سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
430 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
تو طبیبم شدی، زدودی هرچه زخم و درد بود از پیکرِ من.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکوتِ آهسته و در انزوایِ من، سلام.
روایت‌ها داشتم و گوشی نبود که برایش مشق کنم این زوایایِ شکسته‌‌ی وجود‌را، طبق معمول تورا به یاد آوردم و آن درخشان نگاهِ غم‌زده‌ات  که خیره می‌شد به حرکاتِ لب‌های من و تا استخوانم را درک می‌کرد.
ترک برداشته و آزرده خاطرم جانم؛ شبیهِ درختِ بیدی که از غم، لرز پیکرش را گرفته و دیگران اورا مجنون می‌نامند.
دلگیر و محزون از آدمیان گشته‌ام، دیگر نه آشنایی اطرافم قدم می‌زند و نه رهگذری سویِ من می‌آید.
همه‌ی مزرعه‌‌ی زندگیِ مرا آفت پوشیده و این آخرین بازمانده‌ی جسمم است که برایت روایت می‌کند نفس‌هایم را.
نمی‌دانی دردانه‌ام اما رفتنت، حاصلِ تمامِ این خرابه‌های عمر شد.
همان نبودنت دلیل شد که من جسمِ تهی شده از خونِ جانم را استفراغ کنم و دیگر چیزی نباشد که در سینه‌ام در میانِ آن استخوان‌های درهم تنیده‌ام بتپد.
تو مقصر نیستی و انگشتِ اتهامِ من سویِ تو گرفته نمی‌شود.
من تورا قاضیِ خویش می‌کنم تا حکمی درخور به این مقصرِ بی اصل و نسب دهی.
خسته‌ی جاده‌ی پر فراز و نشیب زندگی هستم و اعدام به گمانم راهِ نجاتِ من باشد.
مرا بخاطر تمامِ دوست داشتن هایت شماتت کن، بخاطر تمامِ اشک های خون جامه‌ای که از چشمانم چکید، بر سرم فریاد بزن و برایِ اینکه قلبم را لخته خونی کرده و بر تنِ گِل نشسته‌ی زمین تف کردم مرا نبخش.
من بخشش نیاز ندارم، نبخش و بگذار بفهمم با خود و جسم و روح خود چه کرده‌ام.
تو هیچ‌کاره بودی اندوهِ بی‌پایانم، مسافری شانه خمیده و روح تکه تکه بودی که در تالارِ جسم من جای گرفتی و بعد از چندی استراحت، رفتی.
مرا بخاطر خودم نبخش، بخاطر ظلم و ستمی که به خود کردم و درنهایت، جنازه‌ای شدم که حشرات هم میل به چشیدنِ او پیدا نخواهند کرد.
مرا نبخش، نه ببخش و نه بیامرز، بگذار در عذابِ اینکه می‌توانستم خود را دوست داشته باشم بمیرم و آخرین قطراتِ جانم برایِ خودم فرو بریزد نه تو.
سلامی به تو از لا به لایِ خطوطِ موازیِ بومِ نقاشی‌ات.
همسفرِ نامه‌های سپیدم، در پسِ کاغذِ کاهیِ روزگارم، یادِ مملو از الوانِ تو زندگی می‌کند و همان چند تصویرِ به نگار درآمده توسطِ تو، مرا از مسیرِ پر شده از صخره و سنگلاخِ عمر، عبور می‌دهد.
نمی‌دانی که پس از رویدادِ حضورت در روزهایم و آن قلمِ دستانت که چهره‌ی مرا طرح زد و خنده‌‌ی بابونه حالتی روی لب‌های خشک شده‌ام به وجود آورد، چگونه دیوارِ قلبم را شکافتی و درونش جای گرفتی، آن سرخِ سرد و بی حالت که رنگ و لبخند برایش تعریف نشده بود و درونش عنکبوت های سیاه تار درهم تنیده بودند را به دشتِ گل نرگس تبدیل کردی.
تو، ناجی بودی، تبلور یک رویا یا شاید هم چکیده‌ای از نقاشیِ یزدان بر تنِ آسمان...
توصیفِ دقیقی نمی‌شود از تو داشت، می‌شود گفت خونِ جهیده از رگ‌های فیروزه رنگ بودی که بر برگِ کدر شده‌ی جان می‌نشستی و اورا زنده می‌کردی.
جسمِ یک نقاش را داشتی، پر از خط‌های منظم و کج شده که در نهایت، چهره‌ای درخشان از تو در چشم می‌کاشتند، روحت اما چشمه زلالی از صداقت عشق بود که از نگاهت جریان می‌گرفت و درونِ توده‌‌ی سفید و قهوه پوشِ من ریخته می‌شد.
