جنابان وضعیت مضحک است.
شدهایم همان ماجرای آش نخورده و دهانِ سوخته، اطرافیان هم به جایِ ضماد گذاردن بر زخممان بیشتر با لبخندهای دلقک مانندشان به سخره میگیرنمان.
حال و احوال در میانِ نخود و لوبیای آش جامانده و در معده تبدیل به نفخ میشود.
هیچ چیز فی الحال، غلتکِ زندگیمان را تکان نمیدهد تا حرکتی بکند.
همانطور که ابتدا گفته شد، همه چیز مضحک است، مضحک و تاسف بار.
شدهایم همان ماجرای آش نخورده و دهانِ سوخته، اطرافیان هم به جایِ ضماد گذاردن بر زخممان بیشتر با لبخندهای دلقک مانندشان به سخره میگیرنمان.
حال و احوال در میانِ نخود و لوبیای آش جامانده و در معده تبدیل به نفخ میشود.
هیچ چیز فی الحال، غلتکِ زندگیمان را تکان نمیدهد تا حرکتی بکند.
همانطور که ابتدا گفته شد، همه چیز مضحک است، مضحک و تاسف بار.
غایتِ غم آنجاست که مینگری، خویش را در هنگامِ به وجود آوردنِ لبخند برایِ دیگران از دست دادهای.
هنگامی که داشتم ژرفایِ نگاهت را اندازه گیری میکردم در آن سقوط کردم و به راستی هنوز درونِ خلای نگاهِ قهوه رنگت، معلقم.
بریده استخوانِ من، کوچکِ سرخِ پنهان شده درونِ سفیدیِ چشمانم، محزونم.
تنم را که وطنِ خود مینامیدی رها کردی، حتی بابتِ این مهاجرتِ دردناک هم غمگین نیستم.
اندوهگینم برای اینکه تو سپیدهی پس از بارانِ سهمگینِ شبهایم بودی، حضورت استشمامِ خاکِ باران نوشیدهرا امکان پذیر میکرد و همین مرا از بویِ تعفنِ درد میرهانید.
تو شبیهِ همهی نورها بودی، شبیه همهی لبخندها.
و ناگهان دیگر هیچکدام از این ها نبودی، نمیدانی این نبودن، چه قلبی از من رنجاند.
بارانها باریدند، سپیدهها مردند و استشمامِ خاکِ باران نوشیده دیگر امکان پذیر نشد.
محزونم جانکم، به این دلیل که نقطه درخشانِ زندگیام را از بین بردی و دوباره و مجددا مرا واردِ اتاقکِ سیاه و کرم گرفتهی درد کردی.
تنم را که وطنِ خود مینامیدی رها کردی، حتی بابتِ این مهاجرتِ دردناک هم غمگین نیستم.
اندوهگینم برای اینکه تو سپیدهی پس از بارانِ سهمگینِ شبهایم بودی، حضورت استشمامِ خاکِ باران نوشیدهرا امکان پذیر میکرد و همین مرا از بویِ تعفنِ درد میرهانید.
تو شبیهِ همهی نورها بودی، شبیه همهی لبخندها.
و ناگهان دیگر هیچکدام از این ها نبودی، نمیدانی این نبودن، چه قلبی از من رنجاند.
بارانها باریدند، سپیدهها مردند و استشمامِ خاکِ باران نوشیده دیگر امکان پذیر نشد.
محزونم جانکم، به این دلیل که نقطه درخشانِ زندگیام را از بین بردی و دوباره و مجددا مرا واردِ اتاقکِ سیاه و کرم گرفتهی درد کردی.
من چهام؟ جز پوستهای تو خالی که میانِ قدمزدنِ انسانها لگدمال میشود.
صادقانه، نمیدانم چه اتفاقی باید رخ دهد تا نامش را زندگی کردن، بگذارم.
روزها، درونِ جسمِ خالیِ اتاق جمع میشوند، شلوغ میکنند، هیاهو برپا میکنند و سپس در خود مچاله میشوند، آنقدر که به تودهای سیاه رنگ بدیل شوند.
