سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
کاش تو بودی.
می‌دانی حضورت باعث می‌شد موج‌های دریایِ دلم خروشان شده و تا ساحلِ نگاهت کشیده بشوند.
تو کسی بودی که مرا به لبخند وصل کردی و جامه‌ی پینه بسته‌ی غم را از تنم خارج کردی.
حضورت مفهومِ سبز بودن و سبز شدن بود و این مرا زنده نگاه می‌داشت.
حال که نیستی، حال که رد قدم‌هایت برتنِ حیاط و خانه و خیابان مانده؛ همه چیز در کدریِ محض فرو رفته و مرا سخت دگرگون کرده‌است.
کاش برگردی، بیایی، درونِ آغوشم پرستویی شوی که به درختِ چنارِ زمستان زده‌اش بازگشته است و روحم را غسل دهی تا از درد رها شود.
بازآ؛ من در انتظار آمدنِ تو شمعِ روشنی می‌شوم که ذره ذره درونِ خود می‌سوزد و دلتنگِ رقصِ پروانه‌اش است.
به رسمِ دلتنگی و نبودن‌ها؛ یادت‌را آتش زدم، دودی آرام برقص درآمد و از تو گفت.
آنقدر تورا یاد کرد که من در شعله‌های توهمت سوختم و خاکستر شدم.
میخواستم سپیده‌ای باشم که چشمانت‌را در ساحلِ خورشید نوازش می‌کند اما تصویری شدم کریه، با خنده‌ای مغموم که بر دیوارِ نگاهت آویزان شده و تورا فسرده حال و متلاشی می‌کند.
اگر فقط می‌توانستم یکبارِ دیگر نگاهت را بنگرم، به تو می‌گفتم که چشمانت روحم‌را از من جدا کرده و باعث شده‌اند به هر دینی جز آن ستاره‌های درونشان، کافر شوم.
دیگر نفس که می‌کشم، درونم رایحه‌ی خنده‌‌ی تو نمی‌پیچد، انگار که برای همیشه و شاید تا رستاخیزِ نگاه‌ها، ذهن و جانِ مرا، یادت، ترک کرده‌است.
چیزی حس نمی‌شود، هیچ‌چیز، تا چشم می‌نگرد و گوش می‌شنود، درد و زخم و اشک است که به جان برخورد می‌کند و اورا می‌پوشاند.
من هنوز منتظرم.
منتظر اویی که بیاید، دست بر شانه‌ام بگذارد و مرا به سوی گندمزارِ امیدواری روانه کند.
نمی‌دانست چه چیزی را ضمیمه‌ی نگاه‌های ناخوانا و خارج از درکش بکند تا بتواند جمله‌ای هرچند کوتاه از خود به جای بگذارد.
درونِ حبابی که از چرک و تعفنِ خیال است محبوس شده و هیچکس نمی‌تواند اورا بیابد.
در میانِ نفس‌های تکه تکه خود زندگانی‌را هاله‌ای مبهم می‌بیند و انسان‌های خارج از حباب‌را نمی‌فهمد.
هیچ چیز برایش وجودِ حقیقی ندارد و همین امر باعث شده تنهایی چیره‌اش شود‌.
حبابش مقصدی نامعلوم‌را طی می‌کند و او خالی از هرگونه تنش و اظطراب به انتهای وجودیتِ خویش می‌اندیشد.
بطالت‌‌را برگزیده است، به این صورت که در همان حبابِ پوچ و جامعه گریز، نفس‌های حاصل شده از ریه‌ی کبودش‌را خرج می‌کند و در همان مکانِ مملو از سکوت، کز کرده در اصواتِ گوش خراشِ ذهنش می‌میرد.
مرگی، خاموش، بی معنی و در انزوا.
شرمسارم بابتِ اینکه می‌توانستم دوستت نداشته باشم، نگاهت‌را نخوانم و در انتظارِ زیارتِ لب‌هایت اشک، بوسه‌ی شب‌های سردم نشود‌.
