سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
429 subscribers
348 photos
14 videos
2 files
118 links
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت.

<نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده>
میم ر؛

برایِ سخنانمان:
t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
Download Telegram
تو می‌توانی نامه‌ای هم ارسال نکنی، شاخه‌ای گل هم به دستم ندهی.
حتی می‌توانی دیر به دیر به سراغم بیایی.
اما هرگاه که مرا دیدی، با کلمه‌ای که همچون دریا ژرف است و همچون آسمان پهناور، روحم را نوازش کنی.
چیزی رو نمیتونم احساس کنم.
انگار جسمی هستم که تمامِ خونِ خودش رو از دست داده و الان سرد، خالی از حیات، محیطِ ساکتِ اتاق رو اشغال کرده.
کسی سراغی از این جسمِ خالی نمیگیره، تا خون بخواد خشک بشه و بچسبه به تنِ فرشِ سرخ رنگ و تا وقتی که بخواد رایحه‌ی نامطبوعِ مردن بلند بشه، همه چند باری اون رو فراموش کردن.
ملافه‌های رویِ تخت، رنگی تیره به خودشون گرفتن و انگار که میخوان تو این مردنِ آهسته و تدریجی من رو همراهی کنن.
هیچ چیز حس نمیشه، حتی شکستگیِ رگ‌ها و پارگیِ استخوان‌ها.
همه چیز در بی‌حسیِ مطلق انجام میشه و درنهایت، خاطره‌ای از پوچیِ مرگِ من رویِ شونه‌های اتاق به‌جا میمونه.
بعضی از انسان‌ها عجیب نیستند؛ تنها حقیقتِ خودرا بر همگان آشکار نمی‌سازند.
خاطرات، کتابِ مقدس عمر هستند که رفته رفته در انباریِ ذهن می‌پوسند و موریانه‌ی فراموشی به جانشان می‌افتد.
کاش سیگاری بودم که در دستانِ پیرمردِ شصت‌ ساله‌ای همراه با آرزو‌های چروکیده‌اش، دود می‌شود.
من جاده‌را در چشمانم ساختم و قدم هایِ تورا هم بر‌روی آن به‌وجود آوردم، نگهت را برتنِ خویش کشیدم و خنده‌هایت را درونِ گوشم‌هایم نشاندم.
برایت شعر سراییدم و از هر یک قطره اشکِ انتظارم، بوسه‌ای برایِ لب‌هایِ رنگ پریده‌ات مهیا کردم.
این چنین زهرِ دلتنگیِ کشنده‌ی تورا تاب آوردم.
آن قدر کلمه در کلمه تنیدم و اشعار گوناگون از تو سراییدم که فراموش کردم کسی هم کنجِ ساکتِ اتاق به انتظار نگاهی از من نشسته است و برای لحظه‌ای در آغوش من ماندن روز را در شب مخلوط می‌کند.
من از یاد برده بودم که انسانِ دیگری هم مرا عاشق است و انتظار حضورِ من را می‌کشد.
من، خودم‌را، خویش‌را، به هنگامِ پرستشِ تو، فراموش کردم و سپس اورا از دست دادم.
فکر کردن خیلی بده
کاش یک انسان فارغ از جهان و دنیای نوشتن بودم.
عزیزِ من، چنان دلتنگیِ تو مرا خانه نشین کرده‌است که حال با آجر به آجرِ آن به صحبت می‌نشینم و از اندوهِ دوریِ تو می‌گویم.
هر قطعه‌ی خانه اکنون به تو علاقه‌مند شده‌است.
به گمانم اگر باز‌آیی خانه هم همراهِ من از شوقِ حضورِ تو فرو ریزد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلامی به تو که دور افتاده‌ای از باغِ آغوشم و من دور از تو خزان را به چشم دیده‌ام.