در نهایت شب فرا میرسد، شب مقداری سکوت در قدحِ شرابِ نقرهرنگش میریزد و به دستم میدهد، این عمل همیشگیاست و محال است اتفاق نیفتد.
در حال و احوالی که به سویِ مستی میرود، کمی با گذشتهی خود بحث میکنم، شماتتش میکنم و کنجی از اتاق رهایش میکنم.
به خودِ کنونیام توجهی ندارم، زیرا زندگانیاش بویِ تعفن گرفته و درونِ مردابِ توهماتِ گِل رنگش غرق شدهاست.
او حقیقترا نمیبیند و همین امر مرگِ تدریجی را به سمتش سوق میدهد.
این اتفاقها، همهی این حوادثی که شرح داده شد، غدهای میشوند سرطانزا که اجبارا، زندگی هستند و نه زندگی کردن؛ من تا کنون رایحهی نرگسِ زندگی را استشمام نکردهام یا بویِ دریای خروشانِ نفس کشیدن را..
این ها، این اتفاقاتِ دایرهوار، حقایقی هستند که دروغ پوشیدهاند یا شاید هم دروغهایی با جامهی حقیقتاند که به تنِ من چسبیده و عمرم را همچون زالو، میمکند و از بین میبرند، در نهایت هم رخسارهی سرخ رنگِ زندگی را درونِ دیدگانم طرح نمیزنند، تنها مرگی کریه و مضحک بر جسمِ خیرهام میپاشند و تجزیه شدنمرا به نظاره مینشینند.
روزها، درونِ جسمِ خالیِ اتاق جمع میشوند، شلوغ میکنند، هیاهو برپا میکنند و سپس در خود مچاله میشوند، آنقدر که به تودهای سیاه رنگ بدیل شوند.
در نهایت شب فرا میرسد، شب مقداری سکوت در قدحِ شرابِ نقرهرنگش میریزد و به دستم میدهد، این عمل همیشگیاست و محال است اتفاق نیفتد.
در حال و احوالی که به سویِ مستی میرود، کمی با گذشتهی خود بحث میکنم، شماتتش میکنم و کنجی از اتاق رهایش میکنم.
به خودِ کنونیام توجهی ندارم، زیرا زندگانیاش بویِ تعفن گرفته و درونِ مردابِ توهماتِ گِل رنگش غرق شدهاست.
او حقیقترا نمیبیند و همین امر مرگِ تدریجی را به سمتش سوق میدهد.
این اتفاقها، همهی این حوادثی که شرح داده شد، غدهای میشوند سرطانزا که اجبارا، زندگی هستند و نه زندگی کردن؛ من تا کنون رایحهی نرگسِ زندگی را استشمام نکردهام یا بویِ دریای خروشانِ نفس کشیدن را..
این ها، این اتفاقاتِ دایرهوار، حقایقی هستند که دروغ پوشیدهاند یا شاید هم دروغهایی با جامهی حقیقتاند که به تنِ من چسبیده و عمرم را همچون زالو، میمکند و از بین میبرند، در نهایت هم رخسارهی سرخ رنگِ زندگی را درونِ دیدگانم طرح نمیزنند، تنها مرگی کریه و مضحک بر جسمِ خیرهام میپاشند و تجزیه شدنمرا به نظاره مینشینند.
کلمات دیگر یاری نمیدهند احساساترا، گوشهای ایستادهاند و به تعبیرِ خیالهای چرکِ ذهن مینگرند.
هیچ نگاهی روشن نیست و هیچ حرفی، ابتدا و انتهایِ دلرا آشکار نمیسازد.
چه بر سرمان آمده؟ مملو از تکرارهای بیفایده شدهایم و حتی سکوت هم سرسام آور شدهاست.
محبتی رقیق نمیشود در خندهها، انگار سرنگِ نفرترا درونِ رگها شکستهاند تا آدمیان با طاقِ ابروی شکسته و چشمانِ به گل نشسته از خشم، همرا نظاره کنند.
تنهای بیجانِ شادی، خرسندی و امیدواری، زیرِ لگدهای غم و اندوه و بغض، شکسته میشوند و این انقلابِ نا به هنگامِ آنهاست.
