چیزی حس نمیشود، هیچچیز، تا چشم مینگرد و گوش میشنود، درد و زخم و اشک است که به جان برخورد میکند و اورا میپوشاند.
من هنوز منتظرم.
منتظر اویی که بیاید، دست بر شانهام بگذارد و مرا به سوی گندمزارِ امیدواری روانه کند.
منتظر اویی که بیاید، دست بر شانهام بگذارد و مرا به سوی گندمزارِ امیدواری روانه کند.
نمیدانست چه چیزی را ضمیمهی نگاههای ناخوانا و خارج از درکش بکند تا بتواند جملهای هرچند کوتاه از خود به جای بگذارد.
درونِ حبابی که از چرک و تعفنِ خیال است محبوس شده و هیچکس نمیتواند اورا بیابد.
در میانِ نفسهای تکه تکه خود زندگانیرا هالهای مبهم میبیند و انسانهای خارج از حبابرا نمیفهمد.
هیچ چیز برایش وجودِ حقیقی ندارد و همین امر باعث شده تنهایی چیرهاش شود.
حبابش مقصدی نامعلومرا طی میکند و او خالی از هرگونه تنش و اظطراب به انتهای وجودیتِ خویش میاندیشد.
بطالترا برگزیده است، به این صورت که در همان حبابِ پوچ و جامعه گریز، نفسهای حاصل شده از ریهی کبودشرا خرج میکند و در همان مکانِ مملو از سکوت، کز کرده در اصواتِ گوش خراشِ ذهنش میمیرد.
مرگی، خاموش، بی معنی و در انزوا.
درونِ حبابی که از چرک و تعفنِ خیال است محبوس شده و هیچکس نمیتواند اورا بیابد.
در میانِ نفسهای تکه تکه خود زندگانیرا هالهای مبهم میبیند و انسانهای خارج از حبابرا نمیفهمد.
هیچ چیز برایش وجودِ حقیقی ندارد و همین امر باعث شده تنهایی چیرهاش شود.
حبابش مقصدی نامعلومرا طی میکند و او خالی از هرگونه تنش و اظطراب به انتهای وجودیتِ خویش میاندیشد.
بطالترا برگزیده است، به این صورت که در همان حبابِ پوچ و جامعه گریز، نفسهای حاصل شده از ریهی کبودشرا خرج میکند و در همان مکانِ مملو از سکوت، کز کرده در اصواتِ گوش خراشِ ذهنش میمیرد.
مرگی، خاموش، بی معنی و در انزوا.
شرمسارم بابتِ اینکه میتوانستم دوستت نداشته باشم، نگاهترا نخوانم و در انتظارِ زیارتِ لبهایت اشک، بوسهی شبهای سردم نشود.
من میتوانستم تورا نخواهم و بروم به سبزهزاری که زنده نگاهم دارد، اما ماندم و خنجرِ دوست داشتنِ تورا به سینهام فشردم و خونِ چکیده از مشتِ مچاله شدهی سرخمرا حرامِ ذره ذره لبخندِ تو کردم.
جانِ جفا کارم، من توانِ رفتن و دل نبستنرا داشتم اما حضورِ درخشانِ پروانه حالتِ تو روحم را از گریختن منع کرد.
ماندم و به ستایشِ تو نشستم، آنقدر که درنهایت، در محرابِ چشمانِ ستاره روییدهات، جانم پلاسید و از آن سینهی شرحه شرحهی عاشقِ تو شده، چند تکه استخوان ماند.
من میتوانستم تورا نخواهم و بروم به سبزهزاری که زنده نگاهم دارد، اما ماندم و خنجرِ دوست داشتنِ تورا به سینهام فشردم و خونِ چکیده از مشتِ مچاله شدهی سرخمرا حرامِ ذره ذره لبخندِ تو کردم.
