نمیدانست کیست یا چیست.
مترسکِ سرجالیز بود که کلاغان به سخره می گرفتندش یا سیاهی لشکرِ دوستانش؟
نمیتوانست دلایل غیر منطقیِ آدمیان را بابتِ رفتاری که با او داشتند درک کند، شبیهِ ماجرایِ کلاغها شده بود که تنش را با مدفوعِ خویش پر میکردند و سپس رویِ شانهاش برای استراحت جای میگرفتند و چندی بعد رهایش میکردند.
انسانها تا او توان داشت، رنجش و درد خودرا تحمیلش میکردند و بعد از آویزان کردنِ اسبابِ اضافهی روحِ خود بر جانش، از او میگریختند.
چه بود که رفتاری چنین، خط به روحش میانداخت؟
اصلا روحی داشت؟ همهی خندهاش را به غارت برده بودند و چشمهی اشکش هم دیگر نمیجوشید.
به راستی چه بود او؟
مترسک یا انسانی که منبعِ تخلیهی رنج است؟
چه بود که هیچکس به صدای چشمهایِ پینه بستهاش گوش نمیسپرد؟
سوالها امانش نمیدادند، تنها اورا خشک تر و شکننده تر از پیش میکردند.
آنقدر سوال بر جسمش آویزان شد و آنقدر خون از قلبش به چشمهایش جاری شد که ترک برداشت، خط های تیره به تمامِ پیکرش سرایت کردند و در نهایت اورا شکستند و شکستنش همهی دردها و اشکها و بغضهایش را بیرون ریخت و خونابههای فریادهای نزدهاش جسمِ تکه تکه شدهاش را بلعید.
مترسکِ سرجالیز بود که کلاغان به سخره می گرفتندش یا سیاهی لشکرِ دوستانش؟
نمیتوانست دلایل غیر منطقیِ آدمیان را بابتِ رفتاری که با او داشتند درک کند، شبیهِ ماجرایِ کلاغها شده بود که تنش را با مدفوعِ خویش پر میکردند و سپس رویِ شانهاش برای استراحت جای میگرفتند و چندی بعد رهایش میکردند.
انسانها تا او توان داشت، رنجش و درد خودرا تحمیلش میکردند و بعد از آویزان کردنِ اسبابِ اضافهی روحِ خود بر جانش، از او میگریختند.
چه بود که رفتاری چنین، خط به روحش میانداخت؟
اصلا روحی داشت؟ همهی خندهاش را به غارت برده بودند و چشمهی اشکش هم دیگر نمیجوشید.
به راستی چه بود او؟
مترسک یا انسانی که منبعِ تخلیهی رنج است؟
چه بود که هیچکس به صدای چشمهایِ پینه بستهاش گوش نمیسپرد؟
سوالها امانش نمیدادند، تنها اورا خشک تر و شکننده تر از پیش میکردند.
آنقدر سوال بر جسمش آویزان شد و آنقدر خون از قلبش به چشمهایش جاری شد که ترک برداشت، خط های تیره به تمامِ پیکرش سرایت کردند و در نهایت اورا شکستند و شکستنش همهی دردها و اشکها و بغضهایش را بیرون ریخت و خونابههای فریادهای نزدهاش جسمِ تکه تکه شدهاش را بلعید.
به آسمان می نگرم، غبارِ هوا چهره ی زرد خورشید را پوشانده است.
رو به او کرده می گویم:
(امروز هم هوا سیاه و گرفته ست.)
سرفه ای از ریزگرد های جای گرفته در گلویش می کند و آهسته می گوید:
(کاش عصر، بارون بباره و هوا رو ببوسه.)
می خندم، صورتِ خشک شده ام نخ کش می شود، می گویم:
(باز حرف هایی میزنی که از فهمِ من خارجه، طوری بگو منم بفهمم چی میگی.)
صورتِ رنگ پریده اش با تکه ای لبخند آذین می شود، می گوید:
دیروز صبح پیرمردی رویِ نیمکتِ کنارِ من نشسته بود و با صدایی رسا ، کتابِ شعری رو می خوند، کلمات اون کتاب من رو جذب کرد و تا وقتی که کتابش رو ببنده و بره، با کلماتش می شکفتم، تو خواب بودی و خورشید هم گیج و خواب آلود بود.