من می‌توانستم تورا نخواهم و بروم به سبزه‌زاری که زنده نگاهم دارد، اما ماندم و خنجرِ دوست داشتنِ تورا به سینه‌ام فشردم و خونِ چکیده از مشتِ مچاله شده‌ی سرخم‌را حرامِ ذره ذره لبخندِ تو کردم.
جانِ جفا کارم، من توانِ رفتن و دل نبستن‌را داشتم اما حضورِ درخشانِ پروانه حالتِ تو روحم را از گریختن منع کرد.
ماندم و به ستایشِ تو نشستم، آنقدر که درنهایت، در محرابِ چشمانِ ستاره روییده‌ات، جانم پلاسید و از آن سینه‌ی شرحه شرحه‌ی عاشقِ تو شده، چند تکه استخوان ماند.
کاش بشود خودرا یافت، قبل از اینکه مرگ به جسم نیمه جانمان هجوم بیاورد.
سهمگین ترین اتفاق، همان امید بود که بر سینه افتاد و مارا وا داشت به زندگی سبز بنگریم، در حالیکه آن، جز صحرایِ خورشید زده‌ی خشک، چیزِ دیگری نبود.
مرا گاهی به آغوش بکش و مدت‌ها تنم‌را درونش نگاه دار.
تا بدانم بی‌پناه نیستم، تا بدانم نورِ زردِ خانه‌ای برای من، روشن می‌ماند، تا بدانم قلبِ سرخی برایِ من می‌تپد و زندگی می‌کند.
باور کن لحظاتی وجود دارد که من می‌خواهم از خود خارج شوم و به کالبدی دیگر پناه ببرم تا مقداری از احساسات منزجرکننده‌ای که نسبت به خویش دارم کاسته شود و من برای دقایقی از وجودِ خود متنفر نشوم.
تو هیچگاه نخواهی فهمید، در پسِ هر لبخندِ من چه انتظاری برایِ لب گشودن و سخن گفتنِ تو، کشیده شده‌است.
لیلی جانم، من نمی‌خواستم چهره‌ای تهوع آور از خود به وجود آورم و نگاه‌‌هایِ متاسف را از آن خود کنم.
من فقط آن‌قدر درونِ خود، درونِ گوشت و استخوانِ خود، برایِ زنده ماندن تلاش می‌کردم که فراموش کردم کسانی خارج از تنِ من، خارج از خونِ من، انتظاراتی بر دوش می‌کشند که من باید آن‌ها را برآورده سازم.

از نامه‌های محمود به لیلی‌اش.
درنهایت، زمانی که به غایتِ درد رسیدم؛ تمامِ نوشته‌هایم را آتش می‌زنم، سویِ دره‌ای می‌روم و با سقوطی که ابر‌ها و کوه‌ها نظاره‌گرش هستند، خودرا از خود رها می‌کنم‌.
تمامِ من، وجودِ تورا می‌طلبد.
همچون تشنه‌ای که در صحرا، به انتظار ریزشِ قطره‌ای باران نشسته است.
بیا و روشنیِ نگاهت‌را برایم به ارمغان آور.
من در این سکوت و تاریکی، خواهم مرد.
کاش وجود، خالی بود.
می‌دانی اگر او، خالی بود، دیگر چیزی مرا نمی‌رنجاند.
اگر او خالی بود، خالی از همه چیز؛ من دیگر نیازی به شرح و گفتگو و درمانِ آن تشریحاتِ زخم خورده نداشتم.
اگر فقط، پوچیِ مطلق بود، آن، وجود.
لازم نبود چشم‌ها، نور خلق کنند و من‌را از جهانِ اطرافم آگاه سازند.
اگر فقط هیچ چیز حس نمی‌شد و تنها توده‌ای خالی بود، آن، وجود؛ همه چیز آسان می‌گذشت و دیگر زندگانی، نفس، اندیشیدن، برخاستن و هرچیزِ مرتبط با حضور و وجود، تشکیل نمی‌شد.
کاش نبود، تا من هم نبودم.
من از این بودنِ خالی از روح، خالی از غده‌ی احساسات و غنی از افکارِ مضخرف و بی ثمر، خسته‌ام.
ما فکر می‌کردیم می‌شود عاشق بود و نرنجید؛ امان از افکارِ پوچ و بیهوده.