جانِ جفا کارم، من توانِ رفتن و دل نبستنرا داشتم اما حضورِ درخشانِ پروانه حالتِ تو روحم را از گریختن منع کرد.
ماندم و به ستایشِ تو نشستم، آنقدر که درنهایت، در محرابِ چشمانِ ستاره روییدهات، جانم پلاسید و از آن سینهی شرحه شرحهی عاشقِ تو شده، چند تکه استخوان ماند.
سهمگین ترین اتفاق، همان امید بود که بر سینه افتاد و مارا وا داشت به زندگی سبز بنگریم، در حالیکه آن، جز صحرایِ خورشید زدهی خشک، چیزِ دیگری نبود.
مرا گاهی به آغوش بکش و مدتها تنمرا درونش نگاه دار.
تا بدانم بیپناه نیستم، تا بدانم نورِ زردِ خانهای برای من، روشن میماند، تا بدانم قلبِ سرخی برایِ من میتپد و زندگی میکند.
تا بدانم بیپناه نیستم، تا بدانم نورِ زردِ خانهای برای من، روشن میماند، تا بدانم قلبِ سرخی برایِ من میتپد و زندگی میکند.
باور کن لحظاتی وجود دارد که من میخواهم از خود خارج شوم و به کالبدی دیگر پناه ببرم تا مقداری از احساسات منزجرکنندهای که نسبت به خویش دارم کاسته شود و من برای دقایقی از وجودِ خود متنفر نشوم.
تو هیچگاه نخواهی فهمید، در پسِ هر لبخندِ من چه انتظاری برایِ لب گشودن و سخن گفتنِ تو، کشیده شدهاست.
لیلی جانم، من نمیخواستم چهرهای تهوع آور از خود به وجود آورم و نگاههایِ متاسف را از آن خود کنم.
من فقط آنقدر درونِ خود، درونِ گوشت و استخوانِ خود، برایِ زنده ماندن تلاش میکردم که فراموش کردم کسانی خارج از تنِ من، خارج از خونِ من، انتظاراتی بر دوش میکشند که من باید آنها را برآورده سازم.
من فقط آنقدر درونِ خود، درونِ گوشت و استخوانِ خود، برایِ زنده ماندن تلاش میکردم که فراموش کردم کسانی خارج از تنِ من، خارج از خونِ من، انتظاراتی بر دوش میکشند که من باید آنها را برآورده سازم.
از نامههای محمود به لیلیاش.
درنهایت، زمانی که به غایتِ درد رسیدم؛ تمامِ نوشتههایم را آتش میزنم، سویِ درهای میروم و با سقوطی که ابرها و کوهها نظارهگرش هستند، خودرا از خود رها میکنم.
تمامِ من، وجودِ تورا میطلبد.
همچون تشنهای که در صحرا، به انتظار ریزشِ قطرهای باران نشسته است.
همچون تشنهای که در صحرا، به انتظار ریزشِ قطرهای باران نشسته است.
بیا و روشنیِ نگاهترا برایم به ارمغان آور.
من در این سکوت و تاریکی، خواهم مرد.
من در این سکوت و تاریکی، خواهم مرد.
کاش وجود، خالی بود.
میدانی اگر او، خالی بود، دیگر چیزی مرا نمیرنجاند.
اگر او خالی بود، خالی از همه چیز؛ من دیگر نیازی به شرح و گفتگو و درمانِ آن تشریحاتِ زخم خورده نداشتم.
اگر فقط، پوچیِ مطلق بود، آن، وجود.
لازم نبود چشمها، نور خلق کنند و منرا از جهانِ اطرافم آگاه سازند.
اگر فقط هیچ چیز حس نمیشد و تنها تودهای خالی بود، آن، وجود؛ همه چیز آسان میگذشت و دیگر زندگانی، نفس، اندیشیدن، برخاستن و هرچیزِ مرتبط با حضور و وجود، تشکیل نمیشد.
کاش نبود، تا من هم نبودم.