اما انقلاب کلمهی اشتباهی است، در این سرزمین تنها اتفاقی که رخ نمیدهد، انقلاب است، اینجا فقط شورش و اغتشاش بر پا میشود و اعتراضها درونِ چاهی که پر از تفالهی درد و رنج است خفه میشود.
این قیمه قیمه کردنِ احساسات و به طناب آویختن مغزهای روشن همه از عقدههای سر به فلک کشیده نشات میگیرد.
و آنقدر این ستم، این رنجشِ مضحک ادامه پیدا میکند تا اینکه خورشید را به دار می آویزند و ماهرا با شیشهی برندهی طمع تکه تکه میکنند تا دیگر هیچ نوری برایِ بقا، جهانرا نبوسد و از درونِ آن بوسه، فرزندی سبز برایِ زمین زاییده نشود.
هیچ نگاهی روشن نیست و هیچ حرفی، ابتدا و انتهایِ دلرا آشکار نمیسازد.
چه بر سرمان آمده؟ مملو از تکرارهای بیفایده شدهایم و حتی سکوت هم سرسام آور شدهاست.
محبتی رقیق نمیشود در خندهها، انگار سرنگِ نفرترا درونِ رگها شکستهاند تا آدمیان با طاقِ ابروی شکسته و چشمانِ به گل نشسته از خشم، همرا نظاره کنند.
تنهای بیجانِ شادی، خرسندی و امیدواری، زیرِ لگدهای غم و اندوه و بغض، شکسته میشوند و این انقلابِ نا به هنگامِ آنهاست.
اما انقلاب کلمهی اشتباهی است، در این سرزمین تنها اتفاقی که رخ نمیدهد، انقلاب است، اینجا فقط شورش و اغتشاش بر پا میشود و اعتراضها درونِ چاهی که پر از تفالهی درد و رنج است خفه میشود.
این قیمه قیمه کردنِ احساسات و به طناب آویختن مغزهای روشن همه از عقدههای سر به فلک کشیده نشات میگیرد.
و آنقدر این ستم، این رنجشِ مضحک ادامه پیدا میکند تا اینکه خورشید را به دار می آویزند و ماهرا با شیشهی برندهی طمع تکه تکه میکنند تا دیگر هیچ نوری برایِ بقا، جهانرا نبوسد و از درونِ آن بوسه، فرزندی سبز برایِ زمین زاییده نشود.
ولی صنم جان، اگر آدم ها میدانستند نگاههایشان دلیلِ بقای یکدیگر است، آنرا از هم سلب نمیکردند.
تو خیال کن موسیقی گوش هایم را دست میکشد، چند کتابِ شعر اطرافم نشسته است، پنجره دلِ خویشرا گشوده و ماه را به داخلِ اتاقم دعوت میکند.
تجمعِ اینها میشود تنهاییِ من، که خارج از وجودِ تو شکل گرفته و درحالِ ساختنِ لبخندی از آرامش بر روی چهرهی خاکستر پوشیدهام است.
تجمعِ اینها میشود تنهاییِ من، که خارج از وجودِ تو شکل گرفته و درحالِ ساختنِ لبخندی از آرامش بر روی چهرهی خاکستر پوشیدهام است.
میپرسی چه چیزی مرا از جهانِ سکوتهایم بیرون کشید؟
واضح است، آن نگاهی که نخستین بار روانهام کردی.
واضح است، آن نگاهی که نخستین بار روانهام کردی.
ولی لیلی کاش اکنون کنارِ من بودی، تنم ملتمسانه، آغوشِ پر از بابونهات را تقاضا میکند.
از نامههای محمود به لیلیاش.
من از رفتن های ناگهانی میترسم، اینها همان هایی هستند که دیگر بازگشتی نخواهند داشت.
میگفت تو شبیهِ غمی هستی که نمیشکند.