چگونه جمله هایم را به انتها برسانم وقتی می‌توانم چنان به از تو گفتن ادامه دهم که انگشتانم در اثر سایش با قلم کبود شوند؟
تو از مرزِ تنِ من گذر کردی و مزرعه آفتابگردان و شب‌های پر ستاره‌‌ی دقایقم شدی.
من مستانه شکسپیر دست و پا شکسته‌ای می‌شوم و برای تویِ رنگین کمان طینت می‌نویسم و تو همانگونه که قلم‌مو های آبرنگ پوشیده را با دستانت می‌بوسی، کلماتِ سبز رنگِ من وصل به لب‌هایت می‌شوند و آوایشان ذره ذره گوش‌هایت را غسل می‌دهند.
خلق کننده‌‌ی چهره‌ی آبی رنگم، این آخرین نامه‌ی من برایِ آغوشت نخواهد بود.
در ستایشِ هر قطره‌ی نرگس و بنفشه و رازقی‌ات برایت ورق می‌نویسم.
و دوست داشتنت را درونِ رنگ‌های آشنا و ناآشنایِ جهان جای می‌دهم.

از چشمانِ در انتظارِ بوسه‌‌ات.
و تو خیال می‌کردی لبخند‌ها حقیقت‌اند؟
آنها پوسته‌ی زهوار در رفته‌ای بودند که تنها جسمِ مرا در مقابلت قابل تحمل می‌کردند.
جنابان وضعیت مضحک است.
شده‌ایم همان ماجرای آش نخورده و دهانِ سوخته، اطرافیان هم به جایِ ضماد گذاردن بر زخممان بیشتر با لبخند‌های دلقک مانندشان به سخره می‌گیرنمان‌‌.
حال و احوال در میانِ نخود و لوبیای آش جامانده و در معده تبدیل به نفخ می‌شود.
هیچ چیز فی الحال، غلتکِ زندگیمان را تکان نمی‌دهد تا حرکتی بکند.
همانطور که ابتدا گفته شد، همه چیز مضحک است، مضحک و تاسف بار.
غایتِ غم آنجاست که می‌نگری، خویش را در هنگامِ به وجود آوردنِ لبخند برایِ دیگران از دست داده‌ای.
هنگامی که داشتم ژرفایِ نگاهت را اندازه گیری می‌کردم در آن سقوط کردم و به راستی هنوز درونِ خلا‌ی نگاهِ قهوه رنگت، معلقم.
بریده استخوانِ من، کوچکِ سرخِ پنهان شده درونِ سفیدیِ چشمانم، محزونم.
تنم را که وطنِ خود می‌نامیدی رها کردی، حتی بابتِ این مهاجرتِ دردناک هم غمگین نیستم.
اندوهگینم برای اینکه تو سپیده‌ی پس از بارانِ سهمگینِ شب‌هایم بودی، حضورت استشمامِ خاکِ باران نوشیده‌را امکان پذیر می‌کرد و همین مرا از بویِ تعفنِ درد می‌رهانید.
تو شبیهِ همه‌ی نورها بودی، شبیه همه‌ی لبخند‌ها.
و ناگهان دیگر هیچ‌کدام از این ها نبودی، نمی‌‌دانی این نبودن، چه قلبی از من رنجاند.
باران‌ها باریدند، سپیده‌ها مردند و استشمامِ خاکِ باران نوشیده دیگر امکان پذیر نشد.
محزونم جانکم، به این دلیل که نقطه درخشانِ زندگی‌ام را از بین بردی و دوباره و مجددا مرا واردِ اتاقکِ سیاه و کرم گرفته‌‌ی درد کردی.
من چه‌ام؟ جز پوسته‌ای تو خالی که میانِ قدم‌زدنِ انسان‌ها لگدمال می‌شود.
صادقانه، نمی‌دانم چه اتفاقی باید رخ دهد تا نامش را زندگی کردن، بگذارم.
روز‌ها، درونِ جسمِ خالیِ اتاق جمع می‌شوند، شلوغ می‌کنند، هیاهو برپا می‌کنند و سپس در خود مچاله می‌شوند، آن‌قدر که به توده‌ای سیاه رنگ بدیل شوند.
در نهایت شب فرا‌ می‌رسد، شب مقداری سکوت در قدحِ شرابِ نقره‌رنگش می‌ریزد و به دستم می‌دهد، این عمل همیشگی‌است و محال است اتفاق نیفتد.
در حال و احوالی که به سویِ مستی می‌رود، کمی با گذشته‌ی خود بحث می‌کنم، شماتتش می‌کنم و کنجی از اتاق رهایش می‌کنم.
به خودِ کنونی‌ام توجهی ندارم، زیرا زندگانی‌اش بویِ تعفن گرفته و درونِ مردابِ توهماتِ گِل رنگش غرق شده‌است.
او حقیقت‌را نمی‌بیند و همین امر مرگِ تدریجی را به سمتش سوق می‌دهد.
