سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
428 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من می‌ترسم کلمات را با یکدیگر گلاویز کنم و بر تنِ چرکِ کاغذ جدلی از نفرت و شماتت و فسردگی به وجود آید که به قتلِ چشمانِ خواننده منتهی شود.
نوباوه‌ی سبزِ آسایشِ من!
من و تو در انتظار بهار، به زوالِ خزان افتاده‌ایم. و می‌دانم که خاکِ سُرب‌آلود، ریشه‌هامان را می‌گدازد.
تو اما شاخسارِ خشکِ مرا، به سروِ دورِ امید، دوخته‌ای.
صبورِ خوبِ لحظه‌های من!
با هم از خزان می‌گذریم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتند: به گونه‌ای بنویسید که به مزاج شیرین بیاید.
ما هم آنقدر از زخم و کبودی‌هایش نگاشتیم که کام را گس کرد.
لیلی بنظرت زندگی همین سیم خارداری است که دور گردنِ ما پیچیده؟
اگر این باشد، من با گلوی پاره پاره هم دوستت دارم.

از نامه های محمود به لیلی‌اش
نزدیک ترین انسان‌ها به من، آنهایی که از رگ و پی‌اشان هستم، مرا ارزنی کرم خورده در میانِ لگدِ مرغان می‌نگرند و همین عمیق ترین غم را به ژرفایِ روحم سوق می‌دهد.
که رنج، تراوش می‌‌شود از ما.
کاش تو درونم تمام نشوی.
اگر همین رنگدانه‌های حضورت هم از من خارج شود، دیگر چه چیزی را دلیلِ لبخندم بدانم؟
آری دلیلِ لبخند، به هرحال لبخند بر چهره می افتد و برمیخیزد و من میخواهم وجودِ ساکت و در هاله‌ات دلیلِ این افتان و خیزان باشد.
شبنمِ سقوط کرده بر رویِ گونه؛ کاش تو از من پاک نشوی، راستش را بخواهی دل نمی‌خواهد یادت رنگ ببازد و یادِ دیگری در او رنگ بگیرد.
نظرت چیست این کاش های مغمومِ مرا ببوسی و در آغوش گیری؟
یعنی بیایی و مرا از ترسِ فراموش شدنت برهانی، من حقیقتا میخواهم در من سبزِ سبز بمانی نه رفته رفته خشک شوی و در جایِ خالی‌ات ریشه‌ی دیگری زاییده شود و به تنفس بپردازد.

تمناهای شاعرانه برایِ حضورِ دوباره‌ی تو.
اگر به درونم رجوع کنی، تکه تکه خودت را خواهی دید که در من دم می‌گیری و به درونِ رگ‌های فیروزه پوشیده‌ام وارد می‌شوی.
از پشتِ مستطیل های هوشمندمان فریاد آزاده خواهی سر می‌دهیم که چه؟
مرگ بر گلویِ دیگری طناب انداخته و ما کلمات را درونِ جعبه‌‌ای، برای تسکین روحِ خود، در هم می‌آمیزیم.
برای نفس کشیدن خسته‌ام و برای اینکه خودرا درونِ مرگ بی‌اندازم، بسیار ترسیده.
چهره‌اش، خاتمه‌‌ی همه‌ی غم‌هایم بود.
آه جانکم، حتی غزل های شیرینی که در بابِ تو می‌گفتم نیز دیگر، تلخیِ وجودم را قند نمی‌کنند.
چه شد برما که زلفِ تاب و پیچ خورانِ معشوق را ساده شمردیم و آن نگاه‌های شکسته شده توسطِ نور را رها کردیم و به سیاهی پیوستیم؟
نمی‌دانم چه مرگم شده که با قلم و کاغذ نیز هم پیاله نمی‌شوم‌.
به خود که آمدم، تنی شده بودم که از خنده‌های موج حالتِ تو پر شده بود.
منم آن چهره‌ی مغمومِ غروب که کسی تاب نمی آورد حضورش را.
خمارِ چشمِ تو گشتم، منی که مست نمیکردم شرابِ شیرازِ صد ساله...
و چه اقبال بلندی دارد، آن کَس که تورا همدم خویش می‌داند.
ما فرسوده ترین حالتِ ممکنِ دردیم جانم.
می‌خواهم برایت بنویسم، اما دستانم از شرحِ وجودِ ماورایی تو، عاجز اند.