و اگر بپرسی غمی که نمیشکند چیست، باید بگویم همان است که در خود میگرید،در خود خمیده میشود و سپس با لبخندی که رزهای سرخ از خود میرویاند دوباره طلوع میکند
و اگر بپرسی غمی که نمیشکند چیست، باید بگویم همان است که در خود میگرید،در خود خمیده میشود و سپس با لبخندی که رزهای سرخ از خود میرویاند دوباره طلوع میکند
کاش از زخمهایم نپرسی، گفتنشان، خونریزیِ آنهارا دوچندان میکند.
تنها اگر میتوانی نگاهشان کن و ببوسشان، آنقدر ببوسشان که جانم فراموش کند، روزی خنجر خورده است و همهی آنها التیام یابند.
تنها اگر میتوانی نگاهشان کن و ببوسشان، آنقدر ببوسشان که جانم فراموش کند، روزی خنجر خورده است و همهی آنها التیام یابند.
اگر همینطور ماند چه؟
اگر از جانم بیرون نرفتی چه؟
اگر آنقدر بمانی که در تمامِ تنم، لاله های حضورت سرخ شود چه؟
اگر دیگر منی نباشد و تمامم تو باشی چه؟
اگر از جانم بیرون نرفتی چه؟
اگر آنقدر بمانی که در تمامِ تنم، لاله های حضورت سرخ شود چه؟
اگر دیگر منی نباشد و تمامم تو باشی چه؟
در پوستهی خود با توهماتِ واهیاش زندگی میکرد.
معتقد بود، جهانِ خارج از لایهی گوشتیِ ذهن و روحش فاقدِ هرگونه تنفس برایِ آدمیان است و اگر فردی رایحهی بیرون را استشمام کند، از حالتِ انسانیِ خود در میآید و تبدیل به جانوری عجیب و کشنده می شود که طبیعت سبزِ خودرا به قتل میرساند.
معتقد بود، جهانِ خارج از لایهی گوشتیِ ذهن و روحش فاقدِ هرگونه تنفس برایِ آدمیان است و اگر فردی رایحهی بیرون را استشمام کند، از حالتِ انسانیِ خود در میآید و تبدیل به جانوری عجیب و کشنده می شود که طبیعت سبزِ خودرا به قتل میرساند.
نمیدانست کیست یا چیست.
مترسکِ سرجالیز بود که کلاغان به سخره می گرفتندش یا سیاهی لشکرِ دوستانش؟
نمیتوانست دلایل غیر منطقیِ آدمیان را بابتِ رفتاری که با او داشتند درک کند، شبیهِ ماجرایِ کلاغها شده بود که تنش را با مدفوعِ خویش پر میکردند و سپس رویِ شانهاش برای استراحت جای میگرفتند و چندی بعد رهایش میکردند.
انسانها تا او توان داشت، رنجش و درد خودرا تحمیلش میکردند و بعد از آویزان کردنِ اسبابِ اضافهی روحِ خود بر جانش، از او میگریختند.
چه بود که رفتاری چنین، خط به روحش میانداخت؟
اصلا روحی داشت؟ همهی خندهاش را به غارت برده بودند و چشمهی اشکش هم دیگر نمیجوشید.
به راستی چه بود او؟
مترسک یا انسانی که منبعِ تخلیهی رنج است؟
چه بود که هیچکس به صدای چشمهایِ پینه بستهاش گوش نمیسپرد؟
سوالها امانش نمیدادند، تنها اورا خشک تر و شکننده تر از پیش میکردند.
آنقدر سوال بر جسمش آویزان شد و آنقدر خون از قلبش به چشمهایش جاری شد که ترک برداشت، خط های تیره به تمامِ پیکرش سرایت کردند و در نهایت اورا شکستند و شکستنش همهی دردها و اشکها و بغضهایش را بیرون ریخت و خونابههای فریادهای نزدهاش جسمِ تکه تکه شدهاش را بلعید.
مترسکِ سرجالیز بود که کلاغان به سخره می گرفتندش یا سیاهی لشکرِ دوستانش؟
نمیتوانست دلایل غیر منطقیِ آدمیان را بابتِ رفتاری که با او داشتند درک کند، شبیهِ ماجرایِ کلاغها شده بود که تنش را با مدفوعِ خویش پر میکردند و سپس رویِ شانهاش برای استراحت جای میگرفتند و چندی بعد رهایش میکردند.