این اتفاق‌ها، همه‌ی این حوادثی که شرح داده شد، غده‌ای می‌شوند سرطان‌‌زا که اجبارا، زندگی هستند و نه زندگی کردن؛ من تا کنون رایحه‌ی نرگسِ زندگی را استشمام نکرده‌ام یا بویِ دریای خروشانِ نفس کشیدن را..
این ها، این اتفاقاتِ دایره‌وار، حقایقی هستند که دروغ پوشیده‌اند یا شاید هم دروغ‌هایی با جامه‌ی حقیقت‌اند که به تنِ من چسبیده‌ و عمرم را همچون زالو، می‌مکند و از بین می‌برند، در نهایت هم رخساره‌ی سرخ رنگِ زندگی را درونِ دیدگانم طرح نمی‌‌زنند، تنها مرگی کریه و مضحک بر جسمِ خیره‌ام می‌پاشند و تجزیه‌ شدنم‌را به نظاره می‌نشینند.
که عشق، هزار و یک شبِ پر ماجراست‌.
کلمات دیگر یاری نمی‌دهند احساسات‌را، گوشه‌ای ایستاده‌اند و به تعبیرِ خیال‌های چرکِ ذهن می‌نگرند.
هیچ نگاهی روشن نیست و هیچ حرفی، ابتدا و انتهایِ دل‌را آشکار نمی‌سازد.
چه بر سرمان آمده؟ مملو از تکرارهای بی‌فایده شده‌ایم و حتی سکوت هم سرسام آور شده‌است.
محبتی رقیق نمی‌شود در خنده‌ها، انگار سرنگِ نفرت‌را درونِ رگ‌ها شکسته‌اند تا آدمیان با طاقِ ابروی شکسته و چشمانِ به گل نشسته از خشم، هم‌را نظاره کنند.
تن‌های بی‌جانِ شادی، خرسندی و امیدواری، زیرِ لگد‌های غم و اندوه و بغض، شکسته می‌شوند و این انقلابِ نا به هنگامِ آنهاست.
اما انقلاب کلمه‌ی اشتباهی است، در این سرزمین تنها اتفاقی که رخ نمی‌دهد، انقلاب است، اینجا فقط شورش و اغتشاش بر پا می‌شود و اعتراض‌ها درونِ چاهی که پر از تفاله‌ی درد و رنج است خفه می‌شود.
این قیمه قیمه کردنِ احساسات و به طناب آویختن مغز‌های روشن همه از عقده‌های سر به فلک کشیده نشات می‌گیرد.
و آن‌قدر این ستم، این رنجشِ مضحک ادامه پیدا می‌کند تا اینکه خورشید را به دار می آویزند و ماه‌را با شیشه‌ی برنده‌ی طمع تکه تکه می‌کنند تا دیگر هیچ نوری برایِ بقا، جهان‌را نبوسد و از درونِ آن بوسه، فرزندی سبز برایِ زمین زاییده نشود.
ولی صنم جان، اگر آدم ها می‌دانستند نگاه‌هایشان دلیلِ بقای یکدیگر است، آن‌را از هم سلب نمی‌کردند.
تو خیال کن موسیقی گوش هایم را دست می‌کشد، چند کتابِ شعر اطرافم نشسته است، پنجره دلِ خویش‌را گشوده و ماه را به داخلِ اتاقم دعوت می‌کند.
تجمعِ این‌ها می‌شود تنهاییِ من، که خارج از وجودِ تو شکل گرفته‌ و درحالِ ساختنِ لبخندی از آرامش بر روی چهره‌ی خاکستر پوشیده‌‌ام است.
میپرسی چه چیزی مرا از جهانِ سکوت‌هایم بیرون کشید؟
واضح است، آن‌ نگاهی که نخستین بار روانه‌ام کردی.
ولی لیلی کاش اکنون کنارِ من بودی، تنم ملتمسانه، آغوشِ پر از بابونه‌ات را تقاضا می‌کند.

از نامه‌های محمود به لیلی‌اش.
من از رفتن های ناگهانی می‌ترسم، اینها همان هایی هستند که دیگر بازگشتی نخواهند داشت.
تو آن‌قدر می‌شکنی که در نهایت از خرده تکه هایت، ظاهری نو خلق می‌شود.
می‌گفت تو شبیهِ غمی هستی که نمی‌شکند.
و اگر بپرسی غمی که نمی‌شکند چیست، باید بگویم همان است که در خود می‌گرید،در خود خمیده می‌شود و سپس با لبخندی که رز‌های سرخ از خود می‌رویاند دوباره طلوع می‌کند
کاش از زخم‌هایم نپرسی، گفتنشان، خونریزیِ آنهارا دوچندان می‌کند.
تنها اگر می‌توانی نگاهشان کن و ببوسشان، آنقدر ببوسشان که جانم فراموش کند، روزی خنجر خورده است و همه‌ی آنها التیام یابند.