می‌ترسم.
بیا بمان و جاودانه‌ شو، به گونه‌ای که عشقت در سینه‌ام درختی کهنسال شود.
بیا به گونه‌ای یکدیگر را در آغوش گیریم که از ما یک تن بماند و یک قلب و یک روح.
نگاه ها کهنه شده، غباری از غم همه‌ی آن هارا پوشیده است.
مرا عبور خاطرات، لگدمال می‌کند هر روز.
تو اندیشه‌ی منی، تبدیل شده‌ای به اولین و آخرین افکاری که در ذهنم پرسه می‌زند.
از غریبه‌ای دور، به قلبی تپنده در سینه تبدیل شده‌ای و این چگونه ممکن است؟
نگاهت باران است و من آن زمینِ صحرا چهره که هر قطره ات را ملتمسانه درونِ رگ های خشکم می‌کشم.
تو از کدام گل ها نشات گرفته ای که عطرت نظیر ندارد و تا مدهوشم نکند از روحم برنمی‌خیزد؟
حضورت تبخیر غم است و ترشح فرحی که به رگ می‌ریزد.
من را، لبخندی روشن ساخته ای که هم جنسِ آفتاب شده است و آفتابگردان‌ها را به سوی خود می‌کشد.
تو شدی دلیل و جریان و شروع، برای منی که در فکر داشت حوالیِ گرگ و میش، جسمش را به رود بی اندازد و روحش را حلق آویز کند.
دیده‌ای گاهی نفس برنمی‌خیزد از گلو و تنگ می‌شود احوالت؟
حالِ من مدتی‌ست در همین توصیف حبس گشته است.
خاطرات نمی‌‌میرند، تنها خانه‌ای می‌شوند متروکه که دیگر حیاتی در خود برای آدمیان ندارند.
اما اگر رهایم کنی، گمان کنم غم خیلی مرا درگیر خودش نکند، به هر حال لبخند هایی از خود باقی گذاشته‌ای که بتوانم با آنها به زیستن بپردازم و از نبودت نمیرم.
یک خود به خود برای در آغوش کشیدنم بدهکارم در قبال تمامِ زخم هایی که به روحم زده‌ام.
اگر دلتنگم شدی، مرا در نامه‌های دفن شده‌ی اتاقم جستجو کن؛ من در آنها بسیار، نامِ تورا صدا زده‌ام.