سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
تمامِ من، وجودِ تورا می‌طلبد.
همچون تشنه‌ای که در صحرا، به انتظار ریزشِ قطره‌ای باران نشسته است.
بیا و روشنیِ نگاهت‌را برایم به ارمغان آور.
من در این سکوت و تاریکی، خواهم مرد.
کاش وجود، خالی بود.
می‌دانی اگر او، خالی بود، دیگر چیزی مرا نمی‌رنجاند.
اگر او خالی بود، خالی از همه چیز؛ من دیگر نیازی به شرح و گفتگو و درمانِ آن تشریحاتِ زخم خورده نداشتم.
اگر فقط، پوچیِ مطلق بود، آن، وجود.
لازم نبود چشم‌ها، نور خلق کنند و من‌را از جهانِ اطرافم آگاه سازند.
اگر فقط هیچ چیز حس نمی‌شد و تنها توده‌ای خالی بود، آن، وجود؛ همه چیز آسان می‌گذشت و دیگر زندگانی، نفس، اندیشیدن، برخاستن و هرچیزِ مرتبط با حضور و وجود، تشکیل نمی‌شد.
کاش نبود، تا من هم نبودم.
من از این بودنِ خالی از روح، خالی از غده‌ی احساسات و غنی از افکارِ مضخرف و بی ثمر، خسته‌ام.
ما فکر می‌کردیم می‌شود عاشق بود و نرنجید؛ امان از افکارِ پوچ و بیهوده.
من گمان می‌کردم آن پروانه‌‌ی آبی رنگی که از قلبت جدا شد و بر‌رویِ قلبم جای گرفت، همیشه و تا آن نقطه‌ی پایانِ جهان با من خواهد ماند.
اما چندی بعد بررویِ سرخیِ سینه‌ام خشک شد و جانم، زهرِ انباشته شده‌ی جسمِ اورا در خود کشید؛ زهری که باعث شد، من از نبودِ تو و وجودِ خاطراتت، در رودِ مرگ، شناور شوم.
من تورا برای اندوه‌های طولانی می‌خواستم، برایِ زخم‌هایی که بر جسم می‌نشینند و تا به استخوان نرسند، برنمی‌خیزند.
تورا برایِ غروب‌هایی می‌خواستم که خون می‌شدند در دل، تورا برای لحظاتی لبخند، برای ثانیه‌هایی شعر در کنارهم خواندن، من تورا برای شنیدن و گفتن و نگاه کردن در آخرین دقایق زندگی می‌خواستم.
تو بلا بودی، افتادی در رگ و پی‌ام، فلاکت‌زده‌ام کردی، معتادم کردی به افیونِ نگاهت.
تو بلا بودی، وجودت درد و رنج بود؛ اما زمانی که رفع شدی، التهابِ زخم‌های نبودنت به بودنت چربید و غرقم کرد در دلتنگی‌‌ای که حضور غمبارِ تو‌را می‌طلبید.
می‌خواهم گریه کنم و تمامِ آن سخنانی که بر گلو آویز کرده بودم‌را از چشمانم بیرون بریزم، قلبم دیگر توانِ حملِ هیچگونه کلمه‌ای را ندارد.
پس از غم، لبخند است.
اما برایِ من، پس از غم، تویی، که می‌رویی در چشمانم و رهایم میکنی، از آن اندوهِ روح شکن.
دیگر نگاهم‌را برایِ بوسه زدن بر چهره‌ات روشن نمیکنم و همین امر تصدیق می‌کند، تو دیگر در سینه‌ام نمی‌تپی.
Forwarded from تراوش های مغزی یک دیوانه
می‌خواهم برایِ مدتی بروم.
می‌پرسی کجا؟
سویِ آغوشت.
مخفیانه دوستت دارم، در خفا، در سکوت.
اگر فریادش بزنم، می‌روی و او، آن دوست داشتن، تکه تکه می‌شود.