نفسی از هوای پر دود و خاک می گیرم و اندوهگین می گویم:
پس کلماتِ قشنگی شنیدی، کاش صدای اون پیرمرد من رو هم از خواب بیدار می کرد تا به تو و شعر هاش می پیوستم.
سرفه اش تکرار می شود و اخمی میانِ دو گلبرگش می نشیند، با صدایی دورگه شده می گوید:
همه اون شعر هارو از بر شدم، هوا کمی امونمون بده، برات می خونمشون.
آه بابونه، کاش باران بگیره.
چنان عاجزانه این حرف را می زند که منی که احوال بهتری از او دارم، غم کنج دلم خانه می کند.
نگاهش میکنم، در حالِ پژمرده شدن است، بنفشه ی کبودِ من حالش ناخوش است.
صدایم از غم می لرزد ، آرام می گویم: کاش باران بباره.
خنده ای رویِ لبانش می نشیند، نوازش وار و ملایم، مانند فرا رسیدن بهار و عزلت نشینیِ زمستان.
زیباست، بسیار بسیار زیباست. از من هم زیبا تر است و همیشه این مطلب را نقض کرده است.
خسته و دردمند، همانطور که خیرگی اش را در چشمانم می ریزد، در خود جمع می شود و خیرگیِ نگاهش رویِ زمین می افتد.
به خواب رفت...
من به آسمان می نگرم تا هر زمان قطره ای از ابر روی گلبرگم، شبنم شد، او را هوشیار سازم.
بعد از گذر کردنِ دقایقی و ممانعتِ بسیار خورشید، ابر ها آسمان را به دست می گیرند و تکه تکه می شوند، خرده هایشان که بر ظریفیِ گلبرگم برخورد می کند، شادی درونم فریادی می شود و به بیرون از حلقم می جهد.
سعی در هوشیار کردنِ بنفشه دارم، اما هر چه تلاش می کنم، چشم از هم نمی گشاید، مژگانش گویی در هم تنیده شده اند و پلک هایش توانِ برخاستن ندارند.
تنش خشکیده و جانش کدر شده، نمی دانم باران چشم هایم را پوشانده یا اشک های شور و داغ است که از گونه ام سر ریز می شوند، هر چه که هست تنم را می سوزاند.
او نفسی از ریه اش رها نمی کند و من هراسان فریاد می زنم و غم از دل و جانم به زمین می ریزد.
به گمانم این فاجعه برایِ چمن زار و نیکمتِ ایستاده ی کنارش هم دردناک و هولناک است.
باران تا زمانی که ماه در آسمان اتراق کند، خودرا به زمین و زمان عرضه کرد و ریزگرد های زهر آلود را از بین برد.
سپس با اندوهی سنگین از به خواب رفتنِ بنفشه، زمین را ترک کرد.
صبحِ روزِ بعد، من و آن پیرمرد و کتابِ شعرش، منتظر بودیم بنفشه برایمان شعر های از بَر شده اش را بخواند و او خاموش و کبود به این انتظارِ از اشک لبریز شده، گوش می سپرد.
سرزمینِ ذهنِ من
رو به او کرده می گویم:
(امروز هم هوا سیاه و گرفته ست.)
سرفه ای از ریزگرد های جای گرفته در گلویش می کند و آهسته می گوید:
(کاش عصر، بارون بباره و هوا رو ببوسه.)
می خندم، صورتِ خشک شده ام نخ کش می شود، می گویم:
(باز حرف هایی میزنی که از فهمِ من خارجه، طوری بگو منم بفهمم چی میگی.)
صورتِ رنگ پریده اش با تکه ای لبخند آذین می شود، می گوید:
دیروز صبح پیرمردی رویِ نیمکتِ کنارِ من نشسته بود و با صدایی رسا ، کتابِ شعری رو می خوند، کلمات اون کتاب من رو جذب کرد و تا وقتی که کتابش رو ببنده و بره، با کلماتش می شکفتم، تو خواب بودی و خورشید هم گیج و خواب آلود بود.
نفسی از هوای پر دود و خاک می گیرم و اندوهگین می گویم:
پس کلماتِ قشنگی شنیدی، کاش صدای اون پیرمرد من رو هم از خواب بیدار می کرد تا به تو و شعر هاش می پیوستم.
سرفه اش تکرار می شود و اخمی میانِ دو گلبرگش می نشیند، با صدایی دورگه شده می گوید:
همه اون شعر هارو از بر شدم، هوا کمی امونمون بده، برات می خونمشون.