انسانها تا او توان داشت، رنجش و درد خودرا تحمیلش میکردند و بعد از آویزان کردنِ اسبابِ اضافهی روحِ خود بر جانش، از او میگریختند.
چه بود که رفتاری چنین، خط به روحش میانداخت؟
اصلا روحی داشت؟ همهی خندهاش را به غارت برده بودند و چشمهی اشکش هم دیگر نمیجوشید.
به راستی چه بود او؟
مترسک یا انسانی که منبعِ تخلیهی رنج است؟
چه بود که هیچکس به صدای چشمهایِ پینه بستهاش گوش نمیسپرد؟
سوالها امانش نمیدادند، تنها اورا خشک تر و شکننده تر از پیش میکردند.
آنقدر سوال بر جسمش آویزان شد و آنقدر خون از قلبش به چشمهایش جاری شد که ترک برداشت، خط های تیره به تمامِ پیکرش سرایت کردند و در نهایت اورا شکستند و شکستنش همهی دردها و اشکها و بغضهایش را بیرون ریخت و خونابههای فریادهای نزدهاش جسمِ تکه تکه شدهاش را بلعید.
به آسمان می نگرم، غبارِ هوا چهره ی زرد خورشید را پوشانده است.
رو به او کرده می گویم:
(امروز هم هوا سیاه و گرفته ست.)
سرفه ای از ریزگرد های جای گرفته در گلویش می کند و آهسته می گوید:
(کاش عصر، بارون بباره و هوا رو ببوسه.)
می خندم، صورتِ خشک شده ام نخ کش می شود، می گویم:
(باز حرف هایی میزنی که از فهمِ من خارجه، طوری بگو منم بفهمم چی میگی.)
صورتِ رنگ پریده اش با تکه ای لبخند آذین می شود، می گوید:
دیروز صبح پیرمردی رویِ نیمکتِ کنارِ من نشسته بود و با صدایی رسا ، کتابِ شعری رو می خوند، کلمات اون کتاب من رو جذب کرد و تا وقتی که کتابش رو ببنده و بره، با کلماتش می شکفتم، تو خواب بودی و خورشید هم گیج و خواب آلود بود.
نفسی از هوای پر دود و خاک می گیرم و اندوهگین می گویم:
پس کلماتِ قشنگی شنیدی، کاش صدای اون پیرمرد من رو هم از خواب بیدار می کرد تا به تو و شعر هاش می پیوستم.
سرفه اش تکرار می شود و اخمی میانِ دو گلبرگش می نشیند، با صدایی دورگه شده می گوید:
همه اون شعر هارو از بر شدم، هوا کمی امونمون بده، برات می خونمشون.
آه بابونه، کاش باران بگیره.
چنان عاجزانه این حرف را می زند که منی که احوال بهتری از او دارم، غم کنج دلم خانه می کند.
نگاهش میکنم، در حالِ پژمرده شدن است، بنفشه ی کبودِ من حالش ناخوش است.
صدایم از غم می لرزد ، آرام می گویم: کاش باران بباره.
خنده ای رویِ لبانش می نشیند، نوازش وار و ملایم، مانند فرا رسیدن بهار و عزلت نشینیِ زمستان.
زیباست، بسیار بسیار زیباست. از من هم زیبا تر است و همیشه این مطلب را نقض کرده است.
خسته و دردمند، همانطور که خیرگی اش را در چشمانم می ریزد، در خود جمع می شود و خیرگیِ نگاهش رویِ زمین می افتد.
به خواب رفت...
من به آسمان می نگرم تا هر زمان قطره ای از ابر روی گلبرگم، شبنم شد، او را هوشیار سازم.
بعد از گذر کردنِ دقایقی و ممانعتِ بسیار خورشید، ابر ها آسمان را به دست می گیرند و تکه تکه می شوند، خرده هایشان که بر ظریفیِ گلبرگم برخورد می کند، شادی درونم فریادی می شود و به بیرون از حلقم می جهد.