در تنهایی دوستت دارم، در نگاه‌های شرم زده، اینگونه تو نمی‌روی فقط، درونِ چشمانم به زندگی‌ات و خندیدن‌هایت ادامه می‌دهی و من، با دوست داشتنی پنهانی و بی‌صدا، هر نفست‌را به تماشا می‌نشینم‌.
به خود نگریست، دلقکی بود با چشمانی که از حدقه در آمده‌اند و خون، از مژگانشان فرو می‌ریزد.
لبخندی مضحک داشت که با بغضِ چمباتمه زده در گلویش، به تضاد درآمده بود.
لبخندش‌را وسعت داد، آنچنان که قهقهه شد و آن زهرِ بغض آلود‌را در میانِ اصواتِ گوش خراشِ حلقش، به خارج از تنش استفراغ کرد.
حال دلقکی بود که می‌خندید، درحالیکه درونِ پیکرش، قلبش تکه تکه می‌شد و روحش، زخم هایش را وصله می‌زد.
راستش را بخواهی، بسیار منتظر او بودم؛ آن قدر که از یاد بردم، خودی هم وجود دارد.
آن‌قدر منتظرش ماندم که باران بر تنم باریدن گرفت، قطراتش خشک شدند، از رد آن قطرات علف‌های هرز روییدند، علف‌های هرز از ریشه پلاسیدند، خورشید، تنم را سوزاند و در نهایت، بر‌رویِ زمین، جسمی چروکیده شدم که حشراتِ موذی گوشتش‌را به دندان کشیدند و خونش را به گلوی خاکِ تیره ریختند.
نمی‌خواهد آن پروانه‌ای باشی که به دور تنِ شمع می‌رقصد، تو همان خانه‌ی تاریک و سیاه باش، من روشنت می‌کنم.
نمی‌شود مرا ببری به ناکجاآباد؟
به همانجایی که همه چیز مانندِ خیالاتِ من است؟
که در تصورم تو نزدیک‌ترین به منی و من درونِ قرنیه‌ی نگاهت درخشان ترینم.
مرا به چنین ناکجاآبادی ببر، که تو درونش حضور داری و دلتنگی کیلومترها از من و تو فاصله دارد.
مرا ببر به آنجا، آنجا که معلوم نیست کجاست؛ اما من و تو در آن جای داریم و آغوش یکدیگررا پناهِ هم کرده‌ایم.
مرا ببر و بازنگردان، بگذار در همان مکانِ نامعلوم باقیِ عمرم‌را در نگاهِ روشنِ تو سپری کنم و در خاطراتی که طعم و عطرِ مارا گرفته‌اند، بمیرم.
من تنها برای رفتن و نماندن ساخته شده‌ام، هیچکس مرا برای ماندن‌هایش نمیخواهد.
Forwarded from وازوفسکی
از نبودت می‌شود بارها مُرد، می‌شود بارها خیره به تصویر قاب عکسی شد که می‌دانی قرار نیست هیچ‌موقع، واقعیتش را لمس کنی.
حالِ گلدانی را دارم که آبش نمی‌دهند و او تشنه‌تر از دیروز، منتظر دستانی‌ست که به سویش بیایند.
آه... گوشه‌گوشه‌ی من، نیاز به تفریق فاصله‌ی میان‌مان دارد و این را احساس می‌کنم با تمام وجود که لبریزم از هرچیز که مربوط به توست.
تو رفتی و من تمام شدم، به انتها رسیدم، شبیه درختی که از ریشه آتشش بزنند و او، سبزیِ چهره‌ی خودرا زیرِ تلی از خاکستر خاک کند.
تو رفتی و من، درونِ نگاهت آهسته ته نشین شدم، درونِ قلبت از تپش ایستادم و حضورت نوارِ فیلمی شد که بر روی پرده‌ی مغزم مکررا پخش می‌شد.
تو رفتی، مرا به غایت پوچی رساندی و با نبودنِ پر از خاطره‌ات، خانه‌را از پای درآوردی.
آری همه شعر بودند برایم، اما من تورا می‌خواستم که جمله‌ای کوتاه، مهر شده بر رویِ کاغذِ کاهیِ کتاب بودی.