سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
نمی‌خواهد آن پروانه‌ای باشی که به دور تنِ شمع می‌رقصد، تو همان خانه‌ی تاریک و سیاه باش، من روشنت می‌کنم.
نمی‌شود مرا ببری به ناکجاآباد؟
به همانجایی که همه چیز مانندِ خیالاتِ من است؟
که در تصورم تو نزدیک‌ترین به منی و من درونِ قرنیه‌ی نگاهت درخشان ترینم.
مرا به چنین ناکجاآبادی ببر، که تو درونش حضور داری و دلتنگی کیلومترها از من و تو فاصله دارد.
مرا ببر به آنجا، آنجا که معلوم نیست کجاست؛ اما من و تو در آن جای داریم و آغوش یکدیگررا پناهِ هم کرده‌ایم.
مرا ببر و بازنگردان، بگذار در همان مکانِ نامعلوم باقیِ عمرم‌را در نگاهِ روشنِ تو سپری کنم و در خاطراتی که طعم و عطرِ مارا گرفته‌اند، بمیرم.
من تنها برای رفتن و نماندن ساخته شده‌ام، هیچکس مرا برای ماندن‌هایش نمیخواهد.
Forwarded from وازوفسکی
از نبودت می‌شود بارها مُرد، می‌شود بارها خیره به تصویر قاب عکسی شد که می‌دانی قرار نیست هیچ‌موقع، واقعیتش را لمس کنی.
حالِ گلدانی را دارم که آبش نمی‌دهند و او تشنه‌تر از دیروز، منتظر دستانی‌ست که به سویش بیایند.
آه... گوشه‌گوشه‌ی من، نیاز به تفریق فاصله‌ی میان‌مان دارد و این را احساس می‌کنم با تمام وجود که لبریزم از هرچیز که مربوط به توست.
تو رفتی و من تمام شدم، به انتها رسیدم، شبیه درختی که از ریشه آتشش بزنند و او، سبزیِ چهره‌ی خودرا زیرِ تلی از خاکستر خاک کند.
تو رفتی و من، درونِ نگاهت آهسته ته نشین شدم، درونِ قلبت از تپش ایستادم و حضورت نوارِ فیلمی شد که بر روی پرده‌ی مغزم مکررا پخش می‌شد.
تو رفتی، مرا به غایت پوچی رساندی و با نبودنِ پر از خاطره‌ات، خانه‌را از پای درآوردی.
آری همه شعر بودند برایم، اما من تورا می‌خواستم که جمله‌ای کوتاه، مهر شده بر رویِ کاغذِ کاهیِ کتاب بودی.
می‌خواستم دوستش داشته باشم و اندازه‌ی تمامِ غم‌هایش ببوسمش؛ عمرِ او اما کوتاه بود.
سبزه‌ی عیدی بود که نتوانست پا به پایِ درختانِ جوانه زده‌ی بهار لبخند بزند.
نگاهش بعد از هر قطره‌ی آب پلاسیده تر می‌شد و بر طاق خانه می‌پوسید.
دیگر علاقه‌ی من کفافِ اندوهش‌‌را نمیداد و او با چهره‌ای که هنوز ردِ بوسه‌ی مرا بر خود داشت، سبز، بر طاقِ خانه، کنارِ ماهی‌های سرخِ ماتم زده، مرگ‌را پوشید و خود‌را از جهان رها کرد.
دیگر ترکی بر تن ندارم.
حال تکه تکه شده، تنِ فرش‌را زخم می‌کنم.
و جهان بهر چه می‌گذرد؟ زمانی که آدمیان مدت‌هاست در آغوش مرگ خفته‌اند.
خودرا تکاندم تا گرد و غبارم از بین برود، اما به جای خاک و گرد‌های نشسته بر جان، خاطراتِ تو از تنم فرو ریخت و درونِ گل‌های قالی که در آب غلت می‌زدند نشستن گرفت و مدتی بعد از بین رفت‌.
کجا کسی وجود دارد که قدر نداند دوست داشتن‌را؟
گاهی فقط مسیر، انسانِ اشتباهی برای بوسه‌هایمان مقابلمان قرار می‌دهد.