آه بابونه، کاش باران بگیره.
چنان عاجزانه این حرف را می زند که منی که احوال بهتری از او دارم، غم کنج دلم خانه می کند.
نگاهش میکنم، در حالِ پژمرده شدن است، بنفشه ی کبودِ من حالش ناخوش است.
صدایم از غم می لرزد ، آرام می گویم: کاش باران بباره.
خنده ای رویِ لبانش می نشیند، نوازش وار و ملایم، مانند فرا رسیدن بهار و عزلت نشینیِ زمستان.
زیباست، بسیار بسیار زیباست. از من هم زیبا تر است و همیشه این مطلب را نقض کرده است.
خسته و دردمند، همانطور که خیرگی اش را در چشمانم می ریزد، در خود جمع می شود و خیرگیِ نگاهش رویِ زمین می افتد.
به خواب رفت...
من به آسمان می نگرم تا هر زمان قطره ای از ابر روی گلبرگم، شبنم شد، او را هوشیار سازم.
بعد از گذر کردنِ دقایقی و ممانعتِ بسیار خورشید، ابر ها آسمان را به دست می گیرند و تکه تکه می شوند، خرده هایشان که بر ظریفیِ گلبرگم برخورد می کند، شادی درونم فریادی می شود و به بیرون از حلقم می جهد.
سعی در هوشیار کردنِ بنفشه دارم، اما هر چه تلاش می کنم، چشم از هم نمی گشاید، مژگانش گویی در هم تنیده شده اند و پلک هایش توانِ برخاستن ندارند.
تنش خشکیده و جانش کدر شده، نمی دانم باران چشم هایم را پوشانده یا اشک های شور و داغ است که از گونه ام سر ریز می شوند، هر چه که هست تنم را می سوزاند.
او نفسی از ریه اش رها نمی کند و من هراسان فریاد می زنم و غم از دل و جانم به زمین می ریزد.
به گمانم این فاجعه برایِ چمن زار و نیکمتِ ایستاده ی کنارش هم دردناک و هولناک است.
باران تا زمانی که ماه در آسمان اتراق کند، خودرا به زمین و زمان عرضه کرد و ریزگرد های زهر آلود را از بین برد.
سپس با اندوهی سنگین از به خواب رفتنِ بنفشه، زمین را ترک کرد.
صبحِ روزِ بعد، من و آن پیرمرد و کتابِ شعرش، منتظر بودیم بنفشه برایمان شعر های از بَر شده اش را بخواند و او خاموش و کبود به این انتظارِ از اشک لبریز شده، گوش می سپرد.
سرزمینِ ذهنِ من
جوانهی روشنِ من، سلام.
در خیال داشتم نامهای امضا شده توسطِ خود را حوالهات کنم و نمی دانستم برای شروع و پایانش چه کلماتِ درخوری از برایت برگزینم که تورا رنجیده خاطر نکند و خودم را گردن شکسته و پشیمان.
اینها که میگویم همه از اجبار است، اجباری به نامِ خود که سر تا سرِ وجودم را در دست گرفته و مرا از سپید بودن دور میکند.
باور کن میخواهم تمامِ روزها را در کنارت بنشینم و از لبخندِ سبزِ وجودت بنوشم اما این حضور تیره رنگ مانع از تماسِ من با چهرهات میشود.
دلیلِ آشفتگی های شیرینم، نمیدانی زمانی که کلمات میدوند و به دیوارهی لب ها و دندان هایم برخورد میکنند و خون همه دهانم را از این برخورد مملو میکند چه احساسی را تحمل میکنم.
میخواهم بگویم دوستت دارم و یک من برای تو کافی است، اما اگر هزاران من هم حضور یابند باز هم این پوچی و خالی بودنِ حضورم کافی نبودن را سیلیای میکند و به صورتم میزند.
خویشتن را که مینگرم از تو لبریز است و همهی ذراتِ وجود در محرابِ روح به ستایش تو میپردازند لیکن هیچ کدام جرئت ابرازِ چنین علاقهی دیوانه واری را به چهرهی نرگس حالتت ندارند.
آن خانهای که گمان میکنی درونش فروغ میرقصد و دیوار های آجریاش امن ترین است، دروغی بیش نیست.