سعی در هوشیار کردنِ بنفشه دارم، اما هر چه تلاش می کنم، چشم از هم نمی گشاید، مژگانش گویی در هم تنیده شده اند و پلک هایش توانِ برخاستن ندارند.
تنش خشکیده و جانش کدر شده، نمی دانم باران چشم هایم را پوشانده یا اشک های شور و داغ است که از گونه ام سر ریز می شوند، هر چه که هست تنم را می سوزاند.
او نفسی از ریه اش رها نمی کند و من هراسان فریاد می زنم و غم از دل و جانم به زمین می ریزد.
به گمانم این فاجعه برایِ چمن زار و نیکمتِ ایستاده ی کنارش هم دردناک و هولناک است.
باران تا زمانی که ماه در آسمان اتراق کند، خودرا به زمین و زمان عرضه کرد و ریزگرد های زهر آلود را از بین برد.
سپس با اندوهی سنگین از به خواب رفتنِ بنفشه، زمین را ترک کرد.
صبحِ روزِ بعد، من و آن پیرمرد و کتابِ شعرش، منتظر بودیم بنفشه برایمان شعر های از بَر شده اش را بخواند و او خاموش و کبود به این انتظارِ از اشک لبریز شده، گوش می سپرد.
سرزمینِ ذهنِ من
رو به او کرده می گویم:
(امروز هم هوا سیاه و گرفته ست.)
سرفه ای از ریزگرد های جای گرفته در گلویش می کند و آهسته می گوید:
(کاش عصر، بارون بباره و هوا رو ببوسه.)
می خندم، صورتِ خشک شده ام نخ کش می شود، می گویم:
(باز حرف هایی میزنی که از فهمِ من خارجه، طوری بگو منم بفهمم چی میگی.)
صورتِ رنگ پریده اش با تکه ای لبخند آذین می شود، می گوید:
دیروز صبح پیرمردی رویِ نیمکتِ کنارِ من نشسته بود و با صدایی رسا ، کتابِ شعری رو می خوند، کلمات اون کتاب من رو جذب کرد و تا وقتی که کتابش رو ببنده و بره، با کلماتش می شکفتم، تو خواب بودی و خورشید هم گیج و خواب آلود بود.
نفسی از هوای پر دود و خاک می گیرم و اندوهگین می گویم:
پس کلماتِ قشنگی شنیدی، کاش صدای اون پیرمرد من رو هم از خواب بیدار می کرد تا به تو و شعر هاش می پیوستم.
سرفه اش تکرار می شود و اخمی میانِ دو گلبرگش می نشیند، با صدایی دورگه شده می گوید:
همه اون شعر هارو از بر شدم، هوا کمی امونمون بده، برات می خونمشون.
آه بابونه، کاش باران بگیره.
چنان عاجزانه این حرف را می زند که منی که احوال بهتری از او دارم، غم کنج دلم خانه می کند.
نگاهش میکنم، در حالِ پژمرده شدن است، بنفشه ی کبودِ من حالش ناخوش است.
صدایم از غم می لرزد ، آرام می گویم: کاش باران بباره.
خنده ای رویِ لبانش می نشیند، نوازش وار و ملایم، مانند فرا رسیدن بهار و عزلت نشینیِ زمستان.
زیباست، بسیار بسیار زیباست. از من هم زیبا تر است و همیشه این مطلب را نقض کرده است.
خسته و دردمند، همانطور که خیرگی اش را در چشمانم می ریزد، در خود جمع می شود و خیرگیِ نگاهش رویِ زمین می افتد.
به خواب رفت...
من به آسمان می نگرم تا هر زمان قطره ای از ابر روی گلبرگم، شبنم شد، او را هوشیار سازم.
بعد از گذر کردنِ دقایقی و ممانعتِ بسیار خورشید، ابر ها آسمان را به دست می گیرند و تکه تکه می شوند، خرده هایشان که بر ظریفیِ گلبرگم برخورد می کند، شادی درونم فریادی می شود و به بیرون از حلقم می جهد.
