گفتند: به گونهای بنویسید که به مزاج شیرین بیاید.
ما هم آنقدر از زخم و کبودیهایش نگاشتیم که کام را گس کرد.
ما هم آنقدر از زخم و کبودیهایش نگاشتیم که کام را گس کرد.
لیلی بنظرت زندگی همین سیم خارداری است که دور گردنِ ما پیچیده؟
اگر این باشد، من با گلوی پاره پاره هم دوستت دارم.
اگر این باشد، من با گلوی پاره پاره هم دوستت دارم.
از نامه های محمود به لیلیاش
نزدیک ترین انسانها به من، آنهایی که از رگ و پیاشان هستم، مرا ارزنی کرم خورده در میانِ لگدِ مرغان مینگرند و همین عمیق ترین غم را به ژرفایِ روحم سوق میدهد.
کاش تو درونم تمام نشوی.
اگر همین رنگدانههای حضورت هم از من خارج شود، دیگر چه چیزی را دلیلِ لبخندم بدانم؟
آری دلیلِ لبخند، به هرحال لبخند بر چهره می افتد و برمیخیزد و من میخواهم وجودِ ساکت و در هالهات دلیلِ این افتان و خیزان باشد.
شبنمِ سقوط کرده بر رویِ گونه؛ کاش تو از من پاک نشوی، راستش را بخواهی دل نمیخواهد یادت رنگ ببازد و یادِ دیگری در او رنگ بگیرد.
نظرت چیست این کاش های مغمومِ مرا ببوسی و در آغوش گیری؟
یعنی بیایی و مرا از ترسِ فراموش شدنت برهانی، من حقیقتا میخواهم در من سبزِ سبز بمانی نه رفته رفته خشک شوی و در جایِ خالیات ریشهی دیگری زاییده شود و به تنفس بپردازد.
اگر همین رنگدانههای حضورت هم از من خارج شود، دیگر چه چیزی را دلیلِ لبخندم بدانم؟
آری دلیلِ لبخند، به هرحال لبخند بر چهره می افتد و برمیخیزد و من میخواهم وجودِ ساکت و در هالهات دلیلِ این افتان و خیزان باشد.
شبنمِ سقوط کرده بر رویِ گونه؛ کاش تو از من پاک نشوی، راستش را بخواهی دل نمیخواهد یادت رنگ ببازد و یادِ دیگری در او رنگ بگیرد.
نظرت چیست این کاش های مغمومِ مرا ببوسی و در آغوش گیری؟
یعنی بیایی و مرا از ترسِ فراموش شدنت برهانی، من حقیقتا میخواهم در من سبزِ سبز بمانی نه رفته رفته خشک شوی و در جایِ خالیات ریشهی دیگری زاییده شود و به تنفس بپردازد.
تمناهای شاعرانه برایِ حضورِ دوبارهی تو.
اگر به درونم رجوع کنی، تکه تکه خودت را خواهی دید که در من دم میگیری و به درونِ رگهای فیروزه پوشیدهام وارد میشوی.
از پشتِ مستطیل های هوشمندمان فریاد آزاده خواهی سر میدهیم که چه؟
مرگ بر گلویِ دیگری طناب انداخته و ما کلمات را درونِ جعبهای، برای تسکین روحِ خود، در هم میآمیزیم.
مرگ بر گلویِ دیگری طناب انداخته و ما کلمات را درونِ جعبهای، برای تسکین روحِ خود، در هم میآمیزیم.
برای نفس کشیدن خستهام و برای اینکه خودرا درونِ مرگ بیاندازم، بسیار ترسیده.
آه جانکم، حتی غزل های شیرینی که در بابِ تو میگفتم نیز دیگر، تلخیِ وجودم را قند نمیکنند.
چه شد برما که زلفِ تاب و پیچ خورانِ معشوق را ساده شمردیم و آن نگاههای شکسته شده توسطِ نور را رها کردیم و به سیاهی پیوستیم؟
چه شد برما که زلفِ تاب و پیچ خورانِ معشوق را ساده شمردیم و آن نگاههای شکسته شده توسطِ نور را رها کردیم و به سیاهی پیوستیم؟
میخواهم برایت بنویسم، اما دستانم از شرحِ وجودِ ماورایی تو، عاجز اند.
مرا حالیست که توصیف نمیشود، نگاهیست که جارینمیشود، لبخندیست که روشن نمیشود و آغوشیست که دربرگرفته نمیشود.
مرا منیست که برای هیچ انسانی، خوانده نمیشود.
مرا منیست که برای هیچ انسانی، خوانده نمیشود.
قلم خشکیده و همین توضیحی کامل و مختصر است برای فضاحتِ وارد شده بر پیکرهی روح.
اگر قرار بر ماندن نیست، لبخند نزن؛ نمیخواهم آن خطِ منحنیِ باریک تبدیل به طنابِ دارِ چشمانم شود.
دسیسه کرده بودم که از آنِ تو شوم، میخواستم تبدیل به یک شورشی شده، شبانگاه به منزلِ قلبت نفوذ کنم و خنجرِ زهرآگینِ عشقم را درونِ قلبت فرو کنم.
تو اما هوشیار بودی، از حضور من آگاه شدی، شاید هم میدانستی، آدمکی ناخلف به هنگامِ تیرگی، به چهار دیواریات تجاوز میکند که پلک بر رویِ هم نگذاشته بودی.
اما گمانهای من که از ذهنم جاری میشدند، واهی بودند، تو خودرا آماده کرده بودی که توسطِ خنجرِ زهر نوشیدهی عشقِ من کشته شوی، قلبت را درمیان نگذاشتی، شاهرگت را برایم قربانی کردی و همهی زهرِ مرا درونِ خودت کشیدی، آلودهام شدی، چنان از سمومِ وجودم مملو شدی که چشمانت چکه چکه مرا بیرون می ریختند و لبهایت ملتمسانه بهر نوازشهایم، من را سویِ خویش میخواندند.
من شورش کرده بودم که به قتل برسانمت و تو با من زنده تر گشته بودی، آن دسیسهی احمقانه و مجنون وار را به عاقلانه ترین دلیل برای حیاتم بدیل کردی و حال من قاتل بودم و تو مقتولی که با لبخندِ پوشیده از زهرِ بوسههایم، هر تکه از گوشت تنت را برایِ من نذر میکردی.
تو اما هوشیار بودی، از حضور من آگاه شدی، شاید هم میدانستی، آدمکی ناخلف به هنگامِ تیرگی، به چهار دیواریات تجاوز میکند که پلک بر رویِ هم نگذاشته بودی.
اما گمانهای من که از ذهنم جاری میشدند، واهی بودند، تو خودرا آماده کرده بودی که توسطِ خنجرِ زهر نوشیدهی عشقِ من کشته شوی، قلبت را درمیان نگذاشتی، شاهرگت را برایم قربانی کردی و همهی زهرِ مرا درونِ خودت کشیدی، آلودهام شدی، چنان از سمومِ وجودم مملو شدی که چشمانت چکه چکه مرا بیرون می ریختند و لبهایت ملتمسانه بهر نوازشهایم، من را سویِ خویش میخواندند.
من شورش کرده بودم که به قتل برسانمت و تو با من زنده تر گشته بودی، آن دسیسهی احمقانه و مجنون وار را به عاقلانه ترین دلیل برای حیاتم بدیل کردی و حال من قاتل بودم و تو مقتولی که با لبخندِ پوشیده از زهرِ بوسههایم، هر تکه از گوشت تنت را برایِ من نذر میکردی.