من خارج از همهی معانیِ امنیت هستم و جز آوارگی محصولی به بار نخواهم آورد دلبرکم.
تو بوتهگلی خوش چهره هستی که اگر من ریشههایت را در دست بگیرم، پژمرده خواهی شد و باید نظاره گر ذره ذره خشک شدنت باشم، میخواهم درخشان ببینمت، تو بدونِ حضورِ من و علاقهی زهرآگینم که خون از جانت بیرون میکشد و کدرت میکند، زندگی را بپوش و با او راه برو، تبدیل به باغِ گلی شو که حسرت نداشتنت در من به لبخندی از عطرِ وجودت تبدیل شود.
نمان، روزنهی امیدِ من، نمان!
برو و زندگی را نفس بکش، دستش را بگیر و اورا ببوس، حضور در کنارِ من تمامِ خاموشی های این کرهی آبی را برایت به ارمغان میآورد و من میخواهم تو رنگین کمان شوی، نه خط سیاهی از چرک و درد های قلب من.
متاسفم که چنین کلماتِ شکسته و ناامیدکنندهای درونِ چشمانت ریختم و خودم را با بیرحمی از تو جدا ساختم.
من اکنون خالیام اما میبوسمت، عمیق و خون آلود که طعمِ گسِ خونِ جانِ تو یادآورِ نداشتنِ دردناکت باشد.
مرا نبخش که بخشش برای کسی که از درون تهی شده لازم نیست، من را بیامرز، اینگونه شاید در جهانهای دیگر زمانی که مملو از علفزار های زرد و سبزِ زندگی بودم، دوباره و تا همیشه در کنارت به دوست داشتنت بپردازم و کافی باشم برای همهی لبخندهایی که کبود، به لب هایمان چسبیده اند و عمرمان را به یک یکدیگر پیوند میدهند.
سرزمینِ ذهنِ من
در خیال داشتم نامهای امضا شده توسطِ خود را حوالهات کنم و نمی دانستم برای شروع و پایانش چه کلماتِ درخوری از برایت برگزینم که تورا رنجیده خاطر نکند و خودم را گردن شکسته و پشیمان.
اینها که میگویم همه از اجبار است، اجباری به نامِ خود که سر تا سرِ وجودم را در دست گرفته و مرا از سپید بودن دور میکند.
باور کن میخواهم تمامِ روزها را در کنارت بنشینم و از لبخندِ سبزِ وجودت بنوشم اما این حضور تیره رنگ مانع از تماسِ من با چهرهات میشود.
دلیلِ آشفتگی های شیرینم، نمیدانی زمانی که کلمات میدوند و به دیوارهی لب ها و دندان هایم برخورد میکنند و خون همه دهانم را از این برخورد مملو میکند چه احساسی را تحمل میکنم.
میخواهم بگویم دوستت دارم و یک من برای تو کافی است، اما اگر هزاران من هم حضور یابند باز هم این پوچی و خالی بودنِ حضورم کافی نبودن را سیلیای میکند و به صورتم میزند.
خویشتن را که مینگرم از تو لبریز است و همهی ذراتِ وجود در محرابِ روح به ستایش تو میپردازند لیکن هیچ کدام جرئت ابرازِ چنین علاقهی دیوانه واری را به چهرهی نرگس حالتت ندارند.
آن خانهای که گمان میکنی درونش فروغ میرقصد و دیوار های آجریاش امن ترین است، دروغی بیش نیست.
من خارج از همهی معانیِ امنیت هستم و جز آوارگی محصولی به بار نخواهم آورد دلبرکم.
تو بوتهگلی خوش چهره هستی که اگر من ریشههایت را در دست بگیرم، پژمرده خواهی شد و باید نظاره گر ذره ذره خشک شدنت باشم، میخواهم درخشان ببینمت، تو بدونِ حضورِ من و علاقهی زهرآگینم که خون از جانت بیرون میکشد و کدرت میکند، زندگی را بپوش و با او راه برو، تبدیل به باغِ گلی شو که حسرت نداشتنت در من به لبخندی از عطرِ وجودت تبدیل شود.
نمان، روزنهی امیدِ من، نمان!
برو و زندگی را نفس بکش، دستش را بگیر و اورا ببوس، حضور در کنارِ من تمامِ خاموشی های این کرهی آبی را برایت به ارمغان میآورد و من میخواهم تو رنگین کمان شوی، نه خط سیاهی از چرک و درد های قلب من.