این مدت که مدید بود و من را بیمار کرد بر تو چگونه گذشت؟
احوالاتت همچون جویبارهای بینالود درخشان و روان هستند؟
درونِ دلت چه؟ غنچه‌های نسترن شکفته‌اند؟
در این حوالی که غم رسوب کرده است بر دیوارهای خانه و تنها چیزی که حس می‌شود رایحه‌ی سردِ نبودن‌های توست.
خیال می‌کردی که می‌روی و من در غمِ جایِ خالی‌ات خاکستر می‌شوم؛ اما نه جانم ذره ذره سوختم و عطر نامطبوعِ گوشتِ کباب شده‌ام خانه‌‌را به تهوع وا داشت.
چیزی که پس از رفتنت تغییر یافت ابتدا نگاهِ من بود که همراه با لولایِ درِ حیاط زنگ زد و فرو ریخت و بعد از آن تار عنکبوت‌هایی بودند که دیوارِ سپید خانه‌را بوسیدند و اورا مسموم کردند؛ به همراهِ دیوار من هم گیسوانم را در آن تارها پیچاندم تا آن سپیدِ ترک برداشته احساس تنهایی نکند.
آخر میدانی احساسِ تنهایی از تنها بودن دردناک‌تر است.
مانند این است که به تو زخم بزنند و آن زخم آرام آرام جانت‌را در خود کشد.
سرت‌را درد نیاورم عزیزِ رفته از دست، بعد از رفتنِ نا به هنگامِ تو، من تا مدت‌ها توهم حضورت‌را همچون قدحِ شرابی سر می‌کشیدم و وجودت تلخ، برروی جانم می‌نشست و من از این وهمِ زیبا و جانکاه لذت می‌بردم؛ غافل از اینکه به جوخه اعدام پا گذاشته‌ام.
بعدها که خمره‌های شراب خشک شدند و مستی کفافِ رویایِ زهرآگینِ تورا نداد، به افیون روی آورده ناشتا و سحر تورا دود می‌کردم؛ آنقدر که خانه در چرکی قطور فرو می‌رفت و خارج شدن از آن بستره‌ی دود امکان‌پذیر نبود.
درونِ خاکستریِ وجودِ تو می‌زیستم و اهمیت نمی‌دادم اگر غبار و ذغال تنم را به نجاست بکشانند.
همین که تورا توهمی کنند و بر چشمانم آویزان کنند جای شکر داشت و من بنده‌ای گردن‌شکسته در مقابلِ این آلت‌های خودکشی بودم.
دیری نگذشت که افیون به دندان‌هایم کرم زد و چهره‌ی جوانم را در هاله‌ای تیره فرو برد و چروکی از غم، همه‌ی پیکرم را در برگرفت.
درنظر داشتم سراغت آیم و به‌ علت این رفتنِ بی‌موقع و مضحکت تورا شماتت کنم؛ اما روبروی آینه ایستادم، صدها بار برخورد سیلی زدم، چنان که گوش‌هایم را خون پر کرد و لبانم را تیرگی آذین داد؛ سپس آینه را شکستم تا دیگر چهره‌ام در چهره‌ام نیافتد، سویِ رودِ رهگذرِ کنار خانه رفتم.
تن بر آب زدم، غسل به جا آوردم تا هرچه از تو در من مانده‌را بشوید و ببلعد.
جامه‌ای نو که تنش پیله نبسته بود و رویش عطرِ کپک ننشسته بود، پوشیدم و بعد از اصلاحِ چهره‌ی مرده‌ام برایت چند خطی نوشتم تا شرحِ حالِ خویش را بر تو توصیف کنم.
اگر میبینی چنین روان خوانده می‌شود و کلمات همچون قطار آهسته و پرهیاهو پشت هم حرکت می‌کنند به این خاطر است که از خونِ دل خود بر تو روانه کرده‌ام تا بدانی اویی که حال نامه‌ی طولانی و تیره‌اش را می‌خوانی، دوباره جوانه زده؛ از جانِ همان مرده‌ای که تو بجا گذاشته بودی تا در خیالت بپوسد و خانه  سوگواری‌ای تمسخرآمیز برایش ترتیب دهد.