من از این بودنِ خالی از روح، خالی از غدهی احساسات و غنی از افکارِ مضخرف و بی ثمر، خستهام.
میدانی اگر او، خالی بود، دیگر چیزی مرا نمیرنجاند.
اگر او خالی بود، خالی از همه چیز؛ من دیگر نیازی به شرح و گفتگو و درمانِ آن تشریحاتِ زخم خورده نداشتم.
اگر فقط، پوچیِ مطلق بود، آن، وجود.
لازم نبود چشمها، نور خلق کنند و منرا از جهانِ اطرافم آگاه سازند.
اگر فقط هیچ چیز حس نمیشد و تنها تودهای خالی بود، آن، وجود؛ همه چیز آسان میگذشت و دیگر زندگانی، نفس، اندیشیدن، برخاستن و هرچیزِ مرتبط با حضور و وجود، تشکیل نمیشد.
کاش نبود، تا من هم نبودم.
من از این بودنِ خالی از روح، خالی از غدهی احساسات و غنی از افکارِ مضخرف و بی ثمر، خستهام.
ما فکر میکردیم میشود عاشق بود و نرنجید؛ امان از افکارِ پوچ و بیهوده.
من گمان میکردم آن پروانهی آبی رنگی که از قلبت جدا شد و بررویِ قلبم جای گرفت، همیشه و تا آن نقطهی پایانِ جهان با من خواهد ماند.
اما چندی بعد بررویِ سرخیِ سینهام خشک شد و جانم، زهرِ انباشته شدهی جسمِ اورا در خود کشید؛ زهری که باعث شد، من از نبودِ تو و وجودِ خاطراتت، در رودِ مرگ، شناور شوم.
اما چندی بعد بررویِ سرخیِ سینهام خشک شد و جانم، زهرِ انباشته شدهی جسمِ اورا در خود کشید؛ زهری که باعث شد، من از نبودِ تو و وجودِ خاطراتت، در رودِ مرگ، شناور شوم.
من تورا برای اندوههای طولانی میخواستم، برایِ زخمهایی که بر جسم مینشینند و تا به استخوان نرسند، برنمیخیزند.
تورا برایِ غروبهایی میخواستم که خون میشدند در دل، تورا برای لحظاتی لبخند، برای ثانیههایی شعر در کنارهم خواندن، من تورا برای شنیدن و گفتن و نگاه کردن در آخرین دقایق زندگی میخواستم.
تورا برایِ غروبهایی میخواستم که خون میشدند در دل، تورا برای لحظاتی لبخند، برای ثانیههایی شعر در کنارهم خواندن، من تورا برای شنیدن و گفتن و نگاه کردن در آخرین دقایق زندگی میخواستم.
تو بلا بودی، افتادی در رگ و پیام، فلاکتزدهام کردی، معتادم کردی به افیونِ نگاهت.
تو بلا بودی، وجودت درد و رنج بود؛ اما زمانی که رفع شدی، التهابِ زخمهای نبودنت به بودنت چربید و غرقم کرد در دلتنگیای که حضور غمبارِ تورا میطلبید.
تو بلا بودی، وجودت درد و رنج بود؛ اما زمانی که رفع شدی، التهابِ زخمهای نبودنت به بودنت چربید و غرقم کرد در دلتنگیای که حضور غمبارِ تورا میطلبید.
میخواهم گریه کنم و تمامِ آن سخنانی که بر گلو آویز کرده بودمرا از چشمانم بیرون بریزم، قلبم دیگر توانِ حملِ هیچگونه کلمهای را ندارد.
پس از غم، لبخند است.
اما برایِ من، پس از غم، تویی، که میرویی در چشمانم و رهایم میکنی، از آن اندوهِ روح شکن.
اما برایِ من، پس از غم، تویی، که میرویی در چشمانم و رهایم میکنی، از آن اندوهِ روح شکن.