متاسفم که چنین کلماتِ شکسته و ناامیدکنندهای درونِ چشمانت ریختم و خودم را با بیرحمی از تو جدا ساختم.
من اکنون خالیام اما میبوسمت، عمیق و خون آلود که طعمِ گسِ خونِ جانِ تو یادآورِ نداشتنِ دردناکت باشد.
مرا نبخش که بخشش برای کسی که از درون تهی شده لازم نیست، من را بیامرز، اینگونه شاید در جهانهای دیگر زمانی که مملو از علفزار های زرد و سبزِ زندگی بودم، دوباره و تا همیشه در کنارت به دوست داشتنت بپردازم و کافی باشم برای همهی لبخندهایی که کبود، به لب هایمان چسبیده اند و عمرمان را به یک یکدیگر پیوند میدهند.
از اویی که سایهاش مرده است برایِ قویِ دریاچهی چشمهایش.
سرزمینِ ذهنِ من
پیر میشوم، پیر میشوی، درخشانیِ نگاهت مروارید میگیرد و زیبا ترت میکند، زانوانم توانِ حمل مرا از دست میدهند و راه رفتن را طاقت فرسا میکنند.
قلبم ترک برمیدارد و گاهی به سرفه میافتد اما وجودِ تورا سخت در خود حفظ میکند.
تو کمی خمیده شدهای اما زیبایی، فرسودگیِ دیدگانم دلیل بر این نمی شوند که طره موهایِ نقره رنگت را تحسین نکنم و بوسه بر رویشان نگذارم.
تو نیز به قدمهای آهستهی من نمینگری، مروارید های چشمانِ سرمه کشیدهات را به چهرهی نخ کش شدهام میریزی و همین میشود قوتی برای استخوانهای زجر کشیدهام.
چروکیده تر شده دست هایمان اما لمس یکدیگر را رها نمیکنیم، از درون زنده ترینیم و همین کافی است برای من و تویی که ابدیت را درونِ دیدگانمان با حضور همدیگر نقش زدهایم.
قلبم ترک برمیدارد و گاهی به سرفه میافتد اما وجودِ تورا سخت در خود حفظ میکند.
تو کمی خمیده شدهای اما زیبایی، فرسودگیِ دیدگانم دلیل بر این نمی شوند که طره موهایِ نقره رنگت را تحسین نکنم و بوسه بر رویشان نگذارم.
تو نیز به قدمهای آهستهی من نمینگری، مروارید های چشمانِ سرمه کشیدهات را به چهرهی نخ کش شدهام میریزی و همین میشود قوتی برای استخوانهای زجر کشیدهام.
چروکیده تر شده دست هایمان اما لمس یکدیگر را رها نمیکنیم، از درون زنده ترینیم و همین کافی است برای من و تویی که ابدیت را درونِ دیدگانمان با حضور همدیگر نقش زدهایم.
ماندهایم در گودالِ پوچی، هیچ چیز در سرمان روشن نمیشود تا بر تنِ کاغذ بتابانیمش.
نوشته بود:
ما از شلیک بمب و گلوله نترسیدیم، ما از تمام شدنِ نگاه های عزیزانمان ترسیدیم.
ما از شلیک بمب و گلوله نترسیدیم، ما از تمام شدنِ نگاه های عزیزانمان ترسیدیم.
اکنون هیچ چیز برایِ تو ندارم، حتی آهی که بخاطر نبودت از سرخیِ سینه ریشه بگیرد و بر تنِ اتاق سبز شود نیز در من نیست.
درونِ جسمِ ساکتِ اتاق انتظار میکشم شاید که تو، چیزی مانندِ تکه کاغذ چروک شده یا رزِ از خاطرات خشک شدهای داشته باشی و سویم حواله کنی تا من را از تمام شدن خویش، نجات دهی.
درونِ جسمِ ساکتِ اتاق انتظار میکشم شاید که تو، چیزی مانندِ تکه کاغذ چروک شده یا رزِ از خاطرات خشک شدهای داشته باشی و سویم حواله کنی تا من را از تمام شدن خویش، نجات دهی.
کاش منی دیگر در من بود، تا از خفگی در مردابِ توهماتِ واهی، رهایم میساخت.