من اکنون، حاصلِ مصرفِ مدت‌ها، شراب و افیون هستم که به چایِ سرخِ گیلان روی آورده و با حافظ و سعدی همنشینی می‌کند.
تو چنان تجربه‌ی سیاه و مهلکی بودی که من تا جان در بدن داشته باشم سویِ عاشقی روانه نمیشوم و سراغی از سمتِ چپِ سینه‌ام نمیگیرم.
دراصل نامه‌ای که برایت نگاشتم به این منظور بود:
من زنده ماندم، در همان دقایقی که تو گمان می‌کردی پوسیده‌ام و خوراکِ شغالانِ جنگل شده‌ام.

سرزمینِ ذهنِ من
دلتنگِ خنده‌ات شده‌ام.
از همان خنده‌هایی که به لبانِ من هم سرایت می‌کرد و غم‌را از میانِ قلبم خارج می‌کرد.
می‌شود کسی بیاید که مرا، همین‌گونه، با همین گرد و غبارِ نشسته بر‌رویِ شانه‌هایم دوست بدارد و درونِ من به دنبالِ گل بوته‌های زرد رنگ و پژمرده بگردد و آنهارا از من جدا سازد؟
می‌شود کسی بیاید که من‌‌را به حالتی در آغوش کشد که فراموش کنم ناکافی بودنم‌را و ایمان آورم که ستاره‌ای خیره به من می‌خندد و می‌درخشد؟
کاش تو بودی.
می‌دانی حضورت باعث می‌شد موج‌های دریایِ دلم خروشان شده و تا ساحلِ نگاهت کشیده بشوند.
تو کسی بودی که مرا به لبخند وصل کردی و جامه‌ی پینه بسته‌ی غم را از تنم خارج کردی.
حضورت مفهومِ سبز بودن و سبز شدن بود و این مرا زنده نگاه می‌داشت.
حال که نیستی، حال که رد قدم‌هایت برتنِ حیاط و خانه و خیابان مانده؛ همه چیز در کدریِ محض فرو رفته و مرا سخت دگرگون کرده‌است.
کاش برگردی، بیایی، درونِ آغوشم پرستویی شوی که به درختِ چنارِ زمستان زده‌اش بازگشته است و روحم را غسل دهی تا از درد رها شود.
بازآ؛ من در انتظار آمدنِ تو شمعِ روشنی می‌شوم که ذره ذره درونِ خود می‌سوزد و دلتنگِ رقصِ پروانه‌اش است.
به رسمِ دلتنگی و نبودن‌ها؛ یادت‌را آتش زدم، دودی آرام برقص درآمد و از تو گفت.
آنقدر تورا یاد کرد که من در شعله‌های توهمت سوختم و خاکستر شدم.
میخواستم سپیده‌ای باشم که چشمانت‌را در ساحلِ خورشید نوازش می‌کند اما تصویری شدم کریه، با خنده‌ای مغموم که بر دیوارِ نگاهت آویزان شده و تورا فسرده حال و متلاشی می‌کند.
اگر فقط می‌توانستم یکبارِ دیگر نگاهت را بنگرم، به تو می‌گفتم که چشمانت روحم‌را از من جدا کرده و باعث شده‌اند به هر دینی جز آن ستاره‌های درونشان، کافر شوم.
دیگر نفس که می‌کشم، درونم رایحه‌ی خنده‌‌ی تو نمی‌پیچد، انگار که برای همیشه و شاید تا رستاخیزِ نگاه‌ها، ذهن و جانِ مرا، یادت، ترک کرده‌است.
چیزی حس نمی‌شود، هیچ‌چیز، تا چشم می‌نگرد و گوش می‌شنود، درد و زخم و اشک است که به جان برخورد می‌کند و اورا می‌پوشاند.
من هنوز منتظرم.
منتظر اویی که بیاید، دست بر شانه‌ام بگذارد و مرا به سوی گندمزارِ امیدواری روانه کند.