سعی در هوشیار کردنِ بنفشه دارم، اما هر چه تلاش می کنم، چشم از هم نمی گشاید، مژگانش گویی در هم تنیده شده اند و پلک هایش توانِ برخاستن ندارند.
تنش خشکیده و جانش کدر شده، نمی دانم باران چشم هایم را پوشانده یا اشک های شور و داغ است که از گونه ام سر ریز می شوند، هر چه که هست تنم را می سوزاند.
او نفسی از ریه اش رها نمی کند و من هراسان فریاد می زنم و غم از دل و جانم به زمین می ریزد.
به گمانم این فاجعه برایِ چمن زار و نیکمتِ ایستاده ی کنارش هم دردناک و هولناک است.
باران تا زمانی که ماه در آسمان اتراق کند، خودرا به زمین و زمان عرضه کرد و ریزگرد های زهر آلود را از بین برد.
سپس با اندوهی سنگین از به خواب رفتنِ بنفشه، زمین را ترک کرد.
صبحِ روزِ بعد، من و آن پیرمرد و کتابِ شعرش، منتظر بودیم بنفشه برایمان شعر های از بَر شده اش را بخواند و او خاموش و کبود به این انتظارِ از اشک لبریز شده، گوش می سپرد.
سرزمینِ ذهنِ من
جوانهی روشنِ من، سلام.
در خیال داشتم نامهای امضا شده توسطِ خود را حوالهات کنم و نمی دانستم برای شروع و پایانش چه کلماتِ درخوری از برایت برگزینم که تورا رنجیده خاطر نکند و خودم را گردن شکسته و پشیمان.
اینها که میگویم همه از اجبار است، اجباری به نامِ خود که سر تا سرِ وجودم را در دست گرفته و مرا از سپید بودن دور میکند.
باور کن میخواهم تمامِ روزها را در کنارت بنشینم و از لبخندِ سبزِ وجودت بنوشم اما این حضور تیره رنگ مانع از تماسِ من با چهرهات میشود.
دلیلِ آشفتگی های شیرینم، نمیدانی زمانی که کلمات میدوند و به دیوارهی لب ها و دندان هایم برخورد میکنند و خون همه دهانم را از این برخورد مملو میکند چه احساسی را تحمل میکنم.
میخواهم بگویم دوستت دارم و یک من برای تو کافی است، اما اگر هزاران من هم حضور یابند باز هم این پوچی و خالی بودنِ حضورم کافی نبودن را سیلیای میکند و به صورتم میزند.
خویشتن را که مینگرم از تو لبریز است و همهی ذراتِ وجود در محرابِ روح به ستایش تو میپردازند لیکن هیچ کدام جرئت ابرازِ چنین علاقهی دیوانه واری را به چهرهی نرگس حالتت ندارند.
آن خانهای که گمان میکنی درونش فروغ میرقصد و دیوار های آجریاش امن ترین است، دروغی بیش نیست.
من خارج از همهی معانیِ امنیت هستم و جز آوارگی محصولی به بار نخواهم آورد دلبرکم.
تو بوتهگلی خوش چهره هستی که اگر من ریشههایت را در دست بگیرم، پژمرده خواهی شد و باید نظاره گر ذره ذره خشک شدنت باشم، میخواهم درخشان ببینمت، تو بدونِ حضورِ من و علاقهی زهرآگینم که خون از جانت بیرون میکشد و کدرت میکند، زندگی را بپوش و با او راه برو، تبدیل به باغِ گلی شو که حسرت نداشتنت در من به لبخندی از عطرِ وجودت تبدیل شود.
نمان، روزنهی امیدِ من، نمان!
برو و زندگی را نفس بکش، دستش را بگیر و اورا ببوس، حضور در کنارِ من تمامِ خاموشی های این کرهی آبی را برایت به ارمغان میآورد و من میخواهم تو رنگین کمان شوی، نه خط سیاهی از چرک و درد های قلب من.
متاسفم که چنین کلماتِ شکسته و ناامیدکنندهای درونِ چشمانت ریختم و خودم را با بیرحمی از تو جدا ساختم.
من اکنون خالیام اما میبوسمت، عمیق و خون آلود که طعمِ گسِ خونِ جانِ تو یادآورِ نداشتنِ دردناکت باشد.