من میترسم کلمات را با یکدیگر گلاویز کنم و بر تنِ چرکِ کاغذ جدلی از نفرت و شماتت و فسردگی به وجود آید که به قتلِ چشمانِ خواننده منتهی شود.
Forwarded from چامههای ناگهان.
نوباوهی سبزِ آسایشِ من!
من و تو در انتظار بهار، به زوالِ خزان افتادهایم. و میدانم که خاکِ سُربآلود، ریشههامان را میگدازد.
تو اما شاخسارِ خشکِ مرا، به سروِ دورِ امید، دوختهای.
صبورِ خوبِ لحظههای من!
با هم از خزان میگذریم.
من و تو در انتظار بهار، به زوالِ خزان افتادهایم. و میدانم که خاکِ سُربآلود، ریشههامان را میگدازد.
تو اما شاخسارِ خشکِ مرا، به سروِ دورِ امید، دوختهای.
صبورِ خوبِ لحظههای من!
با هم از خزان میگذریم.
گفتند: به گونهای بنویسید که به مزاج شیرین بیاید.
ما هم آنقدر از زخم و کبودیهایش نگاشتیم که کام را گس کرد.
ما هم آنقدر از زخم و کبودیهایش نگاشتیم که کام را گس کرد.
لیلی بنظرت زندگی همین سیم خارداری است که دور گردنِ ما پیچیده؟
اگر این باشد، من با گلوی پاره پاره هم دوستت دارم.
اگر این باشد، من با گلوی پاره پاره هم دوستت دارم.
از نامه های محمود به لیلیاش
نزدیک ترین انسانها به من، آنهایی که از رگ و پیاشان هستم، مرا ارزنی کرم خورده در میانِ لگدِ مرغان مینگرند و همین عمیق ترین غم را به ژرفایِ روحم سوق میدهد.
کاش تو درونم تمام نشوی.
اگر همین رنگدانههای حضورت هم از من خارج شود، دیگر چه چیزی را دلیلِ لبخندم بدانم؟
آری دلیلِ لبخند، به هرحال لبخند بر چهره می افتد و برمیخیزد و من میخواهم وجودِ ساکت و در هالهات دلیلِ این افتان و خیزان باشد.
شبنمِ سقوط کرده بر رویِ گونه؛ کاش تو از من پاک نشوی، راستش را بخواهی دل نمیخواهد یادت رنگ ببازد و یادِ دیگری در او رنگ بگیرد.
نظرت چیست این کاش های مغمومِ مرا ببوسی و در آغوش گیری؟
یعنی بیایی و مرا از ترسِ فراموش شدنت برهانی، من حقیقتا میخواهم در من سبزِ سبز بمانی نه رفته رفته خشک شوی و در جایِ خالیات ریشهی دیگری زاییده شود و به تنفس بپردازد.
اگر همین رنگدانههای حضورت هم از من خارج شود، دیگر چه چیزی را دلیلِ لبخندم بدانم؟
آری دلیلِ لبخند، به هرحال لبخند بر چهره می افتد و برمیخیزد و من میخواهم وجودِ ساکت و در هالهات دلیلِ این افتان و خیزان باشد.
شبنمِ سقوط کرده بر رویِ گونه؛ کاش تو از من پاک نشوی، راستش را بخواهی دل نمیخواهد یادت رنگ ببازد و یادِ دیگری در او رنگ بگیرد.
نظرت چیست این کاش های مغمومِ مرا ببوسی و در آغوش گیری؟
یعنی بیایی و مرا از ترسِ فراموش شدنت برهانی، من حقیقتا میخواهم در من سبزِ سبز بمانی نه رفته رفته خشک شوی و در جایِ خالیات ریشهی دیگری زاییده شود و به تنفس بپردازد.
تمناهای شاعرانه برایِ حضورِ دوبارهی تو.
اگر به درونم رجوع کنی، تکه تکه خودت را خواهی دید که در من دم میگیری و به درونِ رگهای فیروزه پوشیدهام وارد میشوی.
از پشتِ مستطیل های هوشمندمان فریاد آزاده خواهی سر میدهیم که چه؟
مرگ بر گلویِ دیگری طناب انداخته و ما کلمات را درونِ جعبهای، برای تسکین روحِ خود، در هم میآمیزیم.
مرگ بر گلویِ دیگری طناب انداخته و ما کلمات را درونِ جعبهای، برای تسکین روحِ خود، در هم میآمیزیم.