تو آمدی و من متوجه شدم آفتاب لمسم کرده و از پوستِ ترک برداشته‌ام رز‌های آبی رویانده است.
تو طبیبم شدی، زدودی هرچه زخم و درد بود از پیکرِ من.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکوتِ آهسته و در انزوایِ من، سلام.
روایت‌ها داشتم و گوشی نبود که برایش مشق کنم این زوایایِ شکسته‌‌ی وجود‌را، طبق معمول تورا به یاد آوردم و آن درخشان نگاهِ غم‌زده‌ات  که خیره می‌شد به حرکاتِ لب‌های من و تا استخوانم را درک می‌کرد.
ترک برداشته و آزرده خاطرم جانم؛ شبیهِ درختِ بیدی که از غم، لرز پیکرش را گرفته و دیگران اورا مجنون می‌نامند.
دلگیر و محزون از آدمیان گشته‌ام، دیگر نه آشنایی اطرافم قدم می‌زند و نه رهگذری سویِ من می‌آید.
همه‌ی مزرعه‌‌ی زندگیِ مرا آفت پوشیده و این آخرین بازمانده‌ی جسمم است که برایت روایت می‌کند نفس‌هایم را.
نمی‌دانی دردانه‌ام اما رفتنت، حاصلِ تمامِ این خرابه‌های عمر شد.
همان نبودنت دلیل شد که من جسمِ تهی شده از خونِ جانم را استفراغ کنم و دیگر چیزی نباشد که در سینه‌ام در میانِ آن استخوان‌های درهم تنیده‌ام بتپد.
تو مقصر نیستی و انگشتِ اتهامِ من سویِ تو گرفته نمی‌شود.
من تورا قاضیِ خویش می‌کنم تا حکمی درخور به این مقصرِ بی اصل و نسب دهی.
خسته‌ی جاده‌ی پر فراز و نشیب زندگی هستم و اعدام به گمانم راهِ نجاتِ من باشد.
مرا بخاطر تمامِ دوست داشتن هایت شماتت کن، بخاطر تمامِ اشک های خون جامه‌ای که از چشمانم چکید، بر سرم فریاد بزن و برایِ اینکه قلبم را لخته خونی کرده و بر تنِ گِل نشسته‌ی زمین تف کردم مرا نبخش.
من بخشش نیاز ندارم، نبخش و بگذار بفهمم با خود و جسم و روح خود چه کرده‌ام.
تو هیچ‌کاره بودی اندوهِ بی‌پایانم، مسافری شانه خمیده و روح تکه تکه بودی که در تالارِ جسم من جای گرفتی و بعد از چندی استراحت، رفتی.
مرا بخاطر خودم نبخش، بخاطر ظلم و ستمی که به خود کردم و درنهایت، جنازه‌ای شدم که حشرات هم میل به چشیدنِ او پیدا نخواهند کرد.
مرا نبخش، نه ببخش و نه بیامرز، بگذار در عذابِ اینکه می‌توانستم خود را دوست داشته باشم بمیرم و آخرین قطراتِ جانم برایِ خودم فرو بریزد نه تو.
سلامی به تو از لا به لایِ خطوطِ موازیِ بومِ نقاشی‌ات.
همسفرِ نامه‌های سپیدم، در پسِ کاغذِ کاهیِ روزگارم، یادِ مملو از الوانِ تو زندگی می‌کند و همان چند تصویرِ به نگار درآمده توسطِ تو، مرا از مسیرِ پر شده از صخره و سنگلاخِ عمر، عبور می‌دهد.
نمی‌دانی که پس از رویدادِ حضورت در روزهایم و آن قلمِ دستانت که چهره‌ی مرا طرح زد و خنده‌‌ی بابونه حالتی روی لب‌های خشک شده‌ام به وجود آورد، چگونه دیوارِ قلبم را شکافتی و درونش جای گرفتی، آن سرخِ سرد و بی حالت که رنگ و لبخند برایش تعریف نشده بود و درونش عنکبوت های سیاه تار درهم تنیده بودند را به دشتِ گل نرگس تبدیل کردی.
تو، ناجی بودی، تبلور یک رویا یا شاید هم چکیده‌ای از نقاشیِ یزدان بر تنِ آسمان...
توصیفِ دقیقی نمی‌شود از تو داشت، می‌شود گفت خونِ جهیده از رگ‌های فیروزه رنگ بودی که بر برگِ کدر شده‌ی جان می‌نشستی و اورا زنده می‌کردی.
جسمِ یک نقاش را داشتی، پر از خط‌های منظم و کج شده که در نهایت، چهره‌ای درخشان از تو در چشم می‌کاشتند، روحت اما چشمه زلالی از صداقت عشق بود که از نگاهت جریان می‌گرفت و درونِ توده‌‌ی سفید و قهوه پوشِ من ریخته می‌شد.
چگونه جمله هایم را به انتها برسانم وقتی می‌توانم چنان به از تو گفتن ادامه دهم که انگشتانم در اثر سایش با قلم کبود شوند؟
تو از مرزِ تنِ من گذر کردی و مزرعه آفتابگردان و شب‌های پر ستاره‌‌ی دقایقم شدی.
من مستانه شکسپیر دست و پا شکسته‌ای می‌شوم و برای تویِ رنگین کمان طینت می‌نویسم و تو همانگونه که قلم‌مو های آبرنگ پوشیده را با دستانت می‌بوسی، کلماتِ سبز رنگِ من وصل به لب‌هایت می‌شوند و آوایشان ذره ذره گوش‌هایت را غسل می‌دهند.
خلق کننده‌‌ی چهره‌ی آبی رنگم، این آخرین نامه‌ی من برایِ آغوشت نخواهد بود.
در ستایشِ هر قطره‌ی نرگس و بنفشه و رازقی‌ات برایت ورق می‌نویسم.
و دوست داشتنت را درونِ رنگ‌های آشنا و ناآشنایِ جهان جای می‌دهم.

از چشمانِ در انتظارِ بوسه‌‌ات.
و تو خیال می‌کردی لبخند‌ها حقیقت‌اند؟
آنها پوسته‌ی زهوار در رفته‌ای بودند که تنها جسمِ مرا در مقابلت قابل تحمل می‌کردند.
جنابان وضعیت مضحک است.
شده‌ایم همان ماجرای آش نخورده و دهانِ سوخته، اطرافیان هم به جایِ ضماد گذاردن بر زخممان بیشتر با لبخند‌های دلقک مانندشان به سخره می‌گیرنمان‌‌.
حال و احوال در میانِ نخود و لوبیای آش جامانده و در معده تبدیل به نفخ می‌شود.
هیچ چیز فی الحال، غلتکِ زندگیمان را تکان نمی‌دهد تا حرکتی بکند.
همانطور که ابتدا گفته شد، همه چیز مضحک است، مضحک و تاسف بار.
غایتِ غم آنجاست که می‌نگری، خویش را در هنگامِ به وجود آوردنِ لبخند برایِ دیگران از دست داده‌ای.
هنگامی که داشتم ژرفایِ نگاهت را اندازه گیری می‌کردم در آن سقوط کردم و به راستی هنوز درونِ خلا‌ی نگاهِ قهوه رنگت، معلقم.
بریده استخوانِ من، کوچکِ سرخِ پنهان شده درونِ سفیدیِ چشمانم، محزونم.
تنم را که وطنِ خود می‌نامیدی رها کردی، حتی بابتِ این مهاجرتِ دردناک هم غمگین نیستم.
اندوهگینم برای اینکه تو سپیده‌ی پس از بارانِ سهمگینِ شب‌هایم بودی، حضورت استشمامِ خاکِ باران نوشیده‌را امکان پذیر می‌کرد و همین مرا از بویِ تعفنِ درد می‌رهانید.
تو شبیهِ همه‌ی نورها بودی، شبیه همه‌ی لبخند‌ها.
و ناگهان دیگر هیچ‌کدام از این ها نبودی، نمی‌‌دانی این نبودن، چه قلبی از من رنجاند.
باران‌ها باریدند، سپیده‌ها مردند و استشمامِ خاکِ باران نوشیده دیگر امکان پذیر نشد.
محزونم جانکم، به این دلیل که نقطه درخشانِ زندگی‌ام را از بین بردی و دوباره و مجددا مرا واردِ اتاقکِ سیاه و کرم گرفته‌‌ی درد کردی.