مرا نبخش که بخشش برای کسی که از درون تهی شده لازم نیست، من را بیامرز، اینگونه شاید در جهانهای دیگر زمانی که مملو از علفزار های زرد و سبزِ زندگی بودم، دوباره و تا همیشه در کنارت به دوست داشتنت بپردازم و کافی باشم برای همهی لبخندهایی که کبود، به لب هایمان چسبیده اند و عمرمان را به یک یکدیگر پیوند میدهند.
سرزمینِ ذهنِ من
در خیال داشتم نامهای امضا شده توسطِ خود را حوالهات کنم و نمی دانستم برای شروع و پایانش چه کلماتِ درخوری از برایت برگزینم که تورا رنجیده خاطر نکند و خودم را گردن شکسته و پشیمان.
اینها که میگویم همه از اجبار است، اجباری به نامِ خود که سر تا سرِ وجودم را در دست گرفته و مرا از سپید بودن دور میکند.
باور کن میخواهم تمامِ روزها را در کنارت بنشینم و از لبخندِ سبزِ وجودت بنوشم اما این حضور تیره رنگ مانع از تماسِ من با چهرهات میشود.
دلیلِ آشفتگی های شیرینم، نمیدانی زمانی که کلمات میدوند و به دیوارهی لب ها و دندان هایم برخورد میکنند و خون همه دهانم را از این برخورد مملو میکند چه احساسی را تحمل میکنم.
میخواهم بگویم دوستت دارم و یک من برای تو کافی است، اما اگر هزاران من هم حضور یابند باز هم این پوچی و خالی بودنِ حضورم کافی نبودن را سیلیای میکند و به صورتم میزند.
خویشتن را که مینگرم از تو لبریز است و همهی ذراتِ وجود در محرابِ روح به ستایش تو میپردازند لیکن هیچ کدام جرئت ابرازِ چنین علاقهی دیوانه واری را به چهرهی نرگس حالتت ندارند.
آن خانهای که گمان میکنی درونش فروغ میرقصد و دیوار های آجریاش امن ترین است، دروغی بیش نیست.
من خارج از همهی معانیِ امنیت هستم و جز آوارگی محصولی به بار نخواهم آورد دلبرکم.
تو بوتهگلی خوش چهره هستی که اگر من ریشههایت را در دست بگیرم، پژمرده خواهی شد و باید نظاره گر ذره ذره خشک شدنت باشم، میخواهم درخشان ببینمت، تو بدونِ حضورِ من و علاقهی زهرآگینم که خون از جانت بیرون میکشد و کدرت میکند، زندگی را بپوش و با او راه برو، تبدیل به باغِ گلی شو که حسرت نداشتنت در من به لبخندی از عطرِ وجودت تبدیل شود.
نمان، روزنهی امیدِ من، نمان!
برو و زندگی را نفس بکش، دستش را بگیر و اورا ببوس، حضور در کنارِ من تمامِ خاموشی های این کرهی آبی را برایت به ارمغان میآورد و من میخواهم تو رنگین کمان شوی، نه خط سیاهی از چرک و درد های قلب من.
متاسفم که چنین کلماتِ شکسته و ناامیدکنندهای درونِ چشمانت ریختم و خودم را با بیرحمی از تو جدا ساختم.
من اکنون خالیام اما میبوسمت، عمیق و خون آلود که طعمِ گسِ خونِ جانِ تو یادآورِ نداشتنِ دردناکت باشد.
مرا نبخش که بخشش برای کسی که از درون تهی شده لازم نیست، من را بیامرز، اینگونه شاید در جهانهای دیگر زمانی که مملو از علفزار های زرد و سبزِ زندگی بودم، دوباره و تا همیشه در کنارت به دوست داشتنت بپردازم و کافی باشم برای همهی لبخندهایی که کبود، به لب هایمان چسبیده اند و عمرمان را به یک یکدیگر پیوند میدهند.
از اویی که سایهاش مرده است برایِ قویِ دریاچهی چشمهایش.
سرزمینِ